که تلاش لازمه بودنی است شگرف ، با دیدی به وسعت زیبایی
و خدا
هم اوست که دایما حضور دارد در نامریی ،نامحسوس بودن
و من
نه تسلیم محض، نه عصیان دوباره
دیدی وسیع نگریستنم را بس
زندگی را به پشتوانه هم او میگذرانم
که به عدم مقاومت در براربرش دست یافته ام
و این بی ذهنی لازمه پیشرفت است
"آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می آورد"
وعشق باور عادتی است
که دوست داشتن نمیشناسد !
و دنیای ما پراز باور عشقهای بیحاصل است
پر باورهای متضادٍ بودن
برای بودن با دیگری - برای عاشق بودن
باید خودت را باور کنی
و خود باوری میسر نمیشود
جز با ایمان به خود
خودت را
باور اهوراییت را
ایمان بیاور
که ایمان سر آغاز بودن است
و سر آغاز بودن ایمان به خود است
پاییز ۸۶ / رشت

نمیرفتند تا به جایی برسند
میرفتند تا
باهم باشند
تو
روحت را حفظ میکنی
ایمانت را نمیفروشی
باورت را بارور میکنی
تو ثانیه ها را در اختیار میگیری
آن گاه دقایق وساعتها خودشان می آیند
و زمان ار آن تو میشود
و در انحصار تو !
و آنگاه که زمان به انحصارت در آید
دقایق تلف نمی شوند
زیرا بارور شده اند از هدف، انگیزه و ایمان
و هدف آرزویی است دست یافتنی
و کمال از ریشه های عدم اشتباه کردن نیست
معصوم بودن فایده ندارد
کمال اوج خواستن است وپایان خواستن
و پایان خواستن رکود است
که انسان
مملو است ار احساسات و نوی
و نوی در رکود معنا ندارد
و نوی خاستگاه بودن است ،
نه انگیزه شدن
ایمان بیاور
خودت را
روحت را
باورها و بارورهایت را
و ایمان بیاور آغاز فصلی مملو از تازگی را
پاییز / آّبان / رشت
به نسیم خوش دلنواز بارانی پاییزی
در شمالترین شمال دنیا
هیچستان ناکجا آباد
اینجا که نه هیچ هیچ است و نه همه !
که همه هیچ است و هیچ همه چیز!
هیچستانم را به باورت هم نمیرسانم
که من!
تنهاییم را از نو یافته ام
در خودم،
در خودی که گمش کرده بودم
نه در تو
در خودم
حال پس از اینهمه سرگردانی
سرگردانم با سرگرانی
پاییز / ابان / رشت
خاله جونم میده
من وقتی لالا کلدم عین فلشته ها میشم
الان فکر میتنم یه فلشته کوچولو اینجا لالا ترده
طنین لحظه هایی را دوست میدارم
که در آغوش صدای ناقوس کلیسایی آرام آرمیده ام
و گوسفندانی را در چرا به نظاره نشسته ام
طنین لحظه هایی را دوست میدارم
که باران میبارد
میبارد باران
طنین لحظه هایی را دوست میدارم
که هم آغوشی پیچک ودیوار و درخت را میبینم
طنین لحظه هایی را دوست میدارم
که ثانیه ای متولد میشود
طنین لحظه ای را دوست میدارم
که تو باشی ومن
من باشم وتو
طنین لحظه ای را دوست میدارم
که طنین لحظه ای باشد
ببینینم چقد خوشکل شدم
امروز بهد ۱۰ روز خاله جونم اومد پیشم
من نشناختمش
![]()
گاه و بي گاه دوستت ميدارم
ساده و بي آلايش
بي آرزوي رفتن و ماندن
بي بهانه آمدن و نيامدن
گاه و بي گاه دوستت دارم
بخاطر بودنت دوستت دارم
نه به بهانه ماندنت
بودن بهانه دوست داشتن است
و ماندن ؟؟؟؟؟؟؟؟
بخاطر سكوتت دوستت دارم
و بخاطر شنيدنهاي هميشگيت
گاه و بي گاه دوستت دارم
ساده و بي آلايش

شب يقينش را
به باوري عميق پيوند ميزند
و زيبايي به دركي تازه
انسان زاده عادت كردن است
پس زيبايي درك تازه اي است
كه اگر نه! به كهنگي ميگرايد
و هرچيز كهنه
زيباييش كاسته ميشود
غروب ديروز ! غروب امروز نيست
و غروب امروز
غروب فردا
هر روز را
با دركي تازه آغاز كن
و كشف مبهمي از زيبايي
زايش طبيعت را به نظاره بنشين
و سادگي باران را
به تماشا
زيبايي هنر زيبا ديدن است
اگر زيبا ديدن را بياموزي
زشتي ميميرد
و زيبايي به بقا ميماند
در احمقانه اي بنام دنيا
اسير جسمي شده ايم كه از ازليت به روحمان تابيده
و روح را اسير كرده در بودن
جسم وابستگي است و همه وابستگي
جسم كدورت است وكهولت
جسم عزلت است وانزوا
جسم سنگيني است
و روح بري وبي نياز
روح خداست
هنوز نميداني چقدر دوستت دارم
و چه اندازه دلتنگت ميشوم
هرگز بدين پايه دلتنگ نبوده ام
زيرا هرگز بدين پايه عاشق نبوده ام
اين روزها تو هستي كه زندگيم را جلا زني به بودنت
بودن از نوع زيستن
با همه كوچكيت
براي من بزرگي
و با همه بزرگيم
دوستت دارم
واژه ها را به بازي ميگيريم
چون ميخواهيم شناخته شويم
من تنها از واژه منم
بدون اما و اگر
بايد و شايد
امروز و فردا
كاشكي و بايد كه
و تواز واژهها ي خودت
واژه ها زاده دل نيستند كه زاده فكرند
پس من نه در واژه هايم ، نه در افكارم شناخته ميشوم
تو- هرگز نميتواني مرا باز شناسي
در حرفهايم
كه من در سكوتم زندگيم را باز ميسازم
تو كودك معصوم امروز من
فردا را به شايستگي به امروز تبديل كن
رشد كن
آنگونه كه رشد ميكني
و به انسانيت برس
آنگونه كه راه رفتن مي آموزي
هرگز به وطن عادت نكرده ام
سالهاست
به نيت ۱۰ روز
نمازم را در زادگاهم كامل ميخوانم
و زندگي ميگذرانم
یادش بخیر
سرسبزی دورانِ دوری که کودکی نام نهاده بودندش
دورانِ دور من- مثل حالاهای نیانده تو-
یادت باشد
زندگی تنها یکبار تکرار میشود
دوبارهِ تکرار اشتباهات زندگی را کوتاه میکند
یادت باشد تجربه کردن را بیاموزی
آن گونه که قرار است راه رفتن را بیاموزی
و یادت باشد
زندگی- حاصلجمع همین تجربه هاست
تجربه ها را به بی باوری فراموش نکن
آنها را بکار ببر
تا زندگیت را عمر بخشی به بودنی ارزشمند
من ـ از این نزدیکی نه خیلی دور
مراقب چشمهای مهربانت هستم
و دوستت دارم
آنگونه که مادرم را
وآن گونه که بهار و باران را
تو ـ ترنم دوباره دوست داشتن را در من زنده کردی
ومن کودکیت را میپرستم
آن گونه که ترا
و تو تنها دلیل پرستش خدای نا دیده ای
که به وجود تو بودنش را باور دارم
باش و شادزی کوچک مهربانم
بانوان فانوس بدست
در بیراهه شب
راه به سوی روشنی میپیمایند
من کوچک بودم سايه ام کوچک بود
من قد کشيدم سايه ام قد کشيد گاهي از شما چه پنهان از من بزرگتر ميشد
حال من و سايه ام هم قد شديم
روزي انقدر من بزرگتر ميشوم که بي سايه ميروم و سايه ام را جا ميگذارم
اين بود انشا ما در مورد بزرگ شدن نه ببخشيد در مورد سايه ام

همیشه خوابیدن دلیل خواب بودن نیست
گاهی آنقدر خوابزده ای که دنیا را خواب میبینی
وهمیشه خواب نبودن دلیل بیداری نیست
و کوری دلیل عدم وجود
دنیا بهانه ای برای اثبات نمیخواهد
بی جهت خودت را بخواب مزن
بیدار شو
بیدار باش
این روزها خوابزده ها فراوانند
دیگر خواب بودن زمان ومکان نمیشناسد
همه خوابیم
در تاریکی روزهای روشن
کاش برخیزیم وبرای شب کمی ستاره هدیه آوریم
از خاطره خوابهایمان
و خاطره خوابهایمان
سکوت روشنی شود
از خلسه بیداری
از باور بودن
خوابِ شدن بس است
بودنت را ایمان بیاور
وخودت را
صبح بخیر

انسان هر چه باشد خوب یا بد
زشت یا زیبا
از خدا منبعث شده است
خدا منشاء همه انسانهاست
انسان ، انسان است
اما خدا نیز هست
زیرا خدا کل است و انسات جزء
و جزء از کل میتواند باشد
چرا که دربیشتر کمتر وجود دارد
اما در کمتر بیشتر وجود ندارد
پس هر انسانی به نوعی خداست
و یا نه!
جلوه ای از خداست...
وقتی به این اندیشه برسی
که از خدایی -خود خدا
آن وقت رهایی مییابی از منیت ِ غرور و حسادت...
و خدا خوش در دلت مینشیند
و خوش دلت را مینوازد
آنوقت به آرامش میرسی
آرامشی نه از نوع ناپایدار
که آرامشی از نوع خدا
جاودانگی مطلق زیبایی محض
آن وقت این جاودانگی آرام
به اندیشه میسپردت
و به فکر فرو میروی
و سکوت ـ به سکوت میرسی
آن وقت در سکوتت
فقط خداست که جان دارد
و فقط خداست که میشنود
ما غرق در خداییم
مثل امواج که غرق در دریایند
و آن وقت که امواج غرق در دریا میشوند از هیچ توفانی نمی هراسند
که در مرگ در زایش در تولد در زندگی غرقند
آن وقت که در خدا غرق شوی
از هر کدورت و آلودگی رهایی مییابی
یادت باشد که هم اکنون خدایی
و خدا بودن
زمان ومکان نمیشناسد
زیبایی همان کودک مهربانی است که به لبخندی از رفتن باز می ماند برمیگردد به تو مینگرد و با دهان بی دندانش لبخند میزند
زیبایی همان فرشته نجیب من است که هنوز به حرکت دست وپایش عادت نکرده است
زیبایی همان مهربان من است که هنوز آه کشیدن نمیداند
زیبایی نوزاد مهربانی است که از دیدنش سیراب نمیشوم
زیبایی همان نوزادزیبایی است که حتی از تو که اینقدر دوستش داری وحشت میکند
زیبایی همان نوزاد شیرینی است که هنوز بیدار بودن را باور ندارد
زیبای مهربان من پسرک زیبایی است که دنیا برتر از همه زیباییهایش اورا به ما هدیه کرد

