تبليغاتX
باران بهاری
هرچه هستی باش اما باش
                
+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

برقراري ارتباط با هم، حتي اگر همديگر را خوب بشناسيم، کاري بس دشوار است. شايد واژه‌هايي را که من به‌کار مي‌برم براي شما تفاوت ويژه‌اي داشته باشد. ادراک هنگامي صورت مي‌گيرد که ما، شما و من، در يک زمان و در يک سطح با هم روبه‌رو شويم. يعني ميان مردم، ميان زن و شوهر و ميان دوستان صميمي مهر و عاطفه وجود داشته باشد. به چنين چيزي تبادل واقعي انديشه و احساس مي‌گويند. پس به اين‌ترتيب ادراک فوري هنگامي بدست مي‌آيد که ارتباط ما هم‌زمان و هم‌سطح باشد.

مبادله افکار و احساسات به‌گونه‌اي آسان، مؤثر و با طرز عمل معين بسيار مشکل است. من از واژه‌هايي ساده استفاده مي‌کنم، واژه‌هايي غيرتکنيکي، زيرا گمان نمي‌کنم که اصطلاحات فني در حل مسايل مشکل به ما ياري دهد. بنابراين من از هيچ اصطلاح فني روان‌شناسي يا علمي استفاده نخواهم کرد. خوشبختانه هيچ‌گونه کتاب روان‌شناسي يا مذهبي نخوانده‌ام. مايلم به کمک واژ‌ه‌هاي ساده‌اي که در زندگي روزمره‌مان از آن‌ها استفاده مي‌کنيم يک مفهوم عميق‌تر را به شما ابلاغ کنم؛ اما درصورتي‌که شما نحوه گوش‌کردن را ندانيد کار من بسيار دشوار خواهد شد.

خوب. براي اين‌که بتوانيم واقعاً گوش کنيم بايد تمامي تعصب‌ها و قاعده‌سازي‌هاي از پيش انجام شده و فعاليت‌هاي روزانه را رها کنيم. هنگامي انسان در يک حالت گيرندگي ذهن باشد، امور به آساني قابل فهم خواهند بود. شخص، هنگامي گوش مي‌دهد که توجه واقعي‌اش را به چيزي معطوف کرده باشد؛ اما متأسفانه بسياري از ما از پشت ديوار مقاوت گوش مي‌کنيم. ديواري از تعصب‌ها داريم، ديواري از تعصب‌هاي روان‌شناسي و علمي، ديواري از نگراني‌هاي روزمرره، آرزوها و ترس‌ها و با اين تعصب‌ها گوش مي‌کنيم؛ بنابراين درحقيقت ما به سر و صداي خود، به قيل و قال خود گوش مي‌کنيم؛ نه آن چيزي که گفته مي‌شود. کنارگذاشتن تعليمات، تعصب‌ها، تمايلات و مقاومت و رسيدن به چيزي وراي بيان کلامي براي گوش‌دادن به گونه‌اي که ادراک آني داشته باشيم، بسيار دشوار است. اين يکي از معضلات ما است.

اگر در خلال اين بحث چيزي گفته شود که برخلاف شيوه فکري و اعتقادي شما باشد، تنها گوش کنيد؛ مقاومت به‌خرج ندهيد. شايد حق با شما باشد و من اشتباه کنم؛ اما با گوش‌دادن و توجه‌کردن همگي حقيقت را درمي‌يابيم. حقيقت چيزي نيست که کسي آن را به شما بدهد. شما خود بايد آن را کشف کنيد و براي کشف آن بايد ذهن در حالتي باشد که بتواند به‌طور مستقيم آن را درک کند. هرگاه مقاومت، سپر محافظ و حفاظ وجود داشته باشد، ادراک مستقيم عملي نيست. ادراک از راه آگاهي از آن‌چه هست صورت مي‌پذيرد؛ زيرا پي‌بردن دقيق به آن‌چه هست، به واقعيت، به حقيقت، بدون تعبير و تفسير آن، بدون محکوم‌کردن يا موجه ساختن، به‌طور حتم، ابتداي خرد است. تنها هنگامي که، براساس شرطي‌بودن خود و تعصب‌هاي‌مان، به تعبير و تفسير و معني‌کردن مي‌پردازيم، حقيقت را از دست مي‌دهيم. به‌هرحال، چيزي است مانند تحقيق. براي دانستن ماهيت هرچيز نياز به تحقيق داريم و نمي‌توانيم آن را براساس حالات روحي خود ترجمه کنيم. به‌همين‌ترتيب اگر بتوانيم به نگاه‌کردن، مشاهده و گوش‌دادن بپردازيم و از آن‌چه هست آگاه باشيم، مشکل حل مي‌شود و اين همان چيزي است که ما در همه اين بحث‌ها انجام خواهيم داد. من مي‌خواهم به شما گوشزد کنم که آن‌چه هست، چيست و آن را براساس خيالات خود ترجمه نکنم؛ شما هم نبايد آن را براساس زمينه يا آموخته‌هاي خود ترجمه و تعبير کنيد.

پس آيا امکان آگاه‌بودن از همه‌چيز به‌صورتي که هست، وجود ندارد؟ اگر از اين‌جا شروع کنيم، حتماً به ادراکي مي‌رسيم. شناختن، آگاه‌بودن، رسيدن به آن‌چه هست، به کشمکش پايان مي‌بخشد. اگر بدانم که دروغگو هستم و اين براي من حقيقتي شناخته‌شده باشد، بنابراين کشمکش پايان‌يافته است. شناختن، آگاه‌بودن از آن‌چه که شخص هست، خود شروع خرد است، شروع ادراک است، ادراکي که شما را از چنگ زمان رها مي‌سازد، کيفيت زمان را به‌ميان آوردن- زمان نه به‌معناي توالي تاريخي؛ بلکه به‌عنوان يک وسيله يا يک روند روان‌شناختي و يا يک روند ذهني- کاري است ويران‌کننده و ايجاد آشفتگي مي‌کند.

بنابراين، ادراک ما از آن‌چه هست، هنگامي صورت مي‌گيرد که آن را بدون محکوم‌سازي، بدون توجيه و بدون تعيين هويت بشناسيم. آگاهي از اين‌که شخص در شرايط خاص يا حالات خاصي است، خود يک روند رهايي است؛ اما آن‌کس که از شرايط خود و از تلاش خود آگاه نيست، تلاش مي‌کند غير از آن چيزي باشد که هست و اين برايش عادتي مي‌شود؛ پس بنابراين به‌خاطر داشته باشيد که ما درنظر داريم به بررسي آن‌چه هست بپردازيم، به مشاهده آن‌چه که حقيقت است و آگاهي از آن، بدون نقطه‌نظرهاي متعصبانه و بدون هيچ‌نوع تعبير و تفسيري. اين نياز به يک ذهن موشکاف خارق‌العاده دارد، به يک قلب انعطاف‌پذير، تا بتواند از آن‌چه هست آگاه شود و آن را دنبال کند؛ زيرا آن‌چه هست از تعقيب بازمي‌ماند، از رفتن به‌دنبال حرکت سريع آن‌چه هست، متوقف مي‌شود. قدرمسلم آن است که «آن‌چه هست» پايدار نيست، حرکت مستمر دارد و اين چيزي است که اگر دقيقاً مشاهده کنيد، خواهيد ديد. براي پي‌گيري آن نياز به ذهني سريع و قلبي انعطاف‌پذير داريد؛ چيزهايي که درصورت پايداربودن ذهن و جذمي‌بودن اعتقاد، داشتن تعصب و تعيين هويت، انسان را از آن‌ها محروم مي‌کنند و ذهن و قلب خشک نمي‌تواند به آساني و چابکي «آن‌چه هست» را تعقيب کند.

به‌نظر من، بدون هيچ بحث و گفت‌وگوي بسيار، بدون لفاظي بيش از حد، انسان از اين قضيه آگاه است که در يک سو فرد وجود دارد و در سوي ديگر هرج و مرج، آشفتگي و بيچارگي، اين خاص هندوستان نيست؛ بلکه در سراسر دنيا، در چين، امريکا، انگليس، آلمان، هم آشفتگي وجود دارد و هم اندوه روزافزون. اين قضيه ملي نيست؛ اين خاص اين‌جا نيست؛ در تمام دنيا وجود دارد. چيزي به‌نام درد و رنج شديد وجود دارد که خاص فرد نيست؛ بلکه متعلق به گروه‌ها است. بنابراين سر و کار ما با يک مصيبت جهاني است و اين‌که آن را به يک منطقه جغرافياي، يک بخش رنگي نقشه محدود کنيم، کار مهملي است؛ زيرا درآن‌صورت، به اهميت کامل اين مصيبت کل دنيا و همچنين فرد پي نخواهيم برد. اکنون که از اين آشفتگي آگاهيم، پاسخ امروز ما چه بايد باشد؟ چگونه بايد واکنش نشان دهيم؟

درد و رنج وجود دارد، درد و رنج سياسي، اجتماعي، مذهبي با تمامي وجود روان‌شناختي ما دستخوش آشفتگي است و تمامي رهبران، چه فرهنگي و چه سياسي، کاري از دستشان برنيامده است، تمامي کتاب‌ها مفهوم خود را از دست داده‌اند. اگر به بهاگاواد گيتا يا کتاب مقدس يا آخرين رساله‌ها در سياست و روان‌شناسي مراجعه کنيد، درخواهيد يافت که سرنخ از دستشان در رفته است، کيفيت حقيقت را ازدست داده‌اند و به مجموعه اي از واژه‌ها تبديل شده‌اند. خود شما که تکرارکننده اين واژه‌ها هستيد، در گيجي و عدم اطمينان به‌سر مي‌بريد و تکرار صرف کلمات هيچ‌چيز القا نمي‌کند؛ بنابراين واژ‌ها و کتاب‌ها ارزش خود را ازدست داده‌اند؛ به‌بيان‌ديگر، هنگامي از کتاب مقدس، يا مارکس يا بهاگاواد گيتا نقل قول مي‌کنيد، خود شما، که نقل‌قول‌کننده هستيد، در بي‌اطميناني و گيجي به‌سر مي‌بريد، تکرارکردن‌تان به دروغ بدل مي‌شود؛ زيرا آن‌چه که آنجا نوشته شده است، به يک تبليغ صرف، تغيير ماهيت مي‌دهد و اين تبليغ، واقعيت نيست. بنابراين، هنگامي تکرار مي‌کنيد از درک حالت وجودي خويش دست برداشته‌ايد. تنها کاري کرده‌ايد، اين است که بر گيجي خويش پرده‌اي از کلمات صاحب‌نظرانه پوشانيده‌ايد؛ اما آن‌چه که وجهه همت ما است، آن است که اين آشفتگي را درک کينم و با نقل‌قول‌ها آن را نپوشانيم؛ بنابراين پاسخ شما در اين مورد چيست؟ راستي شما به اين هرج و مرج خارق‌العاده، به اين آشفتگي، به اين نبود اطمينان وجود، چگونه پاسخ مي‌دهيد؟ هنگامي به بحث درباره آن مي‌پردازم، از آن آگاه باشيد، کلمات مرا دنبال نکنيد؛ بلکه انديشه‌اي را دنبال کنيد که در وجود شما فعال است. خيلي از ما به تماشاچي‌بودن و شرکت‌نکردن در بازي، عادت داريم. کتاب مي‌خوانيم؛ اما هرگز کتاب نمي‌نويسيم. اين تماشاچي‌بودن، تماشاچي‌بازي فوتبال يا تماشاچي سياست‌مداران و سخن‌رانان بودن براي ما نوعي سنت و نوعي عادت ملي و جهاني شده است. ما تنها به غريبه‌هاي نظاره‌گري بدل شده‌ايم و استعداد خلاق خود را ازدست داده‌ايم. ازاين‌رو مي‌خواهيم فراگيريم و بهره ببريم.

ولي اگر شما تنها تماشاچي هستيد، اگر شما تنها مشاهده مي‌کنيد، مفهوم اين بحث را به کلي ازدست مي‌دهيد؛ زيرا اين از آن‌نوع سخنراني‌ها نيست که شما به‌زور عادت به آن گوش کنيد. من نمي‌خواهم اطلاعاتي را که شما مي‌توانيد از دايرة‌المعارف به‌دست آوريد، دراختيار شما بگذارم. کوشش ما بر اين است که افکار يکديگر را، تا آنجاکه بتوانيم با هر ژرفايي که ممکن باشد، با صميميت، با پاسخ‌گويي به احساسات خودمان دنبال کنيم. بنابراين، لطفاً ببينيد پاسخ شما به اين علت، به اين مصيبت چيست؛ نه اين‌که ديگران دراين‌باره چه مي‌گويند؛ بلکه خود شما چگونه پاسخ مي‌دهيد. درصورتي‌که شما از اين مصيبت، از اين هرج و مرج سود ببريد،پاسخ‌تان گونه‌اي بي‌تفاوتي است، حال اين سود مي‌تواند اقتصادي باشد يا اجتماعي، سياسي و يا روان‌شناختي. دراين‌صورت، استمرار اين هرج و مرج براي‌تان اهميتي ندارد. به‌طور حتم هرقدر در دنيا گرفتاري بيشتر باشد، هرج و مرج بيشتر است و شخص بيشتر به‌دنبال امنيت است. آيا شما متوجه اين وضع نشده‌ايد؟ هنگامي در دنيا آشفتگي، چه رروان‌شنختي و چه هرنوع ديگري وجود داشته باشد، انسان خود را در نوعي امنيت، يا به‌صورت حساب بانکي و يا به‌صورت نوعي ايدئولوژي محصور مي‌کند؛ يا درغيراين‌صورت به نيايش رومي‌آرود، به معبد مي‌رود، که درواقع گريزي است از آن‌چه که در دنيا واقع مي‌شود. در سراسر دنيا هر روز تيره‌ها، قبايل و ايسم‌هاي گوناگون مثل قارچ از زمين مي‌رويند؛ زيرا هرقدر آشفتگي بيشتر باشد، نياز به رهبر بيشتر است، رهبري که دست شما را بگيرد و از اين پريشاني نجات‌تان دهد، بنابراين به کتاب‌هاي مذهبي روي مي‌آوريد، يا به يکي از تازه‌ترين آموزگاران و يا درغيراين‌صورت، طبق سيستمي پاسخ مي‌گوييد که ظاهراً مشکل را حل مي‌کند، سيستمي متعلق به چپ يا راست. اين درست همان چيزي است که دارد اتفاق مي‌افتد.

به‌محض آنکه از آشفتگي، از آن‌چه که دقيقاً هست، آگاه شويد کوشش مي‌کنيد از آن بگريزيد. فرقه‌هايي که براي حل مصيبت، مصيبت اقتصادي، اجتماعي يا فرهنگي، سيستمي را مطرح مي‌کنند، بدترين گروه‌ها هستند؛ زيرا درآن‌صورت، اين سيستم است که اهميت پيدا مي‌کند و نه انسان؛ چه اين سيستم فکري باشد يا سيستمي متعلق به چپ يا راست. آن‌چه اهميت پيدا مي‌کند سيستم، فلسفه و ايده است، نه انسان. آنگاه شما به‌‌خاطر ايده و ايدئولوژي حاضريد همه موجودات انساني را قرباني کنيد، که دقيقاً همان چيزي است که هم‌اکنون در دنيا دارد رخ مي‌دهد. سيستم مهم شده است. بنابراين با مهم‌شدن سيستم انسان‌ها، شما و من اهميت‌تان را از دست داده‌ايم و کنترل‌کنندگان سيستم، چه مذهبي و چه اجتماعي، چه راستي و چه چپي صاحب اختيار شده‌اند؛ صاحب اقتدار شده‌اند و بنابراين ما افراد را قرباني مي‌کنيم. اين دقيقاً همان چيزي است که دارد رخ مي‌دهد.

حالا ببينيم علت اين آشفتگي و بي‌چارگي چيست؟ اين بي‌چارگي، اين درد و رنج، نه تنها درد و رنج دروني؛ بلکه درد و رنج بيروني، اين وحشت و انتظار جنگ، جنگ سومي که درحال‌درگرفتن است، چگونه به‌وجود آمد؟ علت آن چيست؟ شکي نيست که اين نشان‌دهنده فروريزي اخلاق، ارزش‌هاي معنوي و شکوه و جلال ارزش‌هاي شهواني و ارزش ساخته‌هاي دست و ذهن است. راستي هنگامي ما ارزش‌هايي به جز ارزش‌هاي اشياء و حواس، ارزش فرآورده‌هاي ذهن، دست و ماشين نداريم، چه روي مي‌دهد. هرقدر به جنبه‌هاي نفساني امور بيشتر اهميت دهيم، آشفتگي بيشتر است؛ مگر غير از اين است؟ باز هم مي‌گويم که اين نظريه من نيست. براي آن‌که دريابيد ارزش‌ها، قدرت، وجود اقتصادي و اجتماعي شما بستگي به اشيايي دارد که ساخته دست و يا ذهن هستند، نيازي به نقل‌قول از روي کتاب‌ها نيست. بنابراين به کار و زندگي مي‌پردازيم و وجودمان هر آن در ارزش‌هاي نفساني فرو مي‌غلطد، که معنايش آن است که اشياء، اشياء ذهني، اشياء دستي و ماشيني اهميت يافته‌اند و هنگامي اشياء اهميت پيدا مي‌کننند، عقيده اهميتي غالب مي‌يابد و اين دقيقاً همان چيزي است که دارد در دنيا رخ مي‌دهد، مگر غير از اين است؟

ازاين‌رو اهميت بيشتر به ارزش‌هاي نفساني موجب آشفتگي مي‌شود؛ هنگامي که در آشفتگي قرار مي‌گيريم، تلاش مي‌کنيم به روش‌هاي گوناگون، مذهبي، اقتصادي يا اجتماعي، يا از راه جاه‌طلبي، قدرت و جست‌وجو براي حقيقت، از آن بگريزيم؛ اما حقيقت دور نيست، رفتن به‌دنبال آن ضرورت ندارد و انساني که به جست‌وجوي حقيقت باشد، هرگز آن را پيدا نمي‌کند. حقيقت در «آن‌چه هست» يافت مي‌شود و زيبايي آن در اين است؛ اما به‌محض آنکه آن را تصورکنيد، به‌محض آنکه به جست‌وجوي آن بپردازيد، تلاش را آغاز مي‌کنيد و انساني که تلاش مي‌کند، قادر به درک نيست. به همين دليل است که بايد آرام، به‌صورت تماشاچي و به‌طور انفعالي، آگاه باشيم. مي‌بينيم که زندگي و عمل ما هميشه در محدوده ويراني و اندوه قرار دارد؛ آشفتگي و هرج و مرج هميشه مانند موجي از ما پيشي مي‌گيرد. آشفتگي وجود، هيچ‌گاه تعطيل نمي‌شود.

آن‌چه که درحال‌حاضر انجام مي‌دهيم، گويا به هرج و مرج منتهي مي‌شود، گويا به اندوه و بدبختي مي‌انجامد. به زندگي خود نگاه کنيد، خواهيد ديد که زندگي ما هميشه در مرز اندوه است. کار ما، فعاليت اجتماعي‌مان، سياست‌مان، اجلاسيه‌هاي گوناگون ملت‌ها براي متوقف‌کردن جنگ، همه موجب جنگ‌هاي بيشتر مي‌شوند.

نابودي به‌دنبال زندگي در حرکت است؛ آن‌چه انجام مي‌دهيم، به مرگ منجر مي‌شود. اين همان چيزي است که عملاً دارد رخ مي‌دهد.

آيا مي‌توان اين بي‌چارگي را يک‌باره متوقف کرد؟ و دائم در دام امواج آشفتگي و اندوه گرفتار نيامد؟ به‌بيان‌ديگر، معلمان بزرگي چون بودا و مسيح آمده‌اند؛ آن‌ها اعتقاد را پذيرفتند و شايد خود را از دست آشفتگي و غم رها کرده باشند؛ اما هرگز جلو اندوه را نگرفته‌اند، جلو آشفتگي را سد نکرده‌اند. آشفتگي و اندوه هنوز ادامه دارد. اگر شما، با ديدن اين آشفتگي اقتصادي و اجتماعي، هرج و مرج و بي‌چارگي به آن‌چه‌که نامش زندگي مذهبي است پناه ببريد و از دنيا روي‌گردان شويد، چه‌بسا که شما هم احساس کنيد که داريد به اين معلمان بزرگ مي‌پيونديد؛ اما دنيا با هرج و مرج، بي‌چارگي و انهدام خويش به راه خود ادامه مي‌دهد و درد و رنج دائم فقير و ثروتمند آن، از استمرار بازنمي‌ماند. بنابراين، مشکل ما- مشکل شما و من- اين است که آيا مي‌توان به يک باره و با فوريت ازاين‌ بي‌چارگي پاي بيرون نهاد؟ اگر شمايي که در اين دنيا زندگي مي‌کنيد خود را جزيي از آن ندانيد، در نجات ديگران از اين هرج و مرج به آن‌ها کمک خواهيد کرد؛ نه فردا، نه آينده؛ بلکه همين حالا. به‌طورحتم، معضل ما اين است. احتمالاً جنگ از راه مي‌رسد، با شکلي مخرب‌تر و هراسناک‌تر. شکي نيست که ما قادر به جلوگيري از آن نيستيم؛ اما شما و من آشفتگي‌ها و بي‌چارگي‌ها را به‌طور آني درک مي‌کنيم؛ فکر مي‌کنيد نمي‌توانيم؟ بايد آن‌ها را درک کنيم، آنگاه در وضعيتي قرار مي‌گيريم که مي‌توانيم همين درک حقيقت را در ديگران نيز بيدار کنيم. به‌بيان‌ديگر، آيا مي‌توانيد بي‌درنگ به رهايي برسيد؟ زيرا تنها راه گريز از اين بي‌چارگي همين است. ادراک تنها در زمان حال مي‌تواند صورت گيرد؛ اما اگر بگوييد: «فردا اين‌کار را خواهم کرد»، موج آشفتگي گوي سبقت را از ما خواهد ربود و آنگاه هميشه با آشفتگي دست‌به‌گريبان خواهيم بود.

پس آيا اين امکان وجود دارد که به وضعيتي برسيم که خود ما حقيقت را بي‌درنگ درک کرده و به اين آشفتگي پايان بخشيم؟ من مي‌گويم بله، اين امکان وجود دارد و تنها راه ممکن است. من مي‌گويم اين کار ممکن است و بايد انجام گيرد، آن‌هم نه براساس تصور و عقيده. تنها مشکل ما ايجاد اين دگرگوني خارق‌العاده- که انقلابي براي رهايي از جنگ کاپيتاليسم و برپايي گروه ديگر نيست- به‌وجودآوردن اين تطور باشکوه است که تنها انقلاب واقعي است، آن‌چه را که معمولاً انقلاب مي‌‌دانيم، تنها تعديل يا استمرار راست‌گرايي طبق ايده‌هاي چپ‌گرايانه است. درهرحال، چپ‌گرايي هم، استمرار راست‌گرايي به‌گونه‌اي تعديل شده است. اگر راست‌گرايي بر پايه ارزش‌هاي نفساني نيست، چپ‌گرايي هم چيزي به‌جز استمرار همان ارزش‌هاي نفساني که تنها از نظر درجه و بيان تفاوت دارند، نمي‌باشد. بنابراين، دگرگوني واقعي تنها هنگامي رخ مي‌دهد که شما به‌عنوان فرد، از رابطه خود با ديگري آگاه شويد. به‌طور حتم، آن‌چه شما در ارتباط با ديگري- با همسر، فرزند، کارفرما، همسايه- هستيد، همان جامعه شما است. جامعه به خودي خود وجود ندارد. جامعه همان چيزي است که شما و من در ارتباط با هم آفريده‌ايم؛ جامعه جلوه بيروني تمامي حالات روان‌شناختي دروني خود ما است؛ بنابراين اگر شما و من خود را نفهميم و تنها متحول‌کننده دنياي بيروني باشيم که جلوه دروني است، جامعه اصلاً مفهومي نخواهد داشت؛ يعني تا هنگامي که من خود را درارتباط با شما درک نکنم، تغيير و تبديل مهمي در جامعه صورت نخواهد گرفت؛ گيجي من در امر ارتباط خويش باعث مي‌شود که جامعه‌اي به‌وجود آورم که المثني است؛ تجلي بيرون همان چيزي است که من هستم. اين يک حقيقت بديهي است که مي‌توانيم درباره‌اش بحث کنيم. بحث اين خواهد بود که آيا اين اجتماع، اين تجلي بيروني، مرا به‌وجود آورده است يا اينکه من به‌وجودآورنده اجتماع هستم.

آيا دراين‌صورت، اين واقعيت بديهي نيست که آن‌چه من در ارتباط با ديگري هستم، به‌وجودآورنده جامعه است و بدون آنکه من خود را از ريشه دگرگون سازم، تحولي در نقش اساسي جامعه به‌وجود نخواهد آمد؟ هنگامي براي دگرگوني يک جامعه در يک سيستم، دقيق شويم، تنها از پاسخ به اين سؤال طفره مي‌رويم؛ زيرا اين سيستم نيست که توانا به دگرگون‌ساختن انسان است؛ بلکه انسان است که هميشه سيستم را دگرگون مي‌کند و اين چيزي است که تاريخ گواه آن است. تا هنگامي که من خود را در رابطه با شما درک نکنم، موجب هرج و مرج، بي‌چارگي، ويراني، ترس و ددمنشي خواهم بود. درک خود به زمان بستگي ندارد؛ من مي‌توانم خود را در همين لحظه درک کنم؛ اگر بگويم: «فردا خود را درک خواهم کرد»، موجب آشفتگي و بي‌چارگي شده‌ام و عمل من ويرانگر است. همان لحظه‌‌‌‌اي که بگويم، «خواهم فهميد»، عنصر زمان را به ميان کشيده‌ام و بنابراين همان‌هنگام در يک موج آشفتگي و انهدام خود را درگير کرده‌ام. ادراک هم‌اکنون است، نه فردا. فردا براي ذهن تنبل است، براي ذهن حلزون‌مانند است، براي ذهني است که علاقه‌اي در آن وجود ندارد. هنگامي انسان به چيزي علاقه‌مند است، بي‌درنگ آن را انجام مي‌دهد، ادراک آني صورت مي‌گيرد، دگرگوني فوري است. اگر هم‌اکنون دگرگون نشويد، هرگز نخواهيد شد؛ زيرا تغييري که فردا صورت مي‌گيرد، تحول نيست؛ بلکه نوعي تعديل است. انقلاب حالا است، نه فردا.

اگر چنين اتفاقي رخ دهد، شما ديگر هيچ مشکلي نداريد؛ زيرا خود ديگر نگران خود نيست؛ آنگاه شما در فراسوي موج ويرانگر قرار مي‌گيريد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

به راستي بيشتر ما مردم در جستجوي چه هستيم؟ چه چيزي را طلب مي کنيم؟ شکي نيست که، به خصوص در اين دنياي بي آرام و دنياي که هر کس سعي دارد در آن به نوعي به آرامش، خوشبختي و امنيت دست يابد، يافتن چنين چيزي بسيار اهميت دارد؛ غير از اين است؟ اما بايد ديد که ما در جست و جوي چه چيز و در صدد کشف چه چيزي هستيم. چه بسا که بسياري از ما در اين دنياي پر از اغتشاش، جنگ و ستيز و کشمکش به دنبال نوعي خوشبختي يا  آرامش حرکت مي کنيم و پناهي مي طلبيم که در آن، صلح و صفايي باشد. خيال مي کنم آن چيزي است که بيشتر ما طالب آن هستيم؛ بنابراين دست از طلب بر نمي داريم؛ از رهبري به رهبر ديگر، از يک سازمان مذهبي به سازمان مذهبي ديگر و از يک آموزگار به آموزگار ديگر رو مي آوريم.

حال آيا ما به دنبال خوشبختي هستيم يا به دنبال نوعي رضايت خاطر که اميدواريم خوشبختي از آن مشتق شود؟ خوشبختي و رضايت خاطر با هم فرق دارند. آيا مي توان به دنبال خوشبختي رفت؟ شايد بتوان به رضايت خاطر دست يافت، اما مطمئناً خوشبختي دست يافتني نيست. خوشبختي اشتقاقي است، فرآورده جنببي چيزي ديگر. بنابراين پيش از آنکه روح و دل خود را به چيزي معطوف کنيم که به جديت، توجه، انديشه و دقت بسيار نياز دارد، بايد دريابيم به دنبال چه هستيم؟ آيا به دنبال خوشبختي هستيم يا رضايت خاطر؟ ما مي خواهيم ارضا شويم، مي خواهيم در پايان تحقيق خود، به نوعي احساس پربودن برسيم.

به هر حال، هرگاه کسي در جست و جوي آرامش باشد، مي تواند به آساني به آن برسد. هر کس مي تواند کورکورانه خود را وقف علتي يا نظريه اي کند و در آن به دنبال امنيت باشد. شکي نيست که اين، مشکل را حل نمي کند. انزواي صرف در يک نظريه محصور کننده، خلاصي از تعارض نيست. بنابراين ما بايد بدانيم که خواسته هاي بيروني و دروني هر يک از ما چيست؟ اگر اين مسأله براي مان روشن باشد، ديگر لازم نيست به جايي برويم يا به آموزگاري، کليسايي و يا سازماني مراجعه کنيم. بنابراين مشکل ما آن است که قصد و غرض ما براي خود ما صريح باشد. آيا اين امر امکان دارد؟ و آيا حصول اين صراحت از راه جست و جو ممکن است، يا از راه سعي در ادراک آنچه ديگران مي کنند؟ چه اين ديگران والامقام ترين معلمان باشند و چه يک واعظ ساده کليساي کوچک؟ آيا براي يافتن بايد پيش کسي رفت؟ و اين همان کاري است که ما مي کنيم؛ اين طور نيست؟ کتاب هاي بي شمار مي خوانيم، در جلسات بسياري شرکت کرده، به بحث مي پردازيم و به سازمانهاي گوناگون مي پيونديم و بدان وسيله سعي مي کنيم به علاجي براي تعارض با بي چارگي هاي زندگي مان دست يابيم. يا اگر اين کارها را نکنيم، خيال مي کنيم که آن را دريافته ايم؛ به عبارت ديگر، مي گوييم که يک سازمان به خصوص، يک معلم به خصوص و يا يک کتاب به خصوص ما را راضي مي کند؛ آن چه که مي خواهيم در آن يافته ايم،در آن درنگ مي کنيم، بلورگونه مي شويم و در محاصره قرار مي گيريم.

مگر نه اين است که از ميان اين همه آشفتگي، به دنبال چيزي دائمي هستيم؟ چيزي ماندگار، چيزي که به آن واقعيت مي گوييم، خدا، حقيقت، آن چه که دوست داريم، اسم مهم نيست؛ بدون شک واژه، خود شيء نيست. بنابراين نگذاريد درگير واژه ها شويم. اين مطلب را به سخنرانان حرفه اي واگذاريد. جست و جو براي چيزي ابدي است. براي اکثر ما چيزي است که مي توانيم به آن بياويزيم، چيزي که به ما اطمينان خاطر، اميد، اشتياق، اعتماد پايدار ببخشد؛ زيرا ما از درون سخت نامطمئنيم و خود را خوب مي شناسيم. اما اين دانش خود ما نيست؛ يعني خود تجربه مستقيم نداريم.

ببينيم آنچه را که ما ابدي مي دانيم چيست؟ ما به جست و جوي چه هستيم؟ چيزي که يا به ما ابديت مي بخشد و يا ما اميدواريم که ببخشد. آيا ما در جست و جوي خوشبختي پايدار، رضايت خاطر پايدار و اطمينان پايدار نيستيم؟ ما چيزي را مي خواهيم که هميشه پايدار بماند و ما را راضي کند.، به شرط آنکه تمامي عبارات و واژه ها را کنار بزنيم و عملاً به تماشاي آن بپردازيم. اين آن چيزي است که ما مي خواهيم. ما خواهان لذت دائم و رضايت خاطر دائم هستيم؛ چيزي که اسمش را حقيقت، خدا، يا هر چه دلمان بخواهد مي گذاريم.

بسيار خوب، ما طالب لذت ايم. شايد نحوه طرح قضيه، قدري گستاخانه باشد؛ اما واقعيت آن است که ما همين را مي خواهيم؛ دانشي که لذت ببخشد، تجربه اي که به ما لذت بدهد، رضايت خاطري که تا فردا پژمرده نشود و بسياري از اين رضايت خاطرها را آزموده ايم؛ اما همه و همه پژمرده و رنگ باخته شده اند و اکنون اميد آن داريم که رضايت خاطر را در حقيقت و پروردگار بيابيم. به طور حتم، همه ما در جست و جوي چنين چيزي هستيم؛ هم تيزهوشان و هم کندذهنان، هم نظريه پردازان و هم طرفداران حقيقت که به دنبال چيزي روان اند. آيا چيزي به نام رضايت خاطر ابدي وجود دارد؟ آيا چيزي وجود دارد که ماندگار باشد؟

در هر حال، اگر به دنبال رضايت خاطر ابدي هستيد، چه اسمش را خدا بگذاريد، چه حقيقت يا هر چه که شما بخواهيد- نام مهم نيست- شکي نيست که بايد آن چه را که در جست و جويش هستيد درک کنيد؛ آيا اين را قبول داريد؟ وقتي مي گوييد: «من در جست و جوي خوشبختي دائم هستم»- خدا، حقيقت يا هرچه که هست- مگر نه اين که بايد چيزي را هم که جست و جو مي کند؛ يعني محقق يا جست و جو گر را نيز درک کنيد؟ زيرا چه بسا چيزي به نام امنيت و خوشبختي پايدار وجود نداشته باشد. شايد حقيقت چيزي به کلي متفاوت باشد و من خيال مي کنم که با آن چه شخص مي تواند ببيند، تصور کند و به قاعده درآورد، به کلي فرق دارد. بنابراين، قبل از آنکه در جست و جوي چيزي ابدي باشيم، آيا ضرورت درک جستجوگر مسأله اي بديهي نيست؟ وقتي مي گوييد: «من در جست و جوي خوشبختي هستم»، آيا جست و جوگر از موضوع مورد تحقيق جدا است؟ آيا متفکر با تفکر فرق دارد؟ آيا اين ها به جاي آنکه روندهايي مجزا باشند، پديده هايي مرکب نيستند؟ بنابراين درک جست و جوگر پيش از کوشش براي يافتن آنچه که در جست و جوي آن است، حتمي است؛ اين طور نيست؟

پس به اين نکته مي رسيم که مشتاقانه و صميمانه و از ته دل از خود مي پرسيم که آيا ديگران مي توانند آرامش، خوشبختي، حقيقت، خدا يا هر چه را که اراده مي کنيم، به ما بدهند؟ آيا اين جست وجوي بي وقفه و اين اشتياق مي تواند آن احساس خارق العاده حقيقت، آن وجود خلاق، وجودي که حاصل درک واقعي ما از خود است، به ما ببخشد؟ آيا خودآگاهي از راه تحقيق، از راه رفتن به دنبال ديگري، از راه تعلق به سازماني خاص، از راه مطالعه کتاب ها و از اين قبيل امور حاصل مي شود؟ در هر حال، مسئله اصلي مورد بحث اين است: تا زماني که من خود را نفهمم، پايگاهي براي انديشيدن ندارم و تمامي کندوکاوهايم بيهوده است. من مي توانم به خطاهاي حسي رو آورم، مي توانم از ستيز، از کشمکش و از نزاع بپرهيزيم؛ مي توانم ديگري را پرستش کنم؛ مي توانم نجات خود را در دست ديگري بدانم؛ اما تا زماني که نسبت به خود جاهل هستم، تا زماني که به کل روند خود ناآگاهم، پايگاهي براي انديشيدن، براي مهرورزيدن و براي عمل ندارم.

اما اين دانستن، خود آخرين خواسته ما است؛ ولي شکي نيست که اين تنها شالوده اي است که مي توان ساختمان را بر آن بنيان نهاد. البته قبل از اينکه بتوانيم بسازيم، قبل از آنکه بتوانيم تحول ايجاد کنيم و قبل از آنکه بتوانيم محکوم يا منهدم کنيم، بايد از آنچه که هستيم مطلع باشيم. به جست وجو پرداختن، آموزگار يا رهبر عوض کردن، به تمرين يوگا پرداختن، نفس عميق کشيدن، اجراي شعائر، پيروي استادان و بقيه امور، از بيخ  و بن بي فايده است. بي معناست، حتي اگر کساني را که به دنبال شان هستيم، بگويند: «خودتان مطالعه کنيد»؛ زيرا ما همانيم که دنياست. اگر ما خودبين، حسود، خودپسند و حريص باشيم، اين همان چيزي است که در اطراف خود به وجود مي آوريم و اين همان اجتماعي است که در آن زندگي مي کنيم.

