تبليغاتX
باران بهاری
هرچه هستی باش اما باش

 

نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام

با دره هایش ، پیاله های شیر

به خاطرپسرم

نیم دیگر کوهستان، وقف باران است .

دریایی آبی و آرام را

با فانوس روشن دریایی

می بخشم به همسرم.

شبهای دریا را

بی آرام ، بی آبی

با دلشوره ی فانوس دریایی

به دوستان دور دوران سربازی

که حالا پیر شده اند .

رودخانه که میگذرد زیر پل

مال تو

 دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور

که آب

 پیراهنت شود تمام تابستان

هر مزرعه و درخت

کشتزار و علف را

 به کویر بدهید ششدانگ

به دانه های شن ، زیر آفتاب

از صدای سه تار من

سبز سبز پاره های موسیقی

که ریخته ام در شیشه گلاب و گذاشته ام روی رف

یک سهم به مولانا

دوسهم به "نی " بدهید

و میبخشم به پرندگان

رنگها ، کاشی ها ، گنبدها

به یوز پلنگانی که با من دویده اند

غار و قندیل های آهک وتنهایی

و بوی باغچه را

به فصلهایی که می آیند

بعد از من ....

 

"بیژن نجدی "

+ نوشته شده در  87/01/12ساعت 9 بعد از ظهر  توسط باران  | 

امروز سری به خانه تو کشیدم
 شعری از خود دیدم
فهمیدم تا زمان زمان است باید سرود
و فهمیدم دل چه می تابد
بلندتر از خورشید و سپیدتر از مهتاب
آسمان و دشت درخت و پیچک
وشبی پر از سکوت  ستاره ها  و خالی از همهمه
نقل گویش بی لهجه افکاری آسمانی است
 که زبان بر زبان خدا می گذارد
 و چشم در چشم آب
 تنه به تنه گلهای خوشبوی خوشبختی
و جاری و پاک و زلال می رود تا پای قلب
 و تواوش شبنم احساس
چه زیبا بر گلبرگ خاطر می نشیند .
سالی گذشت
بر فراز دشت شعرم پرواز می کردم
 آن گلواژه پیچک برایم خاطره بود
 و از فراز شعر هایم دو باره بالی برایت گشودم
این پرواز را مدیون تو بودم

سراج فتاحی
+ نوشته شده در  86/07/06ساعت 0 قبل از ظهر  توسط باران  | 

خواب همسان

می باراد باران
می خواند مرا
سوی لحظه های آغوش
سوی یک لب خیس
سوی یک حس دیرین
آنطرف تر از تولد
سوی یک راز غریب
بی هیچ غبار ،
با شفافیت یک ذره نور

شاخه ها شسته ،
درخت تن داده به پاکی
غباری نیست
برگها خیس
آن گلبرگ چه می شوید تن
چه می خندد غنچه
خیسی برگ دلم
باز خدائی شده است


سوی یک شادابی
به میزبانی
باران
به چشم انداز یک دشت
به شنیدن لبخند زمین
به آهستگی عشوه کوه
دامن احساس
چه دلداده به سبزی
به رنگها ،به زیبائی برگها 

سر یک غروب
دم یک صبح
برگها خندیدند
گلها رقصیدند
جماعت یکسان چمن
سر به سجده نماز ،طلبیدند
همه شاخه ها خمیدند
تن تمام سبزها
زیر بارش باران
چشم تر مرا
سوی خود طلبیدند 

22/6/1385 ساعت 6 صبح-تهران

از نوشته هاي دوست عزيزم سرا ج فتاحي

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 1 قبل از ظهر  توسط باران  | 

بعد مرگم -ای نمیدانم که ؟- باران کن مرا

در مسیر خویشتن از رهسپاران کن مرا

 

خاک وباد وآتش وآبی کزان بسرشتیم

وامگیر از من، روان در روزگاران کن مرا

 

آب را ،گیرم به قدر قطره ای ،در نیم روز

بر گیاهی ، در کویری ، بار وباران کن مرا

 

مشتِ خاکم را به پابوس شقایقها ببر

وین چنین چشم و چراغ نوبهاران کن مرا

 

باد را همرزم طوفان کن که بیخ ظلم را

برکند از خاک وباز از بیقراران کن مرا

 

زآتشم شور وشراری در دل عشاق نه

زین قِبَل دلگرمی انبوه یاران کن مرا

 