همیشه در آسمانی
در اوج
در بالاترین بالای آدمی
در صعود
آن قدر به آسمان فکر میکنی
که ادمیان دور و نزدیک
در گوش هم نام ترا زمزمه میکنند (( سر به هوا ))
در آسمان میگردی
آن وقت انتظار داری سکه های زیر پایت را ببینی
مرا یاد مجید قصه های هوشنگ مرادی کرمانی می اندازی
قهرمان داستانهای نوجوانیم
بعد سند باد که قهرمان داستانهای کودکیم بود
و شازده کوچولو که قهرمان همه زندگیم بود
گاهی – مرا یاد خلبان شازده می اندازی
آن وقتها که مرا نمیبینی
آن وقت من میپرسم: می آیی با هم پرواز کنیم
تو نگاهم میکنی : برایم گوسفندی میکشی
و دوباره پیچ سرسخت هواپیما
دوباره میپرسم : می آیی باهم پرواز کنیم
تو برای گوسفندم پوزه بندی میکشی
و پیچ سرسخت هواپیما
دوباره میپرسم می آیی با هم پرواز کنیم؟
برای گل سرخم تجیر میکشی و پیچ سرسخت هواپیما
دو باره می پرسم : می آیی با هم پرواز کنیم
برای دودکش سیاره ام جارویی میکشی با دسته ای بلند
و پیچ سرسخت هواپیما
دوباره می پرسم می آیی با هم پرواز کنیم ؟
پیچ سرسخت هواپیما ، پیچ سرسخت هواپیما ، پیچ سرسخت هواپیما
اشک در چشمانم حلقه میزند
پیچ سرسخت هواپیما
برمیگردم
راه می افتم بسمت آنجا که مار به انتظارم نشسته
پیچ سرسخت هواپیما دارد باز میشود
مار مرا میبوسد
به آغوشش پناه برده ام
پرواز میکنم
تو میگویی : چیزی گفتی؟
آن وقت دیگر خیلی دیر شده
من رفتم
تو ماندی و تا ابد پیچ های سرسخت هواپیما
85/9/9 23:13
و خدایی که در این نزدیکیست
در نوشته گردیهای امروزم
امروز یا دیروز درست نمیدانم اصلا چه فرقی میکند
روزی چشمم افتاد به نوشته دوستی در جایی که باز فرقی نمیکند کجا بود
نوشته بود
(( خدا دستش بند بود
به معجزه ای
مرا شیطان آفرید ))
و نمیدانم چرا چشمانم به تحیر در این جمله نگریست خنده ام گرفت جوابش را اینگونه نوشتم
خد
دستش بند بود
به معجزه ای
معجزه آفرینش انسان به دست شیطان
شیطان ترا افرید
لبخند زد به آفرینشت
خدا لبخند زد به تو
و پوزخند به شیطان که فکر میکرد ترا افریده
خدا معجزه کرد
شیطان ترا افرید
به معجزه خدا
پس تو آفریده شدی به دست شیطان به معجزه خدا
پس خدا ترا افرید
گاهی یادمان میرودشیطان آفریده دست خداست موجودی مطیع خدا _عبدالحارث_
خدا شیطان را برای امتحان دوست داشتن انسان آفرید
خدا شیطان را افرید تا دوست داشتن انسان را بسنجدبه خودش
و خدا
وخدا
جانشین همه داشته ها و نداشته های من است
تا بعد
امروز
این روزها
آن قدر بزرگ شده ام
آنقدر
که دیگر نگران فردا نیستم
امروز تمام فردا هایم را پشت سر گذاشته ام
دیگر نیازی به گذشت زمان ندارم
نیازی به اعتماد کردن که شالوده پارسایی است
نیازی به دوست داشته شدن
این روزها روسپی سردرگمی را میمانم
که به تنش هم نمینازد
و عارف بی عرفی را که از روحش نیز میگریزد
این روزها!
توان گریختن هم ندارم
نشسته ام به سرگردانی!
به سرگردانی بی باوری
به اعتمادی کور
به سردابی بی شکوه
به سرابی باور ناپذیر
این روزها
دل بسته ام به حماقتی محض از نوع بی باوری
میخواهم سکوت کنم
سکوت در برابر همه چیز
سکوت در برابر همه کس حتی خودم
چقدر بی باورم
چقدر بی بارورم
این روزها درختی را میمانم
که برای بریدن
در آرزوی تبری ایستادگی میکند
این روزها
نسبت به مرگ هم حسی ندارم
که نمیشناسمش
وحس داشتن محصول شناختن است
همانگونه که دوست داشتن
همانگونه که زندگی کردن
چقدر دلم پایبندی میخواهد
چقدر دلم دلم تعهد میخواهد
و چقدر بی تکلفم
این بی تکلفی شاید عصیانی دوباره باشد
در برابر خودم
با اینهمه فقط یک نام را از خاطر نبرده ام
خدا
ولنتاینت مبارک!
امروز اس ام اس باران شدم
ولنتاینت مبارک
چه حماقت محضی
روز شمار عشق – روز شمار دوست داشتن
غافل از اینکه دوست داشتن بی نهایت است و بینهایت دهه وصده و روز و ثانیه نمی شناسد
ما آدمها زمان را آفریدیم آنگاه در گیر و محصور زمان شدیم
تا آنجا که زمان همه زندگیمان را بهم ریخت
همه دوست داشتنمان را
آرامشمان را
آن وقت محبوس در ثانیه شدیم وغافل از همه چیز حتی دوست داشتن
ویادمان رفت دوست داشتن زمان ومکان نمیشناسد
آن گاه مثل آنوقتها که ساعتمان برای یاد آوری قرصهامان زنگ میزند
ساعتمان زنگ زد که : فردا روز دوست داشتن است
امروز را پاس دار چون روز دوست داشتن است
و یادمان رفت فقط فراموشی و ترس از فراموشی نیاز به یاد اوری و پاسداشت دارد
هیچ چیز پایدار نمیماند
هیچ ترحمی
همانگونه که هیچ ظلمی
خدا برای اثبات پایداری خودش
جهان را بی ثبات افرید
برای اینکه بگوید
من پایدارم پس هستم
و جهان را از ریشه های تضاد آفرید
مرگ وزندگی ، بدی وخوبی، نیستی و هستی
من اما از بین این همه صفات ناپایدار
حسادت دروغ شکایت ترحم و...
دوست داشتن و محبت را انتخاب میکنم
از نقاشیهای سهراب سپهری عزیز
خدا
باز خوش در دلم نشست
با حقارتی محض و موهبتی مطلق
خدا اینبار معجزه نکرد
اینبار به واسطه عقل وعشق مرا سمت خودش خواند
ومن در ازدحام اسارت نگاهی ساده
باختم به خودم - روحم - جسمم
با این همه آموختم
باز آموختم!
و باز تجربه کردم
مشی ومشیانه
در هم تنیدیم
به هم آغشتیم
درس گرفتیم
اما یکی نشدیم ویگانه
خدا یادم داد
نمیتوانم دوست بدارم
چون مهرورزی آموخته ام
وکسی که مهرورزی بیاموزد
نمیتواند دوست بدارد
اما باز منتظرم
منتظر تلنگری دیگر
که دلم را بنوازد
و آغشته کندم از مهر خدا

و خدا ...
دنيا هميشه زيبا
آسمان نزديک ، زمين در همين حوالي
ومن آرامش يک گياه
و خدا ترس بود
صداقت گفتاري بود پيش بافته
دل سپرده بودم به همين باور،
چند هزار سال ديرين به اندازه دوراني دور
تا همين نزديکيها
نقش يک برزخ
در بستر اين زمانه بلند هويدا
و زندگي گذري نداشت
آنچه بودي و آنچه در انتظار است
لذت دنيا،آتش دوزخ خدا
من مقلد انديشه هائي که نشناختند خدا
ماب مومني افسرده با ترس
شاد يک لحظه نماز
پژمرده صد نياز
بي هيچ باور
بي هيچ ايماني
انديشه بي بارور
سايه يک انسان
نه انسان و نه خدا
و در اين باور پوچ
ذهن گنگ و زبان گيج
به دور دست به دنبال خدا
و خدا در همين حوالي
من غافل
و تکرار ذکر نا چاري ،ذکر رمزي بي راز
ومن!
براي روز مبادا ،
ذخيره گاه گفتنهاي سردبودم
آتش دوزخ با آب مذکور به خاموشي در آيد
آه چه زبانه مي زند دوزخ
چه حسي دارم از سوختن
شمع کجاست
انگشت بسوزانم
تا دوزخم را مروري کنم از ترس
تا ذکري کنم محکم
غافل
وبهشت را بخرم. با لبم ، با اندوهي فراوان
و خدا سنگت ميکند،نگو
و زمين ننگت ميکند ،نگو
من خدا را با تپش هر لحظه قلبم
جاري مي طلبم
با نشاطي در خور
به عاشقي مي طلبم
27/7/85 3 بامداد
این نوشته یه دوسته پس از خوندن مطلب وخدای من
میخندند کودکانه
دست به اغوش هم می اندازند زیرکانه
سر که برمیگردانیم
به دور از چشم دوربین
به جان هم میافتند مثل همیشه کودکیهاشان
حال
بزرگ شده اند دختر عموها
و گاهی با هم درد دل میکنند