به نظر من چنين مي رسد که قبل از عزم سفر به قصد يافتن حقيقت، يافتن پروردگار، قبل از آن که بتوانيم به عمل بپردازيم، قبل از آن که بتوانيم با ديگران- جامعه- ارتباط داشته باشيم، لازم است که ابتدا خود را بشناسيم. من آن کسي را صميمي مي دانم که تمام و کمال، ابتدا، به اين مطلب توجه داشته باشد و نه اين که چطور به يک هدف خاص برسد؛ زيرا اگر شما و من خود را درک نکنيم، چطور مي توانيم به طور عملي در جامعه و در رابطه، در هر چيزي که انجام مي دهيم، تحول ايجاد کنيم؟ و معناي اين حرف به طور وضوح آن نيست که خودآگاهي از رابطه جدا يا با آن مخالف باشد. معناي آن، به طور وضوح، اين نيست که تکيه بر فرد است، بر من است در برابر توده و در برابر ديگري.

در اين صورت، بدون آگاهي از خود، بدون آگاهي از شيوه فکري خويش و اينکه چرا داراي افکار خاصي هستيد، بدون اطلاع از سابقه شرطي شدن خويش و علت داشتن عقايد خاص در مورد هنر، مذهب، درباره کشور خود، همسايه و درمورد شخص خود، چطور انسان مي  تواند در مورد امري واقعي فکر کند؟ بدون آگاهي از زمينه فکري، بدون دانستن ماهيت فکر خويش و اينکه سرچشمه آن از کجاست؟  بدون شک جست وجوي شما کاملاً بي نتيجه است، عمل شما بي معناست؛ غير از اين است؟ آمريکايي بودن، هندوبودن يا داشتن هر مذهب ديگري هم بي معنا است.

قبل از آنکه به هدف غايي زندگي پي ببريم و بدانيم که معناي جنگ ها، خصومت هاي ملي، تعارض ها و اين همه درهم و برهمي چيست، بايد از خود شروع کنيم؛ اين طور نيست؟ ظاهراً ساده به نظر مي رسد؛ اما بي نهايت دشوار است. براي آن که از پي خود برويم، ببينيم که فکر انسان چگونه عمل مي کند، بايد فوق العاده هشيار باشيم؛ زيرا هرقدر هوشياري انسان بيشتر باشد، آگاهي او نسبت به پيچيدگي هاي انديشه و پاسخ ها و احساسات خويش بيشتر مي شود، البته نه فقط به خود؛ بلکه به ديگري؛ يعني آن کس که با او در ارتباط است. شناخت خود؛ يعني مطالعه خويش در عمل، همان چيزي که رابطه نام دارد. مشکل کار آن است که ما بي شکيبيم، ما مي خواهيم به راه خود ادامه دهيم، مي خواهيم کار را به پايان برسانيم، از اين رو نه دقت و نه فرصت آن هست، که شانس مطالعه و مشاهده را در اختيار خود بگذاريم. از طرف ديگر خود را وقف فعاليت هاي گوناگون کرده ايم- امرار معاش کردن، پرورش فرزندان- يا مسؤوليت سازمان هاي مختلف را به گردن گرفته ايم؛ بدين ترتيب خود را به طريق مختلف، در گير کرده ايم، آن گونه که ديگر به ندرت وقتي براي بازتاب خود، مشاهده يا مطالعه براي مان باقي مانده است؛ بنابراين در واقع مسؤوليت واکنش به خود شخص مربوط است، نه به ديگري. تمامي گيتي را به جست و جوي رهبران و سيستم ها، مطالعه جديدترين کتاب ها و فلان و بهمان پيمودن به نظر من چيزي بيهوده است؛ به کلي بيهوده؛ زيرا چه بسا که انسان تمامي دنيا را زير پا گذارد؛ ولي باز هم به ناچار به خود بازگردد و از آن جا که بسياري از ما کاملاً از خود بي خبريم، به صراحت ديدن روند انديشيدن، احساس کردن و عمل کردن ما بي نهايت دشوار است.

هر چه بيشتر خود را بشناسيد، صراحت بيشتر مي شود. خودآگاهي بي انتها است. کسي به انجام يا پاياني نمي رسد. رودي است بي انتها. با مطالعه آن و تعمق در آن، انسان به آرامش بيشتر مي رسد. تنها زماني که- از راه خودآگاهي و نه از راه تأديب نفس  تحميلي- ذهن آرام است، تنها در آن زمان، در آن آرامش، در آن سکوت است که حقيقت مي تواند پا به عرصه وجود گذارد. فقط در آن موقع است که سعادت جاوداني و فعاليت خلاق مي تواند وجود داشته باشد و به نظر من چنين مي نمايد که بدون اين ادراک، بدون اين تجربه، صرفاً خواندن کتاب، شرکت در محاورات و تبليغ به راه انداختن، اموري کودکانه است و تنها فعاليتي است که معناي چنداني ندارد؛ درحالي که اگر شخص قادر به درک خود باشد و بدان وسيله موجب آن خوشبختي خلاق و دست زدن به تجربه اي شود که از ذهن مايه نمي گيرد، شايد در آن صورت در رابطه بلافصل پيرامون ما و با تتبع در دنيايي که در آن زندگي مي کنيم، تحولي به وجود آيد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

مشکلي که دربرابر بسياري از ما قرار مي‌گيرد، اين است که آيا فرد تنها وسيله اجتماع است يا هدف اجتماع؟ آيا قرار بر اين است که جامعه و حکومت ما، ما را به‌عنوان افراد هدايت، تربيت و کنترل کند و به قالب ويژه‌اي درآورد يا اينکه وجود اجتماع و کشور به‌‌خاطر فرد است؟ آيا فرد هدف اجتماع است يا اينکه تنها عروسک خيمه‌شب‌بازي است که بايد به او ياد داد، از او استفاده کرد و او را به‌عنوان وسيله‌اي براي جنگ، قصابي کرد؟ اين مشکلي است که دربرابر بسياري از ما قرار دارد. اين مشکل دنيا است چه فرد وسيله صرف اجتماع باشد و نوعي بازيچه تأثيرات که بايد شکل بگيرد و چه آنکه وجود اجتماع به‌خاطر فرد باشد.

چگونه مي‌خواهيد اين قضيه را دريابيد؟ آيا اين مشکل جدي است؟ اگر فرد تنها ابزار اجتماع باشد، دراين‌صورت، اجتماع از فرد بسيار مهم‌تر است. اگر اين درست باشد، پس ما بايد فرديت را رها کنيم و در خدمت اجتماع درآييم؛ تمامي سيستم آموزش و پرورش ما بايد دگرگون شود و فرد به ابزاري تبديل شود که بايد مورد استفاده‌اش قرار دهند، ويرانش کنند، ازميانش ببرند و از شرش خلاص شوند؛ اما اگر وجود اجتماع به‌خاطر فرد است، درآن‌صورت نقش- نقش اجتماع- اين نيست که او را وادار به سازش دربرابر الگوها کنيم؛ بلکه بايد براي او احساس و ضرورت آزادي به ارمغان آوريم؛ بنابراين تکليف ما اين است که ببينيم کداميک نادرست است.

چگونه مي‌خواهيد به بررسي اين مشکل بپردازيد؟ اين مشکلي است حياتي؛ اين‌طور نيست؟

اين مشکل وابسته به ايدئولوژي نيست، نه ايدئولوژي چپ و نه راست و اگر هم به‌نوعي به ايدئولوژي بستگي داشته باشد، چيزي است که تنها به عقيده مربوط مي‌شود. عقايد هميشه پديدآورنده دشمني، آشفتگي و تعارض‌اند. اگر کسي به کتاب‌هاي چپي يا راستي يا کتاب‌هاي مقدس وابسته باشد، دراين‌صورت تنها به عقيده پابند است، اين عقيده مي‌تواند عقيده بودا باشد، يا مسيح، کاپيتاليسم، کمونيسم يا هر عقيده ديگري. اينها البته عقيده‌اند، نه حقيقت. حقيقت را هرگز نمي‌توان انکار کرد. عقيده درباره حقيقت را مي‌توان انکار کرد. اگر بتوانيم به کشف حقيقت مطالب نايل شويم، آنگاه مي‌توانيم بدون وابستگي به عقيده، عمل کنيم. ازاين‌رو، آيا ضرورت ندارد آنچه را ديگران گفته‌اند، دور بريزيم؟ عقيده چپ‌گراها يا ديگر رهبران، نتيجه شرطي‌شدن آن‌هاست؛ بنابراين، اگر شما در کشف خود به آن‌چه در کتاب‌ها يافت مي‌شود، دل ببنديد، تنها خود را محدود عقايد کرده‌ايد؛ به اين دانش نمي‌گويند.

چگونه شخصي مي‌تواند واقعيت اين قضيه را کشف کند؟ دراين‌مورد، به عمل کار برآيد. براي يافتن حقيقت قضيه، بايد از همه تبليغات آزاد بود، معناي اين سخن ان است که درآن‌صورت، مي‌توان به مشکل بدون وابستگي به عقيده نگاه کرد. نقش کلي تعليم و تربيت، بيدارسازي فرد است. براي ديدن حقيقت اين مطلب، شخص بايد کاملاً روشن باشد و معنايش آن است که نمي‌توان به يک مرشد وابسته بود. هنگامي الگويي را برمي‌گزينيد، اين کار را در عين آشفتگي انجام مي‌دهيد، بنابراين الگوها نيز آشفته‌اند و اين چيزي است که در دنيا درحال رخ‌دادن است، ازاين‌رو شما نمي‌توانيد از الگوي خود اميد هدايت و کمک داشته باشيد.

ذهني که مي‌خواهد مشکلي را بفهمد، نه تنها بايد مشکل را تمام و کمال بفهمد، بلکه بايد بتواند آن را به سرعت پي‌گيري کند؛ زيرا مشکل هيچ‌گاه بازنمي‌ايستد. مشکل هميشه تازه است، چه مشکل مردن از گرسنگي باشد، چه مشکل روان‌شناختي، يا هرچيز ديگر. هر بحراني هميشه تازه است؛ بنابراين، ذهن براي درک آن، بايد هميشه تازه و روشن باشد و در پي‌گيري، سرعت عمل نشان دهد. خيال مي‌کنم بيشتر ما به ضرورت يک دگرگوني دروني پي برده‌ باشيم، چيزي که به‌تنهايي مي‌تواند يک دگرگوني ريشه‌اي بيروني و اجتماعي ايجاد کند. اين مشکلي است که خود من و همه افراد به‌طور جدي گرفتار آن آمده‌اند. مشکل اين است که چگونه مي‌شود در اجتماع يک تحول ريشه‌اي و اساسي ايجاد کرد و اين دگرگوني بيروني بدون تحول دروني ممکن نيست. از آنجاکه اجتماع هميشه ايستا است، هر عمل و هر اصلاحي که بدون اين دگرگوني دروني انجام پذيرد هم به همين نسبت ايستا مي‌شود؛ بنابراين بدون اين دگرگوني مستمر دروني، هيچ جاي اميدواري نيست؛ زيرا بدون آن، عمل بيروني به چيزي تکراري و از روي عادت بدل مي‌شود. عمل رابطه ميان شما و ديگري، ميان تو و من، در اجتماع صورت مي‌گيرد و تا هنگامي که اين انقلاب مستمر دروني و اين دگروني روان‌شناختي خلاق انجام نگيرد، جامعه ايستا مي‌شود و کيفيت حيات‌بخشي خود را از کف مي‌دهد؛ نبود اين انقلاب مستمر دروني، اجتماع را ايستا و بلورگونه مي‌کند و ازاين‌رو بايد مرتب تکه‌تکه شود.

ارتباط ميان خود شما و بي‌چارگي و آشفتگي دروني و اطراف‌تان چيست؟ شکي نيست که اين آشفتگي و اين بي‌چارگي، به خودي‌خود به‌وجود نيامده است. شما و من آن را خلق کرده‌ايم، نه اجتماع کاپيتاليست‌ها، کمونيست‌ها و فاشيست‌ها؛ بلکه شما و من در ارتباط‌مان با يکديگر موجب و باعث آن هستيم. آنچه‌که در درون هستيد به بيرون- به دنيا- افکنده شده؛ آنچه‌که هستيد، آن‌چه‌که فکر مي‌کنيد، آن‌چه که احساس مي‌کنيد، آن‌چه‌که در زندگي روزمره‌تان انجام مي‌دهيد، به بيرون افکنده مي‌شود و تشکيل جهان را مي‌دهد. اگر ما از درون آشفته، بي‌چاره و دچار هرج و مرج باشيم، انعکاس اين حالت به‌شکل همين دنيا و همين اجتماع درمي‌آيد؛ زيرا رابطه ميان شما و من و ميان من و ديگري، تشکيل اجتماع را مي‌دهد- اجتماع فرآورده رابطه ما است- و اگر رابطه ما آشفته، خودمحور، تنگ‌نظرانه، محدود و ملي‌گرايانه شود، اين‌ها را منعکس مي‌کنيم و موجب هرج و مرج در جهان مي‌شويم.

دنيا همان است که شما هستيد؛ بنابراين، مشکل شما مشکل دنيا است. شک نداشته باشيد که اين يک حقيقت اساسي و ساده است. ما در ارتباط‌مان با يک فرد يا افراد بسيار، گويا تا حد زيادي اين نکته را ناديده مي‌گيريم. نظر ما اين است که از راه يک سيستم يا از راه يک انقلاب در ايده ها يا در ارزش‌هايي که براساس يک سيستم است، تغيير ايجاد کنيم و اين را فراموش مي‌کنيم که خالق اجتماع، من و شما هستيم، من و شما هستيم که شيوه زندگي‌مان موجب نظم يا آشفتگي مي‌شود؛ بنابراين بايد از نزديک شروع کرد؛ به‌عبارت‌ديگر، ما بايد نسبت به وجود، نسبت به افکار و احساسات و کارهاي روزانه خود که در شيوه امرار معاش ما و در رابطه با ايده‌ها و اعتقادات نمودار مي‌شود، مقيد باشيم. به اين ‌مي‌گويند وجود روزمره ما، مگر غير از اين است؟ ما نسبت به امرار معاش، نسبت به شغل، نسبت به درآمد، نسبت به رابطه خود با همسايگان‌مان و نيز نسبت به عقيده‌ها و اعتقادات مقيديم. اکنون اگر در حرفه خود به بررسي بپردازيم، مي‌بينيم که در اصل بر پايه حسادت استوار است و تنها وسيله‌اي براي امرار معاش نيست. اجتماع طوري درست شده است که يک روند مستمر تعارض و شدن را تشکيل مي‌دهد، چيزي است بر پايه حسادت، حسادت نسبت به مافوق؛ هنگامي يک منشي مي‌خواهد مدير بشود، معلوم است که تنها مقيد به امرار معاش که وسيله‌اي براي بقاء است، نيست؛ بلکه درپي کسب مقام و منزلت است. نگرشي اين‌چنين، به‌طور طبيعي در اجتماع و در روابط، ايجاد چپاول و غارت مي‌کند؛ اما اگر شما و من تنها مقيد به امرا معاش مي‌بوديم، مي‌بايست راه درست رسيدن به آن را پيدا مي‌کرديم؛ راه درستي که ريشه در حسادت نداشته باشد. حسادت يکي از ويرانگرترين عوامل در رابطه است؛ زيرا حسادت، نشان‌دهنده ميل به قدرت، ميل به مقام است و سرانجام به دانش سياست منجر مي‌شود که هردو سخت به‌هم مربوط‌اند. منشي‌اي که به‌دنبال مديرشدن است، عاملي در ايجاد سياست‌هاي قدرت مي‌شود که جنگ‌افروزي به‌وجود مي‌آورد؛ ازاين‌رو، او مسؤول مستقيم جنگ است.

رابطه ما بر پايه چه چيزي است؟ رابطه ميان شما و من، ميان شما و ديگري- که اجتماع نام دارد- بر پايه چيست؟ بدون شک بر پايه عشق نيست؛ بگذريم که درموردش حرف مي‌زنيم. بر پايه عشق نيست؛ زيرا اگر بر پايه عشق بود، نظمي وجود داشت، آرامشي وجود داشت و ميان شما و من خوشبختي؛ اما در اين رابطه ميان شما و من، چه بسيار بدخواهي‌هايي وجود دارد که شکل احترام به خود مي‌گيرند. اگر هر دونفر ما در انديشه و احساس يکي بوديم، احترامي وجود نداشت، بدخواهي وجود نداشت؛ زيرا آنگاه ما دو نفري مي‌شديم که برخوردهاي‌مان نه به قالب معلم و شاگرد درمي‌آمد و نه شوهري که در پي تسلط بر زن است و نه زني که به‌دنبال تسلط بر شوهر. هنگامي بدخواهي وجود دارد، ميل به تسلط‌جويي وجود دارد که خود، به‌وجودآورنده حسادت، غضب و شهوت است که همه آن‌ها در روابط ما ايجاد تعارض پيوسته‌اي مي‌کنند، چيزي که ما تلاش مي‌کنيم که از آن بگريزيم و اين باز هم موجب هرج و مرج و بي چارگي بيشتر مي‌شود.

اما درمورد عقايدي که جزيي از زندگي روزمره ما هستند، عقايد و فرمول‌بندي‌ها، آيا اين‌ها موجب تحريف اذهان ما نيستند؟ حماقت عبارت است از دادن ارزشهاي نادرست به چيزهايي که ذهن مي‌آفريند و يا به چيزهايي که ساخته دست هستند. بيشتر انديشه‌هاي ما از غريزه حمايت از خود، مايه مي‌گيرد. عقايد ما که چه بسياري از آنها، مفاهيمي نادرست به خود مي‌گيرند، مفاهيمي که در خود ندارند؛ بنابراين هنگامي به‌شکلي معتقديم، چه مکتبي، چه اقتصادي يا اجتماعي، هنگامي به ماوراء اعتقاد داريم، به عقايد، به يک سيستم اجتماعي که انسان را از انسان جدا مي‌کند، به ناسيوناليسم و غيره، شکي نيست که به اعتقاد، مفهومي نادرست مي‌دهيم که نشان دهنده حماقت است؛ زيرا اعتقاد، افراد را از هم جدا مي‌کند و موجب وصل نيست. بنابراين مي‌بينيم که به شيوه‌اي که ما زندگي مي‌کنيم، هم مي‌توان موجب نظم بود و هم هرج و مرج، هم آرامش و هم تعارض، هم خوشبختي و هم بي‌چارگي.

بنابراين مسأله ما اين است که داراي اجتماعي ايستا باشيم و درعين‌حال، افرادي که در آنها اين انقلاب مستمر جريان داشته باشد؟ به‌بيان‌ديگر، انقلاب در اجتماع بايد با دگرگوني دروني و روان‌شناختي فرد شروع شود. بسياري از ما مي‌خواهيم شاهد يک دگرگوني ريشه‌اي در ساختار اجتماعي باشيم. تمام جنگ‌هايي که در دنيا شعله‌ور است، همين است؛ ايجاد يک انقلاب اجتماعي از راه ابزار کمونيستي يا از راه‌هاي ديگر. اکنون اگر يک انقلاب اجتماعي وجود داشته باشد، عملي است مربوط به ساختار بيروني انسان و درصورتي‌که انقلاب دروني فردي و تحول روان‌‌شناختي وجود نداشته باشد، ماهيت آن ايستا است؛ بنابراين، براي به‌وجودآوردن اجتماعي که نه تکراري باشد، نه ايستا و نه ازهم‌پاشنده، اجتماعي که حيات مستمر داشته باشد، لازم است در ساختار روان‌شناختي فرد، انقلابي صورت گيرد؛ زيرا بدون اين انقلاب روان‌شناختي دروني، تحول صرف بيروني اهميت چنداني ندارد. به‌بيان‌ديگر، اجتماع هميشه بلورگونه و ايستا مي‌شود و هميشه ازهم مي‌پاشد. هرقدر هم قوانين بيشتر و قوي‌تر وضع شود، اجتماع بدون وقفه روند فساد درپيش مي‌گيرد؛ زيرا انقلاب بايد از درون صورت گيرد؛ نه‌تنها از بيرون.

خيال مي‌کنم درک اين مطلب و آسان‌نگذشتن از آن اهميت داشته باشد. هنگامي عمل بيروني انجام پذيرفت، تمام است، ايستا است؛ اگر رابطه ميان افراد که همان اجتماع است، نتيجه انقلاب دروني نباشد، آنگاه ساختار دروني، به‌علت ايستابودن، فرد را تحليل مي‌برد و بدين‌ترتيب آن را هم به همين‌ترتيب، ايستا و تکراري مي‌کند. با درک اين مطلب و درک اهميت فوق‌العاده اين حقيقت، ديگر سؤالي براي موافق‌بودن يا موافق‌نبودن باقي نمي‌ماند. اين حقيقتي است که اجتماع هميشه درحال بلورگونه‌شدن و تحليل‌بردن فرد است و اين انقلاب مستمر خلاق، تنها در فرد مي‌تواند به‌وجود آيد و نه در اجتماع و نه در بيرون؛ يعني انقلاب خلاق تنها مي‌تواند در رابطه فرد که اجتماع است، رخ دهد. مي‌بينيم که چگونه ساختار اجتماع امروزي هند، اروپا، امريکا و همه‌جاي دنيا، باسرعت درحال ازهم‌پاشيدن است و نيز آن را دربين زندگي‌هاي خود نيز مي‌بنيم؛ همين‌طورکه در خيابان قدم مي‌زنيم، آن را مشاهده مي‌کنيم؛ نيازي به آن نيست که تاريخ‌دانان بزرگ به ما بگويند که اجتماع درحال ازهم‌پاشيدن است و نياز به معماران و سازندگان نويني براي آفرينش يک اجتماع تازه وجود دارد. اين ساختار نو بايد بر شالوده نو و بر حقايق و ارزش‌هاي تازه بنيان نهاده شود و اين‌چنين معماراني هنوز وجود ندارند. سازندگاني که با مشاهده اين حقيقت آگاه شوند که اين ساختار درحال فروريختن است و خود را به معماراني بدل کنند، به هيچ‌وجه وجود ندارند. مشکل ما اين است. با چشم خود مي‌بينيم که اجتماع در حال قطع‌قطعه شدن و ازهم‌پاشيدن است و اين ما- شما و من- هستيم که بايد معماران جامعه باشيم. شما و من بايد ارزش‌ها را ازنو کشف کنيم و بنا را بر شالوده‌اي اساسي‌تر بنا کنيم؛ زيرا اگر به معماران حرفه‌اي و سازندگان سياسي و مذهبي بنگريم، دقيقاً به همان وضعي دچار خواهيم شد که قبلاً داشته‌ايم.

بدين خاطر که شما و من خلاق نيستيم، اجتماع را تا مرز اين هرج و مرج پايين آورده‌ايم؛ بنابراين شما و من بايد خلاق باشيم؛ زيرا مشکل فوري است؛ شما و من بايد از علل فروريختن اجتماع آگاه باشيم و ساختار تازه‌اي به‌وجود آوريم، ساختاري بر پايه ادراک خلاق خود، نه صرفاً تقليد. چنين چيزي مسلتزم منفي انديشيدن است. منفي انديشيدن بالاترين شکل ادراک است. به‌بيان‌ديگر، براي درک آن‌چه انديشيدن خلاق مي‌ناميم، بايد با مشکل به‌گونه‌اي منفي برخودر کنيم؛ زيرا برخورد مثبت با مشکل- که معنايش آن است که شما ومن براي ساختن يک ساختار جديد اجتماعي، بايد خلاق شويم- چيزي است تکراري. براي درک آن‌چيزي که درحال قطعه‌قطعه‌شدن است، بايد در آن تحقيق کرد، بايد به‌گونه‌اي منفي آن را مورد بررسي قرار داد؛ نه با يک سيستم مثبت، يک فرمول مثبت و يک نتيجه‌گيري مثبت.

چرا اجتماع درحال تکه‌تکه‌شدن و ازهم‌فروريختن است، که در حقيقت نيز چنين است؟ يکي از علل اساسي اين است که فرد- شما و من- ديگر خلاق نيستيم. منظورم را توضيح مي‌دهم: شما ومن مقلد شده‌ايم، ما نسخه‌برداريم، چه از درون و چه از بيرون. از بيرون، هنگامي که تکنيکي را مي‌آموزيم، هنگامي با يکديگر در سطح کلامي ارتباط برقرار مي‌کنيم، طبعاً بايد تقليد و استنساخ وجود داشته باشد. براي مهندس‌شدن بايد ابتدا تکنيکش را ياد بگيريم، سپس بااستفاده از آن تکنيک، پلي را بسازيم. در تکنيک بيروني بايد ميزان معيني از تقليد و استنساخ وجود داشته باشد؛ اما در جايي که تقليد روان‌شناختي دروني باشد، از خلاق‌بودن بازمي‌مانيم. آموزش و پرورش ما، ساختار اجتماعي ما، زندگي به‌اصطلاح‌مذهبي ما، همگي برپايه تقليد است؛ يعني من خود را درخور يک فرمول ويژه اجتماعي يا مذهبي مي‌کنم. من از اينکه يک فرد واقعي باشم، بازمانده‌ام، ازنظر روان‌شناسي من به يک ماشين تکراري با پاسخ‌هاي معين شرطي‌شده تبديل شده‌ام، چه اين پاسخ‌ها از جانب هندوان باشد يا مسيحيان، بودائيان، آلمان‌ها، يا انگليس‌ها. پاسخ‌هاي ما براساس الگوي اجتماع- چه شرقي و چه غربي، مذهبي يا ماترياليست- شرطي شده است. بنابراين، يکي از علل اساسي تجزيه اجتماع، تقليد و يکي از عوامل فروپاشي، الگو است؛ الگويي که جوهر وجودش را تقليد تشکيل مي‌دهد.

براي درک ماهيت اجتماع درحال تجزيه، آيا اين مسأله اهميت ندارد که بپرسم آيا شما و من- به‌عنوان افراد- مي‌توانيم خلاق باشيم؟ مي‌بينيم که هنگامي تقليد وجود دارد، تجزيه هم بايد وجود داشته باشد، هنگامي اقتدار وجود دارد، استنساخ هم بايد وجود داشته باشد و از آن‌جا که تمامي ساختار ذهني و رواني ما براساس اقتدار است، بايد رهايي از اقتدار و خلاق‌بودن هم وجود داشته باشد. آيا متوجه نشده‌ايد که در لحظات خلاقيت، در لحظات شاد منتهاي دلبستگي، چيزي به‌نام تکرار، به‌نام استنساخ وجود ندارد؟ اين لحظات هميشه تازه، بديع، خلاق و همراه با سرور هستند. بنابراين، مي‌بينيم که يکي از علل اساسي تجزيه‌شدن اجتماع، تقليد؛ يعني پرستش صاحبان اقتدار است.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

مشکلات دنيا به قدري عظيم و پيچيده اند که براي فهميدن و حل آن ها بايد با آن ها بگونه اي ساده و سرراست برخورد کرد؛ اين سادگي و سر راستي نه به شرايط بيروني بستگي دارد و نه به تعصبات و حالات شخصي ما. همان طور که اشاره کرده ام، راه حل را نه بايد در کنفرانس ها و طرح ها پيدا کرد و نه از راه جايگزيني رهبران جديد به جاي رهبران قديم و از اين قبيل امور. واضح است که راه حل در به وجودآوردگان مشکل و در بوجود آوردن شرارت، نفرت و سوءتفاهم هاي بي شمار موجود ميان موجودات انساني نهفته است. بله، خالق اين شرارت و مشکلات، فرد است – شما و من، نه دنيا- به صورتي که ما آن را تصور مي کنيم. دنيا، رابطه شما با ديگران است. دنيا چيزي جدا از من و تو نيست؛ دنيا و اجتماع رابطه اي است که ما برقرار مي کنيم و يا درصدد برقراري آن ميان يکديگر هستيم.

بنابراين، مشکل، شما و من هستيم، نه دنيا؛ زيرا دنيا انعکاس ما است و براي فهميدن دنيا بايد خود را بفهميم. دنيا از ما جدا نيست؛ ما دنيا هستيم و مشکلات ما مشکلات دنيا است. اين چيزي نيست که بتوان آن را بسيار تکرار کرد؛ زيرا ما چنان کند ذهنيم که خيال مي کنيم مشکلات دنيا به ما مربوط يستند، اين مشکلات را بايد سازمانملل حل کند، يا بايد رهبران قديم را با رهبراني تازه عوض کنيم. آن کس که چنين مي انديشد، طرز فکري تيره دارد؛ زيرا ما در اين بي چارگي هراسناک و آشفتگي دنيا و در اين جنگي که دائم ما را تهديد مي کند، خالي از مسئووليت نيستيم. براي تحول دنيا، بايد از خود شروع کنيم و آن چه که در اين آغاز از خود اهميت دارد، قصد است. بايد قصد ما اين باشد که خود را بشناسيم و نگذاريم که ديگران براي تحول خود و ايجاد دگرگوني مناسب، به انقلاب چپي يا راستي متوسل شوند؛ آن چه اهميت دارد اين است که بدانيم اين مسئووليت به عهده ما است – شما و من – زيرا هرقدر هم دنياي که در آن زندگي مي کنيم کوچک باشد، اگر ما خود را متحول و در زندگي روزمره خويش نقطه نظري کاملا متفاوت ايجاد کنيم، چه بسا در تمامي دنيا، که رابطه اي گسترده با ديگران است، تاثير ببخشيم.

همان گونه که گفتم، ما بايد در صدد باشيم که اين روند ادراک را خود دريابيم؛ اين، يک روند منزوي کننده نيست؛ اين عقب نشيني از دنيا نام ندارد؛ زيرا هيچ کس نمي تواند در انزوا زندگي کند. بودن يعني در ارتباط بودن و چيزي به نام زندگي در انزوا وجود ندارد. آن چه که موجب تعارض ها، بي چارگي و ستيز مي شود، نبود رابطه صحيح است؛ دنياي ما هرقدر هم که کوچک باشد، در صورتي که ما بتوانيم رابطه مان را در اين دنياي تنگ متحول کنيم، مانند موجي خواهد بود که هر آن دامنه اش به بيرون وسعت مي يابد. خيال مي کنم فهم اين نکته اهميت دارد که دنيا، هر قدر هم تنگ باشد؛ يعني رابطه ما و اگر ما بتوانيم در آن تحولي ايجاد کنيم، آن وقت مي توانيم به گونه اي فعالانه دنيا را متحول سازيم. انقلاب واقعي طبق هيچ الگوي معيني- چپ يا راست- نيست؛بلکه انقلاب ارزش ها است، انقلابي است که از ارزش هاي احساسي شروع و به ارزش هاي غير احساسي و يا ارزش هايي که تحت تاثير محيط بوجود آمده اند، ختم مي شود. براي يافتن اين ارزش هاي واقعي که سبب انقلابي بنيادي؛ يعني يک تحول يا يک پيدايش نو مي شود، بايد خود را بشناسيم. خود شناسي، آغاز خرد و از يان رو شروع تحول و پيدايشي نو است. براي شناختن خود، بايستي قصد ادراک وجود داشته باشد و اين جاست که مشکل ما شروع مي شود. با وجودي بيشتر ما ناخشنوديم، مايل هستيم يک دگرگوني ناگهاني بوجود آوريم؛ ناخشنودي ما صرفا به خاطر آن که به نتيجه معين برسد، کاناليزه مي شود. به علت ناخشنودي دنبال شغل ديگري مي رويم يا صرفا در مقابل محيط سر تسليم فرود مي آوريم. ناخشنودي، به جاي آنکه ما را مشتعل کند، ما را وادار مي کند که زندگي و همه روند وجود را زير سئوال ببريم، کاناليزه مي شود و بدان وسيله ما آدم هايي حد وسط مي شويم و انگيزه و شور لازم براي دريافتن مفهوم کلي زندگي را از دست مي دهيم. از اين رو، کشف اين چيزها از نظر خود ما اهميت دارد؛ زيرا خودشناسي را ديگران نمي توانند به ما ببخشند، چيزي هم نيست که به کمک کتاب بياموزيم. بايد به مکاشفه پرداخت و براي اين کار بايد قصد، جست و جو و بررسي در کار باشد. تا زماني که اين قصد براي دريافتن و بررسي عميق، ضعيف و يا وجود نداشته باشد، ادعاي صرف يا خواستن هاي تصادفي براي درک خود، مفهوم چنداني ندارد.

بنابراين تحول دنيا با تحول در خود به وجود مي آيد؛ زيرا خود، فرآورده و جزيي از روند کل وجود انساني است. خود شناسي براي تحول خود ضروري است، تحول بدون خودشناسي وجود نخواهد داشت، انسان بايد خود را آنگونه که هست بشناسد، نه آنطور که مي خواهد باشد، که صرفا ايده آلي بيش نيست و بنابراين ساختگي و غيرواقعي است؛ تنها آن چه که هست مي تواند تحول يابد، نه آن چه که شما مي خواهيد باشيد. شناخت خود، آن طور که شخص هست، نياز به هشياري خارق العاده ذهن دارد؛ زيرا «آن چه هست» به طور مستمر در حال تغيير است و براي آن که ذهن پابه پاي آن پيش برود، نبايد دربند هيچ دگم، عقيده يا الگوي خاصي اسير شود. اگر طالب هم پايي با چيزي باشيم، نبايد در قيد و بند اسير بمانيم. براي شناخت خود بايد آگاهي و هشياري ذهني وجود داشته باشد تا آزادي از همه عقايد و تصورگرايي ها ممکن شود؛ زيرا کار عقايد و نظريات، دگرگون جلوه دادن امور است؛ چيزي که مانع ادراک صحيح مي شود. اگر مي خواهيد بدانيد چه هستيد، نه مي توانيد از آن چه نيستيد تصوري داشته باشيد و نه به آن اعتقادي. وقتي من حريص، حسود و خشن هستم، داشتن ايده آل عدم خشونت، حريص نبودن و حسود نبودن ارزش چنداني ندارد؛ اما دانستن و ادراک اين که شخصي حريص يا خشن است، نياز به درکي خارق العاده دارد. چنين چيزي شرافت و صراحت انديشه مي خواهد؛ درحالي که دنبال کردن ايده آل و دور شدن از «آن چه هست»، يک فرار محسوب مي شود، فراري که شخص را از مکاشفه و فعاليت مستقيم بر روي آن چه که هست، بازمي دارد.

درک آن چه شخص هست، هر چه که هست- زشت يا زيبا، تبه کار يا شرور- بدون تحريف، آغاز پرهيزکاري است. پرهيزکاري ضروري است؛ زيرا آزادي بخش است. تنها در پرهيزکاري است که انسان مي تواند به مکاشفه بپردازد و زندگي کند؛ البته نه در پرورش پرهيزکاري، که صرفا موجب مسئوليت مي شود و نه به ادراک و آزادي. فرق است ميان پرهيزکاربودن و پرهيزکارشدن، پرهيزکار بودن از درک آنچه هست ناشي مي شود، درحالي که پرهيزکارشدن عبارت است از معوق گذاردن و نقاب کشيدن بر آن چه هست با آن چه که شخص مايل است باشد. بنابراين، در پرهيزکارشدن، شخص از عمل مستقيم بر روي آن چه هست پرهيز مي کند. روند پرهيز از «آن چه هست» از راه پرورش ايده آل ها، پرهيزکاري به حساب مي آيد؛ اما اگر دقيقاً و مستقيماً به آن نظر کنيد خواهيد ديد که به هيچ وجه چنين نيست. اين صرفا نوعي به تعويق انداختن و رويارويي با «آن چه هست» است. پرهيزکاري، شدنِ «آن چه نيست» نيست؛ بلکه درک «آن چه هست» است و بنابراين رهايي از آن چه هست. پرهيزکاري در اجتماعي که به سرعت در حال تجزيه شدن است، ضروري است. براي خلق يک دنياي تازه با ساختاري نو و دور از ساختار قديم، بايد آزادي مکاشفه باشد و براي آزادبودن، بايد پرهيزکار باشد؛ زيرا بدون پرهيزکاري آزادي وجود ندارد. آيا يک آدم فاسد که سعي در پرهيزکارشدن دارد، اصلاً مي داند پرهيزکاري چيست؟ آدمي که اخلاقي نيست، هرگز نمي تواند آزاد باشد و بنابراين هرگز قادر به درک حقيقت نيست. حقيقت را فقط در درک «آن چه هست» مي توان يافت و براي درک «آن چه هست» بايد آزادي وجود داشته باشد، آزادي از وحشتِ «آن چه هست».

