
من هنوز عاشق پروازم و بی عشق تو پاییزی و زرد
یادم داده بودی روزگاری نه چندان نزدیک – یکی از همین حوالی دور – یادم داده بودی
بی تو حتی به پرواز هم فکر نکنم
یادم داده بودی بی عشق تو پاییزی و زرد باشم ومن با همه عشقم به آسمان اسیر قفس دوست داشتن تو شدم
تو همه رهاییم را – همه آزادیم را گرفته بودی دوست داشتنت توان پروازم را گرفته بود تو انقدر محبتم کردی که مرغ زیرک به دام افتاده تو شدم – بی آنکه خودت بدانی دام و دانه سر راهم قرار دادی و آنگاه که پایم به مهربانیت گره خورد آنگاه که اسیر اسارت چشمانت شدم ساده خواندیم
امشب هم مثل شبهای دیگر – شاید مثل بعضی از شبهای دیگر تنها نیستی مهمان داری به همه مهمانانت سلام میکنم –لبخند میزنم وبه عشق تو قلیانی برایشان چاق میکنم
چای می آورم وتو ومهمانانت نه ساده که پر سر وصدا گوشه ای از خانه یا بهتر بگویم اتاق نشیمن خانه نشسته اید
نمیدانم شاید بلند شدم رفتم ظرفها را شستم – شاید به این بهانه که در کنار تو باشم صدای نفسهایت را بشنوم قل قل قلیانت را به آشپز خانه پناه میبرم- شاید بتوانم در ازدحام اینهمه چشم هرزگاهی زیر چشمی نگاهت کنم ، شاید نگاهت به نگاهم خیره شود لبخندی حواله هم کنیم –
دل دل رفتن مهمانها ی ناخوانده ات تمام وجودم را پر کرده – هرز گاهی سر بر میگردانم نگاهت میکنم گرم بحث کردنی – بحثهایی عجیب که در خور فهم من نیست
حوصله ام را سر میبرد حرف از سیاست و سیاست وسیاست ...
نگاهت میکنم شاید به چشمانم چشم بدوزی و تو گویا مثل همیشه فکرم را خوانده باشی چشم بسوی من بر نمی آوری
دستم را زیر سرم میگذارم ظرفهای شسته و پاک کرده را رها میکنم چشمانم را برای لحظه ای میبندم –روسزی ام را روی سرم جابجا میکنم آهی میکشم بلند میشوم و آرام به اتاقم میروم
در راه اتاق به تو مینگرم به نشیمن خانمان که حتی جایی برای من ندارددر نیمه راه از رفتن پشیمان میشوم بر میگردم پیش دستیهای میوه جلوی مهمانانت را تمیز میکنم وتو همچنان در حال قلیان کشیدن و صحبت کردنی
بحثتان داغ داغ است – صدای تلویزیون بلند تر از صدای شما- صدا را کم میکنم و آرام بی حتی اشاره ای از جانب تو به اتاق میروم به مامن همیشگی ام به چهار دیواری به تنهاییم پناه میبرم
دراز میکشم چشمانم را میبندم با همان پیراهن بلند وروسری –
چشمانم را میبندم شاید برای لحظه ای خواب همرا هیم کند ودست از رویای تو بردارم
صدای گفت وشنو دتان هر لحظه بلندتر میشود گاهی از اینهمه حرص سیاست خوردنت
خنده ام میگیرد . به پهلو میغلتم ، چشمانم را باز میکنم ، روسری ام را از سرم بر میدارم
باز صدای تو و آه من!
هنوز خوابم نمیبرد بلند میشوم کنار آیینه مینشینم ، موهای پریشانم را شانه میکنم
ساده و معمولی ، چشمانم را میبندم و ترا در آینه روبرویم تجسم میکنم که لبخند میزنی
از تجسم خنده ات خنده ام میگیرد ، با صدای خنده تان چشم باز میکنم آهی میکشم . دست دراز میکنم و دیوان حافظ را بر میدارم و فالی میگیرم
فالی نه از سر نیت که از سر تنهایی – حافظ لطف میکند میفرماید:
(( یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک رهت حاصل بود ))
و من ناخود آگاه یاد زمانی می افتم که سر کوی تو منزل داشتم.