خوش ندارم ، زیر سنگی جاودان خفتن خموش

هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا

 

                           شفیعی کدکنی / هزاره دوم آهوی کوهی

+ نوشته شده در  86/01/05ساعت 2 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

 با چون مني نازک خيال ابرو کشيدن از ملال

 زشت است اي وحشي غزال

اما چه زيبا ميکني

و بر بوي بغل گل آگين تو عادت

مي ائي بسترم باشي براي انتظار

به آسمان رفتن

و براي سطحي تهي از فکر

و شمعي

بر فراز ديدنهاي شبانه

و پروانه اي که هيهات تماشا دارد

و من وتو

در گرماي هزاران فراموشي

تنهاي تنها

زير سقفي آسماني

ستاره ها را ميشمريم

 و بستري از گلبرگهاي مريم و رز

 سطحي تهي از فکر

 بستري در ميان ناکجاي دنيا

 که فکر خاموش است

 قلب روشن

  منطق گريزان ودست سوزان

چشمها فربسته و لب گزان

و تنهایی سکوت من و تو

و خاموشي غصه ها

و آغوشي گرم

     پيچکي

   و پيچکي

  که گلواژه خواستن را

   بر تنه عريان من مي نوازد

و هزاران بوسه گل

برتن ستبر تک درختي درميان دشت

دست بر آويخته به من

بوي گلهاي دشت

 در خاطرم ميپيچد

           سراج

 

 

 

+ نوشته شده در  85/12/09ساعت 5 بعد از ظهر  توسط باران  | 

((این دست نوشته رو تو وسایل یکی از اقوام پیدا کردم نمیدونم مال کیه ))

 

صدای قلب من!

صدای قلب من                                                       

                    درهم وبرهم

                          هزار زیر و هزاربم

به هم آغشته

به هم اویخته

در هم امیخته

 

این چنین روزگار دل ما

انبوهی بارش را

با هزار کلمه تا کنون نساخته

با هزار نوای تا کنون نپرداخته

شروع به  آواز کرد ونواخت....

 

برای انکه خنده فراموش نگردد

درد بارتر از گریستن خندیدیم

برای انکه مهر نمیرد

زخم خورده تر از کینه دوست داشتیم

برای انکه دل ادم از یاد نبرد

                      فراموش نشود

                                  فراموش نکند

فریادی بر اوردیم

فریادی کهن!

سالها قرنها و یا شاید از ابتدای هستی مانده در گلو

بیندیشیدیم که مارا

هیاهوگر بخوانند

هوجی بدانند

 

صدای قلب من

نمیدانم چقدر شبیه صدای بوم وتاک است؟

رودها را گوش کرده اید

در همهمه بستری ناصاف؟

کوهها را گوش کرده اید؟

در غوغای پر سحر نا آرامشان؟

دریا ها را

در هنگامه طوفان از خستگی؟

قلب من!

آه .... قلب من

از هزار صدای پیچیده جور واجورش

شاید یکی

بوم و تاکی باشد

خوشا به حال شما

زهدانهای آماده

که شادی ضربانی تازه اید

که در بطنهاتان جوانه ها می رویند

خوش به حال شما که مادرید

ما برای زادن

می بایست کیلومترها راه سر بالا را بیاییم

وهمه وجودمان را

از گفتن و شنیدن ومهر

از عشق ولبالبی

به دست تقدیر روزگار بسپریم

که آیا؟....

 

و این پرسش

تا واپسین دم

آزار وامید ماست

که آیا؟....

 

و دلمان

دلمان

این چنین پر از امید و بیم است

اینجا دیگر

مادر مهربان

ماییم ودلی

با هزاران صدا وسرود نوا

اما؟اما

شاید یک به هزار انها

بوم وتاکی است

که میشد از قلبی انتظار داشت

مابقی

صدای سرگشتگی نسلی است

زخمدار مجروح و....و....

و عاشق

پریشانی حالم را نبین

آشفتگی چهره ام را منگر

گوش بر سینه ام بنه

آنگاه در میان این در هم وبرهم نواها می یابی

آنجا چه عاشقانه موزون است

بگذار موزونی یکبار دیگر معنا پیدا کند

و در ان دنبال قافیه نگرند

و در آن ردیف نجویند

بگذار

صدای قلب ما را گوش کنند

و بگویند برای دلی

برای موزونی ضربانی

همانا عشق کافی است

نه دامنه برابر موجها

لازم نیست

ما صدای بوم وتاکی را

به صورت پی در پی

از سینه ای بشنویم

لازم نیست

ما نبضی طبق قاعده داشته باشیم

بگذار؟....