و خدا
در نوشته گردیهایم-امروز – دیروز – نمیدانم اصلا چه فرقی میکند- روزی چشمم افتاد به نوشته دوستی در جایی که باز فرقی نمیکند کجا بود
نوشته بود
((خدا
دستش بند بود به معجزه ای
مرا شیطان آفرید))
و نمیدانم چرا اینگونه چشمانم به تحیر در این جمله نگریست . خنده ام گرفت پس جوابش دادم.
خدا
دستش بند بود به معجزه ای
معجزه آفرینش انسان به دست شیطان
شیطان ترا آفرید
لبخند زد به آفرینشت
خدا لبخند زد به تو
و پوزخند به شیطان که فکر میکرد ترا آفریده
و خدا معجزه کرد
شیطان ترا آفرید
به معجزه خدا
خدا ترا آفرید
گاهی یادمان میرود شیطان آفریده دست خداست . موجودی مطیع خدا – عبد الحارث-
و خدا تنها شیطان را برای امتحان دوست داشتن انسان آفرید
خداشیطان را آفرید تا دوست داشتنش انسان را بسنجد نسبت به خودش
و خدا خدا خدا....
جانشین تمام داشته ها و نداشته های من است
این روزها شدیدا درگیر ریاضیاتم بعد امتحانات دوباره باز میگردم
تا بعد
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
وقتی در انتظار یونجه زار سر سبزی بنشینی وتنها خار نصیبت شود
آن وقت دلخوش کنی به سراب سرسبزی
و گوش بسپاری به ناله زمخت نی چوپانی
که مدرک دانشگاهیش را قاب گرفته و بجای داستانهای لیلی و مجنون وصحراگردی
برایت اگهی های کاری میخواند
ان وقت تو هیگوسفندوار میچری هی میچری هی میچری
و زمزمه میکنی
قع راردادی – پیع مانی – اعستخداع می
سیع کل تا لیع سانس
پورسانتع عالیع
و اگر عرضه سوت زدن داشته باشی مثل من سوت میزنی
وگرنه مخت سوت میکشد
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
وقتی دلخوش میکنی
به باوری گذرا
که هی! زود باور ساده اهل کجایی ؟
که اینچنین گوسفند وار به سرخوشی روزگار میگذرانی
میخندی به بادا باد روز مرگی
آن وقت شاید کسی سد راهت شد واندک زمانی هایکو نویس شدی
زر میزنی برای هایکو نوشتن
مابین دو کوه
بدن یونجه زار
گوسفندان سرگردان
یا
غروب هی هی چوپان
گوسفندان خواب الود
تاریکی اسمان
یا شاید کسی دوباره کسی همراهت شد و کیمیا گری کرد وهوس کردی کیمیاگر پائولوکوئیلورا دوباره بجوی
سر بزنی به صندوق کتابهایت دستت را ببری تا دوبارهه مراه چوپانی شوی که دچار افسانه شخصی اش شد
دوباره افسانه اسمت یادت می اید و چوپانی از سر تنهایی دل به هی هی چوپانی سپرده تا دنیارا بفهمد و عاشق شود
آن وقت بیشتر میفهمی گوسفند بودن یعنی اهلی شدن انجا که میگوید گوسفندان نیاز به تصمیم ندارند
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
و من چه گوسفند وار باید بنشینم و ریاضیات بخوانم
دلتنگی این روزهایم
بس!
برای دوست داشتنت
و دوست داشتن را نیازی نیست جز بی نیازی
که از سر بی نیازی دوستت دارم
که نیاز از ریشه های احتیاج است و ترحم
.تو نه قابل ترحمی
که احترام به همراه داری
تو جانشین همه نیازهای منی
تو که باشی!
به هیچ نمی اندیشم
جز ماورایی وجود تو
با همه غیر قابل لمس بودنت
همیشه در دسترسی
و تنها واژه ای، نگاهی، فکری
برای سپاسگذاری از این همه نعمت کافی است
نعمتهایت را نمیشمردم
که از قدرت شمردن خارجند
به نظاره مینشینمشان
و شکر
این روزها بزرگ شدن هم حوصله میخواهد
وقتی دنیا کوچک میشود
هرسال بی بهانه برگریزان دی ماه می آید
و بهانه خاطرات تلخم میشود
امسال اما
خاطره نبودنت را جشن میگیرم
که امسال خدا یادم داد
مرگ یعنی تکامل روح
به بلندای وسعت دایره ای نورانی
از ملکوت آسمان
امسال
خدا یادم داد
برای مردن باید اوج گرفت
دیگر نگران نبودنت نیستم
وحسرت بودنت را نمیخورم
تو از آن بالاهای دور
به نظاره مینگریم
و پشت بند این همه چشمکها
تویی که ستاره منی
وتو کامل شدی
به وسعت دایره ای نورانی
که منبعث از روح خداست
روح اهورایی خداوند
و خدا ترا در بر گرفته
پرواز میکنی
آرزوی همه کودکیهایم
دست یافته به باور کودکیهایم
ومن خوشحالم
که خداوند به صمیمی ترین نزدیکانم
توان پرواز بخشیده
و خوشحالم که خاطره همه کودکیم را
در تو میبینم
تو همه آرزوهایم را به بار نشسته ای
و من روزی
نه دیر که در گذری زودهنگام
به تو میپیوندم
و به ابدیت
ابدیتی که توقف نمیابد
نه در رکود
که در صعودی فراگیر
10.40 85/10/2

بیهوده روز میگذرانیم
که زندگی کنیم
شاید در این بیهودگی
حاصلی حاصلمان شود
ودلمان پر شود از آرزوی بیحاصلی
بیهوده عمر میگذرانیم
که زندگی کنیم
و زندگیمان خلاصه شده در گذر بیهوده ثانیه ها
در رفت وآمد بیهودگیها
امروزم را از من بگیر
به پشتوانه فردا
امروز به پشنتوانه فردا
غافل از اینکه
امروز پشتوانه فرداست
نه فردا پشتوانه امروز
در آرزوی فردا امروزمان را میسازیم
غافل از اینکه امروز روز مباداست
و امروز سازنده فرداست
فردا روز دیگری است
بزرگتر میشوی
قد میکشی
تکامل مییابی

و خدا درد آشنا ست درد آشنای آشنایی غریب
و چه خوش دل را مینوازد
با بارشهای مدام ابرهای بارانی
و خدا
هجرت عشق است
از زمین به بلندای آسمان
و عشق بازی جز با خدا ارزشی ندارد
که توهم است و از سر ناچاری
درد عمیقی است
جراحت قلبهای نا ارام
از سر تکرار اضطراب
و از سر بی باوری ایمان
و ایمان – صداقتی است محتاج صعود
نه پایبند رکود
که رکود از ریشه های عدم ایمان است
و ایمان بارورت میکند از معجزه
معجزه دوست داشتن
و دوست داشتن نه از نوعی که به حماقت کشانده اندش
از نوع باور
از نوع اعتقاد
از نوع ایمان
و ایمان مرز نمیشناسد
و به هر چیز ایمان بیاور
به شرط ایمان به خدا
وخدا
عشق – تنهایی – راه شاید فرار
و فرار از خود
فرار از خود
فرار از خود
چه خستگی محضی
نشسته در فرار
در آرزوی روزی رها شدن
در آرزوی شدن
بی باور بودن
بودن هنگامی به آرزو تبدیل میشود
که به خودت ایمان بیاوری
داشته هایت را باور کنی
که باور داشته ها ترا به نداشته ها میکشاند
و شدن شرط بودن نیست
که در شدن باور وجود ندارد
پس برای رسیدن به آرزوی شدن
ایمان بیاور به باور بودن
و اینها همه یعنی باور امروز
و امروز همان روز مباداست
مثل همیشه خیابان شلوغ است این جاده رو به پلی که هنوز نساخته اند همیشه حس غریبی دارد حسی نا اشنا بوی نم می دهد بوی ماندگی بوی غریب سکون و رکود
من اما حس آشنایی دارم حتی ترا فیک طولانی این خیابان هرگزعصبانیم نمیکند
با یکی از دوستانم قرار دارم
در آرامش کمبود وقت به انتظار باز شدن راه نشسته ام میدانم این تنها قراری است که حتی اگر دیر برسم مواخذه نمیشوم
این دوستم همیشه لبخند به لب دارد همیشه میخندد وهرگز خم به ابرو نمی آورد موسیقی ملایمی پخش میشود و من هنوز به انتظار باز شدن راه نشسته ام و ثانیه ها یی را میشمرم که در این لحظه با تمام دل دل دیدار جلوه ای ندارند
از دیدن چراغ راهنما همیشه خنده ام میگیرد یاد مرحوم پرویز شاهپور می افتم میگویند اگر به خط عابر پیاده میرسید و پراغ سبز بود رد نمیشد میگفت به این چراغ سبزها اعتباری نیست امکان دارد وسط راه جا بگذارندت می ایستاد چراغ یکبار قرمز و دوباره سبز میشد انگاه رد میشد ( آنوقتها که چراغ ها هنوز ثانیه شمار نداشتند )
خلاصه راه باز شد
رد میشوم ماشین را کناری پارک میکنم دلم میلرزد مثل همیشه به سردراین باغ که میرسم دلم میلرزد
راه می افتم پیاده به سمت میعاد گاه همیشگیمان
روزهای چهار شنبه ساعت چهار
در بین راه احساس میکنم چیزی کم دارم دستانم سبکند آه باز یادم رفت بر میگردم درست کنار در باغ یک دکه گلفروشی است که پیرزن وپیرمردی اداره اش میکنند
آه که چقدر میخک و گلایل
امروز اما روز دیگری است به عادت دیرینه این روزها یک دسته نرگس میگیرم چقدر عاشق بوی نرگسم
و دوستم چقدر نرگس دوست دارد
پیرزن گلفروش مثل همیشه لبخند میزند ردیف دندانهای مصنوعیش میدرخشد لبخندی نه از سر اجبار حواله اش میکنم
از ساعت چهار ربع ساعتی گذشته میروم آه میکشم
دوستم را میبینم که به انتظارم نشسته با همان لبخند همیشگی ، همان چهره جوان دوست من هیچگاه از 32 سال بیشتر نمیرود
مثل همیشه با دیدنش بغض میکنم
کنارش مینشینم هنوز نرگسها را نشانش نداده ام تمام اتفاقات این یک هفته را برایش تعریف میکنم
او همچنان لبخند میزند
تنها مرد زندگی من
هنوز بغض دارم
دم رفتن نرگسها را روی سنگ مزارش میگذارم
ومثل همیشه دم خداحافظی یکی از بیتهای خودم را زمزمه میکنم
تا به کی هر سال هر دی هر بهار سنگ تنهای عزیزم در مزار
برمیخیرم دست به سینه و بااحترام چند دقیقه رو به روی قاب عکسش میمانم لبخندی میزنم و باز میگردم
در راه بازگشت دوباره پیرزن گلفروش دم باغ را میبینم که لبخند میزند
سر در باغ نوشته اند باغ رضوان