چند دقیقه خیره به غزل حافظ میمانم . کتاب را میبندم چرغ را خاموش نکرده باز به خواب پناه میبرم و آنقدر به تو فکر میکنم که خوابم میگیرد
چند لحظه – چند دقیقه – چند ساعت بعد نمیدانمبا حسی مثل حس ترس حسی ناشناخته تر از تنهایی بلند میشوم هیچ سر وصدایی از بیرون نمی آید آهسته لای در را باز میکنم خبری از ازدحام آن همه دود و حرف ونگاه نیست . دوستانت رفته اند . کی ؟ نمیدانم ، لبخند میزنم
با خوشحالی از اتاق بیرون می آیم باز توماندی و من من ماندم وتو
به اتاق نشیمن خانه مان که میرسم ترا میبینم به چشمان خوابیده ات مینگرم
لبخندی از سر ناچاری میزنم تلویزیون را خاموش میکنم و آهسته و آرام دور وبرت را تمیز میکنم رواندازی برایت می آورم، رویت را میپوشانم، میبوسمت وباز به گوشه تنهاییم پناه میبرم
دلم برای حرفهای نگفته مان تنگ شده
شب بخیر باران 21/12/83
![]()
خواب بودم و خواب ماه می دیدم- دیشب- در بستری گرم از رویایی شیرین آرمیده بودم که نسیم به پنجره اتاقم زد و صدایم کرد که بیا (( وعده دیدار نزدیک است))
برخاستم به کنار پنجره اتاقش رفتم از پشت میله های پنجره اتاق زیباتر به نظر میرسیدی
گفتی :بیا
خندیدم وتنها شالی بر دوش با همان آبی پیراهن خواب پیشت آمدم-خندیدی- به دستانم بوسه زدی ومن شاهزاده آبی پوش تو شدم
گفتی :بیا برویم آنسوی پرچین آرزوها دور از هر چه حرف وحدیث امروزی نام مینهندش بیا برویم
رفتیم هنوز خوابم می امد
گفتی :بیا برویم کنار دریا ، کنار ساحل پیش گوش ماهیها
گفتی: خواب دیده ای که به مهمانی ماهیها دعوت شده ای
من چشمانم را با دست دیگرم که در دست تو نبود مالیدم قدمهامان را تاساحل شماره کردیم و هر قدم یک دوستت دارم شد
به ساحل رسیدیم سرد بود- سوز زمستان – زمستان سوز میکشید همه دریا سیاه شده بود دریای سیاه آبی !همان که میگفتی بود .
ومن تابه حال دریای سیاه آبی ندیده بودم . خسته بودم . خوابم می آمد. اما تو میخواستی کنارت باشم
فقط گفتی بنشیننم
کنار ساحل روی تکه سنگی نشستی ،دستت را به سمت خودم کشیدن- اخم کردم یعنی بیا کنار من
بیا روی ماسه ها بنشینیم
کنار دریا نشستی
نشستم پیراهنم را بلند کردم ،کفشم را در اوردم – پایم را بسمت آب دراز کردم ،تو هم همینطور
دریا سرد بود آب سرد که به پاهایم میخورد آرامش میافتم، مثل آرامشی که تو به من میدادی
سرم را روی شانه هایت گذاشتم، چشمانم را بستم
گفتم : بگو گوش میکنم برایم حرف بزن
از معصومیتم خنده ات گرفت و میدانم چقدر خوشحال شدی چون آنقدر خسته بودم که توان نداشتم وسط حرفت بپرم ،آرام آرام آرام ، ساده وصبور
خندیدی- به آرامی گفتی:امشب میخواهم از عشق برایت بگویم
دوباره چشمانم را مالیدم خواب آلود بسمت دریا- صدای تو با صدای موج دریا آمیخته بود چه موسیقی زیبایی چه آرامش دلنشینی!