همه اینها یکبار دیگر

در نزد حکیمان تغییر یابند

و با چشمی دیگر

و با گوشی دیگر

نگریسته و شنیده شوند

شاید در آن روزگار

آه!

چه میگویم

چشمانم سرخ سرخ گشته اند

لاید تب دارند

و به  رسم کابوسیان هذیان میگویم

اما:

یقین با ماست

علیرغم هر چیز میرا یقینی با ماست

مگر نه انکه

دل ما عاشق است

و عشق

راه خود را گم نمیکند

بگذار سر بالا

سنگلاخ

بی معبر!

چشمان تبدارم

نه میخوابند

نه میگریند

نه میخندند

آنها سخت در اندیشه اند

چشمان خسته ام

میخوابند میگریند

میخندند

انها سخت عاشقند

+ نوشته شده در  85/12/03ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

باز دست نوشته سراج

سلام

براي اولين بار مي خوام از يک چيزي صحبت کنم که واسه هيچکي جالب نيست .


ما چه نسلي هستيم . نسلي مابين گذشته اي بسيار دور تا امروز ، هيچگاه هم بيشتر از اين نخواهيم بود . و ممکن است بسيار کمتر از پيش باشيم.


 اهميت مکان تولد ،مکان حيات ، مکان رشد جسمي ،جنسي ،فکري به خودي خود يک اهميت به اندازه اهميت زندگي محسوب مي شود . رسوخ فرهنگ از مکان و موقعيت جغرافيائي شما نسج مي گيرد . و اگر شما را دوتکه کنند . يک تکه جسم و يک تکه تمام آنچه که ربط به جسم ندارد . و بايد براي آن نام گذاري کنيد مثلا شخصيت يا فرهنگ . باز هم هر دو تکه ميتوانند بيان کنند شما کي هستيد . وقتي مولوي نيستي تا دو کشور بر سر مليتت دعوا داشته باشند . (حال بگذريم از خود مولانا که هيچ جائي نبود و همه جا بود ) وقتي که بو علي سينا نيستي وقتي که خواجه نصير نبوده اي يا دکتر حسابي هم نيستي ، پس يک آدم عادي هستي حتي اگر زيباترين هم باشي . توان تو انديشه توست البته انديشه معاني و تفاسيري فراوان دارد . که از مغز هديه سنگين خداوند تا قوه اداراک ما وراي مغز را گفته اند انديشه . باعث دلسردي هيچکس هم نيست که عادي است و بي اثر . مي خوريم . مي خوابيم و کار مي کنيم . زياد فرقي با حيوان هم نداريم آنها لذت مي برند هر صبح جيک جيکشان به جاست و فعليتشان مثمر ثمر و ما غر لند ،رنج دانستن در يک گوشه اي که نه براي امريکا مهم هستيم و نه گينه بيسائو و نه حتي چند قدم نزديکتر . اما جماعت ما مهم هستيم . و تک تک هيچ اهميتي نداريم . اين خيلي جالبه. که اين جماعت چه ها که نمي کنن. مورچه ها رو که ديدين


تو اين فيلمهاي راز و بقا قديم که الان بهش ميگن حيات وحش.دسته هاي زياد موريانه . فقط مي خورن اونا نمي تونن که خوردنشون رو بفهمم. اونا منزل چوبي رو هم ميخورن . تنه درختا رو . کاري به کار هيچ چيزي هم ندارن .


اينم خيلي جالبه . که برف اگه واسه ما نعمته واسه کبک يهچيز ديگه است . کبک تو برف خيلي زود به دام ميافته . سرشو قايم ميکنه و واميسه


 فکر ميکنه کسي اونو نمي بينه . حالا کي فکر کبکو خونده خدا عالمه که من نبودم . شايد ناي رفتن نداره بيچاره و ميخواد فکرشو  کمي يخ مالي کنه تا آخرين لحظات عمرشو هم هيچي نفهمه .


اينم يه حرفه ديگه . اما ما انسانها به کدومشون شبيه هستيم . موريانه يا برف .


