میدونی اسمون چه رنگیه؟ با هیجان پرسید
خوب معلومه ابیه . با بیحوصلگی و دانایی پاسخ داد
نه آسمون قرمزم هست سفید هم هست سیاه هم هست . با عشق و هیجان وسادگی بیشتر این را گفت
این فتگوی دونفره ماحصل رد شدن چند ثانیه ای دو کودک از کنار پنجره اتاقم بود ،درست پشت پنجره من بودم و بار هستی میلان کوندرا وغوطه ور در سنگینی وسبکی تضاد بین سنگینی و سبکی ،که خنده کودکی مرا از این دنیا بیرون کشید
وسوسه شد م بلند شوم از پنجره ببینمشان اما این کار بنظرم دور از ادب امد و شاید خواستم تنها به صدایشان دلخوش کنم
یاشاید خواستم تصویری جز صدا از این خنده های معصوم کودکانه در ذهنم بجا نماند
از لحن صحبت کردنشان مشخص بود آن کودک ساده تر که پرسید آسمان چه رنگی است کوچکتر بود و کودک دیگر ندیده میدانستم دست اندیگری را سخت در دستش میفشارد نکند از دستش در رود ، میدانستم نسبت به ان دیگری احساس بزرگتری دارد
کودک کوچکتر گذشته از صدایش از سادگیش میشد پی به کودکیش برد از بزرگ دیدنش از محدود نبودن ذهنش
در سوال اسمان چه رنگی است هم ماه دیدم و هم ستاره
در جواب خوب معلومه آبیه تنها محدودیت یک ذهن مدرسه رفته را یافتم
کودک بزرگتر انقدر خوانده بود آسمان ابی است آسمان آبی است و آنقدر از برای آسمان آبی انشا بنویسید نوشته بود که آسمان را تنها آبی میدید
تقصیری نداشت معصوم دورهای قبل بچه نمره 20 میخواست و کدام معلمی در جواب قرمز گفتن آسمان چه رنگی است نمره 20 می دهد
آن قدر نمره نمره کردیم وآسمان آبی است که آسمان درشبها نیز به چشمش آبی بود
معصوم دوره های قبل حتی به چشمش هم اعتماد نمیکرد و 20 گرفتن یعنی همین یعنی من به داناییم می افزایم و به چشمانم شک میکنم
یعنی انچه را میبینم باور ندارم وانچه را خواندم باور میکنم یادم می اید سالها پیش در مجله ای که اگر اشتباه نکنم شاید موفقیت بود مطلبی خوانده بودم با این مضمون که اگر به انسانهای زمینی بگویند تعداد ستارگان آسمان مثلا اینقدر است باور میکنند اما اگر روی نیمکت پارکی نوشته باشند ننشینید رنگی میشوید ابتدا
باشک به نیککت دست میزنند اگر دستشان رنگی شد نمینشینند ما کودکانمان را وادار به ابی دیدن اسمان میکنیم و چه خوب میگفت حمید مصدق
که: (( ما ذهن کودکان معصوم وپاک را
با قصه های دیو و پری و دشتهای دور آلوده میکنیم ))
ذهن کودکان سرزمین من آلوده به محدودیت شده آنها دیگر رنگ نارنجی وزرد و قهوه ای و سیاه درخت را نمیبینند یاد گرفته اند همیشه بگویند درخت سبزاست
دریا را سفید و نارنجی وبنفشابی نمیبینند یاد گرفته اند بگویند دریا آبی است
آسمان را نارنجی و سفید و سیاه نمیبینند یاد گرفته اند آسمان آبی است
آن قدر ذهن کودکمان را محدود میکنیم که خلاقیت در آنان میمیرد و تنها به درس وکتاب بسنده میکنند ونمیفهمند همیشه 1 مساوی 1 نیست و گاهی 2+ 2 چهار نمیشود
دلم برای همه کودکان سرزمینم میسوزد کودکان محصور در جدول ضرب کودکان نقاشی های بیجان در اتاق دربسته کودکان خانواده آقای هاشمی - سفرهای آقای هاشمی وخانواده اش نمونه ایرانشناسی کودکانمان بود کودکان از خدا بترس او آفریننده بهشت است وجهنم کودکان پرنده ها همیشه پرواز میکنند پس شتر مرغ پرنده نیست ؟
کودکان ماهی دور از اب میمیرد کودکان باد کنکی کودکان 32 حرفی زبان فارسی کودکان خواهرم نوشتنها وتصمیم کبری
کودکان سرمشقهای سرسری خط نستعلیق کودکان ریاضیات از روی هم دیکته شده کودکان صرف افعال بی قاعده کودکان لغات نامفهوم قلنبه سلنبه کودکان زنگورزش بارفیکس اجباری کودکان دراز نشستهای هفته ای یکبار کودکان شناخته شده از نمره انضباط کودکان با عجله از خواب برخاسته کودکان بی صبحانه سر کلاس نشسته
کودکان نرو نخند بنشین صاف بایست مودب باش از جلو نظام خبردار
کودکان هفته ای یک کلاس نماز خواندن کودکان هرکه به نماز خانه نیاید نمره انضباط کم – دختر بچه های محصور در مقنعه در کلاسهای گرم تابستان وپسر بچهه ای بی توپ پی بازی رفتنها
دلم برای همه شان میسوزد
دلم حتی برای میز ونیمکتهای کلاسها هم میسوزد که سالهاست همان اراجیف را میشنوند ومیخوانند
ای کاش نه بخاطر کودکانمان بخاطر میز ونیمکتها هم که شده بخاطر کلاسها دست از حماقت دنیای بزرگ بودن برداریم
اگر میدانستم دنیای بزرگسالی این همه دغدغه دارد هرگز بزرگ نمیشدم
و اگر میدانستم کودکیهایم پایان می یابد هرگز بدنیا نمی امدم
من همیشه محصور در کودکیهایم می مانم
کودکان سرزمین من !
کودکان سرزمین من همیشه پاک بوده اند
خالی از دروغ واضطراب بوده اند
ما ولی به کودکانمان دروغ هدیه میکنیم
رنگ وروی اضطراب هدیه میکنیم
کودکان پاک سرزمین من !
پاک زاده میشوند
در دروغ رشد میکنند دروغ میشوند
باران 21/5/84
من در خود مسافرم
من در خود به سفري دور ودراز رفته ام
سفري از خودم تا به خودم
كوله بارم ، تنهايي است
ومقصدم انتهاي ابديت
من در ابديت شكل ميگيرم
جان دوباره ميگيرم
من در ابديت دوباره راه مي افتم
در ابديت ميدوم
آنقدر سفر ميكنم كه بيقرار ماندن ميشوم ودايم السفر
من سفر ميكنم
از خودم تا به خودم
ودر گذر اين فرسخهاي طولاني
نمازم را شكسته ميخوانم
