
سال خوبی همراه با موفقیت و شادمانی داشته باشید
با چون مني نازک خيال ابرو کشيدن از ملال
زشت است اي وحشي غزال
اما چه زيبا ميکني
و بر بوي بغل گل آگين تو عادت
مي ائي بسترم باشي براي انتظار
به آسمان رفتن
و براي سطحي تهي از فکر
و شمعي
بر فراز ديدنهاي شبانه
و پروانه اي که هيهات تماشا دارد
و من وتو
در گرماي هزاران فراموشي
تنهاي تنها
زير سقفي آسماني
ستاره ها را ميشمريم
و بستري از گلبرگهاي مريم و رز
سطحي تهي از فکر
بستري در ميان ناکجاي دنيا
که فکر خاموش است
قلب روشن
منطق گريزان ودست سوزان
چشمها فربسته و لب گزان
و تنهایی سکوت من و تو
و خاموشي غصه ها
و آغوشي گرم
پيچکي
و پيچکي
که گلواژه خواستن را
بر تنه عريان من مي نوازد
و هزاران بوسه گل
برتن ستبر تک درختي درميان دشت
دست بر آويخته به من
بوي گلهاي دشت
در خاطرم ميپيچد
سراج
((این دست نوشته رو تو وسایل یکی از اقوام پیدا کردم نمیدونم مال کیه ))
صدای قلب من!
صدای قلب من
درهم وبرهم
به هم آغشته
به هم اویخته
در هم امیخته
این چنین روزگار دل ما
انبوهی بارش را
با هزار کلمه تا کنون نساخته
با هزار نوای تا کنون نپرداخته
شروع به آواز کرد ونواخت....
برای انکه خنده فراموش نگردد
درد بارتر از گریستن خندیدیم
برای انکه مهر نمیرد
زخم خورده تر از کینه دوست داشتیم
برای انکه دل ادم از یاد نبرد
فراموش نشود
فراموش نکند
فریادی بر اوردیم
فریادی کهن!
سالها قرنها و یا شاید از ابتدای هستی مانده در گلو
بیندیشیدیم که مارا
هیاهوگر بخوانند
هوجی بدانند
صدای قلب من
نمیدانم چقدر شبیه صدای بوم وتاک است؟
رودها را گوش کرده اید
در همهمه بستری ناصاف؟
کوهها را گوش کرده اید؟
در غوغای پر سحر نا آرامشان؟
دریا ها را
در هنگامه طوفان از خستگی؟
قلب من!
آه .... قلب من
از هزار صدای پیچیده جور واجورش
شاید یکی
بوم و تاکی باشد
خوشا به حال شما
زهدانهای آماده
که شادی ضربانی تازه اید
که در بطنهاتان جوانه ها می رویند
خوش به حال شما که مادرید
ما برای زادن
می بایست کیلومترها راه سر بالا را بیاییم
وهمه وجودمان را
از گفتن و شنیدن ومهر
از عشق ولبالبی
به دست تقدیر روزگار بسپریم
که آیا؟....
و این پرسش
تا واپسین دم
آزار وامید ماست
که آیا؟....
و دلمان
دلمان
این چنین پر از امید و بیم است
اینجا دیگر
مادر مهربان
ماییم ودلی
با هزاران صدا وسرود نوا
اما؟اما
شاید یک به هزار انها
بوم وتاکی است
که میشد از قلبی انتظار داشت
مابقی
صدای سرگشتگی نسلی است
زخمدار مجروح و....و....
و عاشق
پریشانی حالم را نبین
آشفتگی چهره ام را منگر
گوش بر سینه ام بنه
آنگاه در میان این در هم وبرهم نواها می یابی
آنجا چه عاشقانه موزون است
بگذار موزونی یکبار دیگر معنا پیدا کند
و در ان دنبال قافیه نگرند
و در آن ردیف نجویند
بگذار
صدای قلب ما را گوش کنند
و بگویند برای دلی
برای موزونی ضربانی
همانا عشق کافی است
نه دامنه برابر موجها
لازم نیست
ما صدای بوم وتاکی را
به صورت پی در پی
از سینه ای بشنویم
لازم نیست
ما نبضی طبق قاعده داشته باشیم
بگذار؟....
همه اینها یکبار دیگر
در نزد حکیمان تغییر یابند
و با چشمی دیگر
و با گوشی دیگر
نگریسته و شنیده شوند
شاید در آن روزگار
آه!
چه میگویم
چشمانم سرخ سرخ گشته اند
لاید تب دارند
و به رسم کابوسیان هذیان میگویم
اما:
یقین با ماست
علیرغم هر چیز میرا یقینی با ماست
مگر نه انکه
دل ما عاشق است
و عشق
راه خود را گم نمیکند
بگذار سر بالا
سنگلاخ
بی معبر!
چشمان تبدارم
نه میخوابند
نه میگریند
نه میخندند
آنها سخت در اندیشه اند
چشمان خسته ام
میخوابند میگریند
میخندند
انها سخت عاشقند