 و عده کمي هم به چيزاي ديگه شبيه هستن . مثلا امريکا حقا سوزنبان خوبيه. ريلها رو خوب جابجا مي کنه . ملتشون هم خيلي پرو هستن که يا کبوتر بال مي دن يا باز .  


از اونا سوال کني ميگن ما چنان هستيم ما و ملت يونانو ايتاليا البته بلانسبت از کوروش ميگيم و اسکندر و آخريها هم از هر چي که يه نوس يا زس يا يک سزارکه ممکنه ژوليو يا هرکسي ديگه باشه  . البته هرکول و رستم هم اين دورو ورا مي پلکن . مثل اين ميمونه که بگي من پدر بزرگم دکتراي انرژي غير هسته اي داشته ولي خودم کسي سوال نکنه که بي سوادم .


يا لان نوه صوفيا لورن با يک قيافه چفت و چل بياد بگه من نوه اون بودم .


يه آقاي خوب آنچنان محکم گفته بود من يه ترکم و تنها افتخارم هم همينه و يکي از کردهاي همشهري ما هم گفته بود من يک کرد از نژاد باستان ايرانم .


حالا تا 4 سالگي همه فکر ميکنن آدم هستند . و همه دوستشون دارن و نمي دونستن سياه هستن يا سفيد اگه مي بردنشون تو بولکينافاسو رهاشون مي کردن حتي نمي فهميدن ايران کجاست تا چه برسه به اينکه فارسي حرف بزنن يا کرد باشن يا ترک .


ببينيد چقد محيط و افکارش آدما رو از آدم بودن متنعم ميکنه . بابا يه ذره فکر کنيد تو آسمون هستيد و يه فرشته (البته ببخشيد مقامتون رو کمي پائين آوردم)  حالا ديگه فرشته  هم ايراني و امريکائيو فلسطيني هم ميشه . يا مرزآسمان کجاست . بازم تو پرانتز حقوق بين الملل معاهدات گونا گوني در رابطه با فضا هم داره و مباحث متصرفانه زيادي )


حالا من چي ميگم . ميگم بيايم با يک برگ ذوق کنيم واي که چقد حال ميده يا مثلا رفيق يه گل بشيم و صبحا و شبها احوالشو بپرسيم .


البته اهل حال باشي قطرهاي بارون يا رقص برف يا ............................هم جالبه


عرضه ميخواد يه چراغ قوه بخري . يه کم به اطرافت نگاه کن . چي مي بيني . نکنه اصلا باطري نداري يا خيلي ضعيف شده . مي دوني چجوري شارژش کني . من مي دونم ولي بهت نمي گم .


+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 4 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 از دست نوشته های سراج
 

امروز دوستي با دلهره کابوسي را که شب پيش ديده بود برايم تعريف ميکرد . بسيار اندوهناک بود و بسيار دلهره داشت. مي گفت تا صبح گريه ميکردم و از ترس جرات خواب نداشتم.


برايم بسيار ناراحت کننده بود . من هيچکاري به ابعاد روانشناختي علمي ندارم. اما از ديدگاه خودم علاقه مندم به اين موضوع بپردازم .
ما خواب را استراحت مغز مي دانيم . استراحتي که در ضمير افراد به صورت غريزي همراه خود داريم . خواب يک موضوع جسماني نيمه تمام تلقي مي گردد . حالتي است که حسهاي 5 گانه شما کاملا بايد در استراحت مطلق بسر ببرند. نه چشم ميبيند و نه گوش ميشنود و نه بوئي حس مي کنيد و نه لمس را ،


اما تمام بدن در حالت نيمه هوشيار قرار دارد . يک بوي بسيار تند و يا يک لمس محکم و يا يک صداي قوي شما را بيدار مي کند . چون بدن و حسهاي شما همواره در حال آماده باش بسر مي برند . کنترل تمام اينها بر عهده مغز شماست . در حالت کما رفتن  و مرگ مغزي رابطه مغز را با تمام حسها قطع ميکند . خواب تعبيري ديگر از يک کماي موقت است .