براي فهميدن اين روند، بايد قصد دانستن «آن چه هست»، همراه بودن با هر انديشه، هر احساس و هر عمل وجود داشته باشد؛ البته فهميدن آن چه هست، فوق العاده دشوار است؛ زيرا آن چه هست، هرگز آرام و ايستا نيست و هميشه در حرکت است. آن چه هست، همان چيزي است که شما هستيد، نه آن چيزي که دوست داريد باشيد؛ ايده آل نيست؛ زيرا ايده آل ساختگي است؛ بلکه همان چيزي است که شما هر لحظه انجام مي دهيد، مي انديشيد و احساس مي کنيد. «آن چه هست»،واقعيت است و درک واقعيت نياز به آگاهي، ذهن هشيار و سريع دارد؛ اما اگر دست به کار محکوم کردن «آن چه هست» شويم؛ اگر دست به کار عيب جويي از آن يا مقاومت در برابر آن برآييم، آن وقت حرکت آن را درک نخواهيم کرد. اگر من ميل به درک کسي داشته باشم، او را محکوم نمي کنم؛ بلکه بايد به مشاهده و مطالعه او بپردازم. بايد عيناً همان چيزي را که مطالعه مي کنم، دوست داشته باشم. اگر مي خواهيد کودکي را بفهميد، بايد او را دوست داشته باشيد، نه اين که سرزنشش کنيد. بايد با او بازي کنيد، مراقب حرکات، تکيه کلام ها و شيوه رفتارش باشيد؛ اما اگر فقط سرزنش کنيد، از او عيب جويي کرده و در برابرش مقاومت به خرج دهيد، درک کودک صورت نخواهد گرفت. به همين ترتيب، براي درک آن چه هست، شخص بايد به مشاهده انديشه، احساس و عمل لحظه به لحظ

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

دلم مي‌خواهد مسأله عمل را مورد بحث قرار دهم. شايد مطلب در ابتدا بسيار دشوار و پيچيده به‌نظر آيد؛ ولي اميدوارم با تعمق روي آن، بتوانيم مسأله را به‌وضوح درک کنيم؛ زيرا تمامي وجود و زندگي ما يک روند عمل است.

بسياري از ما با مجموعه‌اي از اعمال زندگي مي‌کنيم، اعمالي که ظاهراً به هم نامربوطند، اعمالي از هم گسسته، اعمالي که به تجزيه و ناکامي مي‌انجامند. اين مسأله‌اي است که فکر تک‌تک ما را به خود مشغول داشته؛ زيرا ما با عمل زنده‌ايم و بدون عمل، زندگي، تجربه و انديشيدن وجود ندارد. انديشه عمل است و به‌دنبال عمل رفتن در يک سطح، به‌ويژه ناخودآگاه که سطح بيروني است، تنها بدين خاطر که در عمل بيروني، بدون درک تمامي روند خود عمل، اسير شويم، ناگزير به ناکامي و بي‌چارگي خواهد انجاميد.

زندگي ما مجموعه‌اي است از اعمال با يک روند عمل در سطوح مختلف خودآگاه. خودآگاه به تجربه، نام‌گذاري و ثبت و ضبط مشغول است. به‌عبارت‌ديگر، خودآگاه چالش است و پاسخ‌گويي که به تجربه مغول است و سپس بر تجارب خود نام‌گذاري و اصطلاح‌گذاري مي‌کند؛ همان چيزي که خاطره نام دارد؛ اين روند را عمل مي‌گويند. خودآگاه عمل است و بدون چالش، پاسخ، تجربه، نام‌گذاري، اصطلاح‌گذاري، بدون ثبت و ضبط که خاطره است، عملي وجود ندارد.

هيچ عملي آفريننده عاملي نيست. به‌بيان‌ديگر، عامل هنگامي پا به عرصه وجود مي گذارد که عمل به‌نتيجه مي‌رسد و به‌ظاهر پايان مي‌يابد. اگر عمل همراه با نتيجه نباشد، پس عاملي به‌همراه ندارد؛ اما اگر نتيجه يا هدفي در آن پيدا باشد، آنگاه عمل، عاملي را به‌وجود مي‌آورد. ازاين‌رو عامل، عمل و هدف يا نتيجه يک روند متحد و واحد است و هنگامي موجوديت پيدا مي‌کند که اين عمل داراي هدفي است. عمل معطوف به يک نتيجه، اراده نام دارد؛ درغيراين‌صورت، اراده‌اي وجود ندارد. ميل رسيدن به هدف، موجب اراده که همان عامل است مي‌شود؛ مي‌خواهم به چيزي برسم، مي‌خواهم کتابي بنويسم، مي‌خواهم ثروتمند شوم، مي‌خواهم يک تابلو نقاشي کنم.

ما با اين سه حالت: عامل، عمل و هدف آشنا هستيم. اين زندگي روزانه ماست. من هم‌اکنون به تشريح آن‌چه هست مشغولم؛ اما تنها هنگامي مي‌توانيم به دگرگوني آن‌چه هست بپردازيم که آن را به‌وضوح بررسي کنيم، به‌گونه‌اي که در بررسي ما نه خطاي حسي و نه تعصب راه يابد. اين سه حالتي که تشکيل تجربه را مي‌دهند- يعني عامل، عمل و نتيجه- به‌طور حتم يک روند شدن را به‌وجود مي‌آورند. درغيراين‌صورت، چيزي به‌نام شدن وجود نخواهد داشت. اگر عاملي وجود نداشته و عملي رو به سوي هدفي نداشته باشد، شدن وجود ندارد؛ اما همان‌طور که مي‌دانيد، زندگي روزانه ما يک روند شدن است. براي مثال هنگامي من بي‌چاره هستم، با عملي که انجام مي‌دهم، هدفي را در ذهن دارم و آن ثروتمندشدن است. من زشتم و مي‌خواهم زيبا شوم. بنابراين زندگي ما روندي به سوي چيزي‌شدن است. ميل به بودن، ميل به شدن است، ميل به شدن در سطوح مختلف خودآگاه، در حالات گوناگون، حالاتي که در آن چالش، پاسخ، نام‌گذاري و ثبت و ضبط وجود دارد. پس اين شدن، نوعي ستيز است؛ اين شدن، درد و رنج است؛ قبول داريد؟ کشمکشي است دائم: من اينم و مي‌خواهم آن بشوم.

بنابراين، مسأله اين است: آيا بدون شدن، عملي وجود ندارد؟ آيا بدون درد و رنج، بدون اين مبارزه مستمر، عملي وجود ندارد؟ اگر هدفي به‌وجودآورنده عامل است؛ ولي آيا بدون هدفي در پيش و در نتيجه بدون يک عامل- يعني بدون ميل به يک نتيجه- عملي وجود نخواهد داشت؟ چنين عملي، شدن نيست و ستيزي به‌حساب نمي‌آيد. از يک‌سو حالت عمل وجود دارد و از سوي ديگر، حالت تجربه، منهاي تجربه‌کننده و تجربه. قضيه قدري فلسفي مي‌نمايد؛ اما درواقع بسيار ساده است.

در لحظه تجربه‌کردن، شما از خود به‌عنوان تجربه‌کننده و مجزا از تجربه، مطلع نيستيد؛ شما در حالت تجربه‌کردن قرار داريد. به اين مثال بسيار ساده توجه کنيد: شما عصباني هستيد. در اين لحظه عصبانيت نه تجربه‌کننده‌اي وجود دارد و نه تجربه‌اي؛ تنها تجربه‌کردن وجود دارد؛ اما به‌محض آنکه از حالت عصبانيت به‌در آييد، هم تجربه‌کننده وجود دارد و هم تجربه؛ يعني عامل و عملي که هدفي در پيش رو دارد که عبارت است از رها شدن يا سرکوب عصبانيت. ما به‌طور مکرر در اين حالت قرار مي‌گيريم؛ در حالت تجربه‌کردن؛ ولي هميشه از آن به‌در مي‌آييم و به آن اصطلاحي مي‌دهيم، نام‌گذاريش مي‌کنيم و به ثبتش مي‌رسانيم و بدان‌وسيله به شدن استمرار مي‌بخشيم.

اگر بتوانيم عمل را در معناي بنيادي کلمه بفهميم، آنگاه آن ادراک بنيادي بر فعاليت‌هاي سطحي ما نيز تأثير مي‌گذارد؛ اما بايد نخست ماهيت بنيادي عمل را بفهميم. ببينيم آيا ايده به‌وجودآورنده عمل است؟ آيا اول ايده است و بعد عمل؟ يا اينکه ايتدا عمل است و بعد، چون عمل موجب تعارض مي‌شود، در گرد آن پنداشتي به‌وجود مي‌آيد؟ آيا عمل به‌وجودآورنده عامل است، يا عامل اول قرار مي‌گيرد؟

کشف اين که کداميک اول مي‌آيند، اهميت دارد. اگر ايده در اول قرار بگيرد، پس عمل با ايده تطبيق پيدا مي‌کند و بنابراين ديگر اسمش عمل نيست؛ بلکه تقليد است و اجبار براساس يک ايده. درک اين مطلب بسيار اهميت دارد؛ زيرا، از آن‌جاکه اجتماع ما بيشتر بر سطوح کلامي و يا فکري بنا شده، اين ايده است که ابتدا به‌سراغ همه ما مي‌آيد و عمل به‌دنبال آن. بنابراين عمل دست‌پرورده ايده است و به‌طور وضوح، ساختار صرف ايده‌ها، تعييين‌کنننده عمل هستند. ايده‌ها پديدآورنده ايده‌هاي بيشترند و هنگامي که مسأله تنها پديدآوردن ايده‌ها باشد، دشمني ايجاد مي‌شود و اجتماع در زير بار سنگين روند ذهني ايده‌پردازي مي‌رود. ساختار اجتماعي ما بسيار عقلاني است، ما به‌قيمت از دست‌دادن تمامي عوامل ديگر وجود خويش، عقل را پرورش مي‌دهيم و ازاين‌رو، وجود ايده‌ها ما را دچار خفقان مي‌کنند.

آيا ايده‌ها  مي‌توانند پديدآورنده عمل باشند يا اين‌که ايده‌ها تنها فکر را قالب مي‌دهند و بدين‌ترتيب عمل را محدود مي‌کنند و هنگامي عمل به اجبار ايده‌اي انجام مي‌شود، عمل هرگز رهايي‌بخش انسان نيست. فهم اين نکته براي ما اهميتي خارق‌العاده دارد. هنگامي ايده‌اي عمل را شکل ببخشد، آنگاه هرگز عمل راه‌حلي براي بي‌چارگي‌هاي ما پيدا نخواهد کرد؛ زيرا قبل از آنکه به مرحله عمل درآيد، بايد نخست دريابيم که چگونه آن ايده به‌وجود مي‌آيد.

تحقيق درباره ايده‌پردازي و ايجاد ايده‌ها، چه مربوط يه سوسياليست‌ها و چه مربوط به سرمايه‌داردان، کمونيست‌ها و يا مذاهب گوناگون باشد، از اهميت بسياري برخوردار است؛ به‌ويژه هنگامي که اجتماع ما در سراشيب سقوط قرار دارد و خواهان يک مصيبت عظيم ديگر و طالب يک مثله‌کردن ديگر است. آنها که واقعاً در قصد خود براي کشف راه‌حل‌هاي انساني براي معظلات ما جدي هستند، ابتدا بايد از اين روند ايده‌پردازي آگاه باشند.

راستي منظور ما از ايده چيست؟ چگونه ايده‌اي به‌وجود مي‌آيد؟ و آيا ايده و عمل را مي‌توان با هم انجام داد؟ فرض کنيم من داراي ايده‌اي هستم و مي‌خواهم آن را اجرا کنم. به‌دنبال روشي براي اجراي آن مي‌روم و در دعوا بر سر نجوه اجراي اين ايده به تعمق مي‌پردازم و انرژي و وقت تلف مي‌کنم. ازاين‌رو، يافتن نحوه ايجاد ايده‌ها بسيار اهميت دارد؛ پس از کشف حقيقت اين موضوع، آنگاه مي‌توانيم به بحث درباره مشکل عمل بپردازيم. بدون بحث درباره ايده‌ها تنها دريافتن اين مطلب که چگونه عمل را شروع کنيم، بي‌معنا است.

اکنون ببينيم ايده چگونه حاصل مي‌شود، منظور يک ايده ساده است، لازم نيست يک ايده، فلسفي، مذهبي يا اقتصادي باشد. بديهي است که چنين چيزي يک روند فکري است؛ غير از اين است؟ ايده بازده، يک روند فکري است. بدون يک روند فکري، ايده‌اي وجود نخواهد داشت. بنابراين، پيش از درک فرآورده روند فکري که روند(؟) نام دارد بايد خود ايده را شناخت. منظور ما از فکر چيست؟ چه‌هنگام ما فکر مي‌کنيم؟ واضح است که فکر نتيجه يک پاسخ- عصبي يا روان‌شناختي- است. فکر، پاسخ فوري حواس به يک احساس است و يا مربوط به روان‌شناسي است؛ يعني پاسخ خاطره موجود. از يک‌سو پاسخ فوري اعصاب به يک احساس وجود دارد و از سوي‌ديگر پاسخ روان‌شناختي خاطره موجود، که عبارت است از نفوذ نژاد، گروه، رهبر، خانواده، سنت و چيزهايي ازاين‌قبيل، که به همه اين‌ها فکر مي‌گوييد. بنابراين، روند فکري پاسخ به خاطره است، اين‌طور نيست؟ اگر خاطره‌اي درکار نباشد، فکري هم وجود ندارد و پاسخ خاطره به يک تجربه، روند فکر را به عمل وامي‌دارد. مثلاً فرض کنيم من درمورد ملي‌گرايي و يا نام هندو بر خودگذاشتن خاطراتي را در ذهن داشته باشم. منبع خاطرات، اعمال، مفاهيم، سنت‌ها و عادات گذشته به چالش مسلمان‌بودن، بودايي‌بودن و يا مسيحي‌بودن پاسخ مي‌دهد و پاسخ خاطره به اين چالش، به‌ناگزير يک روند فکري به‌وجود مي‌آورد؛ درصورتي‌که مراقب اين روند فکري که در وجود شما عمل مي‌کند باشيد، مي‌توانيد حقيقت اين موضوع را به‌طور مستقيم بيازماييد. مثلاً کسي به شما توهين کرده است و اين در خاطر شما مي‌ماند و تشکيل زمينه‌اي فکري را مي‌دهد. هنگامي آن شخص را- که نوعي چالش است- ملاقات مي‌کنيد، پاسخ، خاطره آن توهين است. بنابراين، اين ايده هميشه شرطي شده است و فهم اين مطلب بسيار اهميت دارد. به‌عبارت ديگر، ايده نتيجه روند فکري است، روند فکري پاسخ خاطره است و خاطره هميشه شرطي‌شده است. خاطره هميشه در گذشته بوده و به‌وسيله چالش‌ها در زمان حال، زندگي تازه مي‌يابد. خاطره به‌‌تنهايي حياتي ندارد؛ هنگامي که رودرروي يک چالش قرار مي‌گيرد، زنده مي‌شود و تمامي خاطرات چه فعال و چه غيرفعال، شرطي شده‌اند.

بنابراين بايد يک شيوه برخورد کاملاً متفاوت وجود داشته باشد. ما بايد براي خود و به‌گونه‌اي دروني، دريابيم که آيا سروکار ما با يک ايده است يا خير؟ و آيا عملي بدون ايده‌پردازي امکان وجود دارد؟ بياييد دريابيم که منظور ما از عملي که برپايه ايده نيست، چيست.

چه‌هنگام ما بدون ايده‌پردازي دست به عمل مي‌زنيم؟ کدام عملي است که نتيجه تجربه نباشد؟ همان‌طور که گفتيم، عمل بدون تجربه چيزي است محدود کننده و بنابراين نوعي مانع است. عملي که نتيجه ايده نباشد، خود به خودي است، به‌شرطي کهروند فکر وابسته به تجربه‌کننده عمل نباشد؛ معناي اين سخن آن است که هرگاه کنترل عمل در دست ذهن نباشد، عمل مستقل از تجربه خواهد بود. اين تنها حالتي است که ادراک در آن وجود دارد؛ هنگامي ذهن، براساس تجربه، هدايت‌کننده عمل نباشد، هنگامي فکر، براساس تجربه، عمل را شکل ندهد. اگر روند فکري وجود نداشته باشد، عمل چيست؟ آيا بدون روند فکري، عملي وجود خواهد داشت؟ منظور اين است که بر فرض مي‌خواهيم يک پل يا يک خانه بسازيم. تکنيک را مي‌دانيم و همين تکنيک نحوه ساختن خانه يا پل را يادآور مي‌کند. به اين مي‌گوييم عمل. عمل سرودن يک شعر، نقاشي‌کردن، مسؤوليت‌هاي دولتي، اجتماعي و پاسخ‌هاي محيطي ميز وجود دارند. تمامي اينها برپايه ايده يا تجربه‌اي هستند که عمل را شکل مي‌دهند. اما اگر ايده‌پردازي نباشد، آيا عملي وجود خواهد داشت؟

شکي نيست که با نبودن ايده، نوعي عمل وجود دارد و تنها هنگامي که عشق وجود داشته باشد، ايده‌اي وجود نخواهد داشت. عشق خاطره نيست. عشق تجربه نيست. عشق انديشيدن درمورد کسي که دوست داريد نيست، زيرا درآن‌‌صورت، نامش فکر خواهد بود. کسي نمي‌تواند به فکر عشق باشد. شخص مي‌تواند به‌فکر کسي که دوست دارد يا فدايي اوست؛ مثل رهبر خود، تصوير خود، همسر خود باشد؛ اما فکر و نماد، آن واقعيتي که عشق نام دارد، نيست. بنابراين، عشق تجربه نيست.

هنگامي عشق وجود داشته باشد، عمل وجود دارد. آيا اين عمل، رهايي‌بخش نيست؟ اين نتيجه عمل ذهني نيست و ميان عشق و عمل مانند ايده و عمل فاصله‌اي به‌چشم نمي‌خورد. ايده هميشه کهنه است و سايه‌هاي خود را بر روي حال مي‌اندازد و ما هميشه درحال ساختن پلي ميان ايده و عمل هستيم. هنگامي عشق وجود دارد- که دست‌آورد عمل ذهن نيست، ايده‌پردازي نام ندارد، خاطره نيست، نتيجه تجربه نمي‌باشد برگرفته از خط‌‌مشي تمرين‌شده‌اي نيست- بنابراين خود عشق، عمل است. اين تنها چيز رهايي‌بخش است. تا هنگامي که عمل ذهني وجود دارد، تا هنگامي که شکل‌بخشي به عمل به‌وسيله ايده‌اي که تجربه است وجود دارد، رهايي مفهومي ندارد و تا هنگامي که اين روند ادامه يابد، عمل محدود است. هنگامي حقيقت اين مطلب ديده شود، کيفيت عشق، که عمل ذهني نيست و درموردش نمي‌توان فکر کرد، پا به عرصه هستي مي‌گذارد.

انسان بايد ازاين‌روند کلي، از به‌وجودآوردن ايده‌ها، از نشأت‌گرفتن عمل از ايده‌ها و از چگونگي کنترل عمل به‌وسيله ايده‌ها و بدين‌ترتيب محدودکردن آن، براساس احساس، آگاه باشد. تفاوتي نمي‌کند که اين ايده‌ها متعلق به چه کساني باشند، چه چپ و چه راست افراطي. تا هنگامي که ما به دامن ايده‌ها بياويزيم، در حالتي هستيم که در آن،  تجربه‌کردن به‌هيچ‌وجه وجود ندارد. بنابراين ما تنها در ميدان زمان- در گذشته، که موجب احساس بيشتر مي‌شود، يا در آينده که نوع ديگري از هيجان است- زندگي مي‌کنيم. تنها در آن هنگام است که ذهن از دست ايده‌ها رها مي‌شود و تجربه واقعيت را پيدا مي‌کند.

ايده‌ها حقيقت نيستند؛ حقيقت چيزي است که بايد مستقيماً، لحظه به لحظه، تجربه شود. تجربه‌اي نيست که ما بخواهيم- که درآن‌صورت، تنها علاقه نام دارد. تنها احساس است. تنها هنگامي که شخص بتواند به فراسوي مجموعه ايده‌ها راه يابد- که عبارت است از «من»، که عبارت است از ذهن، که داراي استمراري جزيي يا کامل است- تنها در آن هنگام که شخص از مجموعه ايده‌ها پا فراتر نهد، هنگامي که انديشه کاملاً آرام گيرد، آنگاه حالت تجربه‌کردن وجود خواهد داشت؛ آنگاه شخص به حقيقت پي‌مي‌برد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

اعتقاد و دانش رابطه‌اي بسيار نزديک با آرزو دارند؛ شايد، اگر بتوانيم اين دو مسأله را درک کنيم، به چگونگي عمل آرزو پي‌برده و پيچيدگي‌هايش را دريابيم.

به‌نظر من، يکي از چيزهايي که ما با اشتياق بيشتر مي‌پذيريم و مسلم مي‌پنداريم، مسأله اعتقادات است. توجه داشته باشيد که من به اعتقادات حمله نمي‌کنم. آن‌چه که ما سعي به انجامش داريم، درک اين مطلب است که چرا ما اعتقادات را مي‌پذيريم؟ اگر بتوانيم انگيزه‌ها و علت پذيرش آن را بفهميم، آنگاه شايد بتوانيم نه‌تنها علت آن را دريابيم، بلکه از چنگ آن نيز رهايي يابيم. هرکسي مي‌تواند بفهمد که چگونه اعتقادات سياسي و مذهبي، ملي و ديگر انواع گوناگون اعتقادات به‌راستي موجب جدايي مردم، تعارض، آشفتگي و دشمني مي‌‌شوند؛ چيزي که يک حقيقت آشکار است؛ بااين‌وجود، ما مايل به رهاکردن آن‌ها نيستيم. اعتقادات متفاوت وجود دارند: اعتقاد به هندو، مسيحيت و بوديسم، قبايل بي‌شمار، اعتقادات ملي، ايدئولوژي‌هاي گوناگون که همه با همه در ستيزاند و هريک تلاش دارد ديگري را به مسلک خود درآورد. مي‌توان به‌وضوح مشاهده کرد که اعتقاد مردم، مردم را از هم جدا مي‌سازد . نبود تسامح را سبب مي‌شود. آيا مي‌توان بدون اعتقاد زندگي کرد؟ شخص هنگامي مي‌تواند اين را دريابد که خود را درارتباط با عقيده‌اي مطالعه کند. آيا مي‌شود در اين دنيا بدون اعتقاد زندگي کرد؟ تغيير اعتقاد نداد؟ عقيده‌اي را جانشين عقيده‌اي نکرد؛ بلکه به‌طور تمام و کمال از همه عقايد آزاد بود؟ طوري که برخورد ما با دنيا هرلحظه از نو شکل گيرد؟ درهرحال، حقيقت اين است: استعداد روبه‌رو شدن با امور از نو، لحظه‌به‌لحظه، بدون واکنش شرطي‌کننده‌‌گذشته، تا تأثير گردآوري شده‌اي که به‌عنوان سدي ميان شخص و «آن‌چه هست» عمل مي‌کند، وجود نداشته باشد.

اگر توجه کنيد، خواهيد ديد که يکي از دلايل آرزو براي پذيرش يک اعتقاد، ترس است. اگر اعتقادي نداشتيم چه بر سر ما مي‌آمد؟ آيا نبايد از آن‌چه‌که ممکن بود رخ دهد، سخت هراسناک باشيم؟ اگر ما الگوي عملي، براساس اعتقاد- چه به خدا و چه به کمونيسم، سوسياليسم، امپرياليسم و يا به نوعي مذهب و نوعي دگم که با آن شرطي شده‌ايم- نداشتيم، بايد کاملاً خود را گم‌شده مي‌پنداشتيم؛ اين‌طور نيست؟ ترس در حقيقت هيچ‌بودن، خالي‌بودن! به‌هرحال فنجان هنگامي مفيد است که خالي باشد؛ ذهني که پر از اعتقادات، پر از دگم‌ها؛ ادعاها و نقل‌قول‌ها است، تنها يک ذهن تکراري است. براي فرار از ترس- ترس خالي‌بودن، توفيق‌نيافتن، راکد شدن، نرسيدن به جايي يا چيزي، ترس از تنهايي، ترس چيزي نبودن، چيزي نشدن- به‌طور حتم، يکي از علت‌ها است. چرا ما اين‌چنين مشتاقانه و آزمندانه اعتقادات را مي‌پذيريم؟ و آيا با پذيرش اين اعتقادات، به خودشناسي نايل مي‌شويم؟ اعتقاد- چه مذهبي و چه سياسي- به‌طور وضوح مانع خودشناسي ما مي‌شود؛ به‌عنوان پرده‌اي عمل مي‌کند که ما از درون آن به خود نگاه مي‌کنيم. آيا مي‌توان بدون اعتقاد، به خود نگاه کرد؟ اگر اين اعتقادات را، اين اعتقادات بسيار را که هرکس دارد به‌دور بيندازيم، آيا چيزي باقي مي‌ماند که به آن نگاه کنيم؟

اگر اعتقادي وجود نداشته باشد که ذهن خود را با آن همانند کند، آنگاه ذهن مي‌تواند، بدون همانندسازي  به خود همانگونه که هست نگاه کند و آنگاه خودشناسي حتماً شروع خواهد شد.

مسأله اعتقاد و دانش، واقعاً جالب است و چه نقش خارق‌العاده‌اي در زندگي ما بازي مي‌کند! چقدر اعتقادات ما فراوان است! شکي نيست که هرقدر روشنفکرتر، هرچه تحصيل‌کرده‌تر، معنوي‌تر- اگر بتوان اين واژه را به‌کار برد- باشيم، استعداد درک ما کمتر است. وحشي‌ها، حتي در دنياي مدرن داراي خرافات بي‌شماراند. هراندازه انديشمندتر، بيدارتر و هشيارتر باشيم، معتقدبودن کمتر مي‌شود. به اين علت که اعتقاد، محدود و منزوي مي‌کند. مي‌بينيم که در تمام دنيا همين‌طور است؛ چه دنياي اقتصادي و سياسي و چه دنياي به‌اصطلاح معنوي. شما اعتقاد داريد که خدا هست و شايد من معتقد باشم که خدا نيست؛ يا شما اعتقاد به حالت کنترل کامل کشور و بر همه‌چيز و همه‌کس را داريد و من به کار فردي و بقيه امور؛ شما معتقديد که تنها يک نجات دهنده وجود دارد و به کمک آن مي‌توان به هدف خود ريد و من چنين اعتقادي ندارم. آنگاه شما با اعتقاد خودتان و من با اعتقادات خودم شروع به ادعا کردن مي‌کنيم. بااين‌وجود، هردوي ما از عشق، صلح، اتحاد انساني و يک زندگي- که صدرصد بي‌معناست؛ زيرا خود همين عقيده، روند جدايي است- دم مي‌زنيم. شما برهمن هستيد و من غيربرهمن، شما مسيحي هستيد و من مسلمان و ... و...شما از برادري سخن مي‌گوييد و من هم از همان برادري، همان عشق و همان صلح؛ ولي عملاً، ما از هم جداييم و خودمان را از هم جدا مي‌کنيم.انساني که صلح مي‌خواهد و مي‌خواهد دنياي تازه و خوشبخت بيآفريند، بدون شک نمي‌تواند خود را با شکلي از عقايد منزوي‌کند. آيا مطلب روشن است؟ ممکن است به‌صورت کلامي باشد؛ اما اگر اهميت، ارزش و حقيقت آن را ببينيد، کم کم عملي خواهد شد.

مي بينيم در جايي که روند آرزو درکار است، بايد روند منزوي‌کردن به‌وسيله اعتقاد هم وجود داشته باشد؛ زيرا بديهي است که علت معتقدبودن شما آن است که مي‌خواهيد ازنظر اقتصادي، معنوي و همچنين دروني در امنيت باشيد. من از کساني حرف نمي‌زنم  که اعتقادشان براي دلايل اقتصادي است؛ زيرا آن‌ها را طوري تربيت کرده‌اند که به شغل‌شان وابسته باشند و ازاين‌رو تا هنگامي که شغل‌شان محفوظ است- کاتوليک يا هندو براي‌شان تفاوتي ندارد- هستند. همچنين بحث ما بر سر کساني نيست که به اعتقادي به‌خاطر آسايش مي‌آويزند. شايد بسياري از ما هم چنين باشيم. براي راحتي، ما به چيزهاي معيني معتقد مي‌شويم. بايد اين علت‌هاي اقتصادي را کنار زد و در آن بيشتر عميق شد. مردمي را درنظر بگيريد که به‌شدن به چيزي، اقتصادي، اجتماعي يا معنوي، اعتقاد داشته باشند؛ روندي که در وراي اين اعتقاد است، خواسته رواني امنيت‌داشتن است و ميل به‌ اين‌که به اين روند ادامه دهد. ما در اين‌جا درمورد اين‌که چنين چيزي استمرار دارد يا نه، صحبت نمي‌کنيم؛ بحث ما تنها درمورد ضرورت و انگيزه مستمر اعتقادداشتن است. يک آدم صلح‌طلب، آدمي که حقيقتاً تمامي روند وجود انساني را درک مي‌کند را نمي‌توان با يک عقيده محدود کرد. او مي‌بيند که تمايل‌اش به‌عنوان وسيله‌اي براي امنيت‌داشتن در کار است. لطفاً به آن‌سوي قضيه نگاه نکنيد و نگوييد که من دارم لامذهبي را تبليغ مي‌کنم. بحث من اصلاً اين نيست. بحث من اين است؛ تا هنگامي که ما توانا به درک روند آرزو به‌شکل اعتقاد نباشيم، ستيز وجود خواهد داشت؛ حضور تعارض حتمي است؛ اندوه وجود دارد و انسان برعليه انسان است؛ چيزي که هر روز شاهد آن هستيم. بنابراين، اگر داراي ادراک حسي باشم و بدانم که اين روند شکل اعتقاد به‌خود مي‌گيرد و چيزي جز بيان يک اشتياق براي امنيت‌دروني نيست، آنگاه مشکل من اعتقادداشتن به اين يا آن نخواهد بود؛ بلکه مشکل من اين خواهد بود که چگونه خود را از چنگ ميل به امنيت رها کنم. آيا ذهن مي‌تواند از داشتن ميل به امنيت رها شود؟ مشکل اين است؛ نه آنکه به چه اعتقاد داشت و چقدر اعتقاد داشت. اعتقاد تنها بيان اشتياق دروني است براي امنيت روان‌شناختي، براي مطمئن‌بودن از چيزي در دنيايي که همه‌چيز اين‌چنين نامطمئن است.

آيا ذهن خودآگاه يک شخصيت مي‌تواند از آرزوي امنيت رها باشد؟ ما مي خواهيم امنيت داشته باشيم، ازاين‌رو به کمک ملک و دارايي و خانواده‌مان نياز داريم. مي‌خواهيم با برپاداشتن ديوارهاي اعتقاد که نشانه‌اي از اين اشتياق به اطمينان است، ازنظر دروني و معنوي امنيت پيدا کنيم. آيا شما در مقام يک فرد مي‌توانيد از اين انگيزه، از اين اشتياق به امنيت که خود را در ميل اعتقاد به چيزي نشان مي‌دهد، رها سازيد؟ اگر ما از قيد همه اينها آزاد نشويم، به منبعي از ستيز تبديل مي‌شويم، طرفدار صلح نخواهيم بود و در قلب‌مان بارقه‌اي از عشق وجود نخواهد داشت. اعتقاد، ويران‌کننده است و اين را در زندگي روزمره خود مي‌بينيم. آيا من مي‌توانم هنگامي در روند آرزو که خود را در آويختن به اعتقادي متجلي مي‌کند، گرفتار آمده‌ام، خود را ببينم؟ آيا ذهن مي‌تواند خود را از بند اعتقاد رها سازد؛ جايگزيني براي آن پيدا نکند و کاملاً خود را از چنگ آن رهايي دهد؟ پاسخ من به اين سؤال به‌صورت کلامي «بله» يا «نه» امکان ندارد؛ اما هنگامي پاسخ قطعي خواهيد داد که قصد شما رهايي از عقيده باشد. آنگاه ناچار به اين نقطه مي‌رسيد که به جست‌وجوي وسيله‌اي براي رهاکردن خود از انگيزه امنيت‌طلبي باشيد. البته برخلاف ميل و  اعتقاد شما، هيچ‌گونه امنيت دروني مستمري وجود ندارد. شما دوست داريد اعتقاد به خدايي داشته باشيد که با دقت تمام مواضب امور جزيي و بي‌ارزش شما باشد؛ به شما بگويد چه کسي را ببينيد، چه کاري انجام بدهيد و چگونه آن را انجام بدهيد. اين انديشه‌اي کودکانه و نابالغ است. شما خيال مي‌کنيد که پدربزرگ(خداوند)، مراقب تک‌تک ماست. اين تنها تجلي علاقه‌مندي شخصي خود شماست؛ بي‌شک صحيح نيست. حقيقت بايد چيزي کاملاً متفاوت با اين باشد.

مشکل بعدي ما، مشکل دانش است. آيا دانش براي فهم حقيقت لازم است؟ هنگامي من مي‌گويم: «من مي‌دانم»، مفهوم آن اين است که دانش وجود دارد. آيا چنين ذهني توانايي تحقيق و جست‌وجو درمورد حقيقت را دارد؟ وانگهي، ما چه‌چيز مي‌دانيم؛ درواقع، از چه چيزي چنين به‌خود مغروريم؟ بسيار خوب، صاحب دانش‌ايم، پر از معلومات و تجربه مبتني بر شرطي‌بودن، مبتني بر خاطره‌ها و استعدادهاي‌مان هستيم. هنگامي مي‌گوييد «مي‌دانم»، منظورتان چيست؟ خبردادن شما از دانستن خود يا به‌خاطر بازشناسي يک حقيقت يا يک اطلاع است و يا براساس تجربه‌اي است که قبلاً داشته‌ايد. گردآوري مستمر اطلاعات، به‌دست‌آوردن اشکال گوناگون دانش، همه به تشکيل اين ادعا که: «من مي‌دانم»، کمک مي کنند و شما کار ترجمه آنچه را که خوانده‌ايد، براساس زمينه‌اي که داريد . براساس آرزو و تجربه خود، شروع مي کنيد. دانش شما چيزي است که در آن، روندي مانند روند آرزو در کار است. «من مي‌دانم، من تجربه کرده‌ام، چيزي نيست که بتوان آن را رد کرد، تجربه من مي گويد که خيلي به آن اعتقاد دارم»؛ گفته‌هايي اين‌چينن نشانه آنچنان دانشي است؛ اما هنگامي در وراي آن قرار بگيريد آن را تحليل کنيد، با روشن‌بيني و دقت بيشتر به آن نگاه کنيد، درمي‌يابيد که خود ادعاي «من مي‌دانم»، ديوار ديگري است که بين من و شما قرار مي‌گيرد. شما در پشت اين ديوار پناه مي‌آوريد و به جست‌وجوي آسايش و امنيت مي‌رويد. بنابراين، هرقدر ذهن گران‌بارتر از دانش باشد، توانايي درک آن کمتر است.

نمي‌دانم شما هيچگاه به اين مسأله فراگيري دانش فکر کرده‌ايد يا خير؟ آيا بالاخره دانش به ما کمک مي‌کند تا از چنگ صفاتي که در ما و همسايگان‌مان تعارض به‌وجود مي‌آورند، رها شويم؟ آيا دانش قدرت اين را دارد که ذهن را از اسارت جاه‌طلبي آزاد کند؟ زيرا به‌هر حال، جاه‌طلبي يکي از کيفيت‌هايي است که رابطه را از ميان مي‌برد و انسان را رودرروري انسان قرار مي‌دهد. اگر بخواهيم با يکديگر در صلح به‌سر بريم، بايد به‌طور حتم به جاه‌طلبي پايان دهيم- نه‌تنها جاه‌طلبي سياسي، اقتصادي و اجتماعي؛ بلکه همچنين به جاه‌طلبي‌هاي عجيب و غريب‌تر و مهلک‌تر، مانند جاه‌طلبي معنوي- يعني چيزي‌بودن. آيا براي ذهن اصلاً چنين امکاني وجود دارد که از چنگ روند گردآوري دانش رها شود؟

ديدن نقش فوق‌العاده قدرتمندي که دانش و اعتقاد در زندگي ما بازي مي کنند، بسيار جالب است. ببينيد چگونه کساني را که داراي فضل و دانش فراوان هستند، پرستش مي‌کنيم! آيا معناي اين کار را مي‌دانيد؟ اگر مي خواهيد چيز تازه‌اي پيدا کنيد، چيزي را تجربه کنيد که تجلي تصور شما نباشد، ذهن شما بايد آزاد باشد و بتواند چيز تازه‌اي را مشاهده کند. متأسفانه هرگاه چيز تازه اي را مي‌بيند، تمام دانشي را که از قبل مي‌دانيد به‌ميان مي‌کشيد، تمامي دانش، تمامي خاطرات گذشته خود را و بديهي است که توانايي مشاهده و پذيرش چيز تازه را، چيزي که از گذشته نيست، از کف مي‌دهيد. خواهش مي‌کنم اين حرف را به جزييات ترجمه نکنيد. اگر من ندانم چگونه به خانه برگردم، گم مي‌شوم؛ اگر ندانم چگونه ماشيني را به‌حرکت درآورم، فايدده چنداني ندارم. اين چيزي کاملاً متفاوت است. اين‌جا دراين‌مورد صحبت نمي‌کنيم. ما درمورد دانش، دانشي به‌عنوان وسيله‌اي براي امنيت و آرزوي دروني و روان‌شناختي چيزي‌‌شدن است، حرف مي‌زنيم. شما به کمک دانش، چه چيزي به‌دست مي‌آوريد؟ اقتدار دانش، نيروي دانش، احساس راحتي، اعتبار، احساس سرزندگي و چه چيزها که نه. انساني که مي‌گويد: «مي‌دانم»، «هست» يا «نيست»، به‌طور حتم از انديشيدن بازمانده است، بي‌شک دست از تعقيب همه روند آرزو کشيده است.

