دلتنگی این روزهایم
بس!
برای دوست داشتنت
و دوست داشتن را نیازی نیست جز بی نیازی
که از سر بی نیازی دوستت دارم
که نیاز از ریشه های احتیاج است و ترحم
.تو نه قابل ترحمی
که احترام به همراه داری
تو جانشین همه نیازهای منی
تو که باشی!
به هیچ نمی اندیشم
جز ماورایی وجود تو
با همه غیر قابل لمس بودنت
همیشه در دسترسی
و تنها واژه ای، نگاهی، فکری
برای سپاسگذاری از این همه نعمت کافی است
نعمتهایت را نمیشمردم
که از قدرت شمردن خارجند
به نظاره مینشینمشان
و شکر
این روزها بزرگ شدن هم حوصله میخواهد
وقتی دنیا کوچک میشود
هرسال بی بهانه برگریزان دی ماه می آید
و بهانه خاطرات تلخم میشود
امسال اما
خاطره نبودنت را جشن میگیرم
که امسال خدا یادم داد
مرگ یعنی تکامل روح
به بلندای وسعت دایره ای نورانی
از ملکوت آسمان
امسال
خدا یادم داد
برای مردن باید اوج گرفت
دیگر نگران نبودنت نیستم
وحسرت بودنت را نمیخورم
تو از آن بالاهای دور
به نظاره مینگریم
و پشت بند این همه چشمکها
تویی که ستاره منی
وتو کامل شدی
به وسعت دایره ای نورانی
که منبعث از روح خداست
روح اهورایی خداوند
و خدا ترا در بر گرفته
پرواز میکنی
آرزوی همه کودکیهایم
دست یافته به باور کودکیهایم
ومن خوشحالم
که خداوند به صمیمی ترین نزدیکانم
توان پرواز بخشیده
و خوشحالم که خاطره همه کودکیم را
در تو میبینم
تو همه آرزوهایم را به بار نشسته ای
و من روزی
نه دیر که در گذری زودهنگام
به تو میپیوندم
و به ابدیت
ابدیتی که توقف نمیابد
نه در رکود
که در صعودی فراگیر
10.40 85/10/2
باز دست نوشته سراج
سلامبراي اولين بار مي خوام از يک چيزي صحبت کنم که واسه هيچکي جالب نيست .
ما چه نسلي هستيم . نسلي مابين گذشته اي بسيار دور تا امروز ، هيچگاه هم بيشتر از اين نخواهيم بود . و ممکن است بسيار کمتر از پيش باشيم.
اهميت مکان تولد ،مکان حيات ، مکان رشد جسمي ،جنسي ،فکري به خودي خود يک اهميت به اندازه اهميت زندگي محسوب مي شود . رسوخ فرهنگ از مکان و موقعيت جغرافيائي شما نسج مي گيرد . و اگر شما را دوتکه کنند . يک تکه جسم و يک تکه تمام آنچه که ربط به جسم ندارد . و بايد براي آن نام گذاري کنيد مثلا شخصيت يا فرهنگ . باز هم هر دو تکه ميتوانند بيان کنند شما کي هستيد . وقتي مولوي نيستي تا دو کشور بر سر مليتت دعوا داشته باشند . (حال بگذريم از خود مولانا که هيچ جائي نبود و همه جا بود ) وقتي که بو علي سينا نيستي وقتي که خواجه نصير نبوده اي يا دکتر حسابي هم نيستي ، پس يک آدم عادي هستي حتي اگر زيباترين هم باشي . توان تو انديشه توست البته انديشه معاني و تفاسيري فراوان دارد . که از مغز هديه سنگين خداوند تا قوه اداراک ما وراي مغز را گفته اند انديشه . باعث دلسردي هيچکس هم نيست که عادي است و بي اثر . مي خوريم . مي خوابيم و کار مي کنيم . زياد فرقي با حيوان هم نداريم آنها لذت مي برند هر صبح جيک جيکشان به جاست و فعليتشان مثمر ثمر و ما غر لند ،رنج دانستن در يک گوشه اي که نه براي امريکا مهم هستيم و نه گينه بيسائو و نه حتي چند قدم نزديکتر . اما جماعت ما مهم هستيم . و تک تک هيچ اهميتي نداريم . اين خيلي جالبه. که اين جماعت چه ها که نمي کنن. مورچه ها رو که ديدين
تو اين فيلمهاي راز و بقا قديم که الان بهش ميگن حيات وحش.دسته هاي زياد موريانه . فقط مي خورن اونا نمي تونن که خوردنشون رو بفهمم. اونا منزل چوبي رو هم ميخورن . تنه درختا رو . کاري به کار هيچ چيزي هم ندارن .