 اما مغز بايگاني بسيار تل انبار شده اي دارد . که بسته به فعاليتي که ممکن است سالهاي بسيار دور هم آنرا مورد توجه قرار داده باشيد .عکسلعمل نشان دهد . و در يک فرصت مقتضي آنرا از آرشيو در آورد و با بسياري از فايلهاي مبهم ديگر آنرا مخلوط کند . و يک چيز خوب و يا يک چيز بد را به شما ياد آوري نمايد . ياد آوري يک موضوعي بهم بافته شده از چيزهاي متفاوت . و حتي چيزهائي که ما فکر مي کنيم که ممکن است آنرا تجربه نکرده باشيم . اما مغز در يک لحظه از آن تصوير برداري نموده است . دقيقا حالتي مانند تمپروري که صفحات وب را در کامپيوتر شما دانلود کرده و شمات با نگاه به آنها تعجب ميکنيد . و شايد يادتان نيايد که قبلا چنين چيزي را شما ديده ايد . مغز چون کنترل آنرا لاقل بخش بسيار مهمي از آنرا بر عهده نداريم خود بخود و اتوماتيک از مسائل مختلف و از طريق تمام حسگرهاي ما يک کپي را نگه داري ميکند .


رويا  در حقيقت فعاليت بين خواستن و نخواستن بين عمد و غير عمد است . بخشي از آنمربوط به چيزي است که يک آن عميقا به آن در لحظه اي فکر کرده ايد و مابقي کار خود مغز انسان است . و شما نقشي در آن نداريد .


اما به گونه اي در زماني دور يا نزديک بههر گونه اي تجربه اي از تمام رويا را در آن بايگاني انباري عمدي يا غير عمدي کرده ايد . حال مغز در حالت خواب به خلاقيتي ناچيز مي پردازد .


 به ما آموخته اند و هزاران کتناب تعبير خواب نگاشته اند که تفسير خواب نام دارد . دقيقا مانند حالتي است که کروکي جاده اي را برايتان ترسيم کنند . چون اعتقاد و ترس و يا اشتياق از اهرمهاي مغزي مهم به شما رميروند و دقيقا يک نيروي بسيار قوي را شارژ مي نمايند تا به اين وسيله شما را روي ريلي قرار دهند که مقصد آن از منبعي غير منطقي نشات مي گيرد . فال هم همين حالت را دارد .


در حقيقت پايبندان به فال و خواب انسانهائي ترسو و مشکوک هستند که جرات تصميم گيري را از خود سلب نموده و مجالي مي يابند تا ديگران يک ريل را براي آنها طراحي کند .


اعتقاد به اين موضوع از مايه ترس است . و ترس عامل کليدي بسيار قوي براي رفتاري کور کورانه و بي منطق تلقي ميگردد . ترس به خودي خود زائيده تفکر است و تفکر از تجربه سخن ميگويد . و تجربه متعلق به ديگراني است که ما نيستيم.


 ما به تنهائي خدا را با آن همه عظمت و بزرگي همراه و در درون خود داريم. خدا را رها و به ريلي مي نشينيم که انتهايش را يا خيال بافته و يا توهم ساخته يا دستوري از ناحيه ديگري است که بسيار خطر ناک آنرا به ضمير منتظر دستور ما ارئه ميکند . ..............

همچنين جريان نفرين ،چشم زدن نيز از همين اعتقاد و باورهاي ساختگي نشئات مي گيرد . من فکر مي کنم هر موضوعي که باور مي شود با پيش زمينه ترس بوجود مي آيد . باور موضوعي بسيار نزديک به ترس مي باشد . و از اين سرزمين برداشت مي شود . اما روح عاشقانه باور عاشقانه دارد . باور عاشق بر عشق بنا ست نه ترسي است و نه واهمه اي . عاشق نمي ترسد . چون نمي ترسد باورش ماهيت باور است نه شکل باور و ماهيت باور عاشق چيزي جز لذت نيست . فال و خواب و چشم و نفرين در سياهي مطلق خود از نشئه ترس مايه مي گيرند و روحهاي به خدا آغشته را را نمي شناسند. هيچ زباني هيچ نفريني و هيچ چشمي در مقابل سپيدي روح خدا هيچ اثري ندارد. و روح خدا آگاه اثر مي گذارد بر هر جرياني بر هر موجودي . اشرف بودن انسان يعني معاونت خدا معاون خدا به دليل اين است که دقيقا انسان بعد از خداست نه فرشته ها و نه هيچ خلقت ديگري . آنها مجبورند به امر انسان مطيع باشند دريا به امر يک انسان پاک .عصا به امر يک انسان پاک ماه به امر يک انسان پاک ، کوه به امر يک انسان خدائي ، و صخره به امر يک انسان خدا آگاه همه و همه در اطاعت انسان هستند . بنا بر اين هيچ موجودي حق حاکميت و تعيين مسير انسان را ندارد . حتي خود خداوند اين حق را به بشر مي دهد تا خود را خود را بشناسد نه هيچ چيز ديگري پس بايد به خدا پرداخت و روح منور و متوجه خدا نياز به رمال و معبر ندارد . کار نفرت انگيز اين حيله گران را ترک کنيد . به خواب و رويا انرژي نبخشيد و فراموش کنيد . به فال و تعبير و چشم زخم معتقد نباشيد که عين الحاد و بي کمالي است .

