می باراد باران
می خواند مرا
سوی لحظه های آغوش
سوی یک لب خیس
سوی یک حس دیرین
آنطرف تر از تولد
سوی یک راز غریب
بی هیچ غبار ،
با شفافیت یک ذره نور
شاخه ها شسته ،
درخت تن داده به پاکی
غباری نیست
برگها خیس
آن گلبرگ چه می شوید تن
چه می خندد غنچه
خیسی برگ دلم
باز خدائی شده است
سوی یک شادابی
به میزبانی
باران
به چشم انداز یک دشت
به شنیدن لبخند زمین
به آهستگی عشوه کوه
دامن احساس
چه دلداده به سبزی
به رنگها ،به زیبائی برگها
سر یک غروب
دم یک صبح
برگها خندیدند
گلها رقصیدند
جماعت یکسان چمن
سر به سجده نماز ،طلبیدند
همه شاخه ها خمیدند
تن تمام سبزها
زیر بارش باران
چشم تر مرا
سوی خود طلبیدند
22/6/1385 ساعت 6 صبح-تهران
از نوشته هاي دوست عزيزم سرا ج فتاحي
![]()
گاه و بي گاه دوستت ميدارم
ساده و بي آلايش
بي آرزوي رفتن و ماندن
بي بهانه آمدن و نيامدن
گاه و بي گاه دوستت دارم
بخاطر بودنت دوستت دارم
نه به بهانه ماندنت
بودن بهانه دوست داشتن است
و ماندن ؟؟؟؟؟؟؟؟
بخاطر سكوتت دوستت دارم
و بخاطر شنيدنهاي هميشگيت
گاه و بي گاه دوستت دارم
ساده و بي آلايش

شب يقينش را
به باوري عميق پيوند ميزند
و زيبايي به دركي تازه
انسان زاده عادت كردن است
پس زيبايي درك تازه اي است
كه اگر نه! به كهنگي ميگرايد
و هرچيز كهنه
زيباييش كاسته ميشود
غروب ديروز ! غروب امروز نيست
و غروب امروز
غروب فردا
هر روز را
با دركي تازه آغاز كن
و كشف مبهمي از زيبايي
زايش طبيعت را به نظاره بنشين
و سادگي باران را
به تماشا
زيبايي هنر زيبا ديدن است
اگر زيبا ديدن را بياموزي
زشتي ميميرد
و زيبايي به بقا ميماند
