خلاصه خودمو بهتون نشون دادم
من كاميار خاله جونمم
هنوز نميداني چقدر دوستت دارم
و چه اندازه دلتنگت ميشوم
هرگز بدين پايه دلتنگ نبوده ام
زيرا هرگز بدين پايه عاشق نبوده ام
اين روزها تو هستي كه زندگيم را جلا زني به بودنت
بودن از نوع زيستن
با همه كوچكيت
براي من بزرگي
و با همه بزرگيم
دوستت دارم
واژه ها را به بازي ميگيريم
چون ميخواهيم شناخته شويم
من تنها از واژه منم
بدون اما و اگر
بايد و شايد
امروز و فردا
كاشكي و بايد كه
و تواز واژهها ي خودت
واژه ها زاده دل نيستند كه زاده فكرند
پس من نه در واژه هايم ، نه در افكارم شناخته ميشوم
تو- هرگز نميتواني مرا باز شناسي
در حرفهايم
كه من در سكوتم زندگيم را باز ميسازم
تو كودك معصوم امروز من
فردا را به شايستگي به امروز تبديل كن
رشد كن
آنگونه كه رشد ميكني
و به انسانيت برس
آنگونه كه راه رفتن مي آموزي
هرگز به وطن عادت نكرده ام
سالهاست
به نيت ۱۰ روز
نمازم را در زادگاهم كامل ميخوانم
و زندگي ميگذرانم