 

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 4 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

اين يه متنه در مورد کابوس از يه دوست به نام سراج 

کابوس همواره  ريشه اش تو فکره

يعني مغز يک سري افکار رو با خودش داره

و در خواب برخي از اونها  رو مرور مي کنه

هيچ نيازي به فکر کردن نيست

حتي يه لحظه مرور

کافيه

حتي يک آن

عموما مغز يه حالت داره که بخواي چيزو فراموش کني  با هات مدعي ميشه

يه چيزو مي دوني

محققين ژاپني  1 ساله يه نوع پيام رسان الکترونيک کشف کردن

که تمام فعليت مغز رو در حيتن خواب سازماندهي مي کنه

 

و هيچ رويائي هم نمي توني ببيني

اين نشون مي ده رويا يا کابوس ريشه در ساخت  خود آدم داره

من مي گم رويا از بدترين چيزهاي ممکنه

خود رويا نه

نقشي که رويا در خلاقيت داره

و حيفه انسان در ضمير نا خودآگاه خودش چيزي که هيچ بر نامه ريزي عامدانه اي براش نکرده در دام رويا که بي برنامه مي افته وسط زندگي گرفتار بشه

و چون اعتقاد هست اون خواب در اثر اعتقاد به رويا مسير  مي ده

و هر چقدر بهش فکر کني چون از ناحيه عميقي اومده مجبوري به سالاري و رهبري قبولش کني

و اون تو رو مي بره به همون سو

 

رويا  چون فکر مي کني به يک جاي غير مرئي و ماورا ربط داره

در حقيقت روي روح انسان هم نفوذ مي کنه

همونه که جائي يک انرژي که با روح بيگانه است توسط مغز به قدري قوي مخابره مي شه اين دقيقا

که روح و مغز هماهنگ مي رن دنبالش

منظور از مديتيشن قوي همينه

 

اون نقطه اي هست که کاملا  نقش بر عکسي رو بازي کنه

يعني يک انرژي سازنده و قوي که منشائش روح باشه

 

اين انرزي فراگير و هماهنگ کننده همه اجزائ خلقت

چون همه اجزائ خلقت از درخت - کوه - آسمان - فرشته ها ناگذيرن از معاون خدا اطاعت کنند

معاون خدا فقط انسانه

 

اگه روح والاي انسان دستور به سنگ بده

دستور به دريا بده

دستور به خاک بده اونا ناگذيرن اطاعت کنند

عمل مي کنه

و اين بسيار خطر ناک هست

من مي گم

هر چيزي که باعث اتصال تصادفي شما به روح ميشه دوري کنيد

روح براي تصادف نيست

فال هم نقش خواب رو داره

يک باور بسياري قوي

اين يه ريسکه

باور از ترس  ريشه ميگيره

اگر انساني و اومدي تا به امر خدا زندگي کني و دوباره بر گردي

خيلي کوشش هاي غير پيش بيني شده

و از مسير خارج شده لازم نيست

تلاش براي روح خدائي داشتن خودش بهترين راهه

که کريشنا به اون اشاره هاي قوي ميکنه

 

سراج

+ نوشته شده در  85/10/08ساعت 4 قبل از ظهر  توسط باران  | 

باید رفت

با هر مشقتی بر سر قرار

با چشمانی پر از انتظار

شاید که بیاید

تکرار خواهم کرد

حتما اورا خواهم دید

                    یار دبستانی من  11:30 84/1/8

 

 ****

باید نوشت

اگر گچ و یا زغالی نباشد

با انگشت

یا ناخن

بر دیوار

که جهان تشنه صلح است

شاید رفیقی ببیند

  یار دبستانی من

 

