مثل همیشه خیابان شلوغ است این جاده رو به پلی که هنوز نساخته اند همیشه حس غریبی دارد حسی نا اشنا بوی نم می دهد بوی ماندگی بوی غریب سکون و رکود
من اما حس آشنایی دارم حتی ترا فیک طولانی این خیابان هرگزعصبانیم نمیکند
با یکی از دوستانم قرار دارم
در آرامش کمبود وقت به انتظار باز شدن راه نشسته ام میدانم این تنها قراری است که حتی اگر دیر برسم مواخذه نمیشوم
این دوستم همیشه لبخند به لب دارد همیشه میخندد وهرگز خم به ابرو نمی آورد موسیقی ملایمی پخش میشود و من هنوز به انتظار باز شدن راه نشسته ام و ثانیه ها یی را میشمرم که در این لحظه با تمام دل دل دیدار جلوه ای ندارند
از دیدن چراغ راهنما همیشه خنده ام میگیرد یاد مرحوم پرویز شاهپور می افتم میگویند اگر به خط عابر پیاده میرسید و پراغ سبز بود رد نمیشد میگفت به این چراغ سبزها اعتباری نیست امکان دارد وسط راه جا بگذارندت می ایستاد چراغ یکبار قرمز و دوباره سبز میشد انگاه رد میشد ( آنوقتها که چراغ ها هنوز ثانیه شمار نداشتند )
خلاصه راه باز شد
رد میشوم ماشین را کناری پارک میکنم دلم میلرزد مثل همیشه به سردراین باغ که میرسم دلم میلرزد
راه می افتم پیاده به سمت میعاد گاه همیشگیمان
روزهای چهار شنبه ساعت چهار
در بین راه احساس میکنم چیزی کم دارم دستانم سبکند آه باز یادم رفت بر میگردم درست کنار در باغ یک دکه گلفروشی است که پیرزن وپیرمردی اداره اش میکنند
آه که چقدر میخک و گلایل
امروز اما روز دیگری است به عادت دیرینه این روزها یک دسته نرگس میگیرم چقدر عاشق بوی نرگسم
و دوستم چقدر نرگس دوست دارد
پیرزن گلفروش مثل همیشه لبخند میزند ردیف دندانهای مصنوعیش میدرخشد لبخندی نه از سر اجبار حواله اش میکنم
از ساعت چهار ربع ساعتی گذشته میروم آه میکشم
دوستم را میبینم که به انتظارم نشسته با همان لبخند همیشگی ، همان چهره جوان دوست من هیچگاه از 32 سال بیشتر نمیرود
مثل همیشه با دیدنش بغض میکنم
کنارش مینشینم هنوز نرگسها را نشانش نداده ام تمام اتفاقات این یک هفته را برایش تعریف میکنم
او همچنان لبخند میزند
تنها مرد زندگی من
هنوز بغض دارم
دم رفتن نرگسها را روی سنگ مزارش میگذارم
ومثل همیشه دم خداحافظی یکی از بیتهای خودم را زمزمه میکنم
تا به کی هر سال هر دی هر بهار سنگ تنهای عزیزم در مزار
برمیخیرم دست به سینه و بااحترام چند دقیقه رو به روی قاب عکسش میمانم لبخندی میزنم و باز میگردم
در راه بازگشت دوباره پیرزن گلفروش دم باغ را میبینم که لبخند میزند
سر در باغ نوشته اند باغ رضوان

خسته ام
از توجیه باورهایم
سکوت میکنم
شاید به
آرامش رسم
*****************
خالیم از هر باوری
و بارورم از هیچ اعتقادی
به کجا میروم
نمیدانم
*****************
سبک نشسته ام
سنگین به رهایی فکر میکنم
در ازدحام این همه سنگینی وسبکی
روزی اوج میگیرم
******************
دیر مینشینم در دلت
زود به خاطره میسپاریم
تو اما
همیشه با منی
*****************
گفته بودند برف میبارد
آسمان روشن بود
صبح – شهابها را جمع کردم
*****************
حریر دستانت را لمس نمیکنم
میترسم خراش بردارند
از نازکی
تو اما
مرا با اینهمه کلفتی
می شکنی
***************
پیچک معصوم گناه را
از ریشه میزنیم
شاید به پرهیزگاری رسیم
**************
از با ئوباب حرف میزنم
خودم اما گویی
از ریشه های بائوبابم
************
دلتنگ نیستم
سالهاست، دیگر دلتنگ نیستم
نه دلتنگ خاطره ای دور
نه دلتنگ باوری ساده
دلم اما
گاهی برای خودم تنگ میشود
************
