تبليغاتX
باران بهاری
هرچه هستی باش اما باش
خواب همسان

می باراد باران
می خواند مرا
سوی لحظه های آغوش
سوی یک لب خیس
سوی یک حس دیرین
آنطرف تر از تولد
سوی یک راز غریب
بی هیچ غبار ،
با شفافیت یک ذره نور

شاخه ها شسته ،
درخت تن داده به پاکی
غباری نیست
برگها خیس
آن گلبرگ چه می شوید تن
چه می خندد غنچه
خیسی برگ دلم
باز خدائی شده است


سوی یک شادابی
به میزبانی
باران
به چشم انداز یک دشت
به شنیدن لبخند زمین
به آهستگی عشوه کوه
دامن احساس
چه دلداده به سبزی
به رنگها ،به زیبائی برگها 

سر یک غروب
دم یک صبح
برگها خندیدند
گلها رقصیدند
جماعت یکسان چمن
سر به سجده نماز ،طلبیدند
همه شاخه ها خمیدند
تن تمام سبزها
زیر بارش باران
چشم تر مرا
سوی خود طلبیدند 

22/6/1385 ساعت 6 صبح-تهران

از نوشته هاي دوست عزيزم سرا ج فتاحي

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 1 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

Cursors

***java4ir.blogfa.com***

ALI MOHAJER

***java4ir.blogfa.com*** دنیای کدهای جاوا اسکریپت