بنابراين مشکل ما، آنگونه که من آن را مي‌بينيم، دربندبودن ماست که دانش و اعتقاد آن را مشکل‌تر کرده است. آيابراي ذهن اين امکان وجود دارد که از ديروز از اين اعتقادي که ازطريق فرآيند ديروز به‌دست آورده است، رها شود؟ آيا سؤال را متوجه مي‌شويد؟ آيا براي من به‌عنوان يک فرد اين امکان وجود دارد که در اين اجتماع زندگي کنم؛ ولي درعين‌حال از قيد اعتقاداتي که با آنها بزرگ شده‌ام، آزاد باشم؟ آيا براي ذهن رهايي از دست اين همه دانش، اين همه اقتدار وجود دارد؟ کتابهاي آسماني متفاوت، کتابهاي مذهبي زيادي را مي‌خوانيم. در اين کتابها درباره اين‌که چه بکنيم و چه نکنيم، چگونه به هدف برسيم، هدف چيست و پروردگار کيست، به‌طور دقيق توضيح داده شده است. همه شما اينها را از حفظ مي‌دانيد و به دنبالش رفته‌ايد. اين دانش شماست، اين آن چيزي است که شما تحصيل کرده‌ايد، اين آن چيزي است که آموخته‌ايد و در آن طريق، ره مي‌سپريد. بديهي است که هرچه را که به‌دنبالش برويد و به جست‌وجويش بپردازيد، به‌دست مي‌آوريد؛ اما آيا حقيقت اين است؟ آيا اين تجلي دانش خود شما نيست؟ حقيقت اين نيست؛ ولي آيا درک آن اکنون- نه فردا؛ بلکه هم‌اکنون- ممکن است و مي‌توان گفت: «من حقيقت قضيه را مي‌فهمم»، بعد ديگر درموردش حرفي نزد؛ به‌طوري‌که اين روند انگارپردازي و تصويرگري‌ذهني، ذهن شما را فلج نکند؟ آيا ذهن مي‌تواند از چنگ اعتقاد رهايي يابد؟ هنگامي اين امر امکان خواهد داشت که شما ماهيت دروني عللي را که سبب روي‌آوردن شما به اعتقادي مي‌شود، درک کنيد؛ البته اين علت‌ها يا انگيزه‌ها تنها خودآگاه نيستند؛ بلکه انگيزه‌هاي ناخودآگاه نيز که شما را به داشتن اعتقاد وادار مي‌کنند، دخيل هستند. درهرحال، ما تنها يک وجود سطحي نيستيم که عملکردمان تنها در سطح خودآگاه باشد. اگر به ذهن ناخودآگاه فرصت دهيم، مي‌توانيم فعاليت‌هاي عميق‌تر خودآگاه و ناخودآگاه را دريابيم؛ زيرا ذهن ناخودآگاه در پاسخ‌گويي از خودآگاه سريع‌تر است. در همان حال که ذهن خودآگاه به آرامي به انديشيدن، گوش‌دادن و مشاهده مشغول است، ذهن ناخودآگاه به‌مراتب فعال‌تر، هشيارتر و گيرنده‌تر است؛ بنابراين مي‌تواند پاسخي داشته باشد. آيا ذهني که با قوه قهريه، ارعاب، زور و اجبار، وادار به داشتن اعتقاد شده است، مي‌تواند براي تفکر آزاد باشد؟ آيا چنين ذهني مي‌تواند از نو به مشاهده بپردازد و روند انزوا را ميان شما و ديگري ازميان بردارد؟ لطفاً نگوييد که اعتقاد مردم را گرد هم مي‌آورد؛ چنين چيزي نيست. اين امري واضح است. هيچ فکر سازمان‌داده‌شده‌اي تاکنون اين کار را نکرده است. به خودتان در کشور خود بنگريد. همه شما دارنگان اعتقاديد؛ ولي آيا همه شما با هم هستيد؟ آيا همه متحديد؟ خود شما مي‌دانيد که چنين نيست. شما به چندين حزب و طبقه مجزاي کوچک و خرد تقسيم شده‌ايد؛ شما از اين تقسيمات بي‌شمار مطلع هستيد. اين روند درست در همه دنيا همين است- شرق و غرب ندارد- مسيحيان، مسيحيان را نابود مي‌کنند، يکديگر را براي مسايل بسيار جزيي و بي‌اهميت به قتل مي‌رسانند، مردم را در اردوگاه‌هاي اسارت نگه مي‌دارند و اموري ازاين‌قبيل؛ بنابراين، اعتقاد مردم را با يکديگر متحد نمي‌کند. اين فوق‌العاده روشن است. پس اگر مسأله روشن است و واقعيت دارد و اگر آن را مي‌بينيد، پس بايد به آن توجه شود؛ اما مشکل اين است که بسياري از ما نمي‌بينيم؛ زيرا توانايي رودررو شدن با آن امنيت‌دروني، آن حس دروني تنهابودن را نداريم. ما چيزي مي‌خواهيم که بر آن تکيه کنيم، چه کشور باشد و يا قبيله، ملي‌گرايي، ماوراءطبيعه، نجات‌دهنده يا هرچيز ديگر. هنگامي ما نادرست‌بودن همه اين امور را مي‌بينيم، آنگاه ذهن به ديدن حقيقت آن توانا خواهد بود؛ البته ممکن است اين توانايي موقتي و يا لحظه‌اي باشد. اما ديدن موقت کفايت مي‌کند؛ اگر ما بتوانيم آن را براي يک لحظه گذرا ببينيم، کافي است؛ زيرا درآن‌صورت مي‌‌بينيم که واقعه خارق‌العاده‌اي به‌وقوع مي‌پيوندد. ناخودآگاه درکار مي‌شود، اگرچه ممکن است خودآگاه نپذيرد. لحظه مورد سخن، لحظه مستمري نيست؛ اما آن‌لحظه، تنها چيز است و حتي علي‌رغم تلاش ذهن خودآگاه برعليه آن، نتايج ويژه خود را خواهد داشت.

بنابراين، سؤال ما اين است: «آيا براي ذهن، رهايي از چنگ دانش و عقايد امکان دارد؟» آيا ذهن، از دانش و اعتقاد تشکيل نشده است؟ آيا ساختار ذهن، دانش و اعتقاد نيست؟ اعتقاد و دانش، روند بازشناسي و هسته مرکزي ذهن هستند. اين روند دربرگيرنده خودآگاه و همچنين ناخودآگاه است. آيا ذهن مي‌تواند از ساختار خود رها شود؟ آيا ذهن مي‌تواند به هستي خود خاتمه دهد؟ مشکل ما اين است. آنطور که ما مي‌دانيم، در وراي ذهن، اعتقاد، آرزو، انگيزه امنيت‌داشتن، دانش و گردآوري قدرت نهفته است. اگر انسان با همه تفضل و قدرتش حتي براي يک‌ دقيقه از انديشيدن براي خود بازايستد، صلحي در دنيا وجود نخواهد داشت. چه‌بسا که شما درمورد صلج صحبت کنيد، تشکيل احزاب سياسي بدهيد، از بام خانه‌ها فرياد برآريد؛ اما رسيدن به صلح امکان ندارد؛ زيرا در اين ذهن، همان زمينه خاصي که موجب تضاد، انزوا و جدايي مي‌شود، وجود دارد. کسي که صلح طلب است، کسي که صميمي است، نمي‌تواند خود را منزوي کند و درعين حال از برادري و صلح سخن گويد. چنين چيزي تنها يک بازي سياسي يا مذهبي است؛ نوعي حس توفيق و جاه‌طلبي است. آن‌کس که در اين‌مورد واقعاً صميميت دارد، آن‌کس که مايل به مکاشفه است، بايد رودرروي مسأله دانش و اعتقاد قرار گيرد؛ بايد در پشت آن قرار گيرد تا به کشف کل روند آرزويي که در آن دخيل است؛ يعني آرزوي امنيت و اطمينان، نايل آيد.

ذهني که در حالتي است که در آن مسايل تازه رخ مي‌دهد- چه حقيقت باشد، چه ذات‌بار‌تعالي، يا هرچيز ديگر- به‌طور حتم بايد از تحليل و گردآوري بازايستد و همه معلومات خود را به‌کناري بيندازد. ذهني که از دانش فروزان و گران‌بار است، به‌طور حتم نمي‌تواند آن‌چه را که واقعيت است، بدون هيچ محدوديت و مانعي درک کند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

براي بيشتر ما، کل زندگي بر پايه کوشش، نوعي اراده و تصميم استوار است. براي‌مان تصور هيچ عملي بدون نيروي اراده و تصميم و بدون کوشش امکان‌پذير نيست؛ زندگي ما بر پايه آن است. زندگي اجتماعي، اقتصادي و به‌اصطلاح معنوي ما مجموعه‌اي است از کوشش‌ها و حد اعلاي آن، هميشه به نتيجه‌اي ختم مي‌شود و ما خيال مي‌کنيم که کوشش، ضروري و لازم است.

چرا کوشش مي‌کنيم؟ آيا، به‌زبان ساده، براي رسيدن به نتيجه‌اي، براي چيزي‌شدن، براي حصول هدفي نيست؟ فکر ما اين است که کوشش نکنيم، راکد مي‌شويم. درمورد هدفي که به سويش تلاش دايم مي‌کنيم، نظري داريم و اين تلاش، جزيي از زندگي ما مي‌شود. اگر بخواهيم خود را دگرگون کنيم، اگر بخواهيم يک دگرگوني ريشه‌اي در خود به‌وجود آوريم، براي ازبين‌‌بردن عادت قديم، براي مقابله با تأثيرات هميشگي محيط و اموري ازاين‌قبيل، کوششي فوق‌العاده انجام مي‌دهيم. بنابراين براي رسيدن يا يافتن چيزي و حتي براي خود زندگي، به اين مجموعه کوشش‌ها عادت کرده‌ايم.

آيا تمامي اين کوشش‌ها فعاليت «خود» نيست؟ آيا کوشش فعاليتي خودمحور نيست؟ اگر کوششي که به خرج مي‌دهيم از مرکز خود باشد، ناچار بايد کشمکش بيشتر، آشفتگي بيشتر و بي‌چارگي بيشتر به‌بار آورد. اندک کساني به اين امر واقف‌اند که فعاليت خودمحور کوشش هيچ‌يک از مشکلات ما را روشن نمي‌کند. به‌عکس، آشفتگي، بي‌چارگي و اندوه‌ها را افزايش مي‌دهد. ما اين را مي‌دانيم، بااين‌وجود هنوز هم اميدواريم که به‌صورتي، در اين فعاليت خودمحور کوشش که عمل اراده است، نفوذ کنيم.

اگر مي‌دانستيم معناي کوشيدن چيست، خيال مي‌کنم اهميت زندگي را هم مي‌فهميديم. آيا مي‌توان خوشبختي را با کوشش به‌دست آورد؟ آيا هرگز براي خوشبخت‌شدن کوشش کرده‌ايد؟ غيرممکن است، اين‌طور نيست؟ براي رسيدن به خوشبختي، از کوشش دريغ نمي‌کنيد؛ ولي اثري از خوشبختي نيست؛ غير از اين است؟ لذت از راه سرکوب، از راه کنترل يا از راه تسليم هوس‌ها شدن حاصل نمي‌شود. چه‌بسا که خود را تسليم هوس‌ها کنيد؛ ولي درپايان ستيز در کمين است. بنابراين، خوشبختي از راه کوشش و لذت از راه کنترل و سرکوب به‌دست نمي‌آيد؛ بااين‌وجود همه زندگي ما مجموعه‌اي است از سرکوب‌ها، کنترل‌ها و تسليم هوس‌شدن‌ها و نيز غلبه پياپي، کشمکش مداوم با هوس‌ها، آزها و حماقت‌هاي‌مان. بنابراين، آيا کوشش و تلاش ما به اميد يافتن خوشبختي، به اميد يافتن چيزي که به ما احساس آرامش، احساس عشق بدهد، نيست؟ بااين‌وجود، آيا عشق و ادراک از راه تلاش تحصيل مي‌شود؟ خيال مي‌کنم اين نکته کمال اهميت را داشته باشد که بدانيم منظور ما از تلاش و کوشش چيست.

آيا معناي کوشش، تغييردادن «آن‌چه هست» به «آن‌چه نيست» يا به آن‌چه بايد باشد يا بايد بشود نيست؟ به‌بيان ديگر تلاش ما اين است که از رويارويي با «آن‌چه هست» پرهيز کنيم، يا سعي کنيم از آن فرار کنيم و يا آن را دگرگون کرده و تغيير دهيم. آدمي که واقعاً راضي است، کسي است که مي‌داند «آن‌چه هست» چيست و مفهوم واقعي «آن‌چه هست» را مي‌داند. خشنودي حقيقي اين است؛ نگران کم يا زياد داشتن نيست؛ بلکه نگران آن است که مفهوم کلي «آن‌چه هست» را تشخيص دهد و از آن آگاه باشد، نه هنگامي که تلاش در تعديل يا دگرگوني آن داشته باشد.

بنابراين، مي‌بينيم که کوشش عبارت است از تلاش يا تقلا براي دگرگون‌ساختن «آن‌چه هست» به آن‌چه که شخص مي‌خواهد باشد. صحبت من تنها درمورد کوشش روان‌شناختي است، نه کوششي که درمورد مسأله فيزيکي مطرح است، مانند کار مهندسي و يا يک کشف و يا دگرگوني که صددرصد فني است. من تنها درمورد کوششي حرف مي‌زنم که به روان‌شناسي مربوط مي‌شود و هميشه بر کوشش فني غلبه مي‌کند. چه‌بساکه شما اجتماعي شگفت‌انگيز را با تمام دقت و با بکارگرفتن دانش علمي برپا کنيد؛ اما تا هنگامي‌که تلاش و کوشش و مبارزه روان‌شناختي ادراک نشود و بر جريانات و امور فرعي فايق نيايد، ساختار اجتماع، هرقدرهم عالي برپا شده باشد، محکوم به فروريختن است، همان‌گونه که بارها و بارها رخ داده است.

کوشش، انحرافي است از «آن‌چه هست». در همان لحظه‌اي که شخص آن‌چه هست را مي‌پذيرد، کشمکش خاتمه مي‌يابد. هر شکلي از تقلا يا تلاش، نشانه انحراف است و انحراف که کوشش است، تا هنگامي که من ازنظر روان‌شناسي بخواهم «آن‌چه هست» را به چيزي که آن نيست دگرگون سازم، بايد وجود داشته باشد. ابتدا ما بايد آزاد باشيم تا ببينيم که لذت و خوشي از راه کوشش حاصل نمي‌شود. آيا آفرينش از راه کوشش است، يا آفرينش با توقف کوشش وجود پيدا مي‌کند؟ چه‌هنگام شما مي‌نويسيد، نقاشي مي‌کنيد، يا آواز مي‌خوانيد؟ چه‌هنگام مي‌آفرينيد؟ به‌طور حتم، هنگامي که کوششي در کار نيست، هنگامي که کاملاً باز هستيد، هنگامي که در تمام سطوح درارتباط کامل هستيد و به‌صورتي کاملاً يک‌پارچه درآمده‌ايد. آنگاه به شما لذت دست مي‌دهد و شروع به خواندن، سرودن شعر، نقاشي و يا ابتکار در چيزي مي‌کنيد. لحظه آفرينش زاييده کوشش و تقلا نيست.

شايد در درک مسأله آفرينندگي بتوانيم آن‌چه را از کوشش منظور داريم، درک کنيم. آيا آفرينندگي نتيجه کوشش است و آيا ما در آن لحظه‌ها از زمان آفريننده بودن خويش آگاه هستيم؟ يا آن‌که آفرينندگي گونه‌اي حس خودفراموشي کامل است، حسي که در آن پريشاني خاطر وجود ندارد؛ هنگامي که شخص تماماً از حرکت فکر بي‌اطلاع است؛ هنگامي‌که تنها يک وجود کامل، پر و غني وجود دارد؟ آيا اين حالت، نتيجه رنج‌کشيدن، تقلا، تعارض و کوشش است؟ من نمي‌دانم هنگامي شما کاري را با سرعت و آساني انجام مي‌دهيد، متوجه اين شده‌ايد که کوششي در کار نيست؛ از تقلا اثري به‌چشم نمي‌خورد؟ ولي از آنجاکه زندگي ما مجموعه‌اي از مبارزات، برخوردها و کشمکش‌ها است، نمي‌توانيم از يک زندگي، از يک حالت وجود که در آن جد و جهد به کلي متوقف شده است، تصوري داشته باشيم.

 براي درک حالت وجود بدون جد و جهد؛ يعني آن حالت وجودي خلاق، به‌طور حتم انسان بايد در کل مسأله کوشش به تحقيق بپردازد. منظور ما از کوشش، تلاش براي خودشکوفايي خويش است، براي چيزي‌شدن است. من اين هستم و مي‌خواهم آن بشوم؛ من آن نيستم و بايد آن بشوم؛براي «آن» شدن به تلاش و کوشش، به مبارزه، تعارض، تقلا و کوشش نياز است. در اين کشمکش ناچار ما علاقه‌مند به خودشکوفايي از راه رسيدن به مقصوديم؛ خودشکوفايي را در يک شئي، انسان و ايده مي‌بينيم و اين مبارزه مستمر، تقلا و کوشش براي شدن و به‌تحقق‌رساندن خود را طلب مي‌کند. بنابراين ما کوشش را چيزي گريزناپذير پنداشته‌ايم و نمي‌دانيم که آيا کوشش- اين کوشش چيزي ‌شدن- چيزي گريزناپذير است يا خير؟ اما راستي چرا بايد اين تلاش وجود داشته باشد؟

هرجاکه آرزوي خودشکوفايي وجود داشته باشد- تفاوتي نمي‌کند در چه حدي و در چه سطحي- بايد تلاش وجود داشته باشد. خودشکوفايي انگيزه آن است، انگيزه پنهان کوشش؛ چه شخص مدير اجرايي بزرگي باشد، چه خانمي خانه‌دار و يا يک آدم بي‌چاره، درهرحال مبارزه شدن، مبارزه تحقق خود، استمرار دارد.

اما ببينيم اين آرزوي خودشکوفايي يا تحقق خود براي چيست؟ به‌طور وضوح، آرزوي خودشکفتن يا چيزي‌‌شدن هنگامي به‌وجود مي‌آيد که انسان از هيچ‌بودن آگاه شود. چون من چيزي نيستم، چون من کفايت ندارم، چه از درون و چه از بيرون، من تلاش مي‌کنم خود را در شخصي، در چيزي يا در ايده‌اي شکوفا کنم، پرکردن اين خلأ، روند کل وجود ماست. از آن‌جاکه از خالي‌بودن و بي‌چارگي درون خويش آگاه هستيم، تلاش مي‌کنيم يا چيزهايي را از بيرون گردآوري کنيم يا سرمايه‌هاي دروني‌مان را پرورش دهيم. تنها هنگامي کوشش وجود دارد که از اين خلأ دروني به کمک عمل، به کمک تعمق و چيزهايي اراين‌قبيل، گريزگاهي حاصل شود. اين زندگي روزمره ماست. من از عدم کفايت خود، از فقر دروني خويش آگاه هستم و تلاش مي‌کنم يا از چنگ آن بگريزم يا آن را پرکنم. اين گريز، اين پرهيز يا تلاش در پرکردن خلأ، کوشش، تلاش و تقلا را مي‌طلبد.

حال اگر کسي براي گريز، کوششي به‌خرج ندهد،چه رخ مي‌دهد؟ با تنهايي، با تهي بودن زندگي مي‌کند و با پذيرفتن اين خلأ متوجه مي‌شود که يک حالت خلاقيت که هيچ ربطي به تلاش و کوشش ندارد، به او دست مي‌دهد. کوشش تنها تا هنگامي وجود دارد که تلاش مي‌کنيم از اين تنهايي و تهي بودن دروني بپرهيزيم؛ اما هنگامي که به آن نگاه مي کنيم، به مشاهده‌اش مي‌پردازيم، هنگامي «آن‌چه هست» را بدون پرهيز، مي‌پذيريم، درمي‌يابيم که به حالتي دچار مي‌شويم که در آن تمامي تلاش‌ها متوقف مي‌شوند. اين حالت وجودي آفرينندگي است و حاصل تلاش نمي‌باشد.

اما هنگامي از آن‌چه هست، که تهي‌بودن است و عدم کفايت، آگاه باشيم، هنگامي شخص با آن عدم کفايت زندگي کند و آن را به‌طور کامل بفهمد، آنگاه حقيقت خلاق که به‌تنهايي خوشبختي مي‌آورد، از گرد راه مي‌رسد.

ازاين‌رو عمل آن‌طور که ما آن را مي‌شناسيم، درواقع کنش است، شدن بدون وقفه است که نامش انکار است و پرهيز از «آن‌چه هست»؛ اما هنگامي که به تهي‌بودن بدون گزينش، بدون محکوم‌سازي يا موجه‌کردن آگاه باشيم، آنگاه در آن ادراک موجود، از «آن‌چه هست»، عمل وجود دارد و اين عمل، وجود خلاق است. هنگامي به اين مسأله اشراف پيدا خواهيد کرد که از خود در عمل آگاه باشيد. خود را هنگام عمل‌کردن مشاهده کنيد، نه تنها از بيرون؛ بلکه حرکت فکر و احساس خود را هم ببينيد. هنگامي از اين حرکت آگاه شديد، خواهيد ديد که روند فکر، که آن‌هم احساس و عمل است، پرپايه پندار شدن استوار است. پندار شدن تنها هنگامي ايجاد مي‌شود که حس ناامني وجود داشته باشد و اين حس ناامني هنگامي به‌وجود مي‌آيد که انسان از خلأ دروني خود آگاه شود. اگر شخصي از اين روند فکر و احساس آگاه باشد، خواهد ديد که مبارزه‌اي مستمر، کوششي براي تغيير، براي تعديل و براي دگرگون‌ساختن «آن‌چه هست»، در جريان است. اين همان کوشش براي شدن است و شدن پرهيزي است مستقيم از «آن‌چه هست»، به شيوه خودشناسي و آگاهي پياپي، آگاه خواهيد شد که اين مبارزه، تلاش و تعارض شدن، به رنج، اندوه و ناداني منجر مي‌شود. تنها از راه آگاهي از عدم کفايت دروني و زيستن با آن بدون گريز و پذيرش تام و تمام آن است که انسان به يک آرامش خارق‌العاده مي‌رسد، آرامشي که سرهم‌بندي نشده، ساختگي نيست؛ بلکه آرامشي است که با ادراک «آن‌چه هست»، حاصل آمده و تنها در آن حالت آرامش وجود خلاق مصداق دارد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

تناقض را هم در وجود خود مي‌بينيم و هم در اطراف خود. از آن‌جاکه در تناقض هستيم، آرامش در وجودمان نيست و به‌طور طبيعي در بيرون از وجودمان نيز همين‌طور است. آن‌چه در ما هست، يک حالت انکار و ادعاي دائمي است- يعني آن‌چه مي‌خواهيم باشيم و آن‌چه که هستيم. حالت تناقض، ايجاد تعارض مي‌کند و اين تضاد، آرامش به‌وجود نمي‌آورد- که حقيقتي بديهي و ساده است. اين تناقض دروني را نبايد دوگانگي فلسفي تعبير کرد؛ زيرا اين يک گريز آسان است. به‌عبارت‌ديگر، با گفتن اين‌که تناقض يک حالت ثنويت است، خيال مي‌کنيم که آن را حل کرده‌ايم؛ که به‌طور وضوح صرفاً عرف عام بوده و به گريز از واقعيت کمک مي‌کند.

حالا ببينيم منظور ما از تعارض و تناقض چيست؟ چرا من در تناقض- اين تلاش دائم بودن براي چيزي بودن، جدا از آن‌چه هستم- وجود دارد؟ من اين هستم و مي‌خواهم آن بشوم. اين تناقض در وجود ما يک حقيقت است، نه يک ثنويت متافيزيکي. متافيزيک در درک «آن‌چه هست»، مفهومي ندارد. چه بسا که ما، مثلاً دوگانگي، آن‌چه هست، اگر باشد و اين‌جور چيزها را موردبحث قرار دهيم؛ اما اگر از وجود تناقض، از وجود آرزوهاي متضاد، علاقه‌مندي‌هاي متضاد و سرگرمي‌هاي متضاد در وجودمان ناآگاه باشيم، چه ارزشي دارد. من مي‌خواهم خوب باشم و نمي‌توانم. اين تناقض، اين تقابل در وجود ما، بايد فهميده شود؛ زيرا ايجاد تعارض مي‌کند و ما با وجود تعارض و کشمکش نمي‌توانيم ايجاد فرديت کنيم. بياييد وضعيتي را که در آن هستيم روشن کنيم. وجود تناقض، وجود تلاش را حتمي مي‌کند و تلاش يعني انهدام و اتلاف. در چنان حالتي، چيزي به‌جز دشمني، ستيز، تلخي و اندوه بيشتر به‌بار نمي‌آيد. اگر ما بتوانيم اين را به‌طور کامل درک کنيم و بدين‌ترتيب از چنگ تناقض رها شويم، درآن‌صورت مي‌توان آرامش دروني داشت که حاصل آن درک يکديگر است.

مسأله اين است. هنگامي مي‌بينيم که تناقض مخرب و بي‌ثمر است، علت بودنش در وجود تک‌تک ما چيست؟ براي فهم آن بايد قدري جلوتر برويم. دليل وجود احساس آرزوهاي مخالف چيست؟ من نمي‌دانم آيا ما به‌وجود آن- به‌وجود اين تناقض، اين حس خواستن و نخواستن، به‌يادآوردن چيزي و تلاش در فراموش‌کردن آن براي يافتن چيزي تازه- در درون خود اشراف داريم يا خير؟ خوب توجه کنيد. خيلي ساده و خيلي عادي است. حقيقت اين است که تناقض وجود دارد؛ ولي چرا اين تناقض به‌وجود مي‌آيد؟

منظور ما از تناقض چيست؟ آيا چنين چيزي مستلزم وجود يک حالت ناپايدار که دربرابر يک حالت ناپايدار ديگر قرار مي‌گيرد نيست؟ خيال مي‌کنم من داراي يک آرزوي پايدار هستم که در وجود خود تثبيت مي‌کنم؛ ولي يک آرزوي ديگر قد علم مي‌کند که آن را نقض مي‌کند؛ اين تناقض، ايجاد تعارض مي‌کند که نوعي هدرروي انرژي است. به‌عبارت‌ديگر، نوعي عدم پذيرش دائمي يک آرزو به‌وسيله آرزوي ديگر و غلبه يک حرفه بر حرفه ديگر وجود دارد. حال ببينيم چيزي به نام آرزو دائم وجود دارد. شکي نيست که تمام آرزوها ناپايدارند؛ نه ازنظر متافيزيکي؛ بلکه ازنظر واقعيت. خواهان شغلي هستيم؛ يعني به ‌شغلي به‌عنوان وسيله‌اي براي خوشي نگاه مي‌کنم و هنگامي که آن را به‌دست مي‌آورم؛ ناراضي هستم. مي‌خواهم مدير باشم، بعد مالک و الي‌آخر؛ نه تنها در اين دنيا؛ بلکه در آن‌چه هم که اصطلاحاً دنياي معنوي مي‌ناميم وضع همين‌طور است؛ معلم مي‌خواهد مدير مدرسه، کشيش، اسقف و شاگرد، استاد شود.

اين شدن مستمر، اين واردشدن به حالات گوناگون، موجب تناقض مي‌شود؛ اين‌طور نيست؟ ازاين‌رو، چرا به‌جاي نگاه‌کردن به زندگي به‌عنوان آرزويي هميشگي، آن را مجموعه‌اي از آرزوهاي زودگذر مغاير با يکديگر فرض نکنيم؟ درآن‌صورت، نيازي نيست که ذهن در حالت تناقض به‌سر برد. اگر من زندگي را به‌عنوان يک آرزوي دائم درنظر نگيرم و آن را مجموعه‌اي از آرزوهاي گذرا بدانم که مرتب درحال تغيير باشند، آنگاه تناقضي وجود نخواهد داشت.

تناقض تنها هنگامي ايجاد مي‌شود که ذهن داراي آرزوي ثابتي است و به يک آرزو مي‌چسبد و آن را به يک جاودانگي بدل مي‌کند؛ تنها درآن‌صورت و هنگامي که آرزوهاي ديگر نيز پديد مي‌آيند، تناقض ايجاد مي‌شود. البته همه آرزوها در حرکت دائم هستند، چيزي به‌‌نام ثبات آرزو وجود ندارد. درمورد آرزو نقطه ثابت بي‌معناست؛ اما ذهن يک نقطه ثلبت معين مي‌کند؛ زيرا با همه‌چيز به‌عنوان وسيله‌اي براي رسيدن و براي حصول نگاه مي‌کند و تا هنگامي که شخص درحال رسيدن است، تناقض و تعارض دست‌بردار او نيست. در انسان ميل به رسيدن، توفيق و يافتن حقيقت نهايي يا خدايي ازلي که خشنودي دائمي اوست، وجود دارد. بنابراين نه به‌دنبال يافتن حقيقت است و نه در جست‌وجوي پروردگار. آن‌چه که مي‌جويد، رضايت پايدار است و بر قامت اين رضايت، لباسي از پندار مي‌پوشاند، واژه‌اي با لحن احترام‌آميز مانند: خداوند يا حقيقت؛ ولي درواقع همه ما در جست‌وجوي خشنودي و رضايت هستيم و آن‌گاه اين خشنودي را در عالي‌‌ترين حد قرار مي‌دهيم و به آن ذات پروردگار و در پايين‌ترين حد، آن را مشروب مي‌گوييم. تا هنگامي که ذهن در جست‌وجوي رضايت است، ميان خداوند و مشروب تفاوت چنداني وجود ندارد. شايد ازنظر اجتماعي، مشروب چيز بدي باشد؛ اما ميل باطني به خشنودشدن و رسيدن، از اين هم مضرتر است؛ قبول داريد؟ آن‌کس که درپي يافتن حقيقت است، بايد فوق‌العاده شرافتمند باشد؛ نه‌تنها به‌صورت کلامي؛ بلکه از جميع جهات و تا هنگامي که به رويارويي با حقيقت علاقه‌مندي نشان ندهد، نمي‌تواند از صراحت برخوردار باشد.

راستي چه چيزي باعث به‌وجودآمدن تناقض در فرد فرد ماست؟ به‌طور يقين، ميل به چيزي شدن. همه ما مي‌خواهيم چيزي شويم؛ در دنيا توفيق به‌دست آوريم و از جهت درون نيز به نتيجه‌اي برسيم تا هنگامي‌که براساس زمان، براساس توفيق و براساس مقام مي‌انديشم، تناقض چاره‌ناپذير است. درهرحال، ذهن دست‌پرورده زمان است. انديشه برپايه ديروز و گذشته است؛ تا هنگامي‌که انديشه در حوزه زمان فعاليت کند و براساس آينده، شدن، به‌دست‌آوردن و توفيق‌يافتن بينديشد، بايد تناقض وجود داشته باشد؛ زيرا درچنين وضعي ما از رويارويي با «آن‌چه هست» عاجز مي‌شويم.

تنها هنگامي امکان آزادي از چنگ اين عامل تجزيه‌کننده که نامش تناقض است، وجود دارد که «آن‌چه هست» را محقق بدانيم، درک کنيم و بدون گزينش از آن آگاه باشيم.

بنابراين، درک روند کلي انديشيدن ما يک ضرورت است؛ زيرا در آن‌جا است که ما به تناقض برمي‌خوريم. خود انديشيدن هم به يک تناقض بدل شده است؛ زيرا به فرآيند کلي خويشتن اشراف پيدا نکرده‌‌ايم و اين اشراف هنگامي ممکن مي‌شود که ما از فکر خويشتن کاملاً آگاه باشيم؛ البته نه در مقام مشاهده کننده‌اي که براساس فکر خويشتن کار مي‌کند؛ بلکه به‌صورت يک‌پارچه و بدون گزينش که فوق‌العاده دشوار است. پس آن‌چه که براي‌مان مانده است، لاينحل بودن اين تناقض است؛ يعني چيزي بس دردناک و محنت‌بار.

تا هنگامي که تلاش مي‌کنيم به نتيجه روان‌شناختي برسيم، تا روزي که خواهان امنيت دروني باشيم، تناقض جزء جدايي‌ناپذير زندگي ماست. من خيال نمي‌کنم که بيشتر ما از وجود اين تناقض آگاه باشيم؛ يا اگر باشيم، مفهوم واقعي آن را نمي‌دانيم. تناقض به ما عزم زندگي‌کردن مي‌دهد، خود عنصر اصطکاک به ما حس زنده‌بودن مي‌دهد، کوشش و تلاش و تناقض، نوعي حس سرزندگي به ما مي‌بخشد. به‌همين‌علت است که مبارزات را دوست داريم، به‌همين سبب است که از مبارزه برعليه ناکامي‌ها لذت مي‌بريم. تا هنگامي که ميل رسيدن به نتيجه که ميل داشتن امنيت رواني باشد، ذهن آرام وجود نخواهد داشت. آرامش ذهن براي درک مفهوم کلي زندگي لازم است. فکر هرگز نمي‌تواند آرام گيرد، فکر که محصول زمان است، هرگز نمي‌تواند به چيزي که بدون زمان باشد برسد، هرگز نمي‌تواند آن‌چه را که فراسوي زمان باشد، بشناسد. اصل و اساس ماهيت انديشيدن ما تناقض است؛ زيرا ما هميشه يا براساس گذشته مي‌انديشيم و يا آينده، ازاين‌رو ما هيچ‌گاه به‌صورت کامل از حال باخبر و آگاه نيستيم.

آگاه‌بودن از حال، تکليفي بي‌نهايت دشوار است؛ زيرا ذهن از رويارويي با حقيقت به‌طور مستقيم و بدون فريب، ناتوان است. انديشه دست‌آورد گذشته است؛ ازاين‌رو تنها برحسب گذشته يا آينده مي‌تواند فکر کند، نمي‌تواند به‌طور کامل از حقيقت حال آگاه باشد. تا هنگامي که انديشه- که دست‌آورد گذشته است- تلاش در ازميان‌بردن تناقض و تمامي مسائي که مي‌آفريند دارد و تنها به‌دنبال نتيجه‌اي است، کوشش مي‌کند به هدفي نايل آيد و چنين انديشيدني تناقض بيشتري مي‌آفريند و ازاين رو موجب تعارض، بي‌چارگي و آشفتگي براي ما و محيط ما مي‌شود.

براي رهايي از چنگ تناقض، شخص بايد از زمان حال بدون گزينش آگاه باشد. آخر چطور مي‌شود هنگامي با حقيقت روبه‌رو مي‌شويم، گزينشي صورت گيرد؟ به‌طور حتم، اشراف به حقيقت تا هنگامي که انديشه تلاش دارد برحسب شدن، تغييردادن و عوض‌کردن درمورد حقيقت عمل کند، ممکن نخواهد بود. بنابراين، خودشناسي شروع فهميدن است؛ بدون خودشناسي، تناقض و تعارض ادامه خواهد يافت. براي شناختن روند کلي و تماميت خود نيازي به تخصص و خبرگي نيست. به‌دنبال خبرگي‌رفتن تنها وحشت مي‌آفريند. هيچ متخصصي، هيچ اهل فني نمي‌تواند نحوه درک روند خود را به ما نشان دهد. هرکس بايد خود آن را مطالعه کند. شما و من مي‌توانيم با حرف‌زدن درباره آن به‌يکديگر کمک کنيم؛ ولي هيچ‌کس نمي‌تواند پرده از راز آن براي‌مان بردارد، نه هيچ متخصص، نه هيچ معلمي مي‌تواند درخصوص آن براي‌مان تحقيق کند. ما تنها در ارتباط‌‌مان- در ارتباط با اشياء با متعلقات مادي، با افراد و پندارها- مي‌توانيم از آن آگاه شويم. در رابطه براي‌مان روشن خواهد شد که تناقض هنگامي ايجاد مي‌شود که عمل خود را به پندار نزديک مي‌کند. پندار تنها بلورگونه شدن انديشه در مقام يک نماد است و کوشش براي هم‌سطح‌کردن خويش با اين نماد، ايجاد تناقض مي‌کند.