خسته ام
از توجیه باورهایم
سکوت میکنم
شاید به
آرامش رسم
*****************
خالیم از هر باوری
و بارورم از هیچ اعتقادی
به کجا میروم
نمیدانم
*****************
سبک نشسته ام
سنگین به رهایی فکر میکنم
در ازدحام این همه سنگینی وسبکی
روزی اوج میگیرم
******************
دیر مینشینم در دلت
زود به خاطره میسپاریم
تو اما
همیشه با منی
*****************
گفته بودند برف میبارد
آسمان روشن بود
صبح – شهابها را جمع کردم
*****************
حریر دستانت را لمس نمیکنم
میترسم خراش بردارند
از نازکی
تو اما
مرا با اینهمه کلفتی
می شکنی
***************
پیچک معصوم گناه را
از ریشه میزنیم
شاید به پرهیزگاری رسیم
**************
از با ئوباب حرف میزنم
خودم اما گویی
از ریشه های بائوبابم
************
دلتنگ نیستم
سالهاست، دیگر دلتنگ نیستم
نه دلتنگ خاطره ای دور
نه دلتنگ باوری ساده
دلم اما
گاهی برای خودم تنگ میشود
************

دنیا همیشه بزرگ بود و زیبا
آسمان همیشه در همین حدود بود و زمین در همین حوالی
ومن همیشه همین!
و خدا ترس بود و صداقت دروغ بود و سعی از ریشه های یاس و آدم از عدم
دل سپرده بودم به همین باور نزدیکیها
به دورانی دور از بلندای آسمانی همیشه تیره
به برزخ روحانی ملکوت
که همیشه همین امروز بود و عادات تکراری
و زندگی گذری نداشت جز با آنچه فکر میکردم می شناسمش و از شناختش عاجز بودم
لذت دنیا همیشه در آخرت بود
ومن محبوس در بکن نکنهای اجباری مقلدین مقلد ماب صد تا یک غاز عروسکی
بی هیچ باور ایمانی
وبی هیچ اندیشه باروری
بدون هر آنچه خلا قیت نام داشت
ذهن گنگ و زبان گیج و فهم :همیشه هر آنچه میگفتند
و دنیا همیشه در همین حوالی
و ذکرهای مدام از سر تکرار نا چاری
امروز ایمان بیاور به اندیشه زندگی فردا
و فردا شاید اگر پیش بیاید
همان روز مباداست
ومن!
برای روز مبادا ، هی ذکر ذخیره کردم
که تنم را نجات دهم از آتش
و روحم را اسیر کنم در باورهای آتشین
غافل از اینکه
امروز همان روز مباداست
دورانی دور از رویایی شیرین
وبهشت همیشه دور از دسترس
وآدمیان هر چه پر ذکرو نیاز تر محترم تر
و دور و برم پر شد از اشرافزاده های بی اصالت ذکر گزدان
وهمه یعنی همین که من می گویم
بمان برای فردا
توشه بر چین از افکار قدیمی
شاید از سر نیاز به بی نیازی رسی
وشاید بی نیاز شوی
وتمام ایمانم به بی نیازی خلاصه شد در نیاز
در نیاز به ذکر و فردا
و ترس از شناخت چیزی که نمیشناختمش
برای رسیدن به بی نیازی رهایی
نیازمند به اندیشه های این وآن شدم
و خودم
دیگر هیچ
و خودم
دست آخری از بالا دستی ها
فلسفه طبقات
nزیر مجموعهn+1و هر n بلا فاصله به طبقه بالا تر از خودش تعلق دارد
برای رد تئوری مجمو عه ها
پناه آوردم به زیر مجمو عه ها
وزیر مجمو عه دست آخری بالا دستیهایم شدم
بی توان پرواز که آرزوی کودکیهایم بود
و خدا سنگت میکند
و زمین ننگت میکند
امروز اما
خالیم از اسارت
و آزادم از رهایی
فردا اما روز دیگری است
نه روز مبادا
که هرچه با دا باد
برای بادا باد فردا خدا را شکر
27/7/85 3 بامداد

چه تجهیزات عمیقی!
چه وقتهای گرانبها تلف شده ای!
چه پولهای به باد رفته ای!
چه نفسهای نفس بریدهای!
چه چشمهای بی جهت خسته ای!
چه سوسوی بی چراغی در دور دستی نزدیک!
ما همیشه همینیم
مدام در ستیز ونبرد
از روزمرگی بیزارم
از روز مرِگی همچنین
از بطالت بیزارم
از نشستن بیزارتر
باید برخیزم
شاید دنیا عوض شود
نه با برخاستن من
شاید بتوانم دنیایی را برخیزانم
برای عوض کردن دنیا
عمر بیهده تلف میشود
بی هدف
و به بطالت روزمرِگی
و روزمرِگی نه یعنی روز مرگی
روزمرِگی بطالت است وروز مرگی حماقت
و هر دو کریهند وزشت
روزمرگی و روز مرِگی
نیستی
در نبودی
وهستی در نیافتن
بی جستجوتر از هر جستجویی
وپیداتر از هر ناپیدایی
نه می آیی
نه می مانی
همیشه در حال رفتنی
مدام وآرام وپیوسته
4/9/84 1:28
میخواهم سکوت کنم
نمیتوانم
میخواهم عبور کنم
نمیتوانم
میخواهم بگریزم
نمیتوانم
میخواهم عصیان کنم
نمیتوانم
نه میتوانم سکوت کنم
نه عصیان نه گریز ونه عبور
پس به چه بهانه مانده ام
نمیدانم
4/9/84 1:30

سکوت میکنم
با اینکه فراموش نکرده ام
در دنیا چه میگذرد
روزانه هزار کودک
هزار کودک بیگناه
به گناه سیاست از بین می روند
روزانه هزار کودک
هزار کودک بیگناه
به گناه سیاست تنها میشوند
روزانه هزار کودک
هزار کودک بیگناه
به گناه سیاست بی خانمان میشوند
روزانه هزار کودک
هزار کودک بیگناه
به گناه سیاست دچار میشوند
و گناه سیاست چیزی جز بیحرمتی وتباهی وقتل نیست
و گناهی ندارد سیاست بی گناه
جز نابودی
سکوت میکنم
با اینکه فراموش نکرده ام گناهان سیاست را
سکوت میکنم
ودر سکوت گناهان سیاست را میشمرم
قتل ، نابودی ، ویرانی ....
های کجایی صلح آرامش ابدی
کجایید شهرهای بی دیوار
کجایید پیاده روهای پر درخت
کجایید کودمان سرمست از شادی
کجایید شور و حال ها
با اینهمه سکوت میکنم
وکاری از سکوت بر نمی آید
13/9/84

تر ا نمیشناسم
اما دوستت دارم
اما دوست داشتن همیشه دلیل بودن نیست
دلیل ماندن
دوست داشتن همیشه دلیل ماندن نیست
دلیل بودن
دوست داشتن تنها دلیل دوست داشتن است
اگر به سکوت در برابر تو رسیده ام
دلیل نمیشود که دوستت نداشته باشم
همیشه دوری – دلیل خوبی از برای فراموشی نیست
چه بسا گاهی –من شماره نزدیکترین کسانم را فراموش کرده ام
همیشه دوری – دلیل خوبی برای با هم نبودن نیست
چه بسا گاهی در کنارم قدم میزنی و هستی بی هر گونه وجود خارجی
- زن -
زندگی در زن هرگز به فراموشی نمیگراید
زن هرگز فراموش نمیکند
همیشه هستی!
حتی با همه فاصله ها – با همه خواستنها ونخواستنها- با همه دوری ها
حتی اگر همیشه در بیخبری بمانم
همیشه دوری دلیل فراموشی نیست
چه بسا من نز دیک ترین نز دیکانم را فراموش کرده ام
تو
همیشه در آنسوی دوردستها میمانی
من
هرگز به فراموشی نمیرسم
به فراموشی تو
؟/؟/84 4 صبح

باران درگلوی آسمان گیر کرده نمی بارد
آسمان بغض کرده،
هق هق می زند،
باد می وزد_
زوزه میکشد،
زوزه باد گرم تابستانی،
آسمان هوای باریدن دارد
نمی بارد
تو می آئی
باد می وزد
تو مینشینی
چای میخوری
می روی
من بغض می کنم
تو می روی
من می بارم
آسمان می بارد
هر سه بارانی میشویم
من وتو وآسمان
3:30 شب 3/6/84

نمی اندیشم به پایان موهوم راه
سعی هم نمیکنم پایان را بخوانم
پایان خوب
یعنی تلاش امروز
۳/۹/۸۴![]()
شعرهایم فدای چشمانت
آسمان همیشه بارانی
تا تو رفتی زمین زغصه فسرد
بی تو شد فصلها ، زمستانی
بی تو رنگین کمان خانه من
تا همیشه بهار طوفانی
رفتی وباز دل بهانه گرفت
گفت طی شد سحر نمیمانی
مرد دل بی تو ارغوانی شد
رفتی وناز چشم بارانی
این غزل سرنوشت عشق جداست
یا برو با بگو پشیمانی
؟/؟/77![]()

ما هیها هم تشنه می شوند،
در آب هم که باشی تشنه میشوی
دریا آب شرب ماهیهاست،
امشب همه ماهیها سیراب میشوند
باران می بارد
زمین سیراب می شود
دریا هم تشنه می شود
امشب باران می بارد
دریا سیراب می شود
چه طَمَعی دارند دریا وماهیها به آب
امشب دریا ها وماهیها سیراب میشوند
باران میبارد
ومن سیراب می شوم از تنهایی وصدای باران
با تنی تا همیشه سرد
بستری تا همیشه درد
خالی از سکوت ودر سکوت
مانده ام در آرزوی مرگ
مرگ یعنی توان پریدن
تا خدا بینهایت رسیدن
مرگ یعنی سکوت ترانه
مرگ یعنی غزل عاشقانه
مرگ یعنی سبک ،دود گشتن
مرگ یعنی به ساحل نشستن
مرگ یعنی صعود پرنده
مرگ یعنی دل پر زخنده
مرگ یعنی اذان اقاقی
مرگ یعنی تن بی چراغی
مرگ یعنی دلی تا ابد خوش
مرگ یعنی گسستن چه سر خوش
مرگ پایان دلبستگیهاست
مرگ بی آرزوها چه زیباست
مرگ یعنی به دریا پریدن
غرق در آرزوی رسیدن
مرگ یعنی سکوتی فراگیر
مرگ یعنی دل تا ابدسیر
مرگ یعنی مزاری به یک خاک
مرگ یعنی دل پیر یک تاک
مرگ یعنی به خاک آرمیدن
مرگ یعنی زدنیا رهیدن
مرگ پایان هر آرزویی است
مرگ تنهایی وبی سبویی است
مرگ مستی مستانه دارد
.............................
مرگ یعنی خدا حافظی سرد
با دلی پر زاندوه و از درد
مرگ را من به خوبی شناسم
گرچه با آسمان ناشناسم
مرگ در من بسان دو دیده
مرگ در من چه خوش آرمیده ؟/؟/84

