دوباره ابرهای آبی آسمان
در سکوت خفته اند
شب دوباره سرزده
دل برای یک ستاره پر زده
ابرها کم کمک سیاه میشوند
راه باز میکنند برای چشمهای نازک ستاره ها
من ستاره ام به گوشه ای از آسمان نشسته است
من ستاره ام به ماه جلوه میکند
من ستاره ام سبکترین ستاره است
آبی دوباره پاک آسمان
دوباره راه کهکشان
پر از ستاره است
من ستاره ام سبک ولی سپید
صاف و ساده وهمیشگی است
من ستاره را سلام میدهم
چشمکی نثار میکند به من
دوباره سبز میشود دلم
ستاره ام سپید وپاک وبیریا
ولی همیشه ساکت است
ستاره ام سه تار میزند
ودر سکوت وتا همیشه تار میزند
22/6/84

دریا را به حرمت آبی آبهایش میپرستم
کاش خدا اجازه میداد رو به دریا سجده کنم
قبله گاهم دریاست
عشقم دریاست
دریا را با همه بیرحمیهایش دوست دارم
و نمیدانی چه جاذبه ای دارد
در چشمان من آبی رویایی دریا
4 شنبه 22/2/84
![]()
زير باران وقليان كشيدن
مستي پاك صد ساله ديدن
با عروج دل و دود قليان
تا خدا بينهايت دويدن
***********
بادهاي به باران نشسته
قل قل پاك قليان خسته
شرشر پاك باران رَسته
لحظه هاي به ساحل نشسته
*********
دود را در نگاهت دميدن
عاشقي خوب وصد ساله ديدن
باز باران و باران وباران
تا خداي خدايان دويدن
شب است و جاده اي تاريك و طولاني
و كوه و دره و يك آسمان
در ميان مانده
شب است و
نم نم باران-
و من در جستجوي ابرهاي ابري پنهان
تو – اينجا در كنارم
پشت رل مانده
نگاهم زيركانه
خط سير نازنين ناز نگاهت را در زير نظر دارد
به هر سو افكني چشمي
همان سو چشم من چون نور ميلغزد
همان سو-
كم كمك سنگين شود پلكم
و سنگين تر نفسهايم
و بادي بي امان يكريز
تمام دره را از زوزه پر كرده
تمام دره ها سبزند
از شاليهاي شاليزار
وكوهها سبز از سرو وچنار ونارون
از يك بغل جنگل
وجنگل وعده گاه ماست
وجنگل تا ابد هم سبز خواهد ماند
به رنگ چشمهاي پاك دورانهاي دور تو
وجنگل وعده گاه ماست
وجنگل سبز خواهد بود
..........
دلت را برده ام با خود صبح
به جنگلهاي گيلان –باز باران- باز باران
به سرسبزي و زيبايي
به كوههاي بلند دور
به افراهاي پر از نور
تمام جنگل از خورشيد پر گشته
و خورشيد اندرون شاخه هاي بيد زنداني
همه روي زمين سايه
وبادي بي امان – بي وقفه مي آيد
دلم در دستهاي تست
در يك بيكران دور
ترا با خود به جنگلهاي گيلان باز خواهم برد
ترا تا جاده هاي هرزويل
تا آسماني دور خواهم برد
ترا تا تك درخت پير
يادگار روزگاري دور
ترا تا تك درخت يك هزاره قبل
ترا تا قدمت تاريخ خواهم برد
وآنجا من
تمام لحظه ها ي با تو بودن را
براي تا هميشه ثبت خواهم كرد
ترا تا جنگل و باغ انار وسيب وزيتون
نارونهاي خيلي دور
خواهم برد
ترا تا شهر متروكي بجا مانده
ز سال وحشت گيلان (زلزله 1369)
ترا تا آوارهاي كوه
ترا تا دورتر از سد زيبا
ترا تا آبي بك آسمان پاك ونوراني
ترا تا دره هاي دور –ترا تا نور
خواهم برد
وبا تو پاي برگهاي شاخه زيتون
دوباره عهد خواهم بست
كه خواهم آمد وآمد
ترا تا تك درخت پير
خواهم برد
وآنجا من به يمن با تو بودن
يك نهال تازه مي كارم
كه شايد اين نهال ما
در هزاري دور
درخت ديگري چون تك درخت پير
در تاريخ خواهد ماند
ترا تا ابرهاي يك قدم مانده
ترا تا نخل بي بر تا درخت پير گردو
ترا تا دره هاي پر زمرغابي
ترا تا دورهاي دور زيبايي
ترا تا لحظه هاي باز بارانهاي بي وقفه
ترا تا بادهاي ناگزير از فرط تنهايي ترا تا كوه خواهم برد
ومن
به خواب مي روم
با پلكهايي خسته
از يك روز مدام
چشم بر هم زدن
دقیقه بامداد45 13/6/84
لحظه ها را ميشمارم
ثانيه ها را ميشمارم
تو همچنان دوري
همچنان مغروري
من
پيش پايم را نميبينم
چشمانم را اشك پر كرده
دوريت كلافه ام كرده
باد ميوزد
باران نميبارد
((خورشيد از موضع مضايقه ميتابد))
هوا همچنان صاف
ابرها در آسمان پر
زمين سرد از دوري دلها
ويخبندان سرد سكوت
تو همچنان دور ميشوي
دور دورتر
بي هيچ درنگي
هيچ توقفي
ايستي
دورتر ميشوي
من همچنان
چشم انتظارم
تا روزي بيابمت
84/6/10
وخداييكه در اين نزديكي است....