 ****

قلبم را

ابری سیاه پوشانده است

باید  ببارد

تا شسته شود

تمام بدیهای شب

یار دبستانی من

  ****

باید بخوانم

آواز خودرا

حتی اگر هیچ شنونده ای وجود نداشته باشد

با صدای بلند

این خود حرارت است

که

گرمایش به مرور متصاعد خواهد شد

یار دبستانی من

 ****

قصر بزرگ

پر از وسایل گرانبها

پرنده زیبا در قفس طلایی

آواز نمیخواند

حرکت نمیکند

تکان نمیخورد

تمام خدمتگزاران درحال تعظیم

حرفی نمیزنند

شاید که من مرده ام

خود نمیدانم

یار دبستانی من

 ****

نمیخواهم بدانم مشکل کجاست

سعی هم نمیکنم

ولی مرا آزار میدهد

باید اصلی ترینها را بشناسم

از فرعی ها بگذرم

بیشترین در آمد دنیا کجا خرج میشود؟

به چه راه

به اسلحه سازی

و جنگ یعنی نابودی

نابودی میلیونها انسان

خرابی و ویرانی

هفتاد وپنج درصد درآمد دنیا

به آتش کشیده میشود

یار دبستانی من

 

****

غیر از خرابی که باید آباد شود

انسان کشته شده را نمیتئان زنده کرد

باید گرسنه بخوابد

و از بیماری بمیرد

باید کودکان جهان بمیرند از سوء تغذیه

باید تمام کمبودها را تحمل کرد

چون جهان میخواهد ضراتخانه های بزرگی بسازد و انبار کند

و این انبارها تمام خوشیهایی است که از بشریتگرفته شده

و انبار کرده اند

به صورت تسهیلات جنگی

یار دبستانی من

 

****

 خجالت اور است حسابرسی

اگر در یکی از انبارهای اسلحه سازی باز شود

پول بیش از میلیونها خانه ومدرسه وبیمارستان

که بیشتر مردم دنیا

هیچکدام را ندارند

تازه بیشتر خانه ها هم قتلگاه است

با یک زلزله 7 ریشتر

یار دبستانی من

 ****

تمام روز هفته با کار شروع میشود

فقط جمعه ها است

که با دروغ شروع میشود

و بادروغ پایان می یابد

یار دبستانی من

 ****

زندگی آبشاری است

که با تلاش فراوان

باید

مخالف با آن بالا رقت

ثانیه ای درنگ

انسان را ناامید میسازد

من

بع ثانیه ای درنگ فکر نمیکنم

به بالا خواهم رفت

و نظاره گر ابشار خواهم بود

یار دبستانی من

 ****

مینوشم

به امید روزی که

حتی

 یک تفنگ نباشد

برای شکار پرنده 

یار دبستانی من

 ****

خسته ام

میخواهم

 دنیا را

دور بزنم

با تمام

خستگی

 یار دبستانی من

 ****

انباری از آرزوها

در دلم انباشته شده است

صدایم رسا نیست

که به  تمام مردم دنیا بگویم

که چه آرزوها یی دارم

دوست دارم

هیچ کس بی سرپناه نباشد

دوست دارم

هیچکس گرسنه وبیدارو نماند

دوست دارم

دیگر در دنیا

هیچ اسلحه ای ساخته نشود

حتی یک تفنگ شکاری

و آرزو دارم

مرگی در دنیا وجود نداشته باشد

و زنان در هر جامعه ای

از مردان در کار مساوی بیشتر مزد بگیرند

یار دبستانی من

 ****

بادی که گیسوان ترا پریشان میکند

تمام کهکشانها

به او لبخند میزنند

حریری که بدنت را لمس میکند

به تمامی دنیا فخر میفروشد

با چه جراتی انگشتانم را

جای حریر قرار دهم

صبر خواهم کرد تا جاذبه زمین چنین کند

یخی خواهم شد

که تمامی انرزی خورشید آبم نتواند کرد

اینگونه بهتر از گرمای وجودت لذت خواهم برد

به جوش خواهم آمد

که بخارش همه دنیا را سرمست کند

یار دبستانی من

 

 

+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 10 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

Cursors

***java4ir.blogfa.com***

ALI MOHAJER

***java4ir.blogfa.com*** دنیای کدهای جاوا اسکریپت