اينم خيلي جالبه . که برف اگه واسه ما نعمته واسه کبک يهچيز ديگه است . کبک تو برف خيلي زود به دام ميافته . سرشو قايم ميکنه و واميسه
فکر ميکنه کسي اونو نمي بينه . حالا کي فکر کبکو خونده خدا عالمه که من نبودم . شايد ناي رفتن نداره بيچاره و ميخواد فکرشو کمي يخ مالي کنه تا آخرين لحظات عمرشو هم هيچي نفهمه .
اينم يه حرفه ديگه . اما ما انسانها به کدومشون شبيه هستيم . موريانه يا برف .
و عده کمي هم به چيزاي ديگه شبيه هستن . مثلا امريکا حقا سوزنبان خوبيه. ريلها رو خوب جابجا مي کنه . ملتشون هم خيلي پرو هستن که يا کبوتر بال مي دن يا باز .
از اونا سوال کني ميگن ما چنان هستيم ما و ملت يونانو ايتاليا البته بلانسبت از کوروش ميگيم و اسکندر و آخريها هم از هر چي که يه نوس يا زس يا يک سزارکه ممکنه ژوليو يا هرکسي ديگه باشه . البته هرکول و رستم هم اين دورو ورا مي پلکن . مثل اين ميمونه که بگي من پدر بزرگم دکتراي انرژي غير هسته اي داشته ولي خودم کسي سوال نکنه که بي سوادم .
يا لان نوه صوفيا لورن با يک قيافه چفت و چل بياد بگه من نوه اون بودم .
يه آقاي خوب آنچنان محکم گفته بود من يه ترکم و تنها افتخارم هم همينه و يکي از کردهاي همشهري ما هم گفته بود من يک کرد از نژاد باستان ايرانم .
حالا تا 4 سالگي همه فکر ميکنن آدم هستند . و همه دوستشون دارن و نمي دونستن سياه هستن يا سفيد اگه مي بردنشون تو بولکينافاسو رهاشون مي کردن حتي نمي فهميدن ايران کجاست تا چه برسه به اينکه فارسي حرف بزنن يا کرد باشن يا ترک .
ببينيد چقد محيط و افکارش آدما رو از آدم بودن متنعم ميکنه . بابا يه ذره فکر کنيد تو آسمون هستيد و يه فرشته (البته ببخشيد مقامتون رو کمي پائين آوردم) حالا ديگه فرشته هم ايراني و امريکائيو فلسطيني هم ميشه . يا مرزآسمان کجاست . بازم تو پرانتز حقوق بين الملل معاهدات گونا گوني در رابطه با فضا هم داره و مباحث متصرفانه زيادي )
حالا من چي ميگم . ميگم بيايم با يک برگ ذوق کنيم واي که چقد حال ميده يا مثلا رفيق يه گل بشيم و صبحا و شبها احوالشو بپرسيم .
البته اهل حال باشي قطرهاي بارون يا رقص برف يا ............................هم جالبه
عرضه ميخواد يه چراغ قوه بخري . يه کم به اطرافت نگاه کن . چي مي بيني . نکنه اصلا باطري نداري يا خيلي ضعيف شده . مي دوني چجوري شارژش کني . من مي دونم ولي بهت نمي گم . 
از دست نوشته های سراج |
|
امروز دوستي با دلهره کابوسي را که شب پيش ديده بود برايم تعريف ميکرد . بسيار اندوهناک بود و بسيار دلهره داشت. مي گفت تا صبح گريه ميکردم و از ترس جرات خواب نداشتم.
برايم بسيار ناراحت کننده بود . من هيچکاري به ابعاد روانشناختي علمي ندارم. اما از ديدگاه خودم علاقه مندم به اين موضوع بپردازم .
ما خواب را استراحت مغز مي دانيم . استراحتي که در ضمير افراد به صورت غريزي همراه خود داريم . خواب يک موضوع جسماني نيمه تمام تلقي مي گردد . حالتي است که حسهاي 5 گانه شما کاملا بايد در استراحت مطلق بسر ببرند. نه چشم ميبيند و نه گوش ميشنود و نه بوئي حس مي کنيد و نه لمس را ،
اما تمام بدن در حالت نيمه هوشيار قرار دارد . يک بوي بسيار تند و يا يک لمس محکم و يا يک صداي قوي شما را بيدار مي کند . چون بدن و حسهاي شما همواره در حال آماده باش بسر مي برند . کنترل تمام اينها بر عهده مغز شماست . در حالت کما رفتن و مرگ مغزي رابطه مغز را با تمام حسها قطع ميکند . خواب تعبيري ديگر از يک کماي موقت است .