ازاين‌رو تا هنگامي‌که الگويي براي انديشه وجود داشته باشد، تناقض ادامه خواهد داشت؛ خودشناسي راهي است براي پايان‌دادن به الگوها و همچنين به تناقض. اين اشراف به خود، روندي نيست که براي تعداد کمي ذخيره شده باشد. خود را بايد در گفتار روزانه، در شيوه فکرکردن و احساس‌کردن و در نحوه نگاه‌کردن به ديگري شناخت. اگر بتوانيم از هر فکر و احساسي، لحظه به لحظه آگاه باشيم، آنگاه خواهيم ديد که شناخت ابعاد «خود» در رابطه، امکان‌پذير مي‌شود. تنها درآن‌صورت، امکان آرامش ذهن که حقيقت نهايي تنها و تنها در آن پديد مي‌آيد، وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

آيا مي دانيم منظورمان از خود چيست؟ منظور من از خود، عبارت است از پندار، خاطره، نتيجه، تجربه، اشکال مختلف تصميماتي که مي توان نام برد و آن هايي را که نمي توان نام برد، کوشش خودآگاه براي بودن يا نبودن خاطرات گردآوري شده ناخودآگاه، آن چه مربوط به گروه، نژاد، قبيله و تمامي اين نوع گروه هاست چه در بيرون در عمل منعکس شده باشد و چه به صورت معنوي، به عنوان پرهيزکاري؛ کوشش براي همه اين ها را خود گوييم. البته رقابت و ميل به بودن را هم شامل مي شود. کل اين فرآيند خود است و ما عملاً مي دانيم که آن زمان رويارويي ما که خود شر است، چه زماني است. من از کلمه «شر» به عمد استفاده مي کنم؛ زيرا خود، تجزيه کننده است، خود محصورکننده است. فعاليت هايش، هرقدر هم نجيبانه باشد، جداسازنده و منزوي کننده است. ما همه اين ها را مي دانيم؛ همچنين آن لحظات خارق العاده اي را هم که در آن ها خود وجود ندارد، در خود حس کوشش و حس تلاش نيست و زماني اتفاق مي افتد که عشق حاکم است مي شناسيم.

چنين به نظرم مي رسد که درک چگونگي قدرت بخشيدن به خود (ب)وسيله تجربه داراي اهميت باشد. اگر در ما صميميت باشد، بايد به اين مشکل تجربه، اشراف داشته باشيم. اکنون ببينيم منظورمان از تجربه چيست؟ ما در تمام مدت با تجربه و تأثيرگذاري ها مواجه هستيم و اين تأثيرات را ترجمه مي کنيم و به مقتضاي آن ها عمل يا واکنش به خرج مي دهيم و در تمام اوقات در پي دانستن و حساب کردن و از اين قبيل کارها هستيم. ميان آن چه وجود خارجي دارد و واکنشي که ما نسبت به آن داريم، تأثير متقابل مستمر وجود دارد، اين تأثير متقابل مستمر ميان خودآگاه و خاطرات ناخودآگاه هم هست.

در برابر آن چه مي بينم، دربرابر آن چه احساس مي کنم، واکنش نشان مي دهم. در اين فرآيند آن چه مي بينم، آن چه احساس مي کنم و آن چه به آن معتقدم، تجربه صورت مي گيرد؛ اين طور نيست؟ واکنش دربرابر آن چه ديده مي شود يا پاسخ به آن، تجربه نام دارد. وقتي من شما را مي بينم، واکنش نشان مي دهم؛ به اين واکنش تجربه مي گوييم. اگر اسمش را واکنش نگذاريم، تجربه نيست. پاسخ هاي خود و آن چه را که در اطرافتان مي گذرد در نظر بگيريد. چيزي به نام تجربه وجود ندارد مگر آن که يک روند نام گذاري هم در همان حال جريان داشته باشد. اگر من شما را نشناسم چطور مي توانم تجربه ملاقات با شما را داشته باشم؟ به نظرم مطلب ساده و صحيح است. آيا واقعيت ندارد؟ به عبارت ديگر، اگر من بر حسب خاطرات و شرطي بودنم و برحسب تعصبات خود، واکنش به خرج ندهم، چطور متوجه مي شوم که به تجربه اي نايل شده ام.

از اين که بگذريم، به تجلي آرزوهاي گوناگون مي رسيم. من آرزو دارم مورد حمايت قرار گيرم و به امنيت دروني برسم، يا آرزو دارم استاد، رهبر، معلم يا پروردگاري داشته باشم و آن چه را که تجلي خود من است، تجربه کنم. به عبارت ديگر، من آرزويي را متجلي کرده ام که شکلي به خود گرفته و من به آن نامي داده ام؛ من نسبت به آن واکنش نشان مي دهم. آن تصوير من است، چيزي است که من نام گذاري کرده ام. آرزويي که به من تجربه اي مي دهد و مرا وادار مي کند که بگويم: «من تجربه دارم»، «من استاد را ملاقات کرده ام»، يا «استاد را ملاقات نکرده ام». خود شما کل روند نام گذاري تجارب را مي دانيد. آرزو، همان چيزي است که ما به آن تجربه مي گوييم؛ غير ازاين است؟

وقتي من آرزوي آرامش ذهن را دارم، چه چيزي اتفاق مي افتد؟ من داشتن ذهني ساکت و آرام را به دلايل مختلف مهم مي دانم؛ زيرا اوپانيشادها، کتاب هاي آسماني و قديسين چنين گفته اند و نيز گاه گاهي خود احساس مي کنم که چقدر ساکت بودن خوب است؛ زيرا ذهن من در تمام روز مشغول وراجي بوده است. گاه گاهي احساس مي کنم که داشتن يک ذهن آرام چقدر  خوب و چقدر لذت بخش است. من طالب يک ذهن آرامم، بنابراين، مي پرسم چطور مي توانم آن را به دست آورم؟ من مي دانم که فلان کتاب و بهمان کتاب درباره تفکر و اشکال مختلف انضباط چه مي گويند. بنابراين، به کمک انضباط به دنبال تجربه آرامش مي روم. پس خود، «من» خود را در تجربه آرامش تثبيت کرده است.

من مي خواهم بدانم حقيقت چيست؛ اين آرزوي من و اشتياق من است؛ پس در اين صورت، فرافکني من از آن چه که به نظر من حقيقت است، به دنبال خواهد آمد. علتش هم آن است که در اين مورد مطالب زيادي خواده ام و شنيده ام که بسياري از افراد در اين مورد حرف مي زنند و کتاب هاي آسماني درباره اش توضيح داده اند. من طالب همه هستم. چه خواهد شد؟ همان خواسته، همان آرزو متجلي مي شود و من به خاطر آن که آن حالت متجلي شده را مي شناسم، تجربه مي کنم. اگر آن حالت را نمي شناختم، آن را حقيقت نمي ناميدم. من آن را مي شناسم و تجربه اش مي کنم و آن تجربه، به «خود»، به «من» قدرت مي بخشد. بنابراين، خود در سنگر تجربه جاي مي گيرد. آن وقت شخص مي گويد: «مي دانم»، «استاد زنده است»، «خداوند وجود دارد» و يا «خداوند وجود ندارد»، نيز مي گويد که يک گروه سياسي خاص حق دارد و بقيه گروه ها حق ندارند.

بنابراين تجربه هميشه در حال تقويت «من» است. هر قدر بيشتر در سنگر تجربه قرار گيريد، «من» قدرت بيشتري به خود مي گيرد. درنتيجه داراي نوعي قدرت اخلاق، قدرت دانش و عقيده مي شويد که به ديگران نمايش مي دهيد؛ زيرا مي دانيد که آن ها ذکاوت شما را ندارند و شما داراي استعداد قلمي و گفتاري و هوشي هستيد؛ زيرا خود، هنوز فعال است؛ بنابراين اعتقادات شما، استادان شما، قبايل شما، سيستم اقتصادي تان، همه و همه يک روند انزواگر هستند و از اين رو موجب خشنودي مي شوند. شما، اگر واقعاً دراين قضيه جدي و صميمي هستيد بايد اين مرکز را به کلي از هم فروريزيد و آن را توجيه نکنيد. به همين علت است که ما بايد به روند تجربه اشراف داشته باشيم.

آيا براي ذهن و براي خود اين امکان وجود دارد که فرافکني، تجربه و آرزو نکند؟ مي بينم که تمامي تجارب، خود نوعي نفي است. آيا در اين مورد حق با شماست؟  آيا ما- شما و من به عنوان افراد- مي توانيم به ذات آن برويم و روند خود را دريابيم؟ راستي چه چيزي باعث فروپاشي خود مي شود؟ مذاهب و ديگر گروه ها همانندسازي را پيشنهاد کرده اند. آن چه آن ها مي گويند اين است: «خود را با شخص بزرگتري همانند کنيد؛ خود ناپديد مي شود.» اما بدون شک همانندسازي نيز روند خود است. شخص بزرگتر صرفاً تجلي «من» است که تجربه مي کنم و بنابراين تقويت کننده من به حساب مي آيد.

تمامي اشکال مختلف انضباط، اعتقاد و دانش، به طور حتم فقط خود را تقويت مي کنند. آيا مي توان عنصري پيدا کرد که خود را از هم بپاشد؟ يا اين که چنين سوالي درست نيست؟ اين همان چيزي است که در اصل مي خواهيم. ما مي خواهيم چيزي پيدا کنيم که «من» را درهم ريزد؛ اين طور نيست؟ ما خيال مي کنيم وسيله هاي متفاوتي وجود دارد؛ از جمله همانندسازي، اعتقاد و غيره؛ ولي همه در يک سطح اند، يکي بر ديگري ارجح نيست؛ زيرا همه به يک اندازه در تقويت «من» و «خود» قدرتمنداند. بنابراين آيا مي توانم من را در هر کجا عمل مي کند، بببينم و قدرت و انرژي مخرب آن را مشاهده کنم؟ چه تفاوتي دارد که چه نامي به آن بدهم؟ در هر حال آيا نيرويي منزوي کننده، نيرويي مخرب است و من مي خواهم راهي براي فروپاشي آن پيدا کنم. شما خود بايد اين سؤال را مي پرسيديد؛ «من»، «من» را مي بينم که هميشه در حال کنش است و با خود اضطراب، ترس، ناکامي، نااميدي و بي چارگي به همراه دارد؛ نه فقط براي خودم؛ بلکه همچنين براي آن هايي که دور و بر من هستند. آيا امکان فروپاشي من- نه به صورت جزيي، بلکه به صورت کلي- وجود دارد؟ مي توانيم آن را از ريشه از ميان ببريم؟ اين تنها راه کنش واقعي است. من نمي خواهم قدري هوشمند باشم؛ بلکه مي خواهم اين هوشمندي کامل باشد. بسياري از ما داراي سطوحي از هوشمندي هستيم؛ احتمالاً شما به نحوي و من به نحو ديگر. بعضي از شما در کار تجاري تان هوشمند هستيد، بعضي در کار اداري و از اين قبيل؛ ذکاوت مردم در جهات مختلف است؛ ولي ما ذکاوت کامل نداريم. ذکاوت کامل داشتن يعني بدون «خود» بودن. آيا چنين چيزي امکان دارد؟

آيا تاکنون براي خود امکان غيبت کامل وجود دارد؟ شما مي دانيد که پاسخ مثبت است؛ اما مواد لازم براي آن چيست؟ چه عنصري باعث به وجود آمدن آن مي شود. آيا من مي توانم آن را پيدا کنم؟ وقتي اين سؤال که: «آيا من مي توانم آن را پيدا کنم؟» را مطرح مي کنم، من متقاعد شده ام که اين امکان وجود دارد؛ بنابراين، من از قبل تجربه اي آفريده ام که در آن قرار است خود تقويت شود؛ غير از اين است؟ درک خود، نياز به ذکاوت بسيار، مواظبت بسيار، هشياري و مراقبت بي وقفه دارد تا از دست نرود. من، که بسيار جدي هستم، مي خواهم «خود» را از هم بپاشم. در لحظه اي که مي گويم: «مي خواهم اين را فروپاشم» نيز تجربه خود وجود دارد؛ بنابراين، خود تقويت مي شود. پس چگونه براي خود اين امکان وجود دارد که تجربه نکند؟ هرکس مي تواند بفهمد که حالت خلاقيت به هيچ وجه تجربه خود نيست. خلاقيت زماني است که خود آن جا حضور ندارد؛ زيرا خلقت، هوشمندي به حساب مي آيد؛ چيزي که به ذهن مربوط باشد، نيست؛ خودفرافکني نمي باشد؛ چيزي است فرسوي همه اين تجربيات. بنابراين آيا براي ذهن امکان آرامش کامل وجود دارد؛ امکان بودن در يک حالت نبود بازشناسي، تجربه نکردن و بودن در حالتي که امکان آفرينش وجود داشته باشد؛ يعني وقتي که خود آن جا حضور نداشته و در غيبت باشد؟ مسأله اين است؛ اين طور نيست؟ هر حرکت ذهن، مثبت يا منفي، تجربه اي است که عملاً «من» را تقويت مي کند. آيا براي ذهن امکان نشناختن وجود دارد؟ چنين چيزي وقتي اتفاق مي افتد که آرامش کامل باشد؛ اما نه آرامشي که تجربه خود باشد و بنابراين به تقويت خود بپردازد.

آيا وجودي به جز خود که به خود نظر کند و خود را فروپاشد وجود دارد؟ آيا يک وجود معنوي که جايگزين خود شود و آن را ازميان بردارد و به کناري بياندازد وجود دارد؟ ما فکر مي کنيم که وجود دارد. بسياري از افراد مذهبي خيال مي کنند چنين عنصري پيدا مي شود. ماديون مي گويند: «ازميان برداشتن خود ممکن نيست؛ فقط مي توان خود را شرطي کرد و کنترل نمود؛ چه از نظر سياسي، چه اقتصادي و چه اجتماعي؛ مي توانيم آن را در يک چارچوب معيني محکم نگه داريم و مي توانيم آن را بشکنيم؛ بنابراين مي توان آن را واداشت که يک زندگي والا يا يک زندگي اخلاقي بدون دخالت هيچ امري داشته باشد و از يک الگوي اجتماعي پيروي کرده و دقيقاً همانند يک ماشين عمل کند.» اين چيزي است که ما مي دانيم. مردم ديگري هم هستند، مردمي به اصطلاح مذهبي که درواقع مذهبي نيستند؛ بگذريم که ما روي آن ها نام مذهبي مي گذاريم که مي گويند: «در اصل چنين عنصري وجود دارد. اگر بتوانيم با آن تماس حاصل کنيم و اين، عنصر من را فرومي پاشد.»

آيا عنصري براي ازهم پاشيدن خود يافت مي شود؟ لطفاً ببينيد ما چه کار مي کنيم. داريم به زور خود را به کنجي مي بريم. اگر انسان به «خود» اجازه دهد که باز او را به کنجي بفرستد، خواهيد ديد که چه اتفاق خواهد افتاد. ما دوست داريم که در آن جا عنصري بدون زمان، عنصري که از خود نيست، عنصري که اميدواريم از گرد راه برسد، مداخله کند و «خود» را ازميان بردارد؛ چنين چيزي تنها ذات پروردگار است. آيا چنين چيزي که در تصور ذهني بگنجد وجود دارد؟ بعضي ها مي گويند وجود دارد و بعضي مي گويند خير. بحث ما در اين نيست؛ اما وقتي که ذهن به جست و جوي يک  حالت معنوي بدون زمان مي پردازد که دست به کار شود تا خود را ازميان بردارد، آيا خود اين کار نيز نوع ديگري از تجربه که تقويت کننده «من» است نيست؟ وقتي شما داراي اعتقاد هستيد، آيا اين همان چيزي نيست که اتفاق مي افتد؟ وقتي شما اعتقاد داريد که حقيقت، خداوند، حالت بدون زمان و فناناپذيري وجود دارد، آيا اين روند، تقويت «خود» نيست؟ خود چيزي را متجلي کرده است که شما احساس مي کنيد و معتقديد خواهد آمد و خود را معدوم خواهد کرد. پس با تجلي اين پندار، تناوب بدون انقطاع در حالت بدون زمان به عنوان يک وجود معنوي، شما به تجربه اي مي رسيد و اين تجربه فقط کارش تقويت خود است؛ بنابراين کار شما چه بوده است؟ شما در واقع خود را معدوم نکرده ايد؛ بلکه فقط نام ديگري و کيفيتي ديگر به آن داده ايد، خود آن جا است؛ زيرا شما آن را تجربه کرده ايد. ازاين رو، عمل ما از ابتدا تا انتها همان عمل است، فقط ما خيال مي کنيم تکامل پيدا مي کند، رشد مي کند، زيباتر و زيباتر مي شود؛ اما اگر از درون نگاه کنيد، همان عمل است که استمرار پيدا مي کند، همان «من» است که در سطوح مختلف با برچسب هاي مختلف و نام هاي مختلف به انجام وظيفه مشغول است.

وقتي ما تمامي روند، زيرکي، اختراعات خارق العاده و ذکاوت «خو» را مي بينيم و مي بينيم که چگونه خود را در لفاف هويت، پرهيزکاري، تجربه، اعتقاد و دانش مي پوشاند، وقتي مي بينيم که ذهن در دايره و قفسي که خود ساخته است، در حرکت است چه اتفاقي مي افتد؟ وقتي شما از آن مطلع هستيد و کاملاً آن را مي شناسيد، آيا به گونه اي خارق العاده در آرامش به سر نمي بريد؟ نه از راه اجبار، نه از راه پاداش و نه از راه ترس؟ وقتي تشخيص مي دهيد که هر لحظه ذهن، صرفاً به شکلي تقويت خود است، وقتي به اصل قضيه مي رسيد- نه از جهت ايدئولوژيکي يا کلامي، نه به وسيله تجربه کردن تجلي يافته؛ بلکه به هنگام بودن در آن حالت- آنگاه خواهيد ديد که ذهن که به طور کامل آرام است، قدرت آفرينندگي ندارد. آن چه که ذهن مي آفريند در يک دايره است، در ميدان خود است. به هنگام آفريننده نبودن ذهن، آفرينندگي وجود دارد، چيزي که يک روند قابل تشخيص نيست.

واقعيت يا حقيقت چيزي نيست که آن را بشناسيم؛ زيرا براي آن که حقيقت از پنجره وارد شود، بايد اعتقاد، دانش، تجربه کردن، به دنبال پرهيزکار رفتن و همه و همه از در بيرون روند. شخص پرهيزکاري که مي داند به دنبال پرهيزکاري مي رود، هرگز حقيقت را پيدا نمي کند. ممکن است آدمي بسيار خوب و نجيب باشد؛ اما خوب و نجيب بودن با مرد حقيقت بودن و با مردي که درک مي کند، کاملاً فرق دارد. براي مرد حقيقت، حقيقت پا به عرصه وجود نهاده است. آدم پرهيزکار آدمي است باتقوا و آدم باتقوا هرگز نمي تواند به درک حقيقت نايل شود؛ زيرا پرهيزکاري براي او پوششي است بر روي «خود»، تقويتي است براي «خود» و وقتي مي گويد: «من بايد حرص نداشته باشم»، حالت نبود حرصي راکه او تجربه مي کند، فقط به تقويت خود مي پردازد. بنابراين چه قدر مهم است که انسان فقير باشد، چه از مال دنيا چه در زمينه عقيده و دانش. چه آدمي که متاع دنيايي دارد و چه آن کس که دانش و اعتقاد را به جز تاريکي نمي داند و مرکز تمامي شرارت ها و بي چارگي ها است. اما اگر شما و من- به عنوان افراد- بتوانيم تمامي آن چه را که «خود» انجام مي دهد ببينيم، آن وقت مي دانيم عشق چيست. من به شما اطمينان مي دهم که اين تنها اصلاحي است که به احتمال زياد دنيا را متحول خواهد کرد. عشق از «خود» مايه نمي گيرد. خود نمي تواند عشق را بشناسد. مي گوييد «من دوست دارم»؛ اما در گفتن و يا تجربه چنين سخني، عشقي وجود ندارد؛ اما وقتي که عشق را شناختيد، خود وجود ندارد. وقتي عشق هست، «خود» نيست.


+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

مي‌خواهم با بحث درمورد سادگي، احتمالاً در مسأله حساسيت نيز مکاشفه‌اي داشته باشيم. ظاهراً سادگي به‌نظر ما تنها نوعي نمايش بيروني و يا يک عقب‌نشيني است؛ يعني داشتن متعلقات اندک، بستن يک لنگ به کمر، نداشتن خانه، لباس کم‌پوشيدن و پول اندکي در بانک داشتن. بي‌شک اين سادگي نيست. اين تنها يک نمايش بيروني است. سادگي ازنظر من چيز لازمي است؛ اما زماني وجود پيدا مي‌کند که ما مفهوم خودشناسي را فهميده باشيم.

سادگي صرفاً مطابقت با يک الگو نيست. براي ساده‌بودن هوشمندي بسيار لازم است؛ نه‌فقط مطابقت با يک الگوي ويژه، اين‌که اين الگو از جهت نمايش بيروني تا چه حد باارزش باشد، فرقي ندارد. متأسفانه همه ما ساده بودن را از نمايش ظاهري و در امور بيروني مي‌بينيم. داشتن متعلقات اندک، راضي‌بودن با تعداد و مقدار کم و به‌احتمال تقسيم‌کردن اين کم با ديگران، بالنسبه ساده‌تر است؛ اما صرفاً نمايش بيروني سادگي در اشياء و در متعلقات به‌هيچ‌وجه به‌معناي داشتن سادگي دروني نيست؛ زيرا آن‌گونه که وضع امروزي دنياست، هرروز از بيرون، چيزهاي بيشتري بر ما تحميل مي‌شود. زندگي دائماً پيچيدگي بيشتر پيدا مي‌کند و ما براي فرار ازدست اين زندگي، به صرف‌نظرکردن و جداشدن از اشياء- مانند اتومبيل، خانه، سينما و از شرايط بي‌شماري که از بيرون بر ما تحميل شده است- مي‌پردازيم. خيال مي‌کنيم با عقب‌نشيني‌کردن، به‌سادگي خواهيم رسيد. چه‌بسيار قديسين و معلماني که ترک دنيا کرده‌اند و به‌نظر من اين‌گونه صرف‌نظرکردن از دنيا، از سوي هرکس که باشد، مشکل را حل نخواهد کرد. آن‌نوع سادگي که اساسي و واقعي است، تنها از درون به‌وجود مي‌آيد و داراي نمايشي بيروني نيز هست. بنابراين، مشکل اين است که چگونه ساده بايد بود؛ زيرا اين‌گونه سادگي، انسان را هرچه بيشتر حساس مي‌کند. وجود ذهن و قلب حساس ضروري است؛ زيرا ادراک و پذيرش سريع در آن صورت ممکن خواهد شد.

مطمئناً انسان مي‌تواند از راه درک موانع، تعلقات و ترس‌هاي بي‌شماري که دارد، از درون ساده باشد؛ اما خيلي‌ها دوست دارند در بند مردم، متعلقات و پندارها اسير باشند. ما دوست داريم زنداني باشيم. ما از درون زنداني هستيم، بگذريم که از بيرون بسيار ساده‌ايم. ما از درون زنداني اميال، خواسته‌ها، پندارها و انگيزه‌هاي بي‌شماريم. سادگي را به‌جز هنگامي که شخص از درون آزاد باشد، نمي‌توان يافت؛ ازاين‌رو، بايد از درون شروع کرد و نه از بيرون.

هنگامي انسان به درک کل فرآيند اعتقاد و اين‌که چرا ذهن انسان به اعتقادي وابسته است، نايل مي‌شود، به يک آزادي خارق‌العاده دست پيدا مي‌کند. هرگاه که از چنگ اعتقادات رها شويم، به‌سادگي رسيده‌ايم؛ اما سادگي نياز به هوشياري دارد و هوشياري، مستلزم آن است که شخص از موانع موجود بر سر راه خود آگاه باشد. براي آگاه‌بودن بايد دقت مستمر داشت و خود را در هر شکل معمول و هر الگوي معين فکري و عملي ثابت نگه نداشت. درهرحال هرطور که انسان در درون باشد، دربيرون تأثير مي‌گذارد. اجتماع يا هر عملي جلوه‌اي از خود ماست و تا هنگامي که خود را از درون دگرگون نکنيم، قانون‌گذاري صرف، مفهوم بيروني چنداني ندارد؛ البته ممکن است باعث اصلاحات و تسويه‌هاي معيني بشود؛ ولي وجود دروني شخص هميشه بر وجود بيروني او چيره مي‌شود. اگر شخص از درون آزمند و جاه‌طلب باشد و به‌دنبال پندارهاي ويژه برود، پيچيدگي دروني، هرقدر هم با دقت طرح‌ريزي شده باشد، عاقبت اجتماع بيرون را واژگون کرده و به سقوط مي‌کشاند.

ازاين‌رو، شروع کار انسان بايد از درون باشد؛ بدون منها کردن يا نپذيرفتن دنياي بيرون، به‌طور حتم با ادراک دنياي بيرون و دريافتن چگونگي وجود تعارض، درد، کشمکش در اين دنيا، به درک دنياي درون خواهيم رسيد. بررسي‌هاي بيشتر انسان از درون خود، طبعاً نوعي حالت دروني به‌وجود مي‌آورد که خود موجب تعارض‌ها و مصيبت‌هاي بروني مي‌شود. نمايش بيروني تنها نشانه‌اي از حالت دروني است؛ اما براي فهميدن حالت دروني انسان بايد از بيرون شروع کند. بيشتر ما همين کار را مي‌کينم. با درک دنياي درون- بدون منهاکردن يا انکار دنياي بيرون؛ بلکه با درک برون و رسيدن به درون- درمي‌يابيم که هم‌زمان با شروع بررسي پيچيدگي‌هاي دروني وجود خويش، بيش از پيش حساس و آزاد مي‌شويم. همين سادگي دروني است که بسيار اساسي است؛ زيرا اين سادگي ايجاد حساسيت مي‌کند. ذهني که حساس، هشيار و آگاه نيست، توانا به پذيرش و هيچ عمل خلاقي نمي‌باشد. انطباق، به‌عنوان وسيله‌اي براي ساده‌کردن ما، درواقع ذهن و قلب را تيره و غيرحساس مي‌کند. هرنوع اجبار سلطه‌جويانه از سوي دولت، شخص، آرمان، توفيق و چيزهايي از اين قبيل، هر نوع تطابق نظري به جز ايجاد عدم حساسيت نتيجه‌اي ندارد؛ زيرا از درون ساده نيست. چه بسا که شما از بيرون انطباق حاصل کنيد و سادگي ظاهري از خود نشان دهيد؛ همان‌گونه که بسياري از مذهبيون وانمود مي‌کنند. آن‌ها مکاتب مختلفي را به کار مي‌گيرند، به سازمان‌هاي گوناگون مي‌پيوندند، به‌روشي ويژه به تفکر مي‌نشينند و اموري از اين قبيل، همه و همه، ظاهري ساده از خود نشان مي‌دهند؛ اما اين انطباق، راه به سادگي ندارد.

هيچ نوع اجباري به سادگي نمي‌انجامد. برعکس، سرکوبي بيشتر، جانشين بيشتر درپي دارد؛ هرقدر توجه به مسائل عالي بيشتر باشد، سادگي کمتر است؛ ولي هرقدر بيشتر به روند توجه به مسايل عالي؛ سرکوب جانشيني اشراف داشته باشيد، امکان ساده‌بودن شما بيشتر مي‌شود.

مسايل ما- مسايل اجتماعي، محيطي، سياسي، مذهبي- آن‌چنان پيچيده‌اند که تنها راه گشودن و حل آن‌ها، ساده‌بودن است؛ نه داشتن فضل و هوش خارق‌العاده. آدم ساده از آدم پيچيده سرراست‌تر مي‌بيند و تجربه‌اي مستقيم‌تر دارد. اذهان ما از دانش لايتناهي حقايق، از آن‌چه که ديگران گفته‌اند، آن‌چنان پرازدحام است که ما ديگر توانايي ساده‌بودن و داشتن تجربه مستقيم را نداريم. اين مسايل شيوه‌هاي برخورد نويني را مي‌خواهند و هنگامي مي‌توان با آنان اين‌گونه برخورد کرد که ما از درون واقعاً ساده باشيم. اين سادگي تنها از راه خودشناسي، از راه درک خود و شيوه انديشيدن و احساس‌کردن، حرکت افکار، واکنش‌ها و نحوه انطباق بدست مي‌آيد؛، ازطريق ترس، اعتقاد عمومي، اعتقاد به آن‌چه که ديگران مي‌گويند، آن‌چه که بودا، مسيح و قديسين بزرگ گفته‌اند، حاصل مي‌شود که تمامي آن‌ها نشانه طبيعت ما براي انطباق و امنيت‌داشتن و سالم‌بودن است. هنگامي کسي به‌دنبال امنيت است، به‌طور وضوح در يک حالت ترس است، ازاين‌رو، سادگي وجود ندارد.

هيچ‌کس بدون داشتن سادگي نمي‌تواند حساسيت داشته باشد- نه به درخت‌ها، نه به پرنده‌ها، نه به کوه‌ها، نه به باد، و نه به هيچ‌چيز و هيچ‌کس که دور و برمان در دنيا در حرکت است- اگر کسي ساده نباشد، نمي‌تواند به صميميت دروني امور، حساس باشد. بيشتر ما به‌گونه‌اي بسيار سطحي در لايه بالاي خودآگاه خويش زندگي مي‌کنيم؛ در آن‌جا مي‌کوشيم متفکر و انديشمند باشيم که اين کار با مذهبي‌بودن مترادف است؛ در آن‌جا سعي مي‌کنيم ذهن‌مان را از راه اجبار و انضباط، ساده کنيم؛ اما سادگي اين نيست. هنگامي لايه بالايي ذهن را وادار به ساده‌بودن مي‌کنيم اين اجبار تنها باعث سرسختي ذهن مي‌شود، نه آن را انعطاف‌پذير مي‌کند، نه روشن و نه چالاک. ساده‌بودن در روند کلي و تمامي خودآگاه، کاري بس دشوار است؛ زيرا هيچ‌گونه کتمان دروني نبايد وجود داشته باشد. براي يافتن، براي کند و کاو در روند وجودي ما که معنايش بيداري دربرابر هر صميميت و اشارتي است؛ بيداري دربرابر ترس‌ها و اميدها و بيداري در آن‌صورت؛ يعني هنگامي که ذهن و دل واقعاً ساده بوده و از قشري سخت پوشيده نشده باشند، مي‌توانيم مشکلات بسياري را که با آن‌ها روبه‌رو هستيم، حل کنيم.

دانش حلال مشکلات ما نخواهد بود. مثلاً چه‌بسا که شما از تناسخ خبر داشته باشيد و بدانيد که بعد از مرگ، استمرار وجود دارد. مي‌گويم چه‌بسا، نمي‌گويم که شما خبر داريد؛ يا چه‌بسا که شما آن را قبول کرده باشيد؛ ولي اين مشکلي را حل نمي‌کند. نظريه، تعهد و اطلاعات شما، مرگ را در قفسه محبوس نمي‌کند. اين جريان مرموزتر، عميق‌تر و بديع‌تر از اين گفته‌هاست. انسان بايد استعداد تحقيق دوباره همه اين امور را داشته باشد؛ زيرا تنها از راه تجربه مستقيم است که مشکلات ما حل خواهد شد و براي داشتن تجربه مستقيم، نياز به ساده‌بودن داريم که معنايش آن است که حساسيت بايد وجود داشته باشد. وزن دانش، ذهن را سنگين مي‌کند؛ سبب تيرگي ذهن گذشته و آينده است. تنها ذهني که توانايي تطبيق خود را با حال دارد، به‌طور مستمر و لحظه به لحظه مي‌تواند با تأثيرات و فشارهاي قوي که به‌طور مستمر به‌وسيله محيط بر آن وارد مي‌شود، روبه‌رو شود.

بنابراين، شخص مذهبي کسي نيست که عبا بر دوش مي‌اندازد يا لنگ به کمر مي‌بندد، يا روزي يک وعده غذا مي‌خورد، يا اين که قسم‌هاي بي‌شمار خورده است که اين نباشد و آن باشد؛ بلکه کسي است که از درون ساده است، کسي است که درحال شدن چيزي نيست. ذهني اين‌چنين، پذيرش خارق‌العاده دارد؛ زيرا مانعي در کار نيست. ترس وجود ندارد، حرکتي به سوي چيزي انجام نمي‌گيرد؛ ازاين‌رو توانايي دريافت فيض، رسيدن به پروردگار و حقيقت و آن چه را که اراده کند، دارد؛ اما ذهني که به‌دنبال يافتن حقيقت مي‌رود، ذهني ساده نيست. ذهني که در تکاپو، جست‌وجو، راه‌پيداکردن و هيجان است، ذهني ساده نيست. ذهني که با هر الگوي اقتدار- چه از درون و چه از بيرون- انطباق پيدا مي‌کند، نمي‌تواند ساده باشد و تنها هنگامي که ذهن واقعاً حساس، هشيار، آگاه از همه رخدادها، پاسخ‌ها و انديشه‌هاي خود باشد، هنگامي که ديگر شدني در کار نيست، ديگر خود را براي آن‌که چيزي باشد، شکل نمي‌دهدد؛ تنها در آن موقع است که توانايي دريافت آن‌چه را که حقيقت باشد، دارد. تنها آن‌ هنگام است که مي‌تواند خوشبختي وجود داشته باشد؛ زيرا خوشبختي هدف نيست؛ بلکه نتيجه واقعيت است. هنگامي ذهن  و دل ساده، حساسس شدند- البته نه از راه اجبار، هدايت يا تحميل- آنگاه خواهيم ديد که مي‌توان با مشکلات به آساني روبه‌ور شد. هرقدر هم مشکلات ما پيچيده باشند، مي‌توانيم به‌صورتي تازه با آن‌ها مقابله کرده و به‌گونه‌اي متفاوت بر آن‌ها نظر کنيم. آن‌چه که امروز طالب آن هستند مردمي است که بتوانند با اين آشفتگي بروني، بلوا و آشوب و دشمني از نو و به‌گونه‌اي خلاق و آسان روبه‌رو شوند؛ نه با تئوري و فرمول، چه متعلق به چپ و يا راست باشد. آن‌کس که ساده نيست، توانايي از نو برخوردکردن با اين امر را ندارد.

مشکل هنگامي مي‌تواند حل شود که برخورد ما با آن بدين‌گونه باشد. درصورتي‌که ما بر اساس الگوهاي فکري، مذهبي، سياسي، يا هرنوع الگوي ويژه ديگري فکر کنيم، نمي‌توانيم با مشکل، برخوردي تازه داشته باشيم. بنابراين، براي ساده‌بودن بايد از قيد همه اين‌ها آزاد باشيم. ازاين‌رو است که آگاه‌بودن، استعداد درک روند فکرکردن خود را داشتن و خود را به‌طور کامل شناختن، بسيار اهميت دارد؛ زيرا سادگي از آن ناشي مي‌شود و فروتني که پرهيزکاري و تمرين نيست، از آن مايه مي‌گيرد. فروتني حاصله، ديگر فروتني نخواهد بود. ذهني که خود را فروتن مي‌کند، ذهني نيست که ديگر فروتن باشد. فروتني تنها هنگامي فروتني است که انسان آن را داشته باشد، پرورده‌شده نباشد، درآن‌صورت است که انسان توانا است با امور اضطراري دنيا روبه‌رو شود؛ زيرا در آن هنگام، شخص اهميت ندارد؛ زيرا او از درون فشارها و احساس اهميت خود نگاه نمي‌کند؛ بلکه به مسأله به‌خاطر خود مسأله مي‌نگرد و آن‌گاه است که مي‌تواند آن را حل کند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

ترس چيست؟ ترس تنها درارتباط با چيزي که منزوي نيست، به‌وجود مي‌آيد. چگونه مي‌شود از مرگ ترسيد؟ چگونه مي‌شود از چيزي که من نمي‌شناسم بترسم؟ هنگامي مي‌گويم از مرگ مي‌ترسم، آيا به‌راستي از چيزي ناشناخته که مرگ است، مي‌ترسم و يا از اين مي‌ترسم که چيزي را که مي‌شناسم از دست بدهم؟ ترس من از مرگ نيست؛ بلکه از اين است که پيوستگي‌ام را با شناخته‌ها از دست بدهم. ترس من هميشه درارتباط با شناخته‌هاست؛ نه ناشناخته‌ها.

اکنون پرسش من اين است که چگونه مي‌شود از چنگ ترس- از شناخته‌ها- که شامل ترس ازدست‌دادن خانواده، شهرت، اخلاق، حساب بانکي، اشتها و غيره است، رها شد. ممکن است بگوييد که ترس از شعور ظاهر نشأت مي‌گيرد؛ ولي شعور ظاهر شما از شرطي‌شدن شما شکل مي‌گيرد؛ بنابراين، شعور ظاهر بازهم نتيجه شناخته شده‌هاست. من چه مي‌دانم؟ دانش يعني داشتن نظريه‌ها، داشتن عقايدي درمورد امور، داشتن حس استمرار همانند آن‌چه که به شناخته‌ها داريم و ديگر هيچ. نظريات خاطرات هستند که نتيجه تجربه‌اند و پاسخ به چالش مي‌باشند. من از شناخته‌شده‌ها مي‌ترسم، که معنايش ترس ازدست‌دادن افراد، اشياء يا پندارها است؛ از اين مي‌ترسم که کشف کنم چه هستم؛ از اين مي‌ترسم که به استيصال بيفتم؛ از اين مي‌ترسم که دچار درد و رنجي شوم که هنگامي عارضم مي‌شود که چيزي را ازدست داده‌ام يا چيزي را به‌دست نياورده‌ام و يا ديگر لذتي برايم باقي نمانده است.

