و خدایی که در این نزدیکیست
در نوشته گردیهای امروزم
امروز یا دیروز درست نمیدانم اصلا چه فرقی میکند
روزی چشمم افتاد به نوشته دوستی در جایی که باز فرقی نمیکند کجا بود
نوشته بود
(( خدا دستش بند بود
به معجزه ای
مرا شیطان آفرید ))
و نمیدانم چرا چشمانم به تحیر در این جمله نگریست خنده ام گرفت جوابش را اینگونه نوشتم
خد
دستش بند بود
به معجزه ای
معجزه آفرینش انسان به دست شیطان
شیطان ترا افرید
لبخند زد به آفرینشت
خدا لبخند زد به تو
و پوزخند به شیطان که فکر میکرد ترا افریده
خدا معجزه کرد
شیطان ترا افرید
به معجزه خدا
پس تو آفریده شدی به دست شیطان به معجزه خدا
پس خدا ترا افرید
گاهی یادمان میرودشیطان آفریده دست خداست موجودی مطیع خدا _عبدالحارث_
خدا شیطان را برای امتحان دوست داشتن انسان آفرید
خدا شیطان را افرید تا دوست داشتن انسان را بسنجدبه خودش
و خدا
وخدا
جانشین همه داشته ها و نداشته های من است
تا بعد
امروز
این روزها
آن قدر بزرگ شده ام
آنقدر
که دیگر نگران فردا نیستم
امروز تمام فردا هایم را پشت سر گذاشته ام
دیگر نیازی به گذشت زمان ندارم
نیازی به اعتماد کردن که شالوده پارسایی است
نیازی به دوست داشته شدن
این روزها روسپی سردرگمی را میمانم
که به تنش هم نمینازد
و عارف بی عرفی را که از روحش نیز میگریزد
این روزها!
توان گریختن هم ندارم
نشسته ام به سرگردانی!
به سرگردانی بی باوری
به اعتمادی کور
به سردابی بی شکوه
به سرابی باور ناپذیر
این روزها
دل بسته ام به حماقتی محض از نوع بی باوری
میخواهم سکوت کنم
سکوت در برابر همه چیز
سکوت در برابر همه کس حتی خودم
چقدر بی باورم
چقدر بی بارورم
این روزها درختی را میمانم
که برای بریدن
در آرزوی تبری ایستادگی میکند
این روزها
نسبت به مرگ هم حسی ندارم
که نمیشناسمش
وحس داشتن محصول شناختن است
همانگونه که دوست داشتن
همانگونه که زندگی کردن
چقدر دلم پایبندی میخواهد
چقدر دلم دلم تعهد میخواهد
و چقدر بی تکلفم
این بی تکلفی شاید عصیانی دوباره باشد
در برابر خودم
با اینهمه فقط یک نام را از خاطر نبرده ام
خدا
ولنتاینت مبارک!
امروز اس ام اس باران شدم
ولنتاینت مبارک
چه حماقت محضی
روز شمار عشق – روز شمار دوست داشتن
غافل از اینکه دوست داشتن بی نهایت است و بینهایت دهه وصده و روز و ثانیه نمی شناسد
ما آدمها زمان را آفریدیم آنگاه در گیر و محصور زمان شدیم
تا آنجا که زمان همه زندگیمان را بهم ریخت
همه دوست داشتنمان را
آرامشمان را
آن وقت محبوس در ثانیه شدیم وغافل از همه چیز حتی دوست داشتن
ویادمان رفت دوست داشتن زمان ومکان نمیشناسد
آن گاه مثل آنوقتها که ساعتمان برای یاد آوری قرصهامان زنگ میزند
ساعتمان زنگ زد که : فردا روز دوست داشتن است
امروز را پاس دار چون روز دوست داشتن است
و یادمان رفت فقط فراموشی و ترس از فراموشی نیاز به یاد اوری و پاسداشت دارد
هیچ چیز پایدار نمیماند
هیچ ترحمی
همانگونه که هیچ ظلمی
خدا برای اثبات پایداری خودش
جهان را بی ثبات افرید
برای اینکه بگوید
من پایدارم پس هستم
و جهان را از ریشه های تضاد آفرید
مرگ وزندگی ، بدی وخوبی، نیستی و هستی
من اما از بین این همه صفات ناپایدار
حسادت دروغ شکایت ترحم و...
دوست داشتن و محبت را انتخاب میکنم
عصر عاشورا / استاد فرشچیان


شهرداری رشت





کلاه فرنگی رشت

از نقاشیهای سهراب سپهری عزیز
خدا
باز خوش در دلم نشست
با حقارتی محض و موهبتی مطلق
خدا اینبار معجزه نکرد
اینبار به واسطه عقل وعشق مرا سمت خودش خواند
ومن در ازدحام اسارت نگاهی ساده
باختم به خودم - روحم - جسمم
با این همه آموختم
باز آموختم!
و باز تجربه کردم
مشی ومشیانه
در هم تنیدیم
به هم آغشتیم
درس گرفتیم
اما یکی نشدیم ویگانه
خدا یادم داد
نمیتوانم دوست بدارم
چون مهرورزی آموخته ام
وکسی که مهرورزی بیاموزد
نمیتواند دوست بدارد
اما باز منتظرم
منتظر تلنگری دیگر
که دلم را بنوازد
و آغشته کندم از مهر خدا