(( تقدیم به وحید کوچولو(( 17 ساله )) وترس کودکا نه اش از جنازه ساعت 3.30 شب آشپزخانه ها ))
حافظ باز میکنم فال میگیرم
زیر نور چراغ مطالعه کوچکم شبها بیدار میمانم بی کتاب مطالعه میکنم . به آدمهایی که دور وبرم نیستند فکر میکنم
چقدر دلم زندگی کردن میخواهد از اینهمه مردن خسته شده ام از اینهمه بی واهمه مردن !
از تو چه پنهان چند شبی است من هم در آشپزخانه خانمان جنازه میبینم .
هر شب راس ساعت 3.30 وکسی را جز خودم ندارم که با من بیدار بماند تاترس از جنازه ای که شبها به آشپزخانه امم ی آید بریزد
بدتر از اینکه من هرشب همه شبها ساعت 3.30 شب که میشود تشنه میشوم
مثل تو حتی از زور قرص و تشنگی خوابم نمیبرد
اجبار تشنگی هر شب راس ساعت 3.20 دقیقه مرا از خواب بیدار میکند وسر ساعت 3.30
من و آشپز خانه و جنازه
من مانند خودم برای ترا ندارم باید تنها به آشپز خانه بروم با ترس بلند میشوم چراغها را روشن نمیکنم فنور چراغ همراهم کافیست
برمیخیزم به آشپزخانه میروم درراه به این فکر میکنم که چرا کسی را ندارم تا شبها با من به آشپزخانه بیاید
راه طولانی تر میشود هرزگاهی از رفتن منصرف میشوم می ایستم و دوباره به راه می افتم
به آشپزخانه که میرسم چراغ همراهم را خاموش میکنم جنازه تازه دراز کشیده از کنارش به آهستگی میگذرم
آنقدر آهسته که حتی با صدای نفسهایم نیز لگد مالش نمیکنم
جنازه ساعت 3.30 آشپزخانه آرام نفس میکشد
هر شب آخرین نفسهایش را میکشد به عریانی اش فکر میکنم شرم عریانی اش وادارم میکند تا هر شب قبل از باز کردن در آشپزخانه چراغ همراهم را خاموش کنم
و به همین دلیل شاید هنوز نمیشناسمش فردا شب قبل خواب ملحفه ای سفید داخل آشپزخانه میگذارم تا ملحفه را بخود بپیچد شاید شناختمش
آرام و در تاریکی درآشپزخانه را باز میکنم هیچ جا را نمیبینم از فرط تاریکی چشمانم را میبندم
جنازه درست در امتداد در یخچال و شیر آب دراز کشیده
شاید خنده ات بگیرد شاید به اینهمه ترسم بخندی و لایحه بدهی چرا شبها قبل خواب آب بالای سرم نمیگذارم پارچ به اتاقم نمیبرم
هه اینکار را هم کردم هرشب ساعت 3.30 شب تمام شیرآبها بجز شیر آب آشپزخانه قطع میشود و آب تمام پارچها غیر از پارچ داخل یخچال ذوب میشود
با دلهره نزدیک میروم صدای نفسهای آخر جنازه را میشنوم ترس ، ترس ،ترس، آرام در یخچال را باز میکنم آب بر میدارم چند قطره برای رفع عطشم کافیست آرام برمیگردم جنازه تا صبح میرود در راه برگشت به اتاق ترسی ندارم جنازه آرام گرفته
فردا شب :
امشب خیلی خسته ام آب خورده ام شاید تشنه ام نشود 2.30 است تادمدمای خنکای 3.30 بیدار میمانم قرص میخورم که خوابم ببرد و به تشنگی فکر نکنم ساعت 3.15 خوابم میبرد بی حتی عطش تشنگی ربع ساعت بعد تشنه ام میشود قرصهای شدید خواب غلبه میکنند
از جایم نمیتوانم بلند شوم گیج گیجم ، تشنه تشنه ، در ازدحام اینهمه گیجی و تشنگی وناتوانی در اتاقم به آرامی باز میشود چشمهایم از زور قرص و خستگی نای باز شدن ندارند یکی چند قطره آب به صورتم می پاشد
نیمه باز و نیمه بسته چشمهایم را باز میکنم عریان است اما شرمی از عریانی اش ندارم
جنازه ساعت 3.30 شب داخل آشپز خانه است و چه جالب که میشناسمش برایم آب آورده ساعت از 3.30 گذشته آب را از دستش میگیرم می رود
فردای فردا شب:
امشب بی قرص خوابیدم ترسی از جنازه ندارم امشب هم او آب می آورد
فردای فردای فردا شب :
امشب هم جنازه آب آورد
فردای فردای فردای فردا شب:
امشب هم او آب می اورد
فردای فردای فردای فردای فردا شب:
از آب آوردن خسته شد نه او اب می آورد نه من تشنه میشوم
فردای فردای فردای فردای فردای فردا شب:
جنازه دیگر به آشپز خانه ام نمی اید
فرداهای بعدی :
دلم برایش تنگ میشود
(( با احترام از احمد کوچولو((21 ساله )) که میگفت باید زودتر از اینها آنجا که جنازه برای بار اول آب آورد تمامش میکردم میگفت باید با جنازه دوست میشدم اما من میخواستم ترسم از همه جنازه های ساعت 3.30 آشپز خانه بریزد))
باران تابستان 85

تما م دنیا را می گردم شاید دوباره ترا بیابم
چنان نفس خواهم کشید که ترا با تمام وجودت
در تمام رگهای بدنم جای دهم
وچنان خواهم خوابید
که تمام خستگی همه دورانهای گذشته را
در آغوشت به فراموشی بسپرم.

و خداییکه در این نزدیکیست .........
خدا آسمان را آفرید- خدا کهکشان وماه وستارگان و سیارات را آفرید
خدا زمین را آفرید- خشکی وآبها و کوهها را پدید آورد
خدا جنگل را آفرید – جنگل و درخت و گلها و بوته ها را آفرید
خدا آبها را آفرید – برکه ها وچشمه ها ونهرها ورودها و دریا ها واقیانوسها را آفرید
و خدا هرچه را زیبا آفرید
شب را به رنگ سیاه وسپید و قرمز آفرید
روز را به رنگ سپید وآبی ونارنجی آفرید
دریا را به رنگ آبی و(( بنفشآبی )) آفرید
درختان را سبز وقهوه ای آفرید
وخدا دنیا را رنگ زد با بهترین رنگها آرامترین رنگها
خدا چهار فصل را آفرید – و هر فصل رنگهای مخصوص خودش را داشت
وهر فصل از فصل دیگر زیباتر بود
خدا طبیعت را آفرید –انسان را آفرید – انسان را خلیفه خودش در زمین قرار داد
خدا انسان را برای تنهایی خودش آفرید – به اوتوان سخن گفتن داد تا با اوحرف بزند
توان شنیدن داد تا به حرفهایش گوش بسپارد
توان فکر کردن داد تا بوسیله او خودش را منتشر کند
خدا انسان را آفرید - به اوتوان دیدن داد تا طبیعتش را ببیند
توان درک کردن داد تا طبیعتش را بشناسد
و انسان آفریده شد با توان حرف زدن وشنیدن و فکر کردن
و انسان جانشین خدا بر روی زمین شد
وانسان زمین خدا را به گند کشید
آرامش طبیعتش را بر هم زد
انسان ساختمانهای زشت را آفرید
درختان زیبا را قطع کرد تا ساختمانهای زشت را بیافریند
انسان سد ساخت ورودخانه را محصور کرد
انسان به جای درخت تیر برق کاشت
پیچ وخم رودخانه ها را ازبین برد تا پل بزند
تمام زباله ها ساخته دست انسانند – انسان رودخانه ها را تبدیل به سیاه چاله زباله هایش کرد
انسان دود را آفرید آسمان را به دود آلود
انسان ساختمانها را افرید
انسان دیوارها را آفرید
انسان مرز را آفرید وبین مردم فاصله انداخت
انسان جنگ را آفرید –انسان انسان انسان
حیف جانشینی خدا
و چه خوب است که توانستم آفریده های خدا را از مصنوعات ساخته دست انسان تشخیص دهم
7.30 صبح قبل از کلاس کامپیوتر
دیگر به گذشته فکر نمیکنم
به آینده هم نمی اندیشم
هم امروز برای بودنم کافیست
12/9 /84
رو به خلاف آب
شنا خواهم کرد
خواهم آمد تا سرزمین خودم
تا ساحل
این یعنی همانجا که بودم
شنای خلاف آب
ک حسابداری 12 /9/84
در بحبوحه موشک وتیر
خون وآتش
در شلیک وگلوله
در مرگ وفقر
چه خوش میدرخشند
ستارگان سیاست
12/9/84 ک حسابداری

به تو فکر میکنم
دیر باور دور روزهای صبوری
زود هنگام-
چه زود هنگام
دیر میشوی
به تو فکر میکنم
اندیشه بکر ومقدس
معنای تمام هستی ام
شاید در چند صباحی دور
زود باور نزدیک روزهای انتظار شوی
وشاید در همین حوالی نزدیک
زود بیایی و بارورم کنی از فلسفه
شاید همین حالا هم
سبک نشسته ای وسنگین فکر میکنی
به دورهای خیلی نزدیک
به حوالی همیشه همین حدود به خانهای که(( یکی مانده به انتهای دنیاست ))
و به دخترکی از جنس بهار وبلور
نه از جنس دیگران
دخترک روزهای دورکودکی
با همان چشمهای سیاه مغرور
با همان ابروان پیوسنه
گیسوان به رنگ شب وشب تر از شب
دخترکی از روزهای دور
لیک خسته از زردی امروز
از عریانی این همه پاییز
با همان گیسوان با تارهای به سپیدی نشسته
**************************
تن به نیاز میفروشد
روح به نامرادی
تن به نیاز نفروخته ام
تن به آهن گداخته ام که به نیاز نیندیشم
من همیشه بارور معصومترین لحظاتم
بارور گرامیترین ثانیه ها
من همیشه آبستن خاطرات توام
تو اما
در خودت غرق میشوی
خواب دیدم آمدی
با همان چشمهای همیشه روشن
با همان ترانه رو به ترنم
خواب دیدم
با همان لبخند-
با همان نجابت همیشگی و
با همان مهربانی رو به انتظارآمدی
نشسته بودم
در دیرگاه در گاهی دور
چشم انتظار آمدنت
و چشم انتظار همان آیه مقدس
(( سلام دختر گیلک من))
و چشم انتظار همان پاسخ همیشگی
(( سلام محبوب آذری من))
خواب دیدم
آمدی
از آنسوی کوههای دور
از آنسوی مرزهای بیکران
از آنسوی واژه های غریب
از آنسوی شهر های ناشناس
از آنسوی چشمه های روشن
از آنسوی سد همیشه زیبا
از آنسوی بلوغ وتنهایی
خواب دیدم
آمدی
یکی شدیم
درهم پیوستیم
در اوج انتظارر
به انتظار رسیدیم
خواب دیدم
خواب دیدم
خواب دیدم
خواب دیدم
13/8/84
آمدی 
انتظارم به بلوغ رسید
کامل شدم
آمدی
به شکرانه آمدنت به سجده افتادم
آمدی
همه آمدنت
حضور شد
وهمه خواستنم ماندنت