ترس از درد است. درد جسمي پاسخ عصبي است؛ اما درد روحي هنگامي ايجاد مي‌‌شود که من به چيزهايي دل ببندم که به من رضايت خاطر مي‌دهند؛ زيرا آنگاه از اين مي‌ترسم که کسي يا چيزي آن‌ها را احتمالاً از من بگيرد. گردآوري‌هاي روان‌شناختي تا هنگامي که مورد مزاحمت قرار نگيرند، مانع ايجاد درد روحي مي‌شوند؛ به‌بيان‌ديگر، من مجموعه‌اي از گردآوري‌ها هستم؛ يعني تجاربي که از هر نوع آشفتگي جدي ممانعت به‌عمل مي‌آورد و من نمي‌خواهم آشفته شوم. بنابراين، من از هرکس که موجب پريشاني‌ام شود، مي‌ترسم. پس ترس من از شناخته‌شده‌هاست، من از آن‌چه که گردآورم- فيزيکي و روحي- مي‌ترسم؛ زيرا آن‌چه که گردآورده‌ام، سپري است درمقابل درد و رنج. دانش هم جلو درد را مي‌گيرد. همان‌گونه که دانش پزشکي موجب جلوگيري درد جسمي مي‌شود، عقايد هم از درد روحي جلوگيري مي‌کنند؛ ازاين‌رو، من از اين‌که عقايدم را ازدست بدهم مي‌ترسم؛ بگذريم که من دانش کامل يا دليل محکمي درمورد واقعيت اين عقايد در دست ندارم. شادي برخي از اعتقادات سنتي را که به من قالب کرده‌اند، به‌علت قدرتي که از تجربه، اعتماد و درک خود مي‌گيرم، رد کنم؛ اما اين اعتقادات و دانشي که به‌دست آورده‌ام، در اصل يکي هستند؛ سپري براي دفع درد.

ترس تا هنگامي که گردآوري شناخته‌ها هست و موجب ترس ازدست‌دادن است، وجود دارد. ازاين‌رو، ترس از ناشناخته‌ها درواقع ترس ازدست‌دادن شناخته‌هاي گردآوري‌شده است. گردآوري‌شده‌ها بدون تفاوت موجب ترس مي‌شوند، ترسي که به‌نوبه خود درد است و همان لحظه‌اي که مي‌گويم: «نبايد ازدست بدهم»، ترس به‌وجود مي‌آيد. اگرچه قصد من از گردآوري، فراهم کردن سپري درمقابل درد است، خود درد، جزء جدانشدني گردآوري‌هاست. همان چيزهايي که داريم، خود باعث ترس مي‌شوند که همان درد است.

ترس، جزء روند گردآوري است و اعتقاد به چيزي، جزيي از روند مربوط به گردآوري است. پسرم مي‌ميرد و من به تناسخ اعتقاد دارم تا بدين‌وسيله از درد روحي بيشتر جلوگيري کنم؛ اما در تک‌تک اين روندها، ترديد وجود دارد. در دنياي بيرون به جمع‌آوري چيزهايي مي‌پردازم و جنگ ايجاد مي‌کنم؛ در دنياي درون، به گردآوري اعتقادات مشغول مي‌شوم و موجب درد و رنج مي‌شوم. تا هنگامي که بخواهم امنيت داشته باشم، حساب بانکي کذا و ....داشته باشم، تا هنگامي که بخواهم چيزي بشوم- چه ازنظرفيزيولوژيکي و چه ازنظر رواني- وجود درد ناگزير است. همان چيزهايي که از آن‌ها به‌عنوان سپر مانع درد استفاده مي‌کنم، خود به‌وجودآورنده درد و ترس هستند.

ترس هنگامي پديد مي‌آيد که من آرزو کنم در الگوي خاصي قرار بگيرم. زندگي بدون ترس، يعني زندگي بدون يک الگوي معين. هنگامي من خواهان شيوه خاصي از زندگي هستم، خود اين شيوم خاص زندگي، منبع ترس است. مشکل من ميل به زندگي در چارچوب معين است. آيا من نمي توانم اين چارچوب را بشکنم؟ هنگامي اين کار را مي‌توانم انجام دهم که حقيقت را ببينم؛ يعني ببينم که الگو موجب ترس شده و ترس موجب تقويت الگو مي‌شود. اگر بگويم من بايد چارچوب را بشکنم؛ زيرا مي‌خواهم از چنگ ترس رها شوم، درآن‌صورت، من تنها از الگوي ديگر پيروي کرده‌ام که ترس بيشتري را موجب مي‌شود. هر عملي از جانب من که براساس ميل به شکستن الگو، باشد تنها الگوي ديگري خلق مي‌کند و نتيجه‌اش هم ترس است. چگونه مي‌شود چارچوب را بدون ايجاد ترس، يعني بدون هيچ عمل خوداگاه يا ناخودآگاهي از جانب شخص درارتباط با آن، شکست؟ معني اين سخن آن است که من نبايد عمل کنم، من نبايد براي شکستن الگو حرکتي انجام دهم. پس، هنگامي‌که من تنها به الگو نگاه مي‌کنم، مي‌بينم که ذهن، خود الگو و چارچوبي است و در الگوي معمولي که خود آفريده است، زندگي مي‌کند؛ بنابراين، خود ذهن، ترس است. آن‌چه که ذهن انجام دهد، به‌سوي تقويت يک الگوي قديمي ويا افزودن الگوي ديگر هدايت مي‌شود؛ يعني آن‌چه که ذهن براي رهايي از دست ترس انجام مي‌دهد، خود موجب ترس است.

ترس، مفرهاي گوناگون پيدا مي‌کند. يکي از انواع آن، همانندسازي است؛ همانندسازي با کشور، اجتماع يا يک نظر. آيا متوجه نشده‌ايد که واکنش‌تان از ديدن يک تشييع، تشييع نظامي يا مذهبي و يا هنگامي کشور در خطر تهاجم است، چيست؟ در آن هنگام، خود را با کشور، يا يک موجوديت و با يک ايدئولوژي، همانند و منطبق مي‌کنيد. در مواقعي هم خود را با فرزند، همسر و يا با چارچوب معين از عمل يا بي‌عملي همانند مي‌کنيد. همانندسازي، يک فرآيند خودفراموشي است. تا هنگامي که من از «من»اي که مي‌شناسم آگاه هستم، درد، تلاش و ترس مستمر وجود دارد؛ اما اگر خود را با چيزي بزرگ‌تر، باارزش‌، زيبايي، زندگي، حقيقت، اعتقاد و دانش همانند کنم، لااقل به‌صورت موقت، آنگاه گريزگاهي براي «من» پيدا کرده‌ام؛ قبول داريد؟ اگر من درمورد «کشور خود» صحبت کنم، خود را موقتاً فراموش مي‌کنم. اگر بتوان خود را با فاميلم، يک گروه، يک حزب شخصي و يا يکايدئولوژي معين همانند کنم، درآن‌صورت يک گريزگاه پيدا کرده‌ام.

بنابراين، همانندسازي شکلي از فرار از خود است؛ همان‌طور که حتي پرهيزکاري نوعي فرار از خود است. شخصي که به‌دنبال پرهيزکاري است، از خود مي‌گريزد و چنين آدمي کوته‌نظر است. چنين چيزي ذهن پرهزکار نيست؛ زيرا پرهيزکاري چيزي نيست که ذهن بتواند آن را دنبال کند. هرقدر بيشتر تلاش در پرهيزکاربودن کنيد، بيشتر به تقويت خود و «من» همت گماشته‌ايد. ترس که به اشکال گوناگون براي ما عادي است، بايد هميشه جانشيني بيابد و بايد بر تلاش ما بيفزايد. هرقدر با يک جانشين همانندتر باشيد، قدرتي را که به آن تمسک مي‌جوييد، در راهش مي‌کوشيد و خود را فدا مي‌کنيد، بيشتر است؛ زيرا ترس در پشت آن پنهان است.

آيا مي‌دانيم ترس چيست؟ آيا اين عدم پذيرش «آن‌چه هست» نيست؟ ما بايد به واژه «پذيرش» اشراف داشته باشيم. من اين واژه را به‌معناي کوشش براي پذيرفتن به کار نمي‌برم. هنگامي من از «آن‌چه هست» ادراک حسي دارم، ديگر مسأله پذيرش بي‌معناست. هنگامي من «آن‌چه هست» را به‌وضوح نمي‌بينم، آن‌گاه روند پذيرش را به‌ميان مي‌کشم. چگونه من، مني که مجموعه‌اي از همه اين واکنش‌ها، پاسخ‌ها، خاطرات، اميدها، افسردگي‌ها، ناکامي‌ها هستم، مني که نتيجه حرکت خودآگاهي هستم که راهش سد شده است، مي‌توانم از اين‌ها فراتر روم؟آيا ذهن مي‌تواند بودن اين سدها و موانع، هشيار باشد؟ به خارق‌العاده‌بودن خوشي، هنگامي پي‌مي‌بريم که مانعي وجود نداشته باشد. مگر نمي‌دانيد هنگامي بدن داراي سلامت کامل است، نوعي خوشي و رفاه وجود دارد؟ مگر نمي‌دانيد که هنگامي ذهن کاملاً آزاد و بدن مانع اسست، هنگامي مرکز بازشناسي که «من» است، آن‌جا نيست، شما خوشي خاصي را تجربه مي‌کنيد؟ آيا اين حالت را در نبود خود تجربه نکرده‌ايد؟ شکي نيست که همه آن را آزموده‌ايم.

درک خود و آزادي از آن تنها هنگامي ممکن است که من بتوانم کلاً و تماماً و يک‌پارچه به آن نگاه کنم و انجام اين کار تنها هنگامي امکان دارد که من به روند کلي تمام فعاليت‌هايي که زاييده آرزويي است که خود بيانگر انديشه است، اشراف داشته باشم. فراموش نکنيم که انديشه و آرزو با هم فرقي ندارند- درصورتي‌که من بتوانم بدون توجيه، بدون محکوم‌کردن و بدون سرکوب، آن را درک کنم، آنگاه از امکان راه‌يافتن به فراسوي اين محدوديت‌هاي خود، آگاهي خواهيم يافت.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

شناسايي خود يعني شناختن رابطه خود با دنيا- نه‌تنها با دنياي پندارها و مردم؛ بلکه با طبيعت و آن‌چه مالک آن هستيم- و زندگي يعني رابطه با همه چيز و همه‌کس. آيا درک اين رابطه نيازي به تخصص دارد؟ بديهي است که چنين نيست. آن‌چه که نياز دارد، آگاهي است؛ آگاهي براي رويارويي با دنيا به‌عنوان يک کل. چگونه مي‌توان آگاه بود؟ اين مشکل ماست. چگونه شخص مي‌تواند آگاهي لازم را داشته باشد؛ اگر بشود اين واژه را به‌کاربرد بدون آن‌که تخصص منظور نظر باشد؟ چگونه انسان را مي‌توان براي رويارويي با دنيا به‌عنوان يک کل آماده کرد؟ که معنايش نه‌تنها رابطه شخصي با همسايه است؛ بلکه همچنين با طبيعت، با آن‌چه که به شما متعلق است، با پندارها و آن‌چه که ذهن به‌عنوان خيالات واهي، ميل و چيزهايي از اين قبيل، جعل مي‌کند. چگونه شخص مي‌تواند از اين روند کلي رابطه آگاه باشد؟ شکي نيست که زندگي ما اين است. زندگي بدون رابطه وجود ندارد و درک اين رابطه، معنايش منزوي‌شدن نيست؛ برعکش بازشناسي کامل يا آگاهي از روند کلي رابطه را مي‌خواهد؟

چگونه شخص بايد آگاه باشد؟ چگونه ما از چيزي آگاه هستيم؟ چگونه شما از رابطه خود با شخص آگاه مي‌شويد؟ چگونه شما از وجود درختان و از چهچهه پرندگان آگاه مي‌شويد؟ هنگامي روزنامه‌اي را مي‌خوانيد، چگونه از واکنش خود آگاهي مي‌يابيد؟ آيا ما از پاسخ‌هاي سطحي ذهن، به‌خوبي پاسخ‌هاي دروني آگاه هستيم؟ اصلاً چگونه از چيزي آگاه مي‌شويم؟ نخست از پاسخ مربوط به يک انگيزه که يک حقيقت بديهي است، آگاه هستيم؛ درخت را مي‌بينيم و نوعي پاسخ، نوعي احساس، تماس، شناسايي و ميل در ما به‌وجود مي‌آيد. اين روند معمول است، اين‌طور نيست؟ ما مي‌توانيم آن‌چه را در عمل رخ مي‌دهد، بدون مطالعه هيچ کتابي مشاهده کنيم.

بنابراين، لذت و درد در شناسايي است و «استعداد» يعني نگراني ما درمورد لذت و دوري از درد، غير از اين است؟ اگر شما به چيزي علاقه‌مند باشيد، اگر به شما لذت ببخشد، استعداد فوراً ايجاد مي‌شود؛ آگاهي از آن حقيقت، بي‌درنگ به‌وجود مي‌آيد و اگر دردناک باشد، «استعداد» دوري از آن در ما شکل مي‌گيرد. تا هنگامي که ما براي درک خود چشم بر «استعداد» داريم، خيال مي‌کنيم توفيق يارمان نخواهد بود؛ زيرا درک خود بستگي به استعداد ندارد. استعداد تکنيکي نيست که ما به‌وجود آوريم، پرورش دهيم و طي زمان و با تشديد آن، به آن بيفزاييم. به‌طور حتم، اين آگاهي از خود را نمي‌توان در عمل، رابطه آزمود؛ مي‌توان آن را در نحوه حرف‌زدن و رفتار ما آزمود. خود را بدون هيچ‌نوع همانندسازي، بدون مقايسه، بدون محکوم‌سازي مشاهده کنيد؛ تنها مشاهده کنيد، خواهيد ديد که اتفاق خارق‌العاده‌اي خواهد افتاد. نه‌تنها به فعاليتي که ناخودآگاه است، پايان خواهيد داد- زيرا بيشتر فعاليت‌هاي ما ناخودآگاهانه است- بلکه از اين هم پيشتر خواهيم رفت و به انگيزه‌هاي عمل نيز، بدون پرسش و کندوکاو در آن، آگاه خواهيد شد.

هنگامي آگاه هستيد، تمامي روند انديشيدن و عمل را مي‌بينيد؛ اما چنين چيزي تنها درصورتي رخ خواهد داد که محکوم‌کردني در ميان نباشد. هنگامي چيزي را محکوم مي‌کنيم، آن را نمي‌فهميم و اين يکي از راه‌هاي دوري از هرنوع فهميدن است. خيال مي‌کنم بيشتر ما اين کار را عمداً انجام مي‌دهيم؛ في‌الفور محکوم مي‌کنيم و خيال مي‌کنيم که فهميده‌ايم. درحالي‌که اگر محکوم نکنيم؛ بلکه آن را مورد توجه قرار دهيم، از آن آگاه باشيم، درآن‌صورت، محتوا و مفهوم آن عمل کم‌کم باز خواهد شد. اين را آزمايش کنيد و آن‌گاه خود بينا مي‌شويد. تنها آگاه باشيد- بدون هيچ احساس موجه‌سازي- اگرچه ممکن است به‌ظاهر منفي به‌نظر آيد؛ اما اين‌طور نيست. برعکس، داراي کيفيت انفعالي است که عمل مستقيم نام دارد و براي کشف آن، بايد آن را آزمود.

درهرحال، براي درک چيزي بايد حالتي انفعالي داشت. نمي‌شود مرتب درباره آن انديشيد و به حدس و گمان متوسل شد، يا درموردش پرس‌وجو کرد. داشتن حساسيت کافي براي دريافت محتواي آن، کفايت مي‌کند. مانند صفحه حساس عکاسي است. اگر من تمايل به درک شما داشته باشم، بايد آگاهي من نسبت به شما انفعالي باشد، درآن‌صورت شما تمامي سرگذشت خود را براي من خواهيد گفت. بدون شک اين مسأله به استعداد يا متخصص‌بودن بستگي ندارد. در اين روند ما کم‌کم خود را خواهيم شناخت؛ نه تنها لايه‌هاي سطحي خودآگاهي‌مان را؛ بلکه لايه‌هاي عميق‌تر را هم که بسيار بااهميت‌تراند؛ زيرا تمامي انگيزه‌ها و قصدها، خواسته‌هاي پنهان و سردرگم، اضطراب‌ها، ترس‌ها و اميال ما، در آن‌جا نهفته‌اند؛ در بيرون ممکن است همه اين‌ها در کنترل ما باشند؛ اما در درون آن‌ها در جوشش هستند. تا هنگامي که ازطريق آگاهي، اين امور کاملاً درک نشوند، شکي نيست که آزادي، خوشبختي و هوشمندي وجود خارجي نخواهد داشت.

آيا هوشمندي به تخصص مربوط است؟ منظور از هوشمندي، يعني آگاهي کامل از روند وجودي انسان و آيا پروراندن افراد از راه متخصص‌کردن‌شان، هوشمندي نام دارد؟ زيرا آن‌چه که در دنيا دارد رخ مي‌دهد، همين است؛ فکر مي‌کنيد غير از اين است؟ ما اين‌نوع شيوه تفکر را در تمامي تخصص‌ها- پزشکي، مهندسي، صنعت‌کاري، کسب و تجارت، استادي و کشيش‌بودن- مي‌بينيم.

براي درک بالاترين شکل هوشمندي که حقيقت است و پرودگار لايزال؛ يعني آن‌چه که به وصف نمي‌گنجد. بله براي درک چنين چيزي، خيال مي‌کنيم که بايد خود را متخصص بار بياوريم. درنتيجه به مطالعه مي‌پردازيم، راه مي‌جوييم، کندوکاو مي‌کنيم و با طرز تفکر متخصصين و يا مشاهده آنان به مطالعه خود مي‌پردازيم، تا بدين‌ترتيب استعدادي پيدا کنيم که ما را در بازکردن گره‌کور تعارض‌ها و مصيبت‌هاي‌مان ياري دهد.

گيريم که از آگاه‌بودن هم بي‌نصيب نباشيم، مشکل ما اين است که آيا مي‌توانيم تعارض‌ها، مصايب و غم‌هاي زندگي روزمره‌مان را به کمک ديگران حل کنيم؟ و اگر آن‌ها نتوانند، ما چگونه مي‌توانيم از عهده حل آن‌ها برآييم؟ براي درک يک مشکل به‌طور وضوح به هوشمندي نياز است و اين هوشمندي را نه از راه متخصص‌شدن و نه از راه پروردن تخصص مي‌توان به‌دست آورد؛ تنها هنگامي پا به عرصه وجود مي‌گذارد که ما از روند کلي خودآگاه خويش به‌گونه‌اي انفعالي آگاه باشيم؛ يعني از خود بدون انتخاب، بودن گزينش- درست يا نادرست- آگاه باشيم. هنگامي شخصي آگاهي انفعالي دارد، متوجه مي‌شود که در پس اين انفعالي‌بودن- چيزي که نه ايده‌اليسم است، نه رؤيا؛ بلکه هشياري نهايي است- مشکل مفهوم ديگري دارد؛ يعني ديگر چيزي به‌نام همانندي با مشکل وجود ندارد؛ ازاين‌رو درموردش داوري نمي‌شود کرد و خود مشکل محتواي خود را برملا خواهد کرد. اگر شما بتوانيد اين کار را به‌طور مستمر و دايم انجام دهيد، آنگاه مي‌توان در حل تمامي مشکلات به‌گونه‌اي اساسي- نه سطحي- اقدام کرد. مشکل اين است که بسياري از ما نمي‌توانيم آگاهي انفعالي داشته باشيم و بگذاريم که خود مشکل سرگذشت خود را بدون تغيير و تفسير ما بيان کند. ما نمي‌دانيم که چگونه بي‌قصد و غرض به مشکل نگاه کنيم. متأسفانه اين کار از عهده ما ساخته نيست؛ زيرا ما از مشکل نتيجه مي‌خواهيم، پاسخ مي‌خواهيم، به‌دنبال هدف هستيم و درپي ترجمه مشکل برحسب درد يا لذت خويش، يا درخصوص ايستادگي در برابر مشکل، از پيش پاسخي آماده داريم. بنابراين، به مشکلي که هميشه تازه است با الگوي کهنه نگاه مي‌کنيم. چالش هميشه تازه است؛ اما پاسخ ما هميشه کهنه و مشکل ما اين است که با چالش رويارويي بسنده و کامل داشته باشيم. مسأله هميشه مسأله رابطه است؛ رابطه با اشياء، با افراد يا ايده‌ها؛ مسأله ديگري وجود ندارد؛ و براي رويارويي به‌طور صحيح و کافي- انسان بايد به‌گونه‌اي انفعالي آگاه باشد. اين انفعالي‌بودن به تصميم، اراده و انضباط بستگي ندارد؛ شروع کار آن است که از انفعالي‌نبودن خود آگاه شويم. آگاه باشيم که ما در جست‌وجوي پاسخي ويژه به مسأله ويژه‌اي هستيم؛ بي‌شک شروع آن چنين است: شناسايي خود دررابطه با مشکل و نحوه رويارويي با آن. آنگاه به‌محض آن‌که شناسايي خود را دررابطه با مشکل- نحوه پاسخ‌گويي- انواع تعصب‌ها، خواسته‌ها و علاقه‌مندي‌ها براي برآوردن آن مشکل، شروع کرديم، اين شناخت، روند انديشيدن ما و ماهيت دروني‌مان را آشکار خواهد کرد و رهايي در همين است.

آن‌چه به‌طور حتم اهميت دارد، آگاهي بدون گزينش است؛ زيرا گزينش موجب تعارض مي‌شود، گزينش‌کننده دچار آشفتگي است؛ ازاين‌رو، به گزينش روي مي‌آورد؛ اگر دچار آشفتگي نباشد، گزينش وجود ندارد. تنها کسي که دچار پريشاني حواس است، تصميم مي‌گيرد که چه بکند يا چه نکند. آدمي که ساده است و صراحتاً به گزينش نمي‌پردازد، «آن‌چه هست»، هست. عملي که بر پايه پنداري باشد، به‌طور وضوح عملي مورد گزينش است و اين‌چنين گزينشي آزادي‌بخش نيست؛ برعکس، چنين چيزي برحسب انديشيدن شرطي‌شده خود، تنها مقاومت بيشتر و تعارض بيشتر به‌وجود مي‌آورد.

بنابراين، مهم آن است که ما لحظه به لحظه، بدون‌گردآوري انديشه‌اي که آگاهي با خود به‌همراه مي‌آورد، آگاه باشيم؛ زيرا در همان لحظه گردآوري، آگاهي شما تنها برحسب چيزهايي است که گرد آورده‌ايد و ازاين‌رو ديگر چيزي به‌نام مشاهده وجود ندارد؛ بلکه آن‌چه هست، تنها برگرداني از مشاهده است. هرجاکه برگرداني وجود داشته باشد، گزينش وجود دارد و گزينش موجب تعارض است؛ در تعارض درک وجود ندارد.

زندگي به رابطه بستگي دارد و براي درک اين رابطه که ايستا نيست، بايد نوعي آگاهي قابل انعطاف، نوعي آگاهي که حالت انفعالي هشيارانه دارد، نه حالت فعال پرخاشگرانه، وجود داشته باشد. همان‌طور که گفتم، اين آگاهي انفعالي از راه هيچ انضباطي و هيچ تمريني حاصل نمي‌شود، بايد تنها و تنها، لحظه به لحظه از نحوه فکر و احساس خويش آگاه باشيم، نه‌تنها هنگامي که بيداريم؛ زيرا هرقدر بيشتر در آن دقيق شويم، مي‌بينيم که به رؤيا رومي‌آوريم و تمامي انواع نمادهايي را که به‌صورت رؤيا ترجمه مي‌کنيم، بيرون مي‌ريزيم. ازاين‌رو، در را به روي امور پنهان که به شناخته‌ها تبديل مي‌شود، مي‌گشاييم؛ اما براي يافتن ناشناخته‌ها بايد به آن‌سوي اين در برويم؛ شکي نيست که اين مشکل ماست. حقيقت چيزي نيست که به‌وسيله ذهن قابل شناسايي باشد؛ زيرا ذهن، محصول شناخته‌شده‌ها و محصول گذشته است؛ ازاين‌رو، ذهن بايد خود، کنش خود و حقيقت خود را بشناسد و تنها درآن‌صورت است که ناشناخته مي‌تواند وجود داشته باشد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

براي بسياري از ما، آرزو مشکل بزرگي است؛ آرزوي داشتن مال، مقام، قدرت، آسايش، فناناپذيري، استمرار، آرزوي محبوب‌بودن، آرزوي داشتن چيزي دائمي، تشفي‌بخش، بادوام و چيزي که از زمان پيشي‌گيرد. حال ببينيم آرزو چيست؟ اين چه چيزي است که به ما انگيزه و اجبار مي‌دهد؟ من نمي‌گويم که ما بايد با آن‌چه داريم يا هستيم، راضي باشيم؛ چنين پيشنهادي تنها مخالف آن چيزي است که ما خواهان آن هستيم. کوشش ما بر اين است که بدانيم آرزو چيست و اگر بتوانيم به‌گونه‌اي آزمايش و ترديدآميز به بررسي آن بپردازيم. خيال مي‌کنم باعث چنان دگرگوني خواهيم شد که کارمان تنها جانشين‌کردن يک چيز مورد آرزو به‌جاي چيز ديگر که مورد آرزو نيست، نخواهد بود. معمولاً اين همان چيزي است که به آن «دگرگوني» مي‌گوييم. هنگامي از يک چيز خاص مورد آرزو راضي نيستم، برايش جانشيني پيدا مي‌کنيم؛ به‌گونه‌اي پايان‌ناپذير از يک چيز مورد آرزو به چيز ديگري که به نظرمان والاتر، شريف‌تر و پالوده‌تر است مي‌رويم؛ اما آرزو هرقدر هم پالوده باشد درهر حال آرزوست و در اين حرکت آرزو، آن‌چه که مي‌بينيم کشمکش پايان‌ناپذير است و تعارض ميان جبهه‌هاي مخالف.

بنابراين، آيا پي‌بردن به ماهيت آرزو و تحول‌پذيربودن يا نبودن آن از اهميت برخوردار نيست؟ آيا چيزي سواي نماد و شور حاصل از آن است؟ آرزو يعني شوري که در رسيدن به چيزي وجود دارد. آيا بدون نماد و شور حاصل از آن، آرزويي وجود دارد؟ واضح است که خير. نماد ممکن است يک شکل، شخص، واژه، نام، تصوير و يا پنداري باشد که به من شور يا هيجان مي‌بخشد؛ به من احساس دوست‌داشتن يا نداشتن مي‌دهد. اگر اين شور لذت‌بخش باشد، من ميل به رسيدن، داشتن، ميل آويختن به دامن نماد را پيدا مي‌کنم و به آن لذت ادامه مي‌دهم. گاه‌گاه، برحسب تمايلات و مقاصدم، شکل، تصوير و شيءاي را عوض مي‌کنم. از يک شکل لذت، سير، خسته و دلزده مي‌شوم؛ ازاين‌رو، به‌دنبال هيجان ديگر، پنداري تازه و نمادي نوظهور مي‌روم. شور قديم را رد مي‌کنم و به آن‌چه که تازه است، به واژه‌هاي تازه، مفاهيم جديد و تجارب جديد دل مي‌بندم. دربرابر آن‌چه که قديم است، مي‌ايستم و دربرابر هيجان تازه که آن را بالاتر، شريف‌تر و راضي‌کننده‌تر مي‌بينم، تسليم مي‌شوم. بنابراين در آرزو، هم مقاومت وجود دارد و هم تسليم، که وسوسه را نيز دربر مي‌گيرد؛ البته در تسليم به يک نماد خاص آرزو، هميشه ترس و ناکامي وجود دارد.

اگر من تمامي روند آرزو را مورد مشاهده قرار دهم، مي‌بينم که هميشه چيزي وجود دارد که ذهن من براي شور يا هيجان بيشتر به‌سوي آن معطوف است و اين روند خالي از مقاومت، وسوسه و انضباط نيست. داراي ادراک حسي، هيجان، تماس و آرزو است و ذهن وسيله مکانيکي اين روند مي‌شود، روندي که در آن، نمادها، واژه‌ها و اشياء در مرکزاند و آن‌چه که در مرکز است، «من» نام دارد. آيا من مي‌توانم اين مرکز آرزو را- که يک آرزوي خاص، يک ميل يا اشتياق به‌ويژه نيست؛ بلکه ساختاري تمام از آرزو، اشتياق و اميد است که ترس و ناکامي هميشه در آن وجود دارد- ازهم بپاشم؟ هرقدرکه ناکام‌تر مي‌شوم، به «من» قدرت بيشتري مي‌بخشم. تا هنگامي که اميدواري و اشتياق وجود دارد، زمينه‌اي از ترس نيز وجود دارد؛ ترسي که باز هم آن مرکز را تقويت مي‌کند و انقلاب تنها درآن مرکز امکان‌پذير است؛ نه به‌صورت سطحي که تنها روند انحراف است و تغييري ظاهري که به کنش شرارت‌بار مي‌انجامد.

هنگامي من از اين ساختار کلي آرزو آگاه باشم، آنگاه متوجه مي‌شوم که چگونه ذهن من به يک مرکز مرده، يه يک روند مکانيکي خاطرات تبديل شده است. هنگامي از يک آرزو خسته مي‌شوم، به‌طور اتوماتيک مي‌خواهم خود را در آرزوي ديگري قانع کنم.  ذهن من هميشه برحسب هبجان موردنظر درحال تجربه است، ذهن من آلت دست هيجان است. هنگامي از يک هيجان خسته مي‌شود، به جست‌وجوي هيجان ديگري مي‌روم که ممکن است همان چيزي باشد که من نامش را اثبات وجود خدا مي‌گذارم؛ اما باز هم هيجاني بيش نيست. حوصله‌ام از اين دنيا و رنج و محنت آن سررفته است و دلم مي‌خواهد آرامش داشته باشم؛ آرامشي که پايان‌ناپذير باشد؛ ازاين‌رو، به تفکر مي‌پردازم، کنترل مي‌کنم و ذهنم را براي تجربه آن آرامش کذايي، سروسامان مي‌دهم. تجربه‌کردن آن آرامش، باز هم هيجان است. بنابراين، ذهن من وسيله مکانيکي هيجان و خاطره است و مرکزي است مرده که من فکر و عمل‌ام را از آن مي‌گيرم. چيزهايي که به‌دنبال‌شان مي‌روم، تجليات ذهن و در قالب نمادهايي هستند که ذهن هيجاناتش را از آن‌ها کسب مي‌کند و واژه‌هاي «پروردگار»، «عشق»، «کمونيسم»، «دموکراسي» و «ناسيوناليسم»، همه نمادهايي هستند که به ذهن هيجاناتي مي‌بخشند و ازاين‌رو ذهن دست از دامن آن‌ها رها نمي‌کند و همان‌طور که شما و من مي‌دانيم، همه هيجانات به‌پايان مي‌رسند و بدين‌ترتيب ما از يک هيجان به هيجان ديگر رومي‌آوريم و هر هيجاني، عادت دنبال‌کردن هيجان بيشتر را تقويت مي‌کند. بنابراين، ذهن آلت دست هيجان و خاطره مي‌شود و ما در اين فرآيند اسير مي‌شويم. تا هنگامي که ذهن در جست‌وجوي تجربه بيشتر است، تنها مي‌تواند برحسب هيجان بينديشد و هر تجربه آني، خلاق، حياتي و بسيار بديع را فوراً به سطح پايين مي‌آورد و به‌دنبالش مي‌افتد و سپس، آن هيجان به خاطره بدل مي‌شود. بنابراين، تجربه مي‌ميرد و ذهن تنها به استخري راکد از گذشته تبديل مي‌شود.

اگر ما در آن عميق شده باشيم، با اين روند آشناييم و چنين به‌نظرمان مي‌رسد که ديگر توانمند نيستيم پا فراتر بگذاريم. البته ما مي‌خواهيم پا فراتر گذاريم؛ زيرا از اين يک‌نواختي بي‌پايان، از اين تعقيب مکانيکي هيجان، خسته شده‌ايم؛ بنابراين، ذهن ايده حقيقت و پروردگار را مطرح مي‌کند؛ رؤياي تحول حياتي را مي‌بيند و داشتن نقش اساسي در اين تحول را و همين‌طور وضع ادامه پيدا مي‌کند. ازاين‌رو، هيچ‌گاه يک حالت خلاق وجود ندارد. من اين روند آرزو را در خود و در جريان مي‌بينم و مي‌بينم که چيزي است مکانيکي، تکراري؛ چيزي است که ذهن را در يک روند يک‌نواخت نگه مي‌دارد و از آن يک مرکز مرده از گذشته مي‌سازد که در آن خلاقيت آني و فوري وجود ندارد. همچنين به لحظات ناگهاني خلاقيت برمي‌خوريم که نه به ذهن مربوط است، نه به خاطره و ارتباطي هم با هيجان و آرزو ندارد.

پس، مشکل ما فهم آرزوست؛ نه آن‌که کجا مي‌رود و در کجا به پايان راه مي‌ريد؛ بلکه فهم روند کلي آرزو، هوس‌ها، اشتياق‌ها و اميال سوزان. بسياري از ما خيال مي‌کنيم که دارايي کم، نشانه آزادي از قيد آرزوست و به‌راستي از کساني که بسيار کم دارند، چه پرسشي مي‌شود؟ لنگ و عبا، نشان‌گر آن است که آرزوهاي ما از چنگ آرزو رها شده‌اند؛ ولي اين‌هم جز يک واکنش بسيار سطحي نيست. چرا هنگامي ذهن ما را خواسته‌ها، آرزوها، اعتقادات و کشمکش‌هاي بي‌شمار فلج کرده است، به آن‌طرف از متعلقات بيروني روي مي‌آرويم؟ به‌طرو حتم بايد انقلاب در آن جا رخ دهد؛ نه در ميزان دارايي، نوع لباس پوشيدن و تعداد وعده‌هاي غذاي روزانه افراد؛ ولي علت آن‌که ما تحت تأثير اين امور قرار مي‌گيريم آن است که ذهن‌مان سطحي است.

مشکل شما و من اين است که ببينيم آيا ذهن مي‌تواند خود را از قيد آرزو و هيجان رها کند يا خير؟ به‌طور حتم، خلاقيت ربطي به هيجان ندارد؛ خدا يا هرچه که شما اسمش را مي‌گذاريد، حالتي نيست که بتوان آن را مانند يک هيجان تجربه کرد. هنگامي چيزي را تجربه مي‌کنيد، چه روي مي‌دهد؟ به شما شوري خاص، احساس تعالي و يا افسردگي مي‌دهد. طبعاً شما کوشش مي‌کنيد اين حالت افسردگي را کنار بگذاريد و از آن دوري کنيد؛ ولي اگر حالت خوشي و احساس تعالي باشد، تعقيبش خواهيد کرد؛ يعي تجربه شما يک هيجان شادي‌آور ايجاد کرده و شما خواهان شادي بيشتر هستيد و اين «بيشتر»، باعث تقويت مرکز مرده ذهن مي‌شود که باز هم در آرزوي تجربه بيشتر است. بدين‌ترتيب، ذهن نمي‌تواند هيچ‌چيز تازه‌اي را تجربه کند؛ زيرا برخوردش هميشه از راه خاطره و بازشناسي است؛ آن‌چه که ذهن تشخيص مي‌دهد، حقيقت و آفرينندگي نيست، واقعيت ندارد. ذهني اين‌چنين توانمند به تجربه واقعيت نمي‌باشد و تنها مي‌تواند به تجربه هيجان بپردازد؛ البته هيجان، آفرينندگي نيست، آفرينندگي چيزي است که هميشه و در تمام لحظات تازه است.

اکنون من حالت ذهن خود را درک مي‌کنم؛ مي‌بينم که آلت دست هيجان و آرزو است يا بهتر بگويم، خود هيجان و آرزو است و به‌گونه‌اي مکانيکي در اين يک‌نواختي اسير شده است. ذهني اين‌چنين هرگز قادر به دريافت و يا احساس تازه‌ها نيست؛ زيرا هرچيز تازه بايد به‌طور وضوح از مرز هيجان که هميشه کهنه است، بگذرد. ازاين‌رو، اين روند مکانيکي به‌همراه هيجان، خود بايد به‌پايان برسد.

