
همیشه خوابیدن دلیل خواب بودن نیست
گاهی آنقدر خوابزده ای که دنیا را خواب میبینی
وهمیشه خواب نبودن دلیل بیداری نیست
و کوری دلیل عدم وجود
دنیا بهانه ای برای اثبات نمیخواهد
بی جهت خودت را بخواب مزن
بیدار شو
بیدار باش
این روزها خوابزده ها فراوانند
دیگر خواب بودن زمان ومکان نمیشناسد
همه خوابیم
در تاریکی روزهای روشن
کاش برخیزیم وبرای شب کمی ستاره هدیه آوریم
از خاطره خوابهایمان
و خاطره خوابهایمان
سکوت روشنی شود
از خلسه بیداری
از باور بودن
خوابِ شدن بس است
بودنت را ایمان بیاور
وخودت را
صبح بخیر

انسان هر چه باشد خوب یا بد
زشت یا زیبا
از خدا منبعث شده است
خدا منشاء همه انسانهاست
انسان ، انسان است
اما خدا نیز هست
زیرا خدا کل است و انسات جزء
و جزء از کل میتواند باشد
چرا که دربیشتر کمتر وجود دارد
اما در کمتر بیشتر وجود ندارد
پس هر انسانی به نوعی خداست
و یا نه!
جلوه ای از خداست...
وقتی به این اندیشه برسی
که از خدایی -خود خدا
آن وقت رهایی مییابی از منیت ِ غرور و حسادت...
و خدا خوش در دلت مینشیند
و خوش دلت را مینوازد
آنوقت به آرامش میرسی
آرامشی نه از نوع ناپایدار
که آرامشی از نوع خدا
جاودانگی مطلق زیبایی محض
آن وقت این جاودانگی آرام
به اندیشه میسپردت
و به فکر فرو میروی
و سکوت ـ به سکوت میرسی
آن وقت در سکوتت
فقط خداست که جان دارد
و فقط خداست که میشنود
ما غرق در خداییم
مثل امواج که غرق در دریایند
و آن وقت که امواج غرق در دریا میشوند از هیچ توفانی نمی هراسند
که در مرگ در زایش در تولد در زندگی غرقند
آن وقت که در خدا غرق شوی
از هر کدورت و آلودگی رهایی مییابی
یادت باشد که هم اکنون خدایی
و خدا بودن
زمان ومکان نمیشناسد
زیبایی همان کودک مهربانی است که به لبخندی از رفتن باز می ماند برمیگردد به تو مینگرد و با دهان بی دندانش لبخند میزند
زیبایی همان فرشته نجیب من است که هنوز به حرکت دست وپایش عادت نکرده است
زیبایی همان مهربان من است که هنوز آه کشیدن نمیداند
زیبایی نوزاد مهربانی است که از دیدنش سیراب نمیشوم
زیبایی همان نوزادزیبایی است که حتی از تو که اینقدر دوستش داری وحشت میکند
زیبایی همان نوزاد شیرینی است که هنوز بیدار بودن را باور ندارد
زیبای مهربان من پسرک زیبایی است که دنیا برتر از همه زیباییهایش اورا به ما هدیه کرد

همیشه در آسمانی
در اوج
در بالاترین بالای آدمی
در صعود
آن قدر به آسمان فکر میکنی
که ادمیان دور و نزدیک
در گوش هم نام ترا زمزمه میکنند (( سر به هوا ))
در آسمان میگردی
آن وقت انتظار داری سکه های زیر پایت را ببینی
مرا یاد مجید قصه های هوشنگ مرادی کرمانی می اندازی
قهرمان داستانهای نوجوانیم
بعد سند باد که قهرمان داستانهای کودکیم بود
و شازده کوچولو که قهرمان همه زندگیم بود
گاهی – مرا یاد خلبان شازده می اندازی
آن وقتها که مرا نمیبینی
آن وقت من میپرسم: می آیی با هم پرواز کنیم
تو نگاهم میکنی : برایم گوسفندی میکشی
و دوباره پیچ سرسخت هواپیما
دوباره میپرسم : می آیی باهم پرواز کنیم
تو برای گوسفندم پوزه بندی میکشی
و پیچ سرسخت هواپیما
دوباره میپرسم می آیی با هم پرواز کنیم؟
برای گل سرخم تجیر میکشی و پیچ سرسخت هواپیما
دو باره می پرسم : می آیی با هم پرواز کنیم
برای دودکش سیاره ام جارویی میکشی با دسته ای بلند
و پیچ سرسخت هواپیما
دوباره می پرسم می آیی با هم پرواز کنیم ؟
پیچ سرسخت هواپیما ، پیچ سرسخت هواپیما ، پیچ سرسخت هواپیما
اشک در چشمانم حلقه میزند
پیچ سرسخت هواپیما
برمیگردم
راه می افتم بسمت آنجا که مار به انتظارم نشسته
پیچ سرسخت هواپیما دارد باز میشود
مار مرا میبوسد
به آغوشش پناه برده ام
پرواز میکنم
تو میگویی : چیزی گفتی؟
آن وقت دیگر خیلی دیر شده
من رفتم
تو ماندی و تا ابد پیچ های سرسخت هواپیما
85/9/9 23:13

بعد مرگم -ای نمیدانم که ؟- باران کن مرا
در مسیر خویشتن از رهسپاران کن مرا
خاک وباد وآتش وآبی کزان بسرشتیم
وامگیر از من، روان در روزگاران کن مرا
آب را ،گیرم به قدر قطره ای ،در نیم روز
بر گیاهی ، در کویری ، بار وباران کن مرا
مشتِ خاکم را به پابوس شقایقها ببر
وین چنین چشم و چراغ نوبهاران کن مرا
باد را همرزم طوفان کن که بیخ ظلم را
برکند از خاک وباز از بیقراران کن مرا
زآتشم شور وشراری در دل عشاق نه
زین قِبَل دلگرمی انبوه یاران کن مرا
خوش ندارم ، زیر سنگی جاودان خفتن خموش
هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا
شفیعی کدکنی / هزاره دوم آهوی کوهی