و خدا ...
دنيا هميشه زيبا
آسمان نزديک ، زمين در همين حوالي
ومن آرامش يک گياه
و خدا ترس بود
صداقت گفتاري بود پيش بافته
دل سپرده بودم به همين باور،
چند هزار سال ديرين به اندازه دوراني دور
تا همين نزديکيها
نقش يک برزخ
در بستر اين زمانه بلند هويدا
و زندگي گذري نداشت
آنچه بودي و آنچه در انتظار است
لذت دنيا،آتش دوزخ خدا
من مقلد انديشه هائي که نشناختند خدا
ماب مومني افسرده با ترس
شاد يک لحظه نماز
پژمرده صد نياز
بي هيچ باور
بي هيچ ايماني
انديشه بي بارور
سايه يک انسان
نه انسان و نه خدا
و در اين باور پوچ
ذهن گنگ و زبان گيج
به دور دست به دنبال خدا
و خدا در همين حوالي
من غافل
و تکرار ذکر نا چاري ،ذکر رمزي بي راز
ومن!
براي روز مبادا ،
ذخيره گاه گفتنهاي سردبودم
آتش دوزخ با آب مذکور به خاموشي در آيد
آه چه زبانه مي زند دوزخ
چه حسي دارم از سوختن
شمع کجاست
انگشت بسوزانم
تا دوزخم را مروري کنم از ترس
تا ذکري کنم محکم
غافل
وبهشت را بخرم. با لبم ، با اندوهي فراوان
و خدا سنگت ميکند،نگو
و زمين ننگت ميکند ،نگو
من خدا را با تپش هر لحظه قلبم
جاري مي طلبم
با نشاطي در خور
به عاشقي مي طلبم
27/7/85 3 بامداد
این نوشته یه دوسته پس از خوندن مطلب وخدای من
میخندند کودکانه
دست به اغوش هم می اندازند زیرکانه
سر که برمیگردانیم
به دور از چشم دوربین
به جان هم میافتند مثل همیشه کودکیهاشان
حال
بزرگ شده اند دختر عموها
و گاهی با هم درد دل میکنند

و خدا
در نوشته گردیهایم-امروز – دیروز – نمیدانم اصلا چه فرقی میکند- روزی چشمم افتاد به نوشته دوستی در جایی که باز فرقی نمیکند کجا بود
نوشته بود
((خدا
دستش بند بود به معجزه ای
مرا شیطان آفرید))
و نمیدانم چرا اینگونه چشمانم به تحیر در این جمله نگریست . خنده ام گرفت پس جوابش دادم.
خدا
دستش بند بود به معجزه ای
معجزه آفرینش انسان به دست شیطان
شیطان ترا آفرید
لبخند زد به آفرینشت
خدا لبخند زد به تو
و پوزخند به شیطان که فکر میکرد ترا آفریده
و خدا معجزه کرد
شیطان ترا آفرید
به معجزه خدا
خدا ترا آفرید
گاهی یادمان میرود شیطان آفریده دست خداست . موجودی مطیع خدا – عبد الحارث-
و خدا تنها شیطان را برای امتحان دوست داشتن انسان آفرید
خداشیطان را آفرید تا دوست داشتنش انسان را بسنجد نسبت به خودش
و خدا خدا خدا....
جانشین تمام داشته ها و نداشته های من است
این روزها شدیدا درگیر ریاضیاتم بعد امتحانات دوباره باز میگردم
تا بعد
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
وقتی در انتظار یونجه زار سر سبزی بنشینی وتنها خار نصیبت شود
آن وقت دلخوش کنی به سراب سرسبزی
و گوش بسپاری به ناله زمخت نی چوپانی
که مدرک دانشگاهیش را قاب گرفته و بجای داستانهای لیلی و مجنون وصحراگردی
برایت اگهی های کاری میخواند
ان وقت تو هیگوسفندوار میچری هی میچری هی میچری
و زمزمه میکنی
قع راردادی – پیع مانی – اعستخداع می
سیع کل تا لیع سانس
پورسانتع عالیع
و اگر عرضه سوت زدن داشته باشی مثل من سوت میزنی
وگرنه مخت سوت میکشد
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
وقتی دلخوش میکنی
به باوری گذرا
که هی! زود باور ساده اهل کجایی ؟
که اینچنین گوسفند وار به سرخوشی روزگار میگذرانی
میخندی به بادا باد روز مرگی
آن وقت شاید کسی سد راهت شد واندک زمانی هایکو نویس شدی
زر میزنی برای هایکو نوشتن
مابین دو کوه
بدن یونجه زار
گوسفندان سرگردان
یا
غروب هی هی چوپان
گوسفندان خواب الود
تاریکی اسمان
یا شاید کسی دوباره کسی همراهت شد و کیمیا گری کرد وهوس کردی کیمیاگر پائولوکوئیلورا دوباره بجوی
سر بزنی به صندوق کتابهایت دستت را ببری تا دوبارهه مراه چوپانی شوی که دچار افسانه شخصی اش شد
دوباره افسانه اسمت یادت می اید و چوپانی از سر تنهایی دل به هی هی چوپانی سپرده تا دنیارا بفهمد و عاشق شود
آن وقت بیشتر میفهمی گوسفند بودن یعنی اهلی شدن انجا که میگوید گوسفندان نیاز به تصمیم ندارند
این روزها گوسفند بودن هم حوصله میخواهد
و من چه گوسفند وار باید بنشینم و ریاضیات بخوانم