طلب‌کردن بيشتر و به‌دنبال نمادها، واژه‌ها و تصويرها و هيجان آن‌ها رفتن، همه و همه، بايد به‌پايان برسند و تنها در آن هنگام براي ذهن اين امکان فراهم مي‌شود که در آن حالت خاص خلاقيت؛ که در آن تازه هميشه پا به عرصه وجود گذارد، قرار گيرد؛ اگر ادراک شما بدون مسمريسم، بدون واژه‌ها، عادات و پندارها صورت گيرد و اهميت تأثيرگذاري مستمر موضوع تازه را بر ذهن ببينيد، درآن‌صورت شايد روند آرزو، يک‌نواختي، دل‌زدگي و اشتياق مستمر براي تجربه را درک کنيد. به‌اين‌ترتيب، من فکر مي‌کنم که کم‌کم خواهيد دانست که آرزو اهميت چنداني در زندگي انساني که واقعاً جست‌وجوگر است، ندارد. به‌طور وضوح، نيازهاي فيزيکي هرنوع آرزو- آرزوي بزرگي، حقيقت يا پرهيزکاري- به يک روند روان‌شناختي بدل مي‌شود که ذهن به کمک آن‌ها پندار «من» را مي‌سازد و خود را به‌عنوان مرکز، تقويت مي‌کند.

هنگامي شما اين روند را مي‌بينيد، هنگامي شما از آن، بدون مخالفت، بدون وسوسه، بودن مقاومت، بدون توجيه‌سازي يا داوري، آگاه هستيد، آنگاه درمي‌يابيد که ذهن توانايي دريافت تازه را دارد و اين مورد تازه هرگز هيجان نيست؛ ازاين‌رو، هرگز نه قابل شناسايي است و نه تجربه دوباره. حالت وجودي ويژه‌اي است که در آن خلاقيت بدون اختراع و بدون خاطره ايجاد مي‌شود. اين همان چيزي است که واقعيت نام دارد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

درتمام تجارب ما هميشه تجربه‌کننده، مشاهده‌کننده و کسي که براي خود بيشتر و بيشتر گرد مي‌آورد و يا ترک لذات‌نفس مي‌کند، وجود دارد. آيا اين روندي اشتباه نيست و آيا اين از همان اموري نيست که خلاقيتي به‌بار نمي‌آورد؟ اگر روندي اشتباه است، آيا مي‌توان آن را به‌کلي از‌ميان برداشت و به‌کناري انداخت؟ چنين چيزي تنها هنگامي ممکن است که من تجربه کنم، نه آن‌طور که يک متفکر تجربه مي‌کند؛ بلکه هنگامي من از روند اشتباه آگاه هستم و مي‌بينم که تنها يک حالت وجود دارد، حالتي که در آن متفکر همان فکر است.

تا هنگامي که من تجربه مي‌کنم، تا هنگامي که من در حال شدن هستم، اين کنش دوگانه بايد وجود داشته باشد؛ بايد متفکر فکر باشد، به‌عنوان دو روند جدا از هم و در کار؛ ترکيبي ديده نمي‌شود، هميشه مرکزيوجود دارد که کارش براساس اراده معطوف به عمل بودن يا نبودن است. چه به صورت جمعي، چه فردي و چه ملي. اين روند در کل جهان همين است. تا هنگامي که کوشش ميان تجربه کننده و تجربه تفکيک شده، بايد سير قهقرايي وجود داشته باشد. يک‌پارچگي تنها هنگامي ممکن است که متفکر ديگر مشاهده‌کننده نباشد. به‌عبارت‌ديگر، درحال حاضر مي‌دانيم که هردو حالت وجود دارد: متفکر و فکر، مشاهده‌کننده و مورد مشاهده، تجربه‌کننده و مورد تجربه وجود دارند. تلاش ما اين است که بر اين دوگانگي پل بزنيم.

اراده معطوف به عمل هميشه داراي دوگانگي است. آيا مي‌توان از اين اراده که تجزيه‌کننده است، پا فراتر گذاشت و به کشف حالتي رسيد که اين عمل دوگانگي وجود نداشته باشد. چنين حالتي هنگامي يافت مي‌شود که ما حالتي که در آن متفکر خود فکر است را به‌طور مستقيم تجربه کنيم. اکنون ما خيال مي‌کنيم که فکر از متفکر جداست؛ ولي آيا چنين است؟ مايل هستيم که اين‌طور فکر کنيم؛ زيرا درآن‌صورت، متفکر مي‌تواند مسايل را به کمک افکارش تشريح کند. کشمکش متفکر اين است که يا بيشتر و يا کمتر شود؛ بنابراين، در آن‌کشمکش و عمل ناشي از اراده براي «شدن»، هميشه عامل به‌‌قهقرابرنده وجود دارد؛ ما در تعقيب يک روند دروغين؛ نه يک روند راستين ره مي‌سپاريم.

آيا ميان متفکر و فکر جدايي‌اي وجود دارد؟تا هنگامي که اين دو جدا و سوا از يکديگراند، کوشش ما ازبين‌رفته است؛ ما در تعقيب يک روند دروغين هستيم که مخرب است و عاملي است به قهقرابرنده. ما خيال مي‌کنيم که فکر از متفکر جداست. هنگامي که مي‌بينم که حريص هستم، طرفدار مالکيت هستم، ددمنش هستم، خيال مي‌کنم که نبايد هيچ‌يک از اين‌ها باشم. آنگاه متفکر تلاش مي‌کند افکارش را دگرگون سازد و کوشش به‌خرج مي‌دهد که «بشود»؛ در اين روند، کوشش به‌دنبال خطاي باطل و دروغين، دو روند مجزاي وجودداشتن مي‌افتد، درحالي‌که تنها و تنها يک روند وجود دارد. من خيال مي‌کنم که عامل اساسي به‌قهقرارفتن در اين نهفته است.

آيا امکان تجربه اين حالت هنگامي که تنها يک هستي موجود است؛ نه دو روند مجزاي تجربه‌کننده و تجربه، وجود دارد؟ شايد درآن‌صورت، دريابيم که معناي آفرينندگي چيست و حالتي که در آن، در هيچ‌زماني و با وجود هر ارتباطي که انسان داشته باشد، به‌قهقرارفتن وجود ندارد، کدام است.

من آزمند هستم، من و آز، دو حالت متفاوت نيستيم؛ تنها يک‌چيز وجود دارد و آن آز است. اگر از آزمندبودن خود آگاه باشم، چه رخ خواهد داد؟ من تلاش مي‌کنم، يا به‌خاطر علل جامعه‌شناسي يا مذهبي، آزمند نباشم؛ اين کوشش هميشه در يک دايره محدود کوچک خواهد بود. بنابراين عامل به‌قهقرابرنده وجود دارد؛ ولي هنگامي بادقت و عمق بيشتر مي‌نگرم، مي‌بينم که به‌وجودآورنده کوشش، خود علت آز است و او خود آز مجسم است؛ همچنين مي‌بينم که چيزي به‌نام «من» و آز به‌صورت جداگانه وجود ندارد، آن‌چه هست، تنها آز است و ديگر هيچ. اگر بدانم که آزمند هستم، اگر بدانم که مشاهده‌کننده آزمند معني ندارد؛ بلکه آز خود من هستم، آنگاه کل مسأله ما متفاوت مي‌شود و کوشش‌مان حالت مخرب نخواهد داشت.

هنگامي تمام وجودتان را آز تشکيل مي‌دهد، هنگامي همه اعمال‌تان به آز تبديل مي‌شود، چه مي‌کنيد؟ متأسفانه ما در اين خط فکري نيستيم. آن‌چه هست، «من»، وجود برتر و سربازي است که سلطه‌طلب است و کنترل مي‌کند. به‌نظر من، اين روند مخرب است. يک خطاست و ما علت انجام آن را مي‌دانيم. من خود را به والا و پست تقسيم مي‌کنم تا استمرار داشته باشم. حالا اگر تنها و تنها آز وجود داشته باشد، نه «من» به‌عنوان عامل آز و من سراپا آز باشم، آنگاه چه روي خواهد داد؟ شکي نيست که درآن‌صورت، کلاً روند ديگري به کار مي‌افتد و مسأله چيز ديگري مي‌شود. اين همان مسأله‌اي است که داراي خلاقيت است، چيزي است که در آن حالت، «من» سلطه‌جويي که بايد، به‌هرحال به‌صورت مثبت يا منفي «بشود»، وجود ندارد. درصورت خلاق‌بودن بايد به اين حالت برسيم. در اين حالت، ايجاد‌کننده کوشش وجود ندارد. مسأله به لفاظي‌کردن و يا کوشش براي يافتن ماهيت اين حالت مربوط نمي‌شود. اگر در اين راه قدم برداريد، راه را گم مي‌کنيد و هرگز هم به جايي نمي‌رسيد. آن‌چه مهم است، اين است که آن‌کس که کوشش مي‌کند و چيزي که کوشش به‌جانب آن است، يکي باشند. چنين چيزي نياز به فهم و هشياري بسيار دارد. تا ببينيم که چگونه ذهن خود را به عالي- امنيت و هستي دايم- و پست تقسيم کرده؛ اما هنوز در روند فکر و بالتبع در روند زمان بافي مانده است. اگر بتوانيم اين را به‌عنوان تجربه مستقيم درک کنيم، درآن‌صورت، خواهيم ديد که يک عامل کاملاً متفاوت ديگر پا به عرصه وجود مي‌گذارد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

زندگي تجربه است؛ تجربه در رابطه. هيچ‌کس نمي‌تواند در انزوا زندگي کند؛ بنابراين زندگي يعني رابطه و رابطه يعني عمل. چگونه انسان استعداد لازم را براي درک رابطه که زندگي است، دارد؟ مگر نه آن‌که معناي رابطه هم برقراري ارتباط فکري و احساسي با مردم است و هم آشنايي نزديک با اشياء و ايده‌ها؟ زندگي يعني رابطه که به‌صورت تماس با اشياء، مردم و ايده‌ها ابراز مي‌شود؛ براي درک رابطه بايد استعداد روبه‌روشدن با زندگي را به‌طور کامل و کافي داشته باشيم. بنابراين مشکل ما استعداد نيست- زيرا استعداد مستقل از رابطه نمي‌باشد- بلکه مشکل‌مان درک رابطه است، که طبعاً ايجاد استعداد براي انعطاف‌پذيري سريع، انطباق‌پذيري سريع و پاسخ‌گويي فوري است.

رابطه، به‌طور حتم، آينه‌اي است که انسان خود را در آن کشف مي‌کند. بدون رابطه، انسان وجود ندارد؛ بودن يعني دررابطه‌بودن؛ دررابطه‌بودن يعني وجود. انسان تنها در رابطه، وجود پيدا مي‌کند؛ درغيراين‌صورت، وجود ندارد و هستي چيزي بي‌معني مي‌شود. انسان خيال مي‌کند که وجود موجودش به‌دليل آن است که مي‌انديشد، درحالي‌که موجوديتش به‌علت مربوط بودنش است و نبودن درک رابطه، موجب تعارض مي‌شود.

اکنون ما از رابطه چيزي نمي‌فهميم؛ زيرا ما از رابطه، تنها به‌عنوان وسيله‌اي براي بالابردن دست‌آوردهاي‌مان، بالابردن دگرگوني و بالابردن شدن استفاده مي‌کنيم؛ اما رابطه، وسيله‌اي است براي کشف خود؛ زيرا رابطه يعني بودن؛ رابطه يعني وجود. بدون رابطه من وجود ندارم. براي درک خود من بايد رابطه را درک کنم. رابطه آينه‌اي است که من مي‌توانم خود را در آن ببينم. اين آينه مي‌تواند هم تحريف‌شده باشد و هم همان باشد «که هست» و «آن‌چه هست» را بازتاباند. اما بسياري از ما در رابطه، در آينه، چيزهايي را مي‌بينيم که ترجيح مي‌دهيم ببينيم؛ آن‌چه را که هست نمي‌بينيم. ما ترجيح مي‌دهيم ايده‌آل به‌وجود آوريم، بگريزيم؛ ترجيح مي‌دهيم در آينده زندگي کنيم نه آن‌که اين ارتباط را در زمان حال ناگزير خود بفهميم.

اکنون اگر به بررسي زندگي خود و رابطه‌مان با ديگران بپردازيم مي‌بينيم که يک روند انزوا است. ما توجهي به يکديگر نداريم؛ بگذريم که در اين مورد حرف زياد مي‌زنيم، در عمل بي‌توجه‌ايم. تا هنگامي با کسي مربوط هستيم که آن ارتباط ما را خشنود کند، تا هنگامي که براي ما پناهي باشد؛ اما به‌محض آن‌که در ارتباط ما خللي وارد شود که موجب ناراحتي خود ما را فراهم آورد، آن رابطه را به‌دور مي‌اندازيم. به‌عبارت‌ديگررابطه تا هنگامي وجود دارد که ما خشنود مي‌شويم. اين ممکن است جسورانه به گوش آيد؛ اما اگر واقعاً در زندگي خود به بررسي دقيق بپردازيد، مي‌بينيد که حقيقت دارد و پرهيز از حقيقت، يعني زندگي در ناداني که هرگز موجب به‌وجودآمدن رابطه صحيح نمي‌شود. اگر در زندگي‌هاي خود دقيق شويم و به مشاهده رابطه بپردازيم، مي‌بينيم که روند ايجاد مقاومت درمقابل ديگري است؛ ساختن ديواري است که براي ديدن و مشاهده مردم بايد از روي آن گردن بکشيم؛ ولي ديوار را هميشه نگه‌مي‌داريم و در پشت آن مي‌مانيم، چه اين ديوار، ديوار رواني باشد و چه ديوار مادي، اقتصادي يا ملي. تا هنگامي که در انزوا و در پشت اين ديوار زندگي مي‌کنيم، رابطه‌اي با ديگران وجود ندارد. ما در انزوا مي‌مانيم؛ زيرا خشنودکننده‌‌تر است و خيال مي‌‌کنيم امنيت بيشتري داريم. دنيا آن‌چنان درهم گسيخته است، آن‌چنان از غم و اندوه پر است، آن‌قدر درد، جنگ، انهدام و مصيبت دارد که مي‌خواهيم بگريزيم و در ميان ديوارهاي امنيت وجود رواني خويش زندگي کنيم. بنابراين، رابطه درنظر بسياري از ما، يک روند انزواگيري است و به‌طور وضوح رابطه‌اي اين‌چنين، اجتماعي به‌وجود مي‌آورد که آن‌هم منزوي‌کننده است. اين درست همان‌چيزي است که در سراسر دنيا دارد رخ مي‌دهد؛ انسان در انزواي خود مي‌ماند و دست خود را از روي ديوار دراز مي‌کند، اسمش را ملي‌گرايي، برادري و چيزهاي ديگر مي‌گذارد؛ ولي در عمل، حکومت‌ها و ارتش‌هاي حاکم ادامه دارند و انسان درحالي‌که هنوز به دامن محدوديت‌هاي خويش آويخته، خيال مي‌کند که مي‌تواند به‌وجودآورنده اتحاد جهاني و صلح جهاني- که غيرممکن است- بشود. تا هنگامي که انسان مرز دارد، چه ملي‌گرايي، چه مرز اقتصادي، مذهبي يا اجتماعي، اين يک حقيقت روشن است که صلحي در دنيا وجود نخواهد داشت.

روند انزواگيري، روند جست‌وجو براي قدرت است، چه شخص به‌صورت فردي در جست‌وجوي آن باشد و چه براي يک گروه نژادي يا ملي؛ درهرحال انزوا وجود خواهد داشت؛ زيرا همان آرزوي داشتن قدرت و مقام جدايي‌طلبي است. درهرحال، اين چيزي است که هرکس خواهان آن است. هرکس به‌دنبال مقامي قدرتمند است تا بتواند، چه در خانه، اداره يا در يک رژيم بوروکراتيک، سلطه‌طلبي کند. هرکس به‌دنبال قدرت است و در اين روند جست‌وجو، جامعه‌اي برپا مي‌کند که بر پايه قدرت، ارتش، صنعت، اقتصاد و چيزهايي از اين قبيل است که اين هم بديهي است. آيا آرزوي داشتن قدرت، در اصل خود، منزوي‌کننده نيست؟ خيال مي‌کنم فهميدن اين مطلب بسيار مهم است؛ زيرا انساني که خواهان جهاني همراه با آرامش است، جهاني که در آن از جنگ، تخريب هراسناک و فقر مصيبت‌بار در مقياس غيرقابل‌اندازه‌گيري، خبر نباشد؛ بايد اين سؤال اساسي را بفهمد، قبول داريد؟ در افراد عاطفي و مهربان، احساس قدرت وجود ندراد؛ بنابراين، اين‌گونه افراد به هيچ مليت و پرچمي متعلق نيسيتند. آن‌ها پرچم ندارند.

چيزي به‌نام زندگي در انزوا وجود ندارد؛ هيچ کشوري، هيچ ملتي، هيچ فردي نمي‌تواند در انزوا زندگي کند؛ با اين وجود، ازآن‌جاکه انسان در جست‌وجوي قدرت به شيوه‌هاي گوناگون است، انزوا مي‌آفريند. ملي‌گرا فردي است نفرين‌شدن؛ زيرا در همان روح ملي‌گرايانه و وطن‌پرستانه‌اش ديواري از انزوا بر گرد خود کشيده است؛ آن‌چنان با کشورش همانند شده است که ديواري دربرابر کشور ديگر مي‌سازد. راستي هنگامي دربرابر چيزي ديوار مي‌سازيد، چه رخ مي‌دهد؟ آن چيز دائماً به ديوار شما مي‌کوبد؛ هنگامي دربرابر چيزي مي‌ايستيد، همان ايستادگي نشان مي‌دهد که شما با چيز ديگر درتعارض هستيد. بنابراين، ملي‌گرايي که روند انزواجويي و نتيجه جست‌وجو براي قدرت است، نمي‌تواند در دنيا باعث به‌وجودآمدن صلح شود. انساني که ملي‌گراست و دم از برادري مي‌زند، دروغ مي‌گويد؛ او در يک حالت تضاد زندگي مي‌کند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

انديشه، مشکل ما را حل نکرده است و خيال نمي‌کنم هرگز حل کند. ما به هوشمندي براي آن‌که به ما راهي براي خروج از اين پيچيدگي نشان دهد، دل بسته‌ايم. هرچه هوشمندي زيرک‌تر، مرموزتر و عجيب و غريب‌تر باشد،گوناگوني سيستم‌ها، تئوري‌ها و ايده‌ها بيشتر است و ايده‌ها هيچ‌يک از مشکلات انساني را حل نمي‌کنند. هرگز هم حل نکرده‌اند و هرگز هم حل نخواهند کرد. نه ذهن راه‌حل قضيه است، نه راه انديشه، راه بيرون‌بردن ما از مشکل ما. به‌نظر من، ما بايد نخست اين روند انديشيدن را بفهميم و شايد بتوانيم از اين هم پا فراتر گذاريم، زيرا هنگامي انديشه متوقف شود، آنگاه شايد بتوانيم راهي پيدا کنيم که به ما در حل مشکلات‌مان کمک کند، نه به‌صورت فردي؛ بلکه به‌صورت جمعي.

انديشيدن مشکل ما را حل نکرده است. هوشمنداني چون فلاسفه، دانش‌پژوهان و رهبران سياسي، هيچ‌يک از مشکلات انساني ما را که همان رابطه بين شما و ديگران و بين شما و من است، حل نکرده‌اند. تا به‌حال ما ذهن و هوشمندي را براي کمک به خود براي تحقيق درمورد اين مشکل به‌کار گرفته‌ايم و اميدواريم که بدان‌وسيله به راه‌حلي برسيم. آيا روزي مي‌رسد که انديشه بتواند مشکل ما را حل کند؟ آيا انديشه هيچ‌گاه از چيزي شرطي‌شده که حامي خود و پايدار کننده خود است، پا فراتر مي‌گذارد؟ خير، مگر آن‌که در آزمايشگاه و يا روي لوح طراحي باشد! آيا فعاليت انديشه، خودمحور نيست؟ و آيا اين‌چنين انديشه‌اي خواهد توانست هيچ‌يک از مشکلاتي را که خود آفريده است، حل کند؟ آيا همين ذهني که مشکلات را آفريده است، مي‌تواند همان چيزهايي را که خود پيش کشيده است، به راه‌حلي برساند؟

بي‌شک انديشيدن يک واکنش است. اگر من از شما سؤالي بپرسم،  شما به آن پاسخ مي‌گوييد، پاسخ شما به خاطره، تعصب‌ها، تربيت، جو موجود و به تمامي شرايط شرطي‌شدن شما بستگي دارد؛ شما طبق همان‌ها پاسخ مي‌دهيد و براساس همان‌ها مي‌انديشيد. مرکز اين سابقه ذهن «من»، در روند عمل است. تا هنگامي که اين سابقه ذهني فهميده نشود، تا هنگامي که آن روند انديشه، آن خود که مشکلات را مي‌آفريند، فهميده نشود و به‌کارش پايان ندهيم، ناچار تعارض‌هاي دروني و بيروني راه‌يافته در انديشه، در عاطفه و در عمل دست از سرمان برنمي‌دارند. هيچ‌نوع راه‌حلي، هرقدرهم زيرکانه باشد، هرقدرهم خوب فکرش را کرده باشند، به‌هيچ‌وجه نخواهد توانست به تعارض ميان انسان با انسان- ميان شما و من- خاتمه دهد. ازاين‌رو، ما با درک اين مسأله و آگاهي از نحوه پيدايش انديشه و منبع آن مي‌پرسيم: «آيا اين امکان که انديشه روزي به‌پايان برسد وجود دارد؟».

اين يکي از مشکلات است؛ اين‌طور نيست؟ آيا انديشه مي‌تواند مشکلات ما را حل کند؟ آيا با انديشيدن روي مسايل، به حل آن نايل شده‌ايد؟ هر مشکلي را مي‌گويم- اقتصادي، اجتماعي، مذهبي- آيا فکرکردن هيچ مشکلي را حل کرده است. در زندگي روزمره‌تان، هرچند بيشتر درمورد مشکل مي‌انديشيد، مشکل پيچيده‌تر، غيرقابل‌حل‌تر و نامطئن‌تر مي‌شود؛ مگر غير از اين است؟ منظورم در زندگي واقعي و روزمره‌مان است. چه‌بسا که شما، به‌هنگام انديشيدن درخصوص جنبه‌هاي مشکل، نقطه‌نظر شخص ديگري را به‌وضوح ببينيد؛ اما انديشه تمام و کمال مشکل را نمي‌بيند؛ بلکه تنها جزيي را مي‌بيند و پاسخ جزيي، پاسخ کامل نيست؛ ازاين‌رو، راه‌حل به‌شمار نمي‌رود.

هرقدر بيشتر درمورد مشکل فکر کنيد، بيشتر درباره‌اش تحقيق، تحليل و بحث مي‌کنيد و مشکل پيچيده‌تر مي‌شود. پس آيا ممکن است که به مشکل به‌صورتي جامع و به‌تمامي نگاه کنيم؟ اين کار به چه‌صورت امکان دارد؟ زيرا، آن‌طور که من فکر مي‌کنم، مشکل بزرگ ما اين است. مشکلات ما رو به فزوني مي‌روند- خطر فوري جنگ وجود دارد- در روابط ما انواع و اقسام اختلال‌ها به‌چشم مي‌خورند؛ چگونه مي‌توانيم تمامي اين‌ها را به‌صورت جامع و به‌صورت يک کل بفهميم؟ بديهي است هنگامي مي‌توان به حل مشکل رسيد که به آن به‌عنوان يک کل نگاه کنيم؛ نه جزءجزء و نه تفکيک‌شده. چنين چيزي چه‌هنگام ممکن است؟ به‌طور حتم، هنگامي که روند انديشيدن- که ريشه در «من»، «خود»، سابقه سنت، شرطي‌شدن، تعصب، اميد و نااميدي دارد- به‌پايان رسيده باشد. آيا مي‌توان «خود» را نه با تحليل‌کردن؛ بلکه با ديدن به‌گونه‌اي که هست و آگاه‌شدن از آن به‌عنوان يک حقيقت و نه يک تئوري، فهميد؟ آيا مي‌توان درپي ازهم‌پاشيدن «خود» براي رسيدن به نتيجه نبود و فعاليت «خود» و «من» را به‌طور مستمر در عمل ديد؟ آيا نگاه‌کردن به آن، بدون هيچ حرکتي براي ويراني يا براي تحريص، امکان دارد؟ مشکل اين است. اگر در وجود هريک از ما، مرکز «من»، با آرزويي که براي قدرت، مقام، استمرار و حفظ خود دارد، وجود نمي‌داشت، به‌طور حتم، مشکل ما ازميان مي‌رفت!

«خود» مشکلي است که انديشه توانمند به حل‌کردن آن نيست. بايد نوعي آگاهي که مايه در انديشه ندارد به کمک ما بيايد. براي اين‌کار، آگاه‌بودن، بدون محکوم‌کردن يا موجه‌کردن فعاليت‌هاي خود- تنها آگاه‌بودن- کفايت مي‌کند. اگر آگاه‌بودن‌تان براي اين است که دريابيد چگونه مشکل را حل کنيد يا اين‌که آن را دگرگون کنيد و يا براي اين‌که به‌نتيجه‌اي برسيد، بازهم در محدوده خود و من قرار داريد. تا هنگامي که به جست‌وجوي نتيجه هستيم، چه ازطريق تحليل، چه از راه آگاهي، به کمک بررسي مستمر هر انديشه، باز هم در قلمرو انديشه‌ايم که در محدوده «من» است و نفس و يا هرچه که شما اسمش را مي‌گذاريد.

تا هنگامي ذهن وجود دارد، به‌طور حتم، عشق وجود ندارد. هنگامي عشق باشد، مشکلي به‌نام مشکل اجتماعي نخواهيم داشت؛ اما عشق به‌دست‌آوردني نيست؛ درحالي‌که ذهن در جست‌وجوي تحصيل آن است، مثل يک فکر تازه، يک وسيله تازه، يک شيوه انديشيدن تازه؛ اما تا هنگامي که انديشه درپي کسب عشق است، ذهن از داشتن کيفيت عشق محروم است. تا هنگامي که ذهن به‌دنبال‌بودن در حالت آزمندنبودن است، به‌طور حتم، بازهم آزمند است. به‌همين‌ترتيب، تا هنگامي که ذهن آرزو و اشتياق چيزي را دارد و کاري مي‌کند که در وضعيتي قرار گيرد که در آن عشق قرار دارد، شکي نيست که آن وضعيت را انکار مي‌کند.

 ديدن اين مشکل، اين مشکل پيچيده زندگي و آگاه‌بودن از روند انديشيدن خود ما و دانستن اين مطلب، ما را به جايي رهنمون نخواهد کرد- هنگامي اين را به‌طور عميق بدانيم، آنگاه به‌طور يقين نوعي حالت هوشمندي ايجاد مي‌شود که نه فردي است و نه جمعي- آنگاه مشکل رابطه فرد با جامعه و فرد با واقعيت، پايان مي‌پذيرد؛ زيرا هوشمندي يعني اين، چيزي که نه شخصي است و نه غير شخصي. احساس من اين است که تنها اين هوشمندي و تنها همين، توانمند در حل‌کردن مشکلات بزرگ ماست. اين نوعي نتيجه‌گيري نيست و تنها هنگامي حاصل مي‌شود که ما تمامي و کل اين روند تفکر را؛ نه تنها در سطح خودآگاه؛ بلکه در سطوح عميق‌تر و پنهان شعور ناخودآگاه خود نيز بفهميم.

براي فهم هريک از اين مشکلات، بايد ذهني بسيار آرام و ساکت داشته باشيم؛ به‌طوري که ذهن بتواند بدون تغيير و تفسير پندارها و يا نظريه‌ها و بدون هيچ تحريفي، به مشکل نگاه کند. اين يکي از مشکلات ماست؛ زيرا انديشه موجب انحراف شده است. هنگامي بخواهم چيزي را بفهمم، به چيزي نگاه کنم، لازم نيست درموردش فکر کنم؛ به آن نگاه مي‌کنم.

به‌محض آن‌که انديشيدن را شروع کنيم تا درمورد چيزي نظريه و عقيده‌اي به‌دست آوريم، دچار انحراف شده‌ايم و از چيزي که بايد بفهميم، دور افتاده‌ايم. بنابراين، هنگامي به مشکلي برمي‌خوريم، انديشه باعث انحراف مي‌شود- منظور از انديشه، پندار، عقيده، داوري و مقايسه است- که ما را از نگاه‌کردن و بدين‌ترتيب از درک و حل مسأله بازمي‌دارد. متأسفانه، انديشه براي بسياري از ما بسيار اهميت پيدا کرده است و مي‌گوييم: «چگونه مي‌توانم بدون انديشيدن باشم، هستي يابم؟ چگونه مي‌توانم ذهني نانوشته داشته باشم؟» براي داشتن ذهني نانوشته، بايد در يک حالت بلاهت و خرفتي و يا هرچه که اسمش را مي‌گذاريد، قرار گرفت و واکنش غريزي شما، مردوددانستن اين حالت است؛ ولي به‌طور يقين، ذهني که بسيار آرام است، ذهني که به‌وسيله انديشه خود منحرف نمي‌شود، ذهني که باز است، مي‌تواند به‌گونه‌اي بسيار ساده و بسيار مستقيم به مشکل نگاه کند و تنها راه‌حل مشکل در همين استعداد نگاه‌کردن به مشکل است، بدون آن‌که هيچ انحرافي صورت گيرد و براي اين کار، بايد ذهني ساکت و آرام داشت.

ذهني اين‌چنين حاصل چيزي نيست، فرآورده نهايي يک عمل، يک انديشه و يک کنترل به‌حساب نمي‌آيد. بدون هيچ انضباط يا اجبار يا توجهي به عالم بالا، بدون هيچ کوششي از طرف «من» و از سوي انديشه، حاصل مي‌شود؛ هنگامي ايجاد مي‌شود که من روند کلي انديشيدن را درک کنم؛ هنگامي‌که حقيقتي را بدون انصراف خاطر ببينم. در آن حالت، آرامش و سکوت واقعي ذهن، عشق، اعلام حضور مي‌کند و تنها چيزي‌که مي‌تواند مشکلات انسان را حل کند، عشق است.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

هنگامي شما به مشاهده ذهن خود مي‌پردازيد، نه‌تنها سطوح به اصطلاح بالاي ذهن را مشاهده مي‌کنيد؛ بلکه به مشاهده ناخودآگاه نيز مي‌پردازيد؛ يعني شما به نظاره کار عملي ذهن مي‌نشينيد؛ اين‌طور نيست؟ اين تنها شيوه بررسي به‌وسيله شماست. آن‌چه را ذهن بايد انجام دهد، آن‌چه را بايد بينديشد و عمل کند و اموري ازاين قبيل را بر ذهن تحميل نکنيد؛ درغيراين‌صورت، کار ذهن نتيجه‌اي جز اظهاراتي چند نخواهد داشت. به‌عبارت‌ديگر، اگر شما بگوييد که ذهن بايد اين کار را انجام بدهد و آن کار را انجام ندهد؛ درآن‌صورت، تمامي بررسي‌ها و تمامي انديشه‌ها را متوقف کرده‌ايد؛ نقل قول از صاحبان اقتدار و متخصصين نيز همين نتيجه را دربر خواهد داشت. اگر شما از بودا، مسيح، ايکس، واي يا زد استشهاد کنيد، به همه جست‌وجوها، انديشه‌ها و بررسي‌ها پايان داده‌ايد. بنابراين بايد خود را دربرابر اين‌ها حفظ کنيم. درصورتي‌که درمورد مشکل «خود» و همچنين «من» به تعمق بپردازيم، بايد تمامي نرمي و ملايمت ذهن را کنار بگذاريم.

وظيفه ذهن چيست؟ براي دريافتن آن، بايد بدانيد که کار واقعي ذهن چيست؟ ذهن شما چه کار مي‌کند؟ تمامي ذهن يک روند انديشيدن است؛ درغيراين‌صورت، ذهني آن‌جا وجود نمي‌داشت؛ تا هنگامي که ذهن آگاهانه و يا ناخودآگاهانه نمي‌انديشد، شعور آگاه وجود ندارد. ما بايد دريابيم که ذهني که در زندگي روزمره خود از آن استفاده مي‌کنيم و همچنين ذهني که از وجودش بيشتر ما ناآگاه‌ايم، دررابطه با مشکلات ما چه کاري انجام مي‌دهد. بايد به ذهن به‌گونه‌اي که هست، نه آن‌طور که بايد باشد، نظر کنيم.

حال ببينيم به‌همين صورتي که هست، چه وظيفه‌اي انجام مي‌دهد. درواقع ذهن يک روند انزواجويي است. در اصل، اين روند متعلق به انديشه است. انديشيدن به‌شکلي منزوي است؛ بااين‌وجود، به‌صورت جمع ‌باقي مي‌ماند. هنگامي به انديشيدن خود توجه مي‌کنيد، مي‌بينيد که روندي منزوي و تکه‌تکه شده است. فکرکردن شما براساس واکنش‌هاي شما است، واکنش‌هاي خاطره، تجربه، دانش و اعتقاد شما. شما درمقابل همه اين‌ها واکنش نشان مي‌دهيد. اگر من بگويم که بايد يک انقلاب اساسي صورت گيرد، شما فوري واکنش نشان مي‌دهيد.

اگر اقدام به سرمايه‌گذاري‌هاي نسبتاً زياد- چه معنوي و چه نوع ديگر- کرده باشيد، به واژه «انقلاب» اعتراض خواهيد کرد. بنابراين، واکنش شما، به دانش، اعتقاد و تجربه شما بستگي دارد. اين يک حقيقت مسلم است. واکنش‌ها گوناگون‌اند. مي‌گوييد: «من بايد برادرانه رفتار کنم»،«بايد همکاري کنم»، «بايد مهربان باشم»، «بايد عاطفه داشته باشم» و از اين قبيل حرف‌ها. معناي اين سخنان چيست؟ تمامي اين‌ها واکنش‌هايي هستند؛ اما واکنش اساسي ذهني انديشيدن روند انزوا است. شما- فرد فردتان- به مشاهده روند ذهن خود مشغول‌ايد؛ يعني سرگرم مشاهده عمل، اعتقاد، دانش و تجربه خود هستيد. تمام اين‌ها به‌طوريقين به شما امنيت مي‌بخشند و به روند انديشيدن، امنيت و قدرت مي‌دهند. اين روند، تنها «من»، «ذهن» و «خود» را تقويت مي‌کند؛ چه اين «خود» را عالي بدانيد و چه پست. تمامي مذاهب ما، تمامي مجازات‌هاي اجتماعي، تمامي قانون‌هاي‌مان حمايت فرد، فرد واحد و عمل تجزيه طلب است و مخالف با اين وضع، از حالت توتاليتر مي‌توان نام برد.اگر در ناخودآگاه به‌بررسي عميق‌تر بپردازيم، همين روند را در آن‌جا نيز در کار مي‌بينيم، همه ما به‌صورت جمعي هستيم که تحت تأثير محيط، جو، اجتماع، پدر، مادر و پدربزرگ قرار داريم. در آن‌جا نيز آرزوي مبارزه‌طلبي و تسلط‌جويي به‌عنوان فرد و «من»، وجود دارد.

آيا عمل ذهن، آن‌طور که ما سابقه‌اش را داريم و آن‌طور که ما روزانه عمل مي‌کنيم، يک روند انزواجويي نيست؟ آيا شما به‌دنبال فداکاري فرد نيستيد؟ شما مي‌خواهيد در آينده کسي بشويد يا در همين دنيا مي‌خواهيد مردي بزرگ، نويسنده‌اي عالي‌مقام شويد. تمامي تمايل ما بر اين است که مجزا شويم. آيا ذهن جز اين، کار ديگري از دستش برمي‌آيد؟ آيا براي ذهن اين امکان وجود دارد که به شيوه‌هاي تجزيه‌طلبانه درخودفرو(ن)رفته و تکه‌تکه نينديشد؟چنين چيزي غيرممکن است. ازاين‌رو، ما ذهن را پرستش مي‌کنيم، ذهن به‌گونه‌اي خارق‌العاده براي‌مان اهميت دارد. مگر نديده‌ايد هنگامي که قدري ذکاوت و هشياري نشان مي‌دهيد و اندک دانش و اطلاعات گردآوري شده‌اي داريد، چقدر در اجتماع اهميت پيدا مي‌کنيد؟ هيچ متوجه شده‌ايد نطاقان، نويسندگان بزرگ، مفسران و معبران را چگونه پرستش مي‌کنيد! هوشمندي و ذهن را شما مي‌پرورانيد.