اما مغز بايگاني بسيار تل انبار شده اي دارد . که بسته به فعاليتي که ممکن است سالهاي بسيار دور هم آنرا مورد توجه قرار داده باشيد .عکسلعمل نشان دهد . و در يک فرصت مقتضي آنرا از آرشيو در آورد و با بسياري از فايلهاي مبهم ديگر آنرا مخلوط کند . و يک چيز خوب و يا يک چيز بد را به شما ياد آوري نمايد . ياد آوري يک موضوعي بهم بافته شده از چيزهاي متفاوت . و حتي چيزهائي که ما فکر مي کنيم که ممکن است آنرا تجربه نکرده باشيم . اما مغز در يک لحظه از آن تصوير برداري نموده است . دقيقا حالتي مانند تمپروري که صفحات وب را در کامپيوتر شما دانلود کرده و شمات با نگاه به آنها تعجب ميکنيد . و شايد يادتان نيايد که قبلا چنين چيزي را شما ديده ايد . مغز چون کنترل آنرا لاقل بخش بسيار مهمي از آنرا بر عهده نداريم خود بخود و اتوماتيک از مسائل مختلف و از طريق تمام حسگرهاي ما يک کپي را نگه داري ميکند .
رويا در حقيقت فعاليت بين خواستن و نخواستن بين عمد و غير عمد است . بخشي از آنمربوط به چيزي است که يک آن عميقا به آن در لحظه اي فکر کرده ايد و مابقي کار خود مغز انسان است . و شما نقشي در آن نداريد .
اما به گونه اي در زماني دور يا نزديک بههر گونه اي تجربه اي از تمام رويا را در آن بايگاني انباري عمدي يا غير عمدي کرده ايد . حال مغز در حالت خواب به خلاقيتي ناچيز مي پردازد .
به ما آموخته اند و هزاران کتناب تعبير خواب نگاشته اند که تفسير خواب نام دارد . دقيقا مانند حالتي است که کروکي جاده اي را برايتان ترسيم کنند . چون اعتقاد و ترس و يا اشتياق از اهرمهاي مغزي مهم به شما رميروند و دقيقا يک نيروي بسيار قوي را شارژ مي نمايند تا به اين وسيله شما را روي ريلي قرار دهند که مقصد آن از منبعي غير منطقي نشات مي گيرد . فال هم همين حالت را دارد .
در حقيقت پايبندان به فال و خواب انسانهائي ترسو و مشکوک هستند که جرات تصميم گيري را از خود سلب نموده و مجالي مي يابند تا ديگران يک ريل را براي آنها طراحي کند .
اعتقاد به اين موضوع از مايه ترس است . و ترس عامل کليدي بسيار قوي براي رفتاري کور کورانه و بي منطق تلقي ميگردد . ترس به خودي خود زائيده تفکر است و تفکر از تجربه سخن ميگويد . و تجربه متعلق به ديگراني است که ما نيستيم.
ما به تنهائي خدا را با آن همه عظمت و بزرگي همراه و در درون خود داريم. خدا را رها و به ريلي مي نشينيم که انتهايش را يا خيال بافته و يا توهم ساخته يا دستوري از ناحيه ديگري است که بسيار خطر ناک آنرا به ضمير منتظر دستور ما ارئه ميکند . ..............