شب و دو باره زمستان، شب و دوباره خزان
شب و دو باره ستاره ، و بادهاي وزان
شب و سكوت اقاقي ، شب و صداي نسيم
شب و ترنم باران ، بهانه هاي گران
شب و ستاره و ماه و شب و سكوت و سحر
شب و دل و وطن و واژه هاي سرگردان
شب و هواي بهشت و شب و هواي صعود
شب و هواي پريدن ز ديده گريان
شب و گل شب بو و ياس و نرگس مست
شب و بهار و ترانه و وعده ها چون جان
شب و خماري و مستي شب و دل نگران
شب و هميشه بهانه براي خواب گران
شب و سكوت و دوباره شب و صداي زمان
سكوت ميشكند همچو شب به بانگ اذان
باران
دوباره ابرهای آبی آسمان
در سکوت خفته اند
شب دوباره سرزده
دل برای یک ستاره پر زده
ابرها کم کمک سیاه میشوند
راه باز میکنند برای چشمهای نازک ستاره ها
من ستاره ام به گوشه ای از آسمان نشسته است
من ستاره ام به ماه جلوه میکند
من ستاره ام سبکترین ستاره است
آبی دوباره پاک آسمان
دوباره راه کهکشان
پر از ستاره است
من ستاره ام سبک ولی سپید
صاف و ساده وهمیشگی است
من ستاره را سلام میدهم
چشمکی نثار میکند به من
دوباره سبز میشود دلم
ستاره ام سپید وپاک وبیریا
ولی همیشه ساکت است
ستاره ام سه تار میزند
ودر سکوت وتا همیشه تار میزند
22/6/84