(( كسي كه در سينه خورشيد در آستين ماه دارد
به خاك ويرانه ما سبك قدم ميگذارد)) [1]
جا لب بود تو هم در سينه خورشيد وهم در آستين ماه داري با اين همه با دل ويرانه ما سنگين تا ميكني!
آنقدر سنگين كه گاهي از سنگيني اين همه سكوت دلم ميگيرد .از سنگيني اين همه دوري اين همه بيوفايي!
نميدانم امشب چرا ، باران نميبارد امشب به حرمت دل من بايد باران ميباريد باران بايد به حرمت دل من و دلتنگي من ميباريد.
امشب ماه بي لكه بود – بي هيچ لكه اي- نميدانم شايد دختركي خوشبخت امشب لكه هاي ماه را زدود تا باران نبارد
دلم هواي خنكاي باران را كرده- بوي خاك باران خورده- خاك گل آلود هنوز طعم گس گل را زير دهانم احساس ميكنم، عطر گل كه بلند ميشود طعمش زير زبانت مينشيند احساس ميكنم نوك زبانم مزه گِل را خوب ميفهمد
گل يعني من يعني تو،گا هي اوقات از اين همه تناسب متضاد خنده ام ميگيرد ، يعني من وتو در گل بودنمان شريكيم- در روح دميدن- در عشق ورزيدن –
نه فكر ميكنم اشتباه ميكنم –نه حتما اشتباه ميكنم- يقينا اشتباه ميكنم
گل مرا خداوند كه نه فرشته ها سرسري از كنار چشمه خشكي برداشتند كمي آب راكد به آن به خاكم پاشيدند- بي حوصله – وگل من به وجود آمد
خاك ترا اما از طبيعتي بكر يافتند شايد از كويري زلال وآب باران خاك ترا آبياري كرد
گل تو خالص شد تو خالص شدي ومن از بنده هاي تقلبي خدايم- از بنده هاي صد تا طبق قاعده از مخلوقات براي امروز كافي نيست تا شب راه كمي مانده وبايد چندين آدم ديگر بسازيم- از آفريده هاي تندتر، وقت نداريم وقت تمام شد تاشب راهي نمانده- تندتر، تندتر تندتر...
يالا بجنب فرشته تنبل- بيهوده وقت تلف نكن
با اين همه فرشته سازنده من با دقت روي چهره ام كار كرد- با دقت اندامم را طرح زد
دستانم را نقش داد چشمانم را بيني ام را ابروان پيوسته ام ابروان پيوسته ام را بالا دستي ها – هي آوازش دادند- يالا بجنب –اين گل گل آلود را چه به اينهمه ناز و عشوه ! چرا طولش مي دهي –ولش كن- سريعتر طرح بزنش برو سراغ گل بعدي – يالا بجنب –
فرشته من اما –شب تا صبح به من فكر كرده بود _ به اينكه چگونه صورتم را متفاوت بيافريند
چشمان سياه چشمان درشت سياه – چشمان نرگسي – بيني ام را زيبا آفريد – هر چند هنوز گلم خشك نشده بود صورتم تر بود كه فرشته اي از سر بدجنسي با فرشته من از كنارم كه ميگذشت آهسته به زمينم زد و تمام تلاش فرشته ام را براي نقش بيني ام از بين برد كار از كار گذشت- آن بالا كه عمل جراحي زيبايي نميكردند
لبم را متناسبآفريد ، با ابرواني پيوسته- موهاي مشكي – اندامي موزون
دست و پايم را زيبا آ فريد و رنگي با نمك به آن زد
فرشته من خدا را عاشق من كرد- خدا چشمش كه به من افتاد-خنديد
دلم براي فرشته ام ميسوزد براي او كه به جرم اينهمه مهرباني روزي صد بار به وجود آمدنم را بر سرش ميكوبم! فرشته من! دوستت دارم
(( طرح اندام مرا قاصدكي جان بخشيد
روح عريان من اما به ابد زنداني است
دلم از شوق پريدن لبريز
چشمهايم همه خيس!
شوق پرواز وليكن در سر
به زبان همهمه تنهايي
خواستم بال بگشايم وپرواز كنم
تو نشستي سر راهم
من ترا تا به ابد خواهم برد
تا ابد خواهم خواند
تا ابد، با همه فاصله ها
دوستت خواهم داشت!
طرح اندام من از شوق پريدن لبريز
قاصدك ، قاصد تست
و مرا ميخواند
سوي عرياني پاك ، سمت خوب ملكوت
قاصدك ، قاصد تست
و مرا دم به دم آواز دهد-
انتظارت به سر آيد به سرافرازي باد
به سبكباري يك رود پر از زيبايي
به صميميت يك ابر كه ميبارد و لبريز كند دريا را
و به آغاز بهاري سرخوش
قاصدك قاصد عريان همه خوبيهاست
قاصدك عطر ترا مي آرد
قاصدك ، قاصد تست
طرح اندام ترا ، نقش زده در دل من
قاصدك ، قاصد همراه بهار
قاصدك ، ابر به بار افتاده
قاصدك ، سمت همه پاكيها ست
قاصدك ، نام ترا دارد و بس
قاصدك ، خاطره سبز همه خوبيهاست
قاصدك ، لحظه ديدار مرا ميشمرد
قاصدك ،درد مرا ميداند
قاصدك ،درد مرا ميبيند
قاصدك از نسب پاك پرستو ها ست
قاصدك از تو خبر مي آرد
11شب 9/6/84