همچنين جريان نفرين ،چشم زدن نيز از همين اعتقاد و باورهاي ساختگي نشئات مي گيرد . من فکر مي کنم هر موضوعي که باور مي شود با پيش زمينه ترس بوجود مي آيد . باور موضوعي بسيار نزديک به ترس مي باشد . و از اين سرزمين برداشت مي شود . اما روح عاشقانه باور عاشقانه دارد . باور عاشق بر عشق بنا ست نه ترسي است و نه واهمه اي . عاشق نمي ترسد . چون نمي ترسد باورش ماهيت باور است نه شکل باور و ماهيت باور عاشق چيزي جز لذت نيست . فال و خواب و چشم و نفرين در سياهي مطلق خود از نشئه ترس مايه مي گيرند و روحهاي به خدا آغشته را را نمي شناسند. هيچ زباني هيچ نفريني و هيچ چشمي در مقابل سپيدي روح خدا هيچ اثري ندارد. و روح خدا آگاه اثر مي گذارد بر هر جرياني بر هر موجودي . اشرف بودن انسان يعني معاونت خدا معاون خدا به دليل اين است که دقيقا انسان بعد از خداست نه فرشته ها و نه هيچ خلقت ديگري . آنها مجبورند به امر انسان مطيع باشند دريا به امر يک انسان پاک .عصا به امر يک انسان پاک ماه به امر يک انسان پاک ، کوه به امر يک انسان خدائي ، و صخره به امر يک انسان خدا آگاه همه و همه در اطاعت انسان هستند . بنا بر اين هيچ موجودي حق حاکميت و تعيين مسير انسان را ندارد . حتي خود خداوند اين حق را به بشر مي دهد تا خود را خود را بشناسد نه هيچ چيز ديگري پس بايد به خدا پرداخت و روح منور و متوجه خدا نياز به رمال و معبر ندارد . کار نفرت انگيز اين حيله گران را ترک کنيد . به خواب و رويا انرژي نبخشيد و فراموش کنيد . به فال و تعبير و چشم زخم معتقد نباشيد که عين الحاد و بي کمالي است .
اين يه متنه در مورد کابوس از يه دوست به نام سراج 

کابوس همواره ريشه اش تو فکره
يعني مغز يک سري افکار رو با خودش داره
و در خواب برخي از اونها رو مرور مي کنه
هيچ نيازي به فکر کردن نيست
حتي يه لحظه مرور
کافيه
حتي يک آن
عموما مغز يه حالت داره که بخواي چيزو فراموش کني با هات مدعي ميشه
يه چيزو مي دوني
محققين ژاپني 1 ساله يه نوع پيام رسان الکترونيک کشف کردن
که تمام فعليت مغز رو در حيتن خواب سازماندهي مي کنه
و هيچ رويائي هم نمي توني ببيني
اين نشون مي ده رويا يا کابوس ريشه در ساخت خود آدم داره
من مي گم رويا از بدترين چيزهاي ممکنه
خود رويا نه
نقشي که رويا در خلاقيت داره
و حيفه انسان در ضمير نا خودآگاه خودش چيزي که هيچ بر نامه ريزي عامدانه اي براش نکرده در دام رويا که بي برنامه مي افته وسط زندگي گرفتار بشه
و چون اعتقاد هست اون خواب در اثر اعتقاد به رويا مسير مي ده
و هر چقدر بهش فکر کني چون از ناحيه عميقي اومده مجبوري به سالاري و رهبري قبولش کني
و اون تو رو مي بره به همون سو
رويا چون فکر مي کني به يک جاي غير مرئي و ماورا ربط داره
در حقيقت روي روح انسان هم نفوذ مي کنه
همونه که جائي يک انرژي که با روح بيگانه است توسط مغز به قدري قوي مخابره مي شه اين دقيقا
که روح و مغز هماهنگ مي رن دنبالش
منظور از مديتيشن قوي همينه
اون نقطه اي هست که کاملا نقش بر عکسي رو بازي کنه
يعني يک انرژي سازنده و قوي که منشائش روح باشه
اين انرزي فراگير و هماهنگ کننده همه اجزائ خلقت
چون همه اجزائ خلقت از درخت - کوه - آسمان - فرشته ها ناگذيرن از معاون خدا اطاعت کنند
معاون خدا فقط انسانه
اگه روح والاي انسان دستور به سنگ بده
دستور به دريا بده
دستور به خاک بده اونا ناگذيرن اطاعت کنند
عمل مي کنه
و اين بسيار خطر ناک هست
من مي گم
هر چيزي که باعث اتصال تصادفي شما به روح ميشه دوري کنيد
روح براي تصادف نيست
فال هم نقش خواب رو داره
يک باور بسياري قوي
اين يه ريسکه
باور از ترس ريشه ميگيره
اگر انساني و اومدي تا به امر خدا زندگي کني و دوباره بر گردي
خيلي کوشش هاي غير پيش بيني شده
و از مسير خارج شده لازم نيست
تلاش براي روح خدائي داشتن خودش بهترين راهه
که کريشنا به اون اشاره هاي قوي ميکنه
سراج

دارد برف میبارد
برفی سپید از بلندای آسمانی آبی
وحیف که من ترا تنها و برف را تنها
در روزی که رفتی بیاد دارم
آن هم اگر لطف بیکران آشنایی نبود
اگر لطف بیکران و عکسهایش نبود
یادم میرفت
وقتی میرفتی برف میبارید
یا نه!