دریا را به حرمت آبی آبهایش میپرستم
کاش خدا اجازه میداد رو به دریا سجده کنم
قبله گاهم دریاست
عشقم دریاست
دریا را با همه بیرحمیهایش دوست دارم
و نمیدانی چه جاذبه ای دارد
در چشمان من آبی رویایی دریا
4 شنبه 22/2/84
![]()
زير باران وقليان كشيدن
مستي پاك صد ساله ديدن
با عروج دل و دود قليان
تا خدا بينهايت دويدن
***********
بادهاي به باران نشسته
قل قل پاك قليان خسته
شرشر پاك باران رَسته
لحظه هاي به ساحل نشسته
*********
دود را در نگاهت دميدن
عاشقي خوب وصد ساله ديدن
باز باران و باران وباران
تا خداي خدايان دويدن
شب است و جاده اي تاريك و طولاني
و كوه و دره و يك آسمان
در ميان مانده
شب است و
نم نم باران-
و من در جستجوي ابرهاي ابري پنهان
تو – اينجا در كنارم
پشت رل مانده
نگاهم زيركانه
خط سير نازنين ناز نگاهت را در زير نظر دارد
به هر سو افكني چشمي
همان سو چشم من چون نور ميلغزد
همان سو-
كم كمك سنگين شود پلكم
و سنگين تر نفسهايم
و بادي بي امان يكريز
تمام دره را از زوزه پر كرده
تمام دره ها سبزند
از شاليهاي شاليزار
وكوهها سبز از سرو وچنار ونارون
از يك بغل جنگل
وجنگل وعده گاه ماست
وجنگل تا ابد هم سبز خواهد ماند
به رنگ چشمهاي پاك دورانهاي دور تو
وجنگل وعده گاه ماست
وجنگل سبز خواهد بود
..........
دلت را برده ام با خود صبح
به جنگلهاي گيلان –باز باران- باز باران
به سرسبزي و زيبايي
به كوههاي بلند دور
به افراهاي پر از نور
تمام جنگل از خورشيد پر گشته
و خورشيد اندرون شاخه هاي بيد زنداني
همه روي زمين سايه
وبادي بي امان – بي وقفه مي آيد
دلم در دستهاي تست
در يك بيكران دور
ترا با خود به جنگلهاي گيلان باز خواهم برد
ترا تا جاده هاي هرزويل
تا آسماني دور خواهم برد
ترا تا تك درخت پير
يادگار روزگاري دور
ترا تا تك درخت يك هزاره قبل
ترا تا قدمت تاريخ خواهم برد
وآنجا من
تمام لحظه ها ي با تو بودن را
براي تا هميشه ثبت خواهم كرد
ترا تا جنگل و باغ انار وسيب وزيتون
نارونهاي خيلي دور
خواهم برد
ترا تا شهر متروكي بجا مانده
ز سال وحشت گيلان (زلزله 1369)
ترا تا آوارهاي كوه
ترا تا دورتر از سد زيبا
ترا تا آبي بك آسمان پاك ونوراني
ترا تا دره هاي دور –ترا تا نور
خواهم برد
وبا تو پاي برگهاي شاخه زيتون
دوباره عهد خواهم بست
كه خواهم آمد وآمد
ترا تا تك درخت پير
خواهم برد
وآنجا من به يمن با تو بودن
يك نهال تازه مي كارم
كه شايد اين نهال ما
در هزاري دور
درخت ديگري چون تك درخت پير
در تاريخ خواهد ماند
ترا تا ابرهاي يك قدم مانده
ترا تا نخل بي بر تا درخت پير گردو
ترا تا دره هاي پر زمرغابي
ترا تا دورهاي دور زيبايي
ترا تا لحظه هاي باز بارانهاي بي وقفه
ترا تا بادهاي ناگزير از فرط تنهايي ترا تا كوه خواهم برد
ومن
به خواب مي روم
با پلكهايي خسته
از يك روز مدام
چشم بر هم زدن
دقیقه بامداد45 13/6/84
لحظه ها را ميشمارم
ثانيه ها را ميشمارم
تو همچنان دوري
همچنان مغروري
من
پيش پايم را نميبينم
چشمانم را اشك پر كرده
دوريت كلافه ام كرده
باد ميوزد
باران نميبارد
((خورشيد از موضع مضايقه ميتابد))
هوا همچنان صاف
ابرها در آسمان پر
زمين سرد از دوري دلها
ويخبندان سرد سكوت
تو همچنان دور ميشوي
دور دورتر
بي هيچ درنگي
هيچ توقفي
ايستي
دورتر ميشوي
من همچنان
چشم انتظارم
تا روزي بيابمت
84/6/10
وخداييكه در اين نزديكي است....
(( كسي كه در سينه خورشيد در آستين ماه دارد
به خاك ويرانه ما سبك قدم ميگذارد)) [1]
جا لب بود تو هم در سينه خورشيد وهم در آستين ماه داري با اين همه با دل ويرانه ما سنگين تا ميكني!
آنقدر سنگين كه گاهي از سنگيني اين همه سكوت دلم ميگيرد .از سنگيني اين همه دوري اين همه بيوفايي!
نميدانم امشب چرا ، باران نميبارد امشب به حرمت دل من بايد باران ميباريد باران بايد به حرمت دل من و دلتنگي من ميباريد.
امشب ماه بي لكه بود – بي هيچ لكه اي- نميدانم شايد دختركي خوشبخت امشب لكه هاي ماه را زدود تا باران نبارد
دلم هواي خنكاي باران را كرده- بوي خاك باران خورده- خاك گل آلود هنوز طعم گس گل را زير دهانم احساس ميكنم، عطر گل كه بلند ميشود طعمش زير زبانت مينشيند احساس ميكنم نوك زبانم مزه گِل را خوب ميفهمد
گل يعني من يعني تو،گا هي اوقات از اين همه تناسب متضاد خنده ام ميگيرد ، يعني من وتو در گل بودنمان شريكيم- در روح دميدن- در عشق ورزيدن –
نه فكر ميكنم اشتباه ميكنم –نه حتما اشتباه ميكنم- يقينا اشتباه ميكنم
گل مرا خداوند كه نه فرشته ها سرسري از كنار چشمه خشكي برداشتند كمي آب راكد به آن به خاكم پاشيدند- بي حوصله – وگل من به وجود آمد
خاك ترا اما از طبيعتي بكر يافتند شايد از كويري زلال وآب باران خاك ترا آبياري كرد
گل تو خالص شد تو خالص شدي ومن از بنده هاي تقلبي خدايم- از بنده هاي صد تا طبق قاعده از مخلوقات براي امروز كافي نيست تا شب راه كمي مانده وبايد چندين آدم ديگر بسازيم- از آفريده هاي تندتر، وقت نداريم وقت تمام شد تاشب راهي نمانده- تندتر، تندتر تندتر...
يالا بجنب فرشته تنبل- بيهوده وقت تلف نكن
با اين همه فرشته سازنده من با دقت روي چهره ام كار كرد- با دقت اندامم را طرح زد
دستانم را نقش داد چشمانم را بيني ام را ابروان پيوسته ام ابروان پيوسته ام را بالا دستي ها – هي آوازش دادند- يالا بجنب –اين گل گل آلود را چه به اينهمه ناز و عشوه ! چرا طولش مي دهي –ولش كن- سريعتر طرح بزنش برو سراغ گل بعدي – يالا بجنب –
فرشته من اما –شب تا صبح به من فكر كرده بود _ به اينكه چگونه صورتم را متفاوت بيافريند
چشمان سياه چشمان درشت سياه – چشمان نرگسي – بيني ام را زيبا آفريد – هر چند هنوز گلم خشك نشده بود صورتم تر بود كه فرشته اي از سر بدجنسي با فرشته من از كنارم كه ميگذشت آهسته به زمينم زد و تمام تلاش فرشته ام را براي نقش بيني ام از بين برد كار از كار گذشت- آن بالا كه عمل جراحي زيبايي نميكردند
لبم را متناسبآفريد ، با ابرواني پيوسته- موهاي مشكي – اندامي موزون
دست و پايم را زيبا آ فريد و رنگي با نمك به آن زد
فرشته من خدا را عاشق من كرد- خدا چشمش كه به من افتاد-خنديد
دلم براي فرشته ام ميسوزد براي او كه به جرم اينهمه مهرباني روزي صد بار به وجود آمدنم را بر سرش ميكوبم! فرشته من! دوستت دارم
(( طرح اندام مرا قاصدكي جان بخشيد
روح عريان من اما به ابد زنداني است
دلم از شوق پريدن لبريز
چشمهايم همه خيس!
شوق پرواز وليكن در سر
به زبان همهمه تنهايي
خواستم بال بگشايم وپرواز كنم
تو نشستي سر راهم
من ترا تا به ابد خواهم برد
تا ابد خواهم خواند
تا ابد، با همه فاصله ها
دوستت خواهم داشت!
طرح اندام من از شوق پريدن لبريز
قاصدك ، قاصد تست
و مرا ميخواند
سوي عرياني پاك ، سمت خوب ملكوت
قاصدك ، قاصد تست
و مرا دم به دم آواز دهد-
انتظارت به سر آيد به سرافرازي باد
به سبكباري يك رود پر از زيبايي
به صميميت يك ابر كه ميبارد و لبريز كند دريا را
و به آغاز بهاري سرخوش
قاصدك قاصد عريان همه خوبيهاست
قاصدك عطر ترا مي آرد
قاصدك ، قاصد تست
طرح اندام ترا ، نقش زده در دل من
قاصدك ، قاصد همراه بهار
قاصدك ، ابر به بار افتاده
قاصدك ، سمت همه پاكيها ست
قاصدك ، نام ترا دارد و بس
قاصدك ، خاطره سبز همه خوبيهاست
قاصدك ، لحظه ديدار مرا ميشمرد
قاصدك ،درد مرا ميداند
قاصدك ،درد مرا ميبيند
قاصدك از نسب پاك پرستو ها ست
قاصدك از تو خبر مي آرد
11شب 9/6/84
میدونی اسمون چه رنگیه؟ با هیجان پرسید
خوب معلومه ابیه . با بیحوصلگی و دانایی پاسخ داد
نه آسمون قرمزم هست سفید هم هست سیاه هم هست . با عشق و هیجان وسادگی بیشتر این را گفت
این فتگوی دونفره ماحصل رد شدن چند ثانیه ای دو کودک از کنار پنجره اتاقم بود ،درست پشت پنجره من بودم و بار هستی میلان کوندرا وغوطه ور در سنگینی وسبکی تضاد بین سنگینی و سبکی ،که خنده کودکی مرا از این دنیا بیرون کشید
وسوسه شد م بلند شوم از پنجره ببینمشان اما این کار بنظرم دور از ادب امد و شاید خواستم تنها به صدایشان دلخوش کنم
یاشاید خواستم تصویری جز صدا از این خنده های معصوم کودکانه در ذهنم بجا نماند
از لحن صحبت کردنشان مشخص بود آن کودک ساده تر که پرسید آسمان چه رنگی است کوچکتر بود و کودک دیگر ندیده میدانستم دست اندیگری را سخت در دستش میفشارد نکند از دستش در رود ، میدانستم نسبت به ان دیگری احساس بزرگتری دارد
کودک کوچکتر گذشته از صدایش از سادگیش میشد پی به کودکیش برد از بزرگ دیدنش از محدود نبودن ذهنش
در سوال اسمان چه رنگی است هم ماه دیدم و هم ستاره
در جواب خوب معلومه آبیه تنها محدودیت یک ذهن مدرسه رفته را یافتم
کودک بزرگتر انقدر خوانده بود آسمان ابی است آسمان آبی است و آنقدر از برای آسمان آبی انشا بنویسید نوشته بود که آسمان را تنها آبی میدید
تقصیری نداشت معصوم دورهای قبل بچه نمره 20 میخواست و کدام معلمی در جواب قرمز گفتن آسمان چه رنگی است نمره 20 می دهد
آن قدر نمره نمره کردیم وآسمان آبی است که آسمان درشبها نیز به چشمش آبی بود
معصوم دوره های قبل حتی به چشمش هم اعتماد نمیکرد و 20 گرفتن یعنی همین یعنی من به داناییم می افزایم و به چشمانم شک میکنم
یعنی انچه را میبینم باور ندارم وانچه را خواندم باور میکنم یادم می اید سالها پیش در مجله ای که اگر اشتباه نکنم شاید موفقیت بود مطلبی خوانده بودم با این مضمون که اگر به انسانهای زمینی بگویند تعداد ستارگان آسمان مثلا اینقدر است باور میکنند اما اگر روی نیمکت پارکی نوشته باشند ننشینید رنگی میشوید ابتدا
باشک به نیککت دست میزنند اگر دستشان رنگی شد نمینشینند ما کودکانمان را وادار به ابی دیدن اسمان میکنیم و چه خوب میگفت حمید مصدق
که: (( ما ذهن کودکان معصوم وپاک را
با قصه های دیو و پری و دشتهای دور آلوده میکنیم ))
ذهن کودکان سرزمین من آلوده به محدودیت شده آنها دیگر رنگ نارنجی وزرد و قهوه ای و سیاه درخت را نمیبینند یاد گرفته اند همیشه بگویند درخت سبزاست
دریا را سفید و نارنجی وبنفشابی نمیبینند یاد گرفته اند بگویند دریا آبی است
آسمان را نارنجی و سفید و سیاه نمیبینند یاد گرفته اند آسمان آبی است
آن قدر ذهن کودکمان را محدود میکنیم که خلاقیت در آنان میمیرد و تنها به درس وکتاب بسنده میکنند ونمیفهمند همیشه 1 مساوی 1 نیست و گاهی 2+ 2 چهار نمیشود
دلم برای همه کودکان سرزمینم میسوزد کودکان محصور در جدول ضرب کودکان نقاشی های بیجان در اتاق دربسته کودکان خانواده آقای هاشمی - سفرهای آقای هاشمی وخانواده اش نمونه ایرانشناسی کودکانمان بود کودکان از خدا بترس او آفریننده بهشت است وجهنم کودکان پرنده ها همیشه پرواز میکنند پس شتر مرغ پرنده نیست ؟
کودکان ماهی دور از اب میمیرد کودکان باد کنکی کودکان 32 حرفی زبان فارسی کودکان خواهرم نوشتنها وتصمیم کبری
کودکان سرمشقهای سرسری خط نستعلیق کودکان ریاضیات از روی هم دیکته شده کودکان صرف افعال بی قاعده کودکان لغات نامفهوم قلنبه سلنبه کودکان زنگورزش بارفیکس اجباری کودکان دراز نشستهای هفته ای یکبار کودکان شناخته شده از نمره انضباط کودکان با عجله از خواب برخاسته کودکان بی صبحانه سر کلاس نشسته
کودکان نرو نخند بنشین صاف بایست مودب باش از جلو نظام خبردار
کودکان هفته ای یک کلاس نماز خواندن کودکان هرکه به نماز خانه نیاید نمره انضباط کم – دختر بچه های محصور در مقنعه در کلاسهای گرم تابستان وپسر بچهه ای بی توپ پی بازی رفتنها
دلم برای همه شان میسوزد
دلم حتی برای میز ونیمکتهای کلاسها هم میسوزد که سالهاست همان اراجیف را میشنوند ومیخوانند
ای کاش نه بخاطر کودکانمان بخاطر میز ونیمکتها هم که شده بخاطر کلاسها دست از حماقت دنیای بزرگ بودن برداریم
اگر میدانستم دنیای بزرگسالی این همه دغدغه دارد هرگز بزرگ نمیشدم
و اگر میدانستم کودکیهایم پایان می یابد هرگز بدنیا نمی امدم
من همیشه محصور در کودکیهایم می مانم
کودکان سرزمین من !
کودکان سرزمین من همیشه پاک بوده اند
خالی از دروغ واضطراب بوده اند
ما ولی به کودکانمان دروغ هدیه میکنیم
رنگ وروی اضطراب هدیه میکنیم
کودکان پاک سرزمین من !
پاک زاده میشوند
در دروغ رشد میکنند دروغ میشوند
باران 21/5/84
من در خود مسافرم
من در خود به سفري دور ودراز رفته ام
سفري از خودم تا به خودم
كوله بارم ، تنهايي است
ومقصدم انتهاي ابديت
من در ابديت شكل ميگيرم
جان دوباره ميگيرم
من در ابديت دوباره راه مي افتم
در ابديت ميدوم
آنقدر سفر ميكنم كه بيقرار ماندن ميشوم ودايم السفر
من سفر ميكنم
از خودم تا به خودم
ودر گذر اين فرسخهاي طولاني
نمازم را شكسته ميخوانم

