
(( تقدیم به وحید کوچولو(( 17 ساله )) وترس کودکا نه اش از جنازه ساعت 3.30 شب آشپزخانه ها ))
حافظ باز میکنم فال میگیرم
زیر نور چراغ مطالعه کوچکم شبها بیدار میمانم بی کتاب مطالعه میکنم . به آدمهایی که دور وبرم نیستند فکر میکنم
چقدر دلم زندگی کردن میخواهد از اینهمه مردن خسته شده ام از اینهمه بی واهمه مردن !
از تو چه پنهان چند شبی است من هم در آشپزخانه خانمان جنازه میبینم .
هر شب راس ساعت 3.30 وکسی را جز خودم ندارم که با من بیدار بماند تاترس از جنازه ای که شبها به آشپزخانه امم ی آید بریزد
بدتر از اینکه من هرشب همه شبها ساعت 3.30 شب که میشود تشنه میشوم
مثل تو حتی از زور قرص و تشنگی خوابم نمیبرد
اجبار تشنگی هر شب راس ساعت 3.20 دقیقه مرا از خواب بیدار میکند وسر ساعت 3.30
من و آشپز خانه و جنازه
من مانند خودم برای ترا ندارم باید تنها به آشپز خانه بروم با ترس بلند میشوم چراغها را روشن نمیکنم فنور چراغ همراهم کافیست
برمیخیزم به آشپزخانه میروم درراه به این فکر میکنم که چرا کسی را ندارم تا شبها با من به آشپزخانه بیاید
راه طولانی تر میشود هرزگاهی از رفتن منصرف میشوم می ایستم و دوباره به راه می افتم
به آشپزخانه که میرسم چراغ همراهم را خاموش میکنم جنازه تازه دراز کشیده از کنارش به آهستگی میگذرم
آنقدر آهسته که حتی با صدای نفسهایم نیز لگد مالش نمیکنم
جنازه ساعت 3.30 آشپزخانه آرام نفس میکشد
هر شب آخرین نفسهایش را میکشد به عریانی اش فکر میکنم شرم عریانی اش وادارم میکند تا هر شب قبل از باز کردن در آشپزخانه چراغ همراهم را خاموش کنم
و به همین دلیل شاید هنوز نمیشناسمش فردا شب قبل خواب ملحفه ای سفید داخل آشپزخانه میگذارم تا ملحفه را بخود بپیچد شاید شناختمش
آرام و در تاریکی درآشپزخانه را باز میکنم هیچ جا را نمیبینم از فرط تاریکی چشمانم را میبندم
جنازه درست در امتداد در یخچال و شیر آب دراز کشیده
شاید خنده ات بگیرد شاید به اینهمه ترسم بخندی و لایحه بدهی چرا شبها قبل خواب آب بالای سرم نمیگذارم پارچ به اتاقم نمیبرم
هه اینکار را هم کردم هرشب ساعت 3.30 شب تمام شیرآبها بجز شیر آب آشپزخانه قطع میشود و آب تمام پارچها غیر از پارچ داخل یخچال ذوب میشود
با دلهره نزدیک میروم صدای نفسهای آخر جنازه را میشنوم ترس ، ترس ،ترس، آرام در یخچال را باز میکنم آب بر میدارم چند قطره برای رفع عطشم کافیست آرام برمیگردم جنازه تا صبح میرود در راه برگشت به اتاق ترسی ندارم جنازه آرام گرفته
فردا شب :
امشب خیلی خسته ام آب خورده ام شاید تشنه ام نشود 2.30 است تادمدمای خنکای 3.30 بیدار میمانم قرص میخورم که خوابم ببرد و به تشنگی فکر نکنم ساعت 3.15 خوابم میبرد بی حتی عطش تشنگی ربع ساعت بعد تشنه ام میشود قرصهای شدید خواب غلبه میکنند
از جایم نمیتوانم بلند شوم گیج گیجم ، تشنه تشنه ، در ازدحام اینهمه گیجی و تشنگی وناتوانی در اتاقم به آرامی باز میشود چشمهایم از زور قرص و خستگی نای باز شدن ندارند یکی چند قطره آب به صورتم می پاشد
نیمه باز و نیمه بسته چشمهایم را باز میکنم عریان است اما شرمی از عریانی اش ندارم
جنازه ساعت 3.30 شب داخل آشپز خانه است و چه جالب که میشناسمش برایم آب آورده ساعت از 3.30 گذشته آب را از دستش میگیرم می رود
فردای فردا شب:
امشب بی قرص خوابیدم ترسی از جنازه ندارم امشب هم او آب می آورد
فردای فردای فردا شب :
امشب هم جنازه آب آورد
فردای فردای فردای فردا شب:
امشب هم او آب می اورد
فردای فردای فردای فردای فردا شب:
از آب آوردن خسته شد نه او اب می آورد نه من تشنه میشوم
فردای فردای فردای فردای فردای فردا شب:
جنازه دیگر به آشپز خانه ام نمی اید
فرداهای بعدی :
دلم برایش تنگ میشود
(( با احترام از احمد کوچولو((21 ساله )) که میگفت باید زودتر از اینها آنجا که جنازه برای بار اول آب آورد تمامش میکردم میگفت باید با جنازه دوست میشدم اما من میخواستم ترسم از همه جنازه های ساعت 3.30 آشپز خانه بریزد))
باران تابستان 85