برف باریده بود
برفی به سپیدی لباسی که سر تا پای تو کرده بودند
ومن دیر هنگام – چه دیر هنگام یادم آمد
که دیگر نمیبینمت
ومن
دیر هنگام چه دیر هنگام
یادم امد که نبوسیده امت
ومن دیر هنگام چه دیر هنگام
یادم امد
که حسرت در آغوش کشیدنت یکعمر به دلم میماند
نمی دانم چرا؟
شاید باور رفتنت را نداشتم
باور جنسی از نور شدنت راو باور تکاملت را
تو همیشه بزرگ دوست داشتنی من بودی
با همان عینک
همان صورت معصوم
و چشمانی که در من به تماشای زندگی از جانب تو نشسته
انگشتانی که از تو به ارث برده ام
سیاهی رنگ موهایم
و حیف که از محبت وسادگیت
هیچ
این روزها
بدجور یادم می آیی
هرچند هنوز باور رفتنت را باور ندارم
با این همه دلتنگی از جانب من
برای عمری سکوت کردنت کافیست
سکوتت را به باور نشیته ام
نبودت را نه!
این روزها
حتی دیگر عکسها هم شبیه تو نیستند
فاصله سنیمان دارد کم میشود
تو همسن دوست منی
با موهای جوگندمیش
ومن در اولین دیدار
نتوانستم باور کنم
که تو از او بزرگتری
در اولین دیدار
بیش از شوق دیدن او
هیجان دیدار تو در من موج میزد
من ترا در او به نظاره نشسته بودم
نگاهت را در چشمان خسته و خواب زده او میخواستم
چه حماقت محضی باز هم درگیر مقایسه شده ام
دوست داشتن ودوست داشتن
دوست داشتن مقایسه نمیشناسد
بگذریم!
میخواهم در آغوشت بگیرم
میخواهم ببوسمت
حسرت این دل لرزه را باور ندارم
میخواهم تکیه گاهم باشی
تکیه گاه احتیاجم
گاهی خسته میشوم
آن قدر خسته که احساس میکنم شدیدا میخواهمت
اما این همه خواستن و نیافتن را چه سود
خوش بحال ثانیه ها که گذشت زمان را نمیشناسند
هی دور خودشان میچرخند

بیهوده روز میگذرانیم
که زندگی کنیم
شاید در این بیهودگی
حاصلی حاصلمان شود
ودلمان پر شود از آرزوی بیحاصلی
بیهوده عمر میگذرانیم
که زندگی کنیم
و زندگیمان خلاصه شده در گذر بیهوده ثانیه ها
در رفت وآمد بیهودگیها
امروزم را از من بگیر
به پشتوانه فردا
امروز به پشنتوانه فردا
غافل از اینکه
امروز پشتوانه فرداست
نه فردا پشتوانه امروز
در آرزوی فردا امروزمان را میسازیم
غافل از اینکه امروز روز مباداست
و امروز سازنده فرداست
فردا روز دیگری است
بزرگتر میشوی
قد میکشی
تکامل مییابی

و خدا درد آشنا ست درد آشنای آشنایی غریب
و چه خوش دل را مینوازد
با بارشهای مدام ابرهای بارانی
و خدا
هجرت عشق است
از زمین به بلندای آسمان
و عشق بازی جز با خدا ارزشی ندارد
که توهم است و از سر ناچاری
درد عمیقی است
جراحت قلبهای نا ارام
از سر تکرار اضطراب
و از سر بی باوری ایمان
و ایمان – صداقتی است محتاج صعود
نه پایبند رکود
که رکود از ریشه های عدم ایمان است
و ایمان بارورت میکند از معجزه
معجزه دوست داشتن
و دوست داشتن نه از نوعی که به حماقت کشانده اندش
از نوع باور
از نوع اعتقاد
از نوع ایمان
و ایمان مرز نمیشناسد
و به هر چیز ایمان بیاور
به شرط ایمان به خدا
وخدا
عشق – تنهایی – راه شاید فرار
و فرار از خود
فرار از خود
فرار از خود
چه خستگی محضی
نشسته در فرار
در آرزوی روزی رها شدن
در آرزوی شدن
بی باور بودن
بودن هنگامی به آرزو تبدیل میشود
که به خودت ایمان بیاوری
داشته هایت را باور کنی
که باور داشته ها ترا به نداشته ها میکشاند
و شدن شرط بودن نیست
که در شدن باور وجود ندارد
پس برای رسیدن به آرزوی شدن
ایمان بیاور به باور بودن
و اینها همه یعنی باور امروز
و امروز همان روز مباداست