خمیازه ای کشیدم و دوباره چشمانم را بستم و حتی با چشمان بسته نیز لبخندت را میدیدم
سیگاری در آوردی – روشنش کردی- گرمای سیگارت گرمم میکرد
گفتی: میخواهم از عشق بگویم میدانی به این نتیجه رسیده ام عشق خدا حد اعلی دوست داشتن است
به این نتیجه رسیده ام باید عاشقت شوم تا خیلی دوستت بدارم
گفتی: عزیزکم بدان اما دوام عشق مستلزم دوری است ! پس منو تو در کنارهم نمیتوانیم عاشق هم باشیم
هنوز خوابم می آمد.
گفتی : عشق موهبتی است الهی که خدا به همه آنان که بیشتر از همه دوستشان دارد هدیه میکند
غشق یعنی مهربانی خدای عشق یعنی خدای مهربانی- وقتی تو عاشقی که مهربانی و وقتی مهربانی که عاشقی
گفتی :عشق یعنی دل دل انتظار عشق یعنی همیشه منتظرم بمان بی آنکه نا امید شوی
منتظرم بمان بی انکه خسته شوی
یعنی بمان وناامید نشو عشق یعنی بدان می آیم عشق یعنی من در کنار توام حتی اگر نباشم .
سردم بود – شالم را دور خودم پیچیدمريال گوشم با تو بود چشمانم بسته
گفتی : عشق یعنی نگاه اشنای دو غریبه انگاه که چشم در چشم هم احساس آشنایی میکنند !
عشق آن لحظه است که دست ودلت برای دیدار ،برای حتی لحظه ای دیدار بلرزد
وقتی عاشق میشوی دنیا دنیای مهربانی است
دیگر همه چیز را خوب میفهمی – همه دنیا را زیبا میبینی- دیگر چشم به همه بدیها میبندی و همه بدیها را در خود نابود میکنی
هنوز به حرفهایت گوش میدادم – صدای باد وباران ودریا وتو
گفتی : عاشق که میشوی خدا دوباره ترا از نو می آفریند پاکی و منزه –نزدیکتر از همیشه به خدا
عاشق که میشوی خدا از همیشه نزدیکتر است از همیشه بیشتر دوستش میداری از همیشه بیشتر ستایشش میکنی- خدا سرچشمه همه خوبیهاست .
سیگار روشن را در دست گرفته بودی نمی کشیدی- چشمانم بسته بود ولی احساست میکردم.
گفتی: خداترا برای من، مرا برای تو ومارا برای خودش فرید مرا آفرید تا ترا بیابم – مرا عاشق کرد تا تو تنها نباشی – ترا افرید تا مرا بیابی ترا عاشق کرد تا من تنها نباشم
ووقتی یکی شدیم ویگانه یک روح شدیم در دو بدن ، انگاه که روحمان به پرواز درآمد
آنگاه که نیرویی مضاعف یافتیم و خدایی شدیم و آنگاه که نه تو به تنهایی ونه من بلکه هر دو با هم ودست در دست هم عاشقش شدیم ،خدا از همیشه قشنگتر برایمان لبخند زد ، مهربانتر شد ،
دستش را به سرمان کشید و خواست در کنار هم برای او باشیم .
به اینجا که رسیدی خوابم برد دیگر توان بیدار ماندن نداشتم و میدانم پس از چند لحظه سکوت صدای نفسهایم را شنیدی چشم به من انداختی و باز لبخند زدی- لبخندی به مهربانی لبخند مسیح –
و تا صبح به صدای باد و دریا و نفسهای من گوش دادی
و میدانم همه نفسهایم تغبیر دوستت دارم تو شد
از خواب که برخاستم در بستر خودم بودم با همان ابی پیراهن خواب .
پنجره بسته بود حتی شالم هم نبود –گوئی هرگز کنار دریا نبودم ، پاهایم خشک خشک بود و اگر گوش ماهیهای کنار تختم نبود فکر میکردم همه اینها را خواب دیده ام
رفته بودی ونمیدانم کی و نمیدانم چه وقت دوباره باز سرزده می آیی
باران 6/12/83
