
سلام ! تعبیر خوابتان بخیر ! دعاهاتان مستجاب آرزو هاتان مقبول !
دیشب خبر آوردند می آیی – با یک بغل ستاره با سبدی پر مهربانی – پر دوست داشتن با یک آرزوی خوب – آرزوی سبز تا همیشه با هم بودن!
قاصدکی که همیشه قاصد خبر های تست دیشب بیخبر به پنجره اتاقم سر زد – از قضا پنجره باز بود ، بی خبر آمد و روی میز کنارم نشست.
- سلام قاصدک خانم !
- سلام
- خوشخبر باشی قاصدک خانم !
- خوش خبرم مشتلق بده
- همه خبرای خوب دنیا برای تو
- قبول نیست
- همه آرزوهای زیبا برای تو
- قبول نیست
- همه مهربانیها برای تو
- قبول نیست
- همه دنیام برای تو
- قبول نیست
سرتکان دادم ، یعنی دیگر نمیدانم چه مشتلقی بدهمت بغض کردم هنوز سر لج بودی
- مشتلق بده زود باش مشتلق بده . خبرهای خوبی برایت آورده ام زود باش
چشمانم باریدن گرفت ! نمیدانستم چه میخواهی هرچه بذهنم میرسید گفته بودم
آخر چرا از تو نپرسیده بودم ، چرا یادم نمی آمد چرا یادم نداده بودی به قاصدکها چه مشتلق می دهند
سر لج افتاده بود ، با التماس نگاهش کردم همه نگاهم پر دلتنگی برای تو بود
احساس کردم در دلش میخندد- با التماس نگاهش کردم شاید به رحم بیاید
خندید و گفت : شعر قاصدک را برایم بخوان
(( قاصدک هان چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی ))
گفت : کافیست ، خبر داده می آید فکر میکنم در راه است دوروز پیش دعای گیسو بران باران را خواند تا باران ببارد ، تا در باران بیاید .
میخواست اشکهایش را کسی نبیند . میخواست باران اشکهایش با باران چشمهای آسمان یکی شود
میخواست همه غصه دلتنگی را باران چشمهایش از چهره بزداید
گفتم : کی میرسد
گفت : می آید ، ولی نمی دانم کی ! یکروز جلوتر از او حرکت کردم در راه باران گفت مجبور شدم گوشه ای بمانم تا باران بند بیاید باران که بند آمد دوباره به راه افتادم نمی دانم کی می آید
فکر کردم : چقدر دلم برای آمدنش تنگ شده !
گفتم : قاصدک جان خوشخبرمن – همیشه مهربانترین خبرهای دنیا را برایم می آوری ، به اندازه همه خبرهای دنیا مدیون توام ، دوستت دارم .
قاصدک جان نمی دانی چقدر دلم برایش تنگ شده ، نمیدانی چه حس غریبی است دلتنگی ودوری و چه احساس سردیست غربت چشمهایش
قاصدک جان کاش زودتر بیاید تا بگویمش چقدر دوستش دارم
کاش زودتر بیاید و همه دلتنگی هایم سپری شود
قاصدک جان اینبار که بیاید من سکوت میکنم تنها سکوت میکنم تا او از همه دنیا برایم بگوید
اینبار که بیاید وقتی حرف میزند تنها گوش میسپارم تا صدای مهربانش هرگز از یادم نرود
قاصدک جان اینبار که بیاید همه مهربانیم را وقفش میکنم
قاصدک جان انبار که بیاید میگویمش بمان برای همیشه بمان .
قسمش می دهم به جان همه پروانه ها میگویمش ترا به صبر شمع بمان به استقامت کوه
به زیبایی دریا به وسعت بیکران آسمان به جان همه پرنده ها به جان پرستوها ترا به جان ماه به جان ماهیها به جان ستاره ها ترا به جان من بمان.
به گریه افتادم آنقدر که اشک همه چشمانم را پر کرده بود حتی ندیدم قاصدک جان من به کجا نگاه میکند
با بغضی سرشار گفتم : قاصدک جان این بار که بیاید لحظه ای چشم از او بر نمیدارم می گویمش که چقدر دوستش دارم می گویمش ...
در این لحظه صدایی از پشت سرم آهسته گفت: آمدم ولی نخواه که بمانم آمدم من هم دوستت دارم من هم به انتظار دیدنت بودم من هم تمام این مدت لحظه شمار ثانیه ها بودم و نمیدانی چقدر دل بیقرارم بیقراری کرد حال آمدم این من وتو – این تو ومن این ما و حرفهای نگفته.
گویی از خواب برخاسته بودم برگشتم به پشت سرم نگاه کردم راست میگفت خودش بود خود خودش خود خوب و مهربانش
خندیدم به چشمان مهربانش خندیدم آنطور که ردیف مروارید دندانهایم نمایان شد
آمد ،کنارم نشست و حرف زد و گفت وگفت وگفت و...
ومن آنقدر محو زیبایی اش شدم که حتی کلمه ای از حرفهایش را بیاد ندارم
تنها به چشمانش چشم دوختم
آنقدر در آغوشش گریستم تا خوابم برد...
از خواب که برخاستم نبود رفته بود او
کی دوباره باز آید کی دوباره قاصدی برایم بفرستد خدا میداند باز من ماندم و چشمانی منتظر
باران 27/3/83