من هنوز عاشق پروازم و بی عشق تو پاییزی و زرد
یادم داده بودی روزگاری نه چندان نزدیک – یکی از همین حوالی دور – یادم داده بودی
بی تو حتی به پرواز هم فکر نکنم
یادم داده بودی بی عشق تو پاییزی و زرد باشم ومن با همه عشقم به آسمان اسیر قفس دوست داشتن تو شدم
تو همه رهاییم را – همه آزادیم را گرفته بودی دوست داشتنت توان پروازم را گرفته بود تو انقدر محبتم کردی که مرغ زیرک به دام افتاده تو شدم – بی آنکه خودت بدانی دام و دانه سر راهم قرار دادی و آنگاه که پایم به مهربانیت گره خورد آنگاه که اسیر اسارت چشمانت شدم ساده خواندیم
امشب هم مثل شبهای دیگر – شاید مثل بعضی از شبهای دیگر تنها نیستی مهمان داری به همه مهمانانت سلام میکنم –لبخند میزنم وبه عشق تو قلیانی برایشان چاق میکنم
چای می آورم وتو ومهمانانت نه ساده که پر سر وصدا گوشه ای از خانه یا بهتر بگویم اتاق نشیمن خانه نشسته اید
نمیدانم شاید بلند شدم رفتم ظرفها را شستم – شاید به این بهانه که در کنار تو باشم صدای نفسهایت را بشنوم قل قل قلیانت را به آشپز خانه پناه میبرم- شاید بتوانم در ازدحام اینهمه چشم هرزگاهی زیر چشمی نگاهت کنم ، شاید نگاهت به نگاهم خیره شود لبخندی حواله هم کنیم –
دل دل رفتن مهمانها ی ناخوانده ات تمام وجودم را پر کرده – هرز گاهی سر بر میگردانم نگاهت میکنم گرم بحث کردنی – بحثهایی عجیب که در خور فهم من نیست
حوصله ام را سر میبرد حرف از سیاست و سیاست وسیاست ...
نگاهت میکنم شاید به چشمانم چشم بدوزی و تو گویا مثل همیشه فکرم را خوانده باشی چشم بسوی من بر نمی آوری
دستم را زیر سرم میگذارم ظرفهای شسته و پاک کرده را رها میکنم چشمانم را برای لحظه ای میبندم –روسزی ام را روی سرم جابجا میکنم آهی میکشم بلند میشوم و آرام به اتاقم میروم
در راه اتاق به تو مینگرم به نشیمن خانمان که حتی جایی برای من ندارددر نیمه راه از رفتن پشیمان میشوم بر میگردم پیش دستیهای میوه جلوی مهمانانت را تمیز میکنم وتو همچنان در حال قلیان کشیدن و صحبت کردنی
بحثتان داغ داغ است – صدای تلویزیون بلند تر از صدای شما- صدا را کم میکنم و آرام بی حتی اشاره ای از جانب تو به اتاق میروم به مامن همیشگی ام به چهار دیواری به تنهاییم پناه میبرم
دراز میکشم چشمانم را میبندم با همان پیراهن بلند وروسری –
چشمانم را میبندم شاید برای لحظه ای خواب همرا هیم کند ودست از رویای تو بردارم
صدای گفت وشنو دتان هر لحظه بلندتر میشود گاهی از اینهمه حرص سیاست خوردنت
خنده ام میگیرد . به پهلو میغلتم ، چشمانم را باز میکنم ، روسری ام را از سرم بر میدارم
باز صدای تو و آه من!
هنوز خوابم نمیبرد بلند میشوم کنار آیینه مینشینم ، موهای پریشانم را شانه میکنم
ساده و معمولی ، چشمانم را میبندم و ترا در آینه روبرویم تجسم میکنم که لبخند میزنی
از تجسم خنده ات خنده ام میگیرد ، با صدای خنده تان چشم باز میکنم آهی میکشم . دست دراز میکنم و دیوان حافظ را بر میدارم و فالی میگیرم
فالی نه از سر نیت که از سر تنهایی – حافظ لطف میکند میفرماید:
(( یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک رهت حاصل بود ))
و من ناخود آگاه یاد زمانی می افتم که سر کوی تو منزل داشتم.
چند دقیقه خیره به غزل حافظ میمانم . کتاب را میبندم چرغ را خاموش نکرده باز به خواب پناه میبرم و آنقدر به تو فکر میکنم که خوابم میگیرد
چند لحظه – چند دقیقه – چند ساعت بعد نمیدانمبا حسی مثل حس ترس حسی ناشناخته تر از تنهایی بلند میشوم هیچ سر وصدایی از بیرون نمی آید آهسته لای در را باز میکنم خبری از ازدحام آن همه دود و حرف ونگاه نیست . دوستانت رفته اند . کی ؟ نمیدانم ، لبخند میزنم
با خوشحالی از اتاق بیرون می آیم باز توماندی و من من ماندم وتو
به اتاق نشیمن خانه مان که میرسم ترا میبینم به چشمان خوابیده ات مینگرم
لبخندی از سر ناچاری میزنم تلویزیون را خاموش میکنم و آهسته و آرام دور وبرت را تمیز میکنم رواندازی برایت می آورم، رویت را میپوشانم، میبوسمت وباز به گوشه تنهاییم پناه میبرم
دلم برای حرفهای نگفته مان تنگ شده
شب بخیر باران 21/12/83
![]()
خواب بودم و خواب ماه می دیدم- دیشب- در بستری گرم از رویایی شیرین آرمیده بودم که نسیم به پنجره اتاقم زد و صدایم کرد که بیا (( وعده دیدار نزدیک است))
برخاستم به کنار پنجره اتاقش رفتم از پشت میله های پنجره اتاق زیباتر به نظر میرسیدی
گفتی :بیا
خندیدم وتنها شالی بر دوش با همان آبی پیراهن خواب پیشت آمدم-خندیدی- به دستانم بوسه زدی ومن شاهزاده آبی پوش تو شدم
گفتی :بیا برویم آنسوی پرچین آرزوها دور از هر چه حرف وحدیث امروزی نام مینهندش بیا برویم
رفتیم هنوز خوابم می امد
گفتی :بیا برویم کنار دریا ، کنار ساحل پیش گوش ماهیها
گفتی: خواب دیده ای که به مهمانی ماهیها دعوت شده ای
من چشمانم را با دست دیگرم که در دست تو نبود مالیدم قدمهامان را تاساحل شماره کردیم و هر قدم یک دوستت دارم شد
به ساحل رسیدیم سرد بود- سوز زمستان – زمستان سوز میکشید همه دریا سیاه شده بود دریای سیاه آبی !همان که میگفتی بود .
ومن تابه حال دریای سیاه آبی ندیده بودم . خسته بودم . خوابم می آمد. اما تو میخواستی کنارت باشم
فقط گفتی بنشیننم
کنار ساحل روی تکه سنگی نشستی ،دستت را به سمت خودم کشیدن- اخم کردم یعنی بیا کنار من
بیا روی ماسه ها بنشینیم
کنار دریا نشستی
نشستم پیراهنم را بلند کردم ،کفشم را در اوردم – پایم را بسمت آب دراز کردم ،تو هم همینطور
دریا سرد بود آب سرد که به پاهایم میخورد آرامش میافتم، مثل آرامشی که تو به من میدادی
سرم را روی شانه هایت گذاشتم، چشمانم را بستم
گفتم : بگو گوش میکنم برایم حرف بزن
از معصومیتم خنده ات گرفت و میدانم چقدر خوشحال شدی چون آنقدر خسته بودم که توان نداشتم وسط حرفت بپرم ،آرام آرام آرام ، ساده وصبور
خندیدی- به آرامی گفتی:امشب میخواهم از عشق برایت بگویم
دوباره چشمانم را مالیدم خواب آلود بسمت دریا- صدای تو با صدای موج دریا آمیخته بود چه موسیقی زیبایی چه آرامش دلنشینی!
خمیازه ای کشیدم و دوباره چشمانم را بستم و حتی با چشمان بسته نیز لبخندت را میدیدم
سیگاری در آوردی – روشنش کردی- گرمای سیگارت گرمم میکرد
گفتی: میخواهم از عشق بگویم میدانی به این نتیجه رسیده ام عشق خدا حد اعلی دوست داشتن است
به این نتیجه رسیده ام باید عاشقت شوم تا خیلی دوستت بدارم
گفتی: عزیزکم بدان اما دوام عشق مستلزم دوری است ! پس منو تو در کنارهم نمیتوانیم عاشق هم باشیم
هنوز خوابم می آمد.
گفتی : عشق موهبتی است الهی که خدا به همه آنان که بیشتر از همه دوستشان دارد هدیه میکند
غشق یعنی مهربانی خدای عشق یعنی خدای مهربانی- وقتی تو عاشقی که مهربانی و وقتی مهربانی که عاشقی
گفتی :عشق یعنی دل دل انتظار عشق یعنی همیشه منتظرم بمان بی آنکه نا امید شوی
منتظرم بمان بی انکه خسته شوی
یعنی بمان وناامید نشو عشق یعنی بدان می آیم عشق یعنی من در کنار توام حتی اگر نباشم .
سردم بود – شالم را دور خودم پیچیدمريال گوشم با تو بود چشمانم بسته
گفتی : عشق یعنی نگاه اشنای دو غریبه انگاه که چشم در چشم هم احساس آشنایی میکنند !
عشق آن لحظه است که دست ودلت برای دیدار ،برای حتی لحظه ای دیدار بلرزد
وقتی عاشق میشوی دنیا دنیای مهربانی است
دیگر همه چیز را خوب میفهمی – همه دنیا را زیبا میبینی- دیگر چشم به همه بدیها میبندی و همه بدیها را در خود نابود میکنی
هنوز به حرفهایت گوش میدادم – صدای باد وباران ودریا وتو
گفتی : عاشق که میشوی خدا دوباره ترا از نو می آفریند پاکی و منزه –نزدیکتر از همیشه به خدا
عاشق که میشوی خدا از همیشه نزدیکتر است از همیشه بیشتر دوستش میداری از همیشه بیشتر ستایشش میکنی- خدا سرچشمه همه خوبیهاست .
سیگار روشن را در دست گرفته بودی نمی کشیدی- چشمانم بسته بود ولی احساست میکردم.
گفتی: خداترا برای من، مرا برای تو ومارا برای خودش فرید مرا آفرید تا ترا بیابم – مرا عاشق کرد تا تو تنها نباشی – ترا افرید تا مرا بیابی ترا عاشق کرد تا من تنها نباشم
ووقتی یکی شدیم ویگانه یک روح شدیم در دو بدن ، انگاه که روحمان به پرواز درآمد
آنگاه که نیرویی مضاعف یافتیم و خدایی شدیم و آنگاه که نه تو به تنهایی ونه من بلکه هر دو با هم ودست در دست هم عاشقش شدیم ،خدا از همیشه قشنگتر برایمان لبخند زد ، مهربانتر شد ،
دستش را به سرمان کشید و خواست در کنار هم برای او باشیم .
به اینجا که رسیدی خوابم برد دیگر توان بیدار ماندن نداشتم و میدانم پس از چند لحظه سکوت صدای نفسهایم را شنیدی چشم به من انداختی و باز لبخند زدی- لبخندی به مهربانی لبخند مسیح –
و تا صبح به صدای باد و دریا و نفسهای من گوش دادی
و میدانم همه نفسهایم تغبیر دوستت دارم تو شد
از خواب که برخاستم در بستر خودم بودم با همان ابی پیراهن خواب .
پنجره بسته بود حتی شالم هم نبود –گوئی هرگز کنار دریا نبودم ، پاهایم خشک خشک بود و اگر گوش ماهیهای کنار تختم نبود فکر میکردم همه اینها را خواب دیده ام
رفته بودی ونمیدانم کی و نمیدانم چه وقت دوباره باز سرزده می آیی
باران 6/12/83

سلام ! تعبیر خوابتان بخیر ! دعاهاتان مستجاب آرزو هاتان مقبول !
دیشب خبر آوردند می آیی – با یک بغل ستاره با سبدی پر مهربانی – پر دوست داشتن با یک آرزوی خوب – آرزوی سبز تا همیشه با هم بودن!
قاصدکی که همیشه قاصد خبر های تست دیشب بیخبر به پنجره اتاقم سر زد – از قضا پنجره باز بود ، بی خبر آمد و روی میز کنارم نشست.
- سلام قاصدک خانم !
- سلام
-