کار ذهن آن است که جدا باشد؛ درغيراين‌صورت، ذهن وجو د ندارد. از آن‌جاکه قرن‌ها است اين روند را پرورش داده‌ايم، مي‌بينيم که همکاري بلد نيستيم، تنها بايد وادارمان کنند، مجبور شويم و به‌وسيله صاحبان اقتدار، ترس- ترس اقتصادي يا مذهبي- اداره شويم. اگر حالت واقعي اين است، نه‌تنها به‌صورت آگاهانه؛ بلکه همچنين در لايه‌هاي ژرف‌تر، در انگيزه‌ها، تصميم‌ها و جست‌وجوهاي‌مان، چگونه مي‌توان انتظار همکاري داشت؟ چگونه مي‌توان گردهم‌آيي‌هاي روشنفکرانه براي انجام کاري داشت؟ از آن‌جا که اين کار غير ممکن است، مذاهب و احزاب اجتماعي سازمان‌داده‌شده، فرد را وادار مي‌کنند که به شکل‌هاي ويژه انضباطي درآيند، براي گردهم‌آيي و انجام کار با هم، انضباط اجباري مي‌شود.

تا هنگامي که ندانيم چگونه مي‌توان به اين انديشه تجزيه‌طلب و اين روند تأکيدکننده بر «من» و «مال‌من»، چه به‌شکل جمعي و چه فردي، تعالي بخشيد هرگز به صلح و آرامش نخواهيم رسيد و با تعارض و جنگ دائم روبه‌رو خواهيم بود. مشکل ما اين است که چگونه به اين روند فکري تجزيه‌طلب پايان دهيم؛ اکنون که انديشه روند لفاظي و واکنش است، آيا مي‌توان «خود» را ازميان بردارد؟ انديشه چيزي جز واکنش نيست؛ انديشه خلاق نمي‌باشد. آيا چنين انديشه‌اي مي‌تواند به هستي خود پايان دهد؟ اين همان چيزي است که ما سعي به يافتن آن داريم. هنگامي خط فکري من بر اين نسق است که: «من بايد انضباط ببخشم»، «بايد صحيح‌تر بينديشم»، «بايد فلان يا بهمان کنم»، انديشه به انگيزش و اجبار و انضباط خود مشغول است تا چيزي باشد يا نباشد. آيا اين روند انزواگزيني نيست؟ ازاين‌رو، چيزي به‌نام هوشمندي کامل که به‌صورت يک کل عمل کند و از آن انتظار همکاري برود، وجود ندارد.

چگونه بايد به پايان انديشه رسيد؟ يا بهتر بگوييم، چگونه انديشه، انديشه‌اي که منزوي، تکه‌تکه و جزءجزء شده است، بايد به‌پايان برسد؟ چگونه بايد کار را شروع کرد؟ آيا اين به اصطلاح انضباط شما، آن را نابود خواهد کرد؟ بديهي است که درطي تمام اين سال‌ها توفيقي نصيب‌تان نشده است؛ وگرنه اين‌جا نمي‌بوديد. لطفاً اين روند انضباط‌گرا را، که تنها يک روند فکري است و در آن به انقيادکشاندن، سرکوب، کنترل و تسلط‌جويي وجود دارد و تمامي اين‌ها بر ناخودآگاه که بعداً به‌موازات مسن‌تر شدن شما اعلام وجود مي‌کند، بررسي کنيد.اکنون پس از اين کوشش بي‌نتيجه طولاني بايد دريافته باشيد که انضباط، به‌طور يقين، روندي که نابودکننده «خود» باشد، نيست. خود را نمي‌توان به‌وسيله انضباط نابود کرد؛ زيرا انضباط روند تقويت خود است. بااين‌وجود، تمامي مذاهب از آن حمايت مي‌کنند و تمامي تفکرات و ادعاهاي ما براساس آن است. آيا دانش «خود» را ازميان برمي‌دارد؟ اعتقاد چطور؟ به‌عبارت‌ديگر، آيا هيچ‌يک از کارهايي که درحال‌حاضر انجام مي‌دهيم، به آن مشغول‌ايم، به توفيق خواهد انجاميد؟ آيا همه اين امور، يک اتلاف بنيادي در يک روند فکري که روند انزواگيري و واکنش است، به‌حساب نمي‌آيد؟ هنگامي که به‌صورت ريشه‌اي و عمقي متوجه مي‌شويد که انديشه نمي‌تواند به هستي خود پايان بخشد، چه مي‌کنيد؟ چه اتفاقي مي‌افتد؟ مراقب خود باشيد. هنگامي شما به‌طور کامل از اين حقيقت آگاه‌ايد، چه اتفاقي مي‌افتد؟ مي‌دانيد که همه واکنش‌ها شرطي شده است، اين را هم مي‌دانيد که به‌واسطه اين شرطي‌شدن چيزي به‌نام آزادي نه در ابتدا و نه در انتها وجود ندارد و آزادي هميشه در ابتدا است؛ نه در انتها.

هنگامي متوجه مي‌شويد که هرنوع واکنشي گونه‌اي شرطي‌شدن است و ازاين‌رو، «خود»، به شکل‌هاي مختلف، استمرار مي‌يابد، درواقع چه چيزي اتفاق مي‌افتد. بايد در اين مسأله خيلي روشن باشيد. اعتقاد، دانش، انضباط، تجربه، تمامي روند رسيدن به يک نتيجه و يا يک هدف نهايي، جاه‌طلبي، چيزي‌شدن در اين زندگي يا در زندگي آتي، تمامي اين‌ها يک روند انزواگيري است، روندي که تخريب، مصيبت و جنگ به‌وجود مي‌آورد و اقدام جمعي- هرقدر هم تهديد به نگهداري در اردوگاه‌ها و چيزهايي از اين قبيل زياد باشد- راه‌گريز از اين روند نيست. آيا شما از اين حقيقت آگاه‌ايد؟ وضعيت ذهني که مي‌گويد: «اين‌طور است»، «مشکل من اين است»، «من دقيقاً در اين‌جا قرار دارم»، «از توانايي دانش و انضباط آگاه هستم و مي‌دانم جاه‌طلبي چه مي‌کند»، چگونه است؟ به‌طور حتم، اگر شما همه اين‌چيزها را مي‌دانيد، پس هم‌اکنون روند ديگري درکار است.

ما راه‌هاي هوشمندي را مي‌دانيم؛ اما راه عشق را نمي‌بينيم. راه عشق را نبايد از راه هوشمندي يافت. هوشمندي، با تمامي انشعابات، تمايلات، جاه‌طلب‌ها و جست‌وجوهايش بايد پايان پذيرد تا راه را براي هستي‌يافتن عشق هموار کند. مي‌دانيد که هنگامي عشق مي‌‌ورزيد به همکاري روي مي‌آوريد و به‌فکر خود نيستيد؟ اين والاترين شکل هوشمندي است؛ نه هنگامي که به‌عنوان يک موجود والا عشق مي‌ورزيد يا هنگامي داراي مقام شايسته‌اي هستيد که چيزي به‌جز ترس نيست. هنگامي منافع مقرره شما به‌جاي خود باقي است، عشق معنا ندارد؛ تنها چيزي که هست، روند استثمار است که زاييده ترس مي‌باشد. بنابراين، عشق هنگامي به‌وجود مي‌آيد که ذهن در آن راه نداشته باشد. ازاين‌رو بايد به تمامي روند ذهن و وظيفه آن اشراف داشته باشيد.

تنها هنگامي که نحوه عشق‌ورزيدن به يکديگر را بدانيم، همکاري، کنش همراه با هوشمندي و گردهم‌آيي براي حل مسايل وجود خواهد داشت. تنها در آن‌هنگام است‌که مي‌دانيم خدا کيست و حقيقت چيست؟ اکنون ما تلاش مي‌کنيم که از راه هوشمندي و تقليد- که بت‌پرستي است- حقيقت را بيابيم. تنها هنگامي که- از راه درک- کل و تمامي- ساختار «خود» را به‌دور اندازيم، آن‌چه ازلي، بدون زمان و غيرقابل اندازه‌گيري است پا به عالم هستي خواهد گذاشت. شما توانايي رفتن به‌سوي آن را نداريد؛ خود آن به‌سوي شما مي‌آيد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

دلم مي‌خواهد مسأله خودفريبي يا پندارهاي باطلي را که ذهن انسان تسليم آن‌ها مي‌شود و بر خود و ديگران تحميل مي‌کند، مورد توجه قرار دهيم و يا درموردش بحث و گفت‌وگو کنيم. اين مطلبي است بسيار جدي، به‌ويژه در اين نوع بحراني که دنيا با آن روبه‌رو است؛ اما براي درک کل اين مسأله خودفريبي بايد آن را نه در سطح لغوي، بلکه به‌گونه‌اي دروني، ريشه‌اي و عميق پي‌گيري کنيم. واژه‌ها و ضدواژه‌ها ما را به‌آساني راضي مي‌کنند؛ ما در امور دنيوي عاقل‌ايم و به‌خاطر عاقل‌بودن در امور دنيوي تنها کاري که مي‌توانيم انجام دهيم آن است که اميدوار باشيم چيزي اتفاق بيفتد. مي‌بينيم که تشريح جنگ مانع بروز جنگ نمي‌شود؛ تعداد تاريخ‌دانان، مذهبيون، آشنايان به علوم الهي که جنگ را تعريف مي‌کنند و موجبات بروزش را يادآور مي‌شوند، دلايل بروز آن را بي‌نهايت مي‌دانند؛ اما باز هم جنگ‌ها، شايد مخرب‌تر از آن‌چه که تابه‌حال بوده‌اند، ادامه دارند. کساني از ما که واقعاً جدي هستند، بايد از مرز حرف پا فراتر نهند، بايد اين انقلاب بنيادي را در درون خود جست‌وجو کنند. اين تنها علاجي است که مي‌تواند براي بشر آزادي جاودان و بنيادي به‌ارمغان آورد.

همچنين هنگامي درمورد اين نوع خودفريبي گفت‌وگو مي‌کنيم، خيال مي‌کنيم بايد دربرابر هرنوع توصيحات و پاسخ دفاعي سطحي بايستيم؛ ما بايد، اگر بشود چنين پيشنهادي را کرد، نه‌تنها به گوينده گوش فرادهيم؛ بلکه مشکل را به‌گونه‌اي که در زندگي روزمره خود مي‌شناسيم، پي‌گيريم؛ به‌عبارت‌ديگر، ما بايد به‌هنگام انديشيدن و عمل مراقب خود باشيم و مراقب باشيم که چگونه بر ديگران تأثير مي‌گذاريم و چگونه خود سررشته عمل را به‌دست مي‌گيريم.

دليل و پايه خودفريبي چيست؟ چند نفر ما واقعاً مي‌دانيم که داريم خود را فريب مي دهيم؟ پيش‌از آن‌که بتوانيم به پرسش: «خود فريبي چيست و چگونه ايجاد مي‌شود؟» پاسخ گوييم، آيا نبايد از اين قضيه آگاه باشيم که ما خود را فريب مي‌دهيم؟ آيا مي‌دانيم که خود را فريب مي‌دهيم؟ منظور ما از اين فريب چيست؟ خيال مي‌کنم بسيار مهم است؛ زيرا هرقدر بيشتر خود را فريب دهيم، قدرت فريب بيشتر مي‌شود؛ زيرا اين کار به ما نوعي سرزندگي، انرژي و نوعي استعداد مي‌دهد که نتيجه‌اش تحميل فريب خود بر ديگران است. بنابراين، به‌تدريج ما نه تنها فريب را بر خودمان تحميل مي‌کنيم؛ بلکه آن را بر ديگران نيز تحميل مي‌نماييم. چنين چيزي را روند تعاملي فريب مي‌گوييم. آيا ما از وجود اين روند آگاه‌ايم؟ ما خيال مي‌کنيم که قدرت صريح‌فکرکردن، هدفمندفکرکردن و مستقيم‌فکرکردن را داريم؛ ولي آيا مي‌دانيم که در اين روند فکرکردن، خودفريبي وجود دارد؟

آيا خود فکر يک روند جست‌وجو، توجيه و روندي براي امنيت و خودفريبي نيست؟ آيا اين آرزو نيست که مردم درمورد ما خوب فکر کنند يا مقام و اعتبار و قدرت داشته باشيم؟ آيا اين آرزو، ازنظر سياسي يا مذهبي و جامعه شناسي، نمي‌تواند علت اصلي خودفريبي باشد؟ در همان لحظه‌اي که من خواهان چيزي به‌جز ضرورت‌هاي مادي اوليه مي‌شوم، آيا موجب و مسبب حالتي نيستم که به‌آساني مي‌پذيرد؟ مثالي مي‌آورم؛ بسياري از ما علاقه‌منديم بدانيم پس از مرگ چه چيزي رخ مي‌دهد؟ هرچه مسن‌تر باشيم علاقه‌مندتريم. مي‌خواهيم حقيقت قضيه را بفهميم. چگونه آن را دريابيم؟ مطمئناً نه از راه خواندن و نه از راه توضيحات گوناگون.

چگونه آن را درخواهيد يافت؟ نخست بايد ذهن خود را از هر عاملي که سد راه است- تمامي اميدها، تمامي آرزوهايي که استمرار دارند و همه اميالي که درپي يافتن آن هستند که در آن‌سو چه‌چيزي يافت مي‌شود- پاک کرد. از آن‌جا که ذهن هميشه در جست‌وجوي امنيت است، مايل است استمرار يابد و اميدوار است که وسيله‌اي براي تحقق خويش و براي هستي آينده بيابد. چنين ذهني، درست است که درپي يافتن حقيقت زندگي پس‌از مرگ است که نامش تناسخ يا هرچه که هست، مي‌باشد؛ اما قادر به کشف حقيقت نيست. آن‌چه که اهميت دارد اين نيست که آيا تناسخ حقيقت دارد يا خير؛ بلکه مهم آن است که چگونه ذهن، از راه خودفريبي، درپي توجيه حقيقتي است که ممکن است وجود داشته باشد و يا وجود نداشته باشد. آن‌چه که مهم است، شيوه برخورد با مسأله است؛ يعني اين‌که با چه انگيزه‌اي، با چه کشش و با چه ميلي به سوي مسأله مي‌رويد.

جست‌وجوگر هميشه اين فريب را بر خود تحميل مي‌کند؛ هيچ‌کس نمي‌تواند آن را بر او تحميل نمايد؛ اين کار به‌دست خود او انجام مي‌شود. ما فريب را مي‌آفرينيم و آنگاه برده آن مي‌شويم. عامل بنيادي خودفريبي، ميل مستمر چيزي‌شدن در اين دنيا و در دنياي بعد از اين است. ما نتيجه تمايل به چيزي‌شدن در اين دنيا را مي‌دانيم؛ نتيجه‌اش آشفتگي محض است، در جايي که هرکس با ديگري مسابقه گذاشته است، هرکس ديگري را به‌نام صلح قلع‌وقمع مي‌کند؛ شما با کل اين بازي‌اي که با هم مي‌کنيم، با چيزي که شکل خارق‌العاده‌اي از خودفريبي است، آشناايد. همچنين ما خواهان امنيت و مقام در دنياي ديگريم.

بنابراين، همان لحظه‌اي که اين کشش کذايي براي بودن، براي شدن و براي رسيدن شروع مي‌شود، خودفريبي نيز شروع مي‌شود و اين چيزي است که براي ذهن رهايي از آن دشوار است. اين يکي از مشکلات اساسي زندگي ماست. آيا مي‌توان در اين دنيا زندگي کرد و چيزي نبود؟ تنها آن‌گاه مي‌توان از قيد همه فريب‌ها آزاد شد؛ زيرا تنها در آن‌هنگام است که ذهن در جست‌وجوي نتيجه، در جست‌وجوي يافتن پاسخي قانع‌کننده، در جست‌وجوي هيچ‌گونه توجيه، در جست‌‌وجوي هيچ‌گونه امنيت در ارتباط با هيچ‌چيز، نخواهد بود؛ چنين چيزي هنگامي رخ مي‌دهد که ذهن امکانات و دقايق فريب را بشناسد و بدين‌ترتيب، با درک و فهم، هرگونه توجيه و امنيت را رها سازد که معنايش آن است که در آن‌هنگام، ذهن توانايي هيچ‌بودن کامل را دارد. آيا چنين چيزي شدني است؟

تا هنگامي که به‌هرشکل، ما خود را فريب مي‌دهيم، عشق وجود نخواهد داشت. تا هنگامي که ذهن توانايي آفريدن و تحميل پندار باطل بر خود را دارد، به‌طور يقين خود را از درک جامع و کامل عاري مي‌سازد. يکي از مشکلات ما اين است که نحوه همکاري را نمي‌دانيم. تنها چيزي که مي‌دانيم، کارکردن با هم براي رسيدن به نتيجه‌اي است که خود ايجاد مي‌کنيم. همکاري هنگامي ممکن است که شما و من هدف مشترکي که آفريده انديشه باشد، نداشته باشيم. آن‌چه که بايد بدانيم اين است که همکاري تنها و تنها هنگامي امکان‌پذير است که شما و من آرزوي اين را نداشته باشيم که چيزي شويم. هرگاه شما و من بخواهيم چيزي بشويم، آن‌گاه اعتقاد و چيزهاي ديگر ضرورت پيدا مي‌کنند و يک مدينه فاضله خودتصويرکرده لازم مي‌شود؛ اما اگر شما و من به‌گونه‌اي ناشناس، بدون خودفريبي، بدون هيچ مانع اعتقادي و دانشي و بدون ميل به امنيت، خلاقيت به‌خرج بدهيم، درآن‌صورت، همکاري واقعي وجود خواهد داشت.

آيا براي ما امکان همکاري و دور هم جمع‌شدن بودن آن‌که هدفي درنظر داشته باشيم، وجود دارد؟ آيا شما و من مي‌توانيم بدون آن‌که درپي نتيجه‌اي باشيم، با يکديگر کار کنيم؟ شکي نيست که همکاري واقعي چنين است. اگر شما و من در فکر نتيجه باشيم، براي نتيجه کوشش کنيم و براي نتيجه، نقشه بريزيم و با يکديگر براي رسيدن به آن نتيجه کار کنيم، چنين روندي چه نام دارد؟ انديشه‌هاي ما، ذهن‌هاي هوشمندمان به‌طور يقين باهم‌اند؛ اما ازنظر عاطفي، احتمالاً همه وجودمان دربرابر آن مقاومت مي‌کند؛ چيزي که فريب مي‌آفريند، چيزي که بين شما و من ايجاد تعارض مي‌کند. اين يک حقيقت بديهي و قابل مشاهده در زندگي روزمره ماست. شما ومن باهم توافق مي‌کنيم که کاري را به‌گونه‌اي روشنفکرانه انجام دهيم؛ اما به‌صورتي ناخودآگاه و در عمق وجود، شما و من با يکديگر به‌مبارزه برمي‌خيزيم. من براي رضايت خاطر خود به‌دنبال نتيجه‌ام؛ من درپي تسلط‌جويي‌ام؛ مي‌خواهم نامم در جلو نام شما قرار گيرد، بگذريم که به من مي‌گويند با شما کار مي‌کنم. بنابراين، ما هردو که خالق آن طرح هستيم، درواقع رودرروي هم قرار داريم؛ اگرچه ازنظر ظاهر من و تو يا آن طرح موافقت کرده‌ايم.

آيا اين اهميتي ندارد که بفهميم شما ومن مي‌توانيم باهم همکاري کنيم و انديشه و احساس‌مان يکي باشد و در دنيايي که شما و من هيچ هستيم، باهم به‌سر بريم؟ آيا مي‌توانيم به‌گونه‌اي حقيقي و واقعي باهم همکاري داشته باشيم؛ نه در ظاهر؛ بلکه به‌صورتي بنيادي؟ اين يکي از بزرگ‌ترين دشواري‌هاي ماست؛ شايد بزرگ‌ترين دشواري ما باشد. من خود را با چيزي همانند مي‌کنم و تو خود را با همان چيز. ما هردو به آن علاقه‌منديم، هردو مي‌خواهيم آن مورد، رخ دهد. به‌طور حتم چنين روندي، تفکري بسيار سطحي است؛ زيرا ما به‌وسيله همانندسازي، جدايي ايجاد مي‌کنيم؛ چيزي که در زندگي امروزه ما بسيار بديهي است. شما هندو هستيد و من کاتوليک؛ هردو برادري را موعظه مي‌کنيم؛ ولي درعين‌حال گلوي هم را مي‌فشاريم، چرا؟ اين يکي از مشکلات ماست؛ اين‌طور نيست؟ شما به‌گونه‌اي ناخودآگاه و عميق، اعتقاد خود را داريد و من هم اعتقاد خود را. باحرف‌زدن درمورد برادري، به حل مسأله کلي اعتقادات توفيق نيافته‌ايم؛ اما تنها به‌صورت تئوري و به‌گونه‌اي روشنفکرانه باهم توافق کرده‌ايم که چنين بايد باشد؛ اما از درون و عمق وجود با هم مخالف‌ايم.

تا هنگامي که اين موانع را که نوعي خودفريبي است و به ما نوعي سرزندگي مي‌بخشد، ازميان برنداريم، ميان شما و من هيچ‌نوع همکاري وجود نخواهد داشت؛ همکاري از راه همانندشدن با يک گروه، ايده معين و کشوري ويژه، هرگز به‌وجود نخواهد آمد.

اعتقاد، همکاري به‌وجود نمي‌آورد؛ برعکس جدايي مي‌آفريند. خود مي‌بينيم که چگونه يک حزب سياسي، مخالف ديگري است و هريک معتقد به گونه‌اي رويارويي با مشکلات اقتصادي و بنابراين همه با هم در جنگ و ستيز. مثلاً آن‌ها درپي پيداکردن راه‌حلي براي مشکل گرسنگي نيستند. توجه آن‌ها به نظريه‌هايي است که مي‌خواهند اين مشکل را حل کنند. آن‌ها واقعاً به خود مسأله توجهي ندارند؛ بلکه توجه‌شان به روش‌هايي است که به‌وسيله آن‌ها، مسأله حل خواهد شد. بنابراين، بايد ميان اين‌دو ستيز باشد؛ زيرا آن‌ها مقيد پندارها هستند و نه مشکل. همچنين افراد معتقد نيز مخالف يکديگراند؛ آن‌ها مي‌گويند- البته لفظاً- يک زندگي و يک اعتقاد دارند؛ خود همه اين قضايا را مي‌دانيد؛ اما اعتقاد، عقايد و تجارب‌شان از درون درحال نابودکردن آن‌هاست و آن‌ها را از هم جدا نگه داشته است.

تجربه در رابطه انساني ما يک عامل تجزيه‌کننده مي‌شود؛ تجربه يک شيوه فريب است. اگر من چيزي را تجربه کرده باشم، بر آن پامي‌فشارم، من به کل مشکل روند تجربه نمي‌پردازم؛ اما چون تجربه کرده‌ام، کافي است؛ پس بر آن پامي‌فشارم و بدان‌وسيله و به کمک تجربه، خودفريبي را تحميل مي‌کنم.

مشکل ما اين است که هريک از ما با يک اعتقاد ويژه و شکل يا روش ايجاد خوشي و ايجاد موازنه‌هاي اقتصادي چنان همانند شده‌ايم که ذهن‌مان به اسارت اين‌ها درآمده و ديگر قادر نيستيم که در مشکل، بيشتر عميق شويم؛ ازاين‌رو، خواهان آن هستيم که به صورت فردي، با شيوه‌ها، اعتقادات و تجارب ويژه خود، منزوي باقي بمانيم. تا هنگامي‌که از راه ادراک- نه تنها ادراک سطحي؛ بلکه ادراک عميق‌تر- آن‌ها را ازميان برنداريم، امکان وجود صلح در دنيا نخواهد بود. به‌همين‌دليل براي کساني که واقعاً جدي هستند، درک کل اين مسأله- ميل به شدن، رسيدن و يافتن- نه تنها به‌صورت ظاهري؛ بلکه به‌صورت بنيادي عميق، داراي اهميت است؛ درغيراين‌صورت، چيزي به‌نام صلح در جهان وجود نخواهد اشت.

حقيقت چيزي، به‌دست‌آوردني نيست. عشق به‌سوي کساني که آرزوي داشتن آن را دارند و يا کساني که مايل‌اند با آن همانند شوند، نمي‌رود. قدر مسلم آن است که چنين چيزهايي هنگامي حاصل مي‌شوند که ذهن در جست‌وجو نباشد و کاملاً ساکت باشد، ديگر نه حرکتي به‌وجود آورد و نه اعتقادي که بر آن تکيه کند يا از آن قدرت معيني را که نشانه خودفريبي است، بگيرد. تنها هنگامي که ذهن اين روند کلي آرزو را بفهمد، مي‌تواند ساکت شود؛ تنها آن‌هنگام است که ذهن حرکتي براي بودن يا نبودن ندارد؛ تنها آن‌هنگام استکه امکان حالتي که در آن هيچ‌گونه فريبي نباشد، به‌وجود مي‌آيد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

خيال مي کنم بيشتر ما مي دانيم که اين همه تشويق و تحريصي که از ما به عمل مي آيد، براي آن است که در مقابل فعاليتهاي خود مرکز مقاومت کنيم. مکاتب به کمک قول و قرار ها، از راه ايجاد ترس از انتقاد، از راه انوع و اقسام محکوم سازي ها به روش هاي مختلف کوشيده اند که انسان را از اين فعاليت مستمري که از «من» بوجود مي آيد، بازدارند. شکست آنها دور را به دست سازمانهاي سياسي داده اند. باز هم تحريص، باز هم اميد نهايي مدينه فاضله. تمامي انواع قانون گذاري ها، از محدودترين تا افراطي ترين آنها، من جمله بازداشتگاههاي زندانيان سياسي، براي مقابله با آنها بکار گرفته و به مورد اجرا گذاشته شده اند. با اين وجود، ما  به فعاليت خود مرکز خود که گويي تنها کاري است که مي دانيم، ادامه مي دهيم. اگر اتفاقا در موردش فکري بکنيم، قدري آن را تعديل مي کنيم، اگر از آن مطلع باشيم، مسيرش را تغيير مي دهيم، اما تحول بنيادي و عمقي صورت نمي گيرد و توقف ريشه اي آن عمل واقع نمي شود. متفکرين از اين قضيه آگاه اند، اين را هم مي دانند که تنها وقتي اين فعاليت از مرکز متوقف مي شود، خوشي معنا پيدا مي کند. بسياري از ما طبيعي بودن فعاليتهاي خودمرکز را بديهي مي پنداريم و مي گوييم که فقط پي آمدهاي آن که چاره ناپذير است، بايد تعديل، منظم و کنترل شود. اکنون کساني که قدري جدي تر و گرم تراند، اما نه با صداقت- زيرا صداقت طريق خودفريبي است- بايد دريابند که آيا پس از آگاهي از اين روند کلي خارق العاده فعاليت خود مرکز، مي توان از آن پا فراتر گذاشت.

براي درک ماهيت اين فعاليت خود مرکز بايد بطور بديهي به بررسي آن پرداخت، به آن نظر کرد، از روند کلي آن آگاهي داشت. درصورتي که از آن آگاه شويم، آن وقت امکان از ميان بردن آن وجود خواهد داشت، اما آگاهي از آن نياز به درکي خاص دارد، نياز به يک قصد مشخص براي رويارويي با مساله به گونه اي که هست- تفسير، تعديل و محکوم کردن-ضرورت ندارد. بايد از آن چه مي کنيم، از تمامي فعاليتهايي که از اين حالت خودمرکز ناشي مي شود، آگاه بوده و به آن شعور داشته باشيم. يکي از مشکلات اوليه ما اين است که به محض آگاهي از آن فعاليت، مي خواهيم آن را شکل دهيم، کنترل کنيم، محکوم کنيم و يا تعديل نماييم، از اين رو به ندرت مي توانيم به طور مستقيم به آن نظر کنيم، تنها مقدار کمي از ما مي دانيم چه بايد کرد.

مي دانيم که فعاليتهاي خود مرکز، مخرب و زيان آورند و نيز مي دانيم که هر نوع همانندي- با کشور، گروه خاص، تمايل معين و در جستجوي نتيجه بودن در اين جا يا در آخرت، شکوه و جلال بخشيدن به پندارها، به دنبال نمونه يا الگو رفتن، در جست و جوي پرهيزکاري و غيره بودن- در اصل کار يک آدم خودمرکز است. تمامي روابط ما، با طبيعت، مردم و پندارها بازده فعاليت است. حال با اطلاع از همه اين ها وظيفه انسان چيست؟ تمامي فعاليت هاي اين گونه بايد به پايان برسد، بي آنکه به خود تحميل شود، تحت تاثير قرار گيرد و يا جهت داده شود.

بيشتر ما مي دانيم که اين فعاليت خود مرکز ايجاد تبه کاري و هرج و مرج مي کند ولي ما فقط به جهاتي متوجه آن مي شويم و يا آن را در ديگران مي بينيم و از اعمال خود جاهل ايم و يا چون آگاهي ما از عمل خودمرکزمان در رابطه با ديگران است، مي خواهيم متحول شويم، جانشين پيدا کنيم و يا از آنچه که هستيم، پا فراتر بگذاريم. قبل از آنکه بتوانيم با آن مقابله کنيم، بايد بدانيم که شيوه بوجود آمدن اين روند چگونه است. براي ايم که چيزي را بفهميم، بايد توانايي نگاه کردن به آن را داشته باشيم و براي نگاه کردن به آن بايد فعاليتهاي مختلف آن را در سطوح مختلف، چه خودآگاه و چه ناخودآگاه بشناسيم.

من فقط وقتي از اين فعاليت «من» آگاه مي شوم که مخالفت کنم، وقتي که خودآگاه نااميد مي شود، وقتي که «من» مشتاق رسيدن به نتيجه اي باشد. يا زماني از وجود اين مرکز آگاهي پيدا کنم که لذت به پايان برسد و دلم بخواهد بيشتر از آن داشته باشم، آنگاه مقاومت ايجاد مي کنم و به خاطر يک هدف معين، به ذهن شکل معيني مي بخشم که به من شادي و رضايت خاطر بخشد، وقتي من از خود و فعاليت هايم آگاه مي شوم که آگاهانه به دنبال پرهيزکاري بروم. به طور حتم هر کس که آگاهانه به دنبال پرهيزکاري برود، پرهيزکار نيست. فروتني چيزي نيست که بتوان به دنبالش رفت، زيبايي فروتني در همين است.

اين روند خودمرکز نتيجه زمان است. تا زماني که اين فعاليت در هر جهتي که هست، خودآگاه يا ناخودآگاه، وجود دارد، حرکت زمان وجود دارد و من به گذشته و حال در ارتباط با آينده آگاه ام. فعاليت خود مرکز «من»، يک روند زماني است. خاطره است که به فعاليت اين مرکز که «من» نام دارد استمرار مي دهد. اگر خود را مشاهده کنيد و از اين مرکز فعاليت آگاه باشيد، خواهيد ديد که فقط روندي است ناشي از زمان، خاطره، تجربه و ترجمان هر تجربه بر اساس خاطره، همچنين خواهيد ديد که فعاليت ذاتي عبارت است از بازشناسي، که آن هم روند ذهن است.

آيا ذهن مي تواند از همه اين ها خلاص شود؟ بله، در لحظات نادر امکان اتفاق چنين چيزي هست، امکان اتفاق آن براي بيشتر ما وقتي است که عملي را ناخودآگاه و بدون قصد و هدف انجام مي دهيم، اما آيا براي ذهن هرگز چنين امکاني که بتواند به کلي از فعاليت خودمرکز خلاص شود، وجود دارد؟ اين سوالي بسيار مهم است که بايد از خود بپرسيم، زيرا با صرف مطرح کردن سوال، پاسخ خود را پيدا خواهيم کرد. اگر ما از روند کلي اين فعاليت خود مرکز آگاه بوده و با فعاليت هايش در سطوح مختلف شعور خود آشنا باشيم، ان وقت به طور يقين بايد از خود بپرسيم آيا براي اين فعاليت امکان از ميان رفتن وجود دارد يا خير؟ آيا ممکن است بر حسب زمان، برحسب آن چه که بايد باشيم، برحسب آن چه که بوده ايم و آن چه هستيم نينديشيم؟ زيرا همه روند فعاليت خود مرکز از همين انديشه آغاز مي شود، قصد شدن، قصد انتخاب کردن و احتراز کردن که همه يک روند زمان به شمار مي آيند نيز از همان جا آغاز مي شود. در اين روند، ما شاهد تبه کاري بي منتها، مصيبت، پريشاني، تحريف و به قهقرا رفتن خواهيم بود.

به طور حتم روند زمان روندي انقلابي نيست. در روند زمان تحولي وجود ندارد، تنها استمرار به چشم مي خورد و پاياني بر آن متصور نيست، چيزي به جز بازشناسي ندارد. انقلاب، تحول، موجودي تازه شدن تنها زماني امکان دارد که روند زمان و فعاليت «خود» توقف کامل پذيرد.

اکنون با اگاهي از اين روند کلي و تمامي «من»، به هنگام عمل وظيفه ذهن چيست؟ تنها از طريق تجديد حيات، از طريق انقلاب- نه از طريق شدن من، بلکه از طريق از ميان بردن کامل من- تازه، هستي پيدا مي کند. روند زمان نمي تواند بوجود آورنده تازگي باشد، زمان شيوه مناسب آفرينندگي نيست.

نمي دانم هيچ يک از شما يک لحظه خلاقيت داشته ايد، منظور من از اين سخن عملي کردن يک تصور نيست. منظور من آن لحظه خلاقيت است که بازشناسي در آن راه ندارد. در آن لحظه انسان دچار حالت خارق العاده اي است که در آن حالت، «من» به عنوان فعاليتي از طريق بازشناسي متوقف شده است. اگر ما اگاه باشيم، خواهيم ديد که در آن حالت نه تجربه کننده اي که به خاطر بياورد، ترجمان چيزي باشد، بشناسد و سپس تعيين هويت کند، وجود دارد و نه چيزي به نام روند انديشه که متعلق به زمان است. در آن حالت آفرينش، حالت آفرينندگي تازه که بدون زمان است، عمل «من» اصلا وجود ندارد.

پس سوال ما به يقين اين است: آيا براي ذهن، امکان بودن در آن حالت وجود دارد، البته نه به صورت لحظه اي و نه در لحظات نادر، بلکه- من ترجيح مي دهم از کلمه «جاودانه» و «هميشه» استفاده نکنم، زيرا اين واژه ها نيز به زمان دلالت دارند- بدون توجه به زمان. به طور حتم اين براي هر يک از ما کشف مهمي است، زيرا اين در به عشق باز مي شود، تمامي درهاي ديگر به فعاليت «خود» مي گشايند. هر جا که عمل ناشي از خود باشد، عشق وجود ندارد. عشق به زمان مربوط نيست. عشق تمرين کردني نيست. اگر اين کار را بکنيد(نظر خودمه: منظور تمرين عشق است)، پس عمل خودآگاهانه «من» است که اميدوار است به کمک دوست داشتن به نتيجه اي برسد.

عشق به زمان مربوط نيست. رسيدن به عشق از طريق هيچ کوشش هشيارانه، هيچ راه و رسم و آشنايي که همه اش به روند زمان مربوط مي شود، ممکن نيست. ذهن که چيزي جز روند زمان نمي داند، قادر به شناسايي عشق نيست. عشق تنها چيزي است که تازگي و ابديت دارد. از آن جا که بيشترما ذهن را که حاصل زمان است، پرورش داده ايم، ماهيت عشق را نمي شناسيم. در مورد عشق حرف مي زنيم، مي گوييم عاشق مردم، عاشق کودکان، همسران، همسايگان و طبيعت هستيم، ولي به محض آن که آگاه شويم که عاشق ايم، فعاليت «خود» به وجود مي آيد، از اين رو ديگر عشق نام نخواهد داشت.

اين روند کلي ذهن را بايد فقط از طريق ارتباط- ارتباط با طبيعت، مردم، فرافکني هاي خودمان و با هرچه که دوروبر ما هست- شناخت. زندگي چيزي به جز ارتباط نيست. اگر چه ممکن است براي دوري از ارتباط حتي کوشش نيز به خرج دهيم، ولي بدون آن نمي توانيم زندگي کنيم. اگر چه ممکن است رابطه دردناک باشد، با منزوي کردن خود، با پناه بردن به عالم رهبانيت، نمي توانيم از آن بگريزيم. تمامي اين روش ها نشانه هاي فعاليت «خود» است. با ديدن اين تصوير کلي و آگاهي از تمامي روند زمان به عنوان هشياري، بدون هيچ انتخاب، بدون هيچ نيت معين و هدف دار و بدون هيچ آرزويي براي رسيدن به هدف، خواهيد ديد که همين روند کذايي زمان به گونه اي داوطلبانه به پايان خواهد رسيد، بدون اين که القايي باشد يا نتيجه يک آرزو. تنها زماني که آن روند به پايان برسد، عشق هستي خواهد يافت، عشقي که براي ابد تازه است.

لازم نيست در جست و جوي حقيقت باشيم. حقيقت چيزي نيست که دور باشد. حقيقت يعني حقيقتي که در مورد ذهن است، يعني حقيقتي که در مورد اعمال لحظه به لحظه است. اگر ما از اين حقيقت لحظه به لحظه و از اين روند کلي زمان آگاه باشيم، آن آگاهي باعث انتشار نوعي هشياري و انرژي مي شود که نامش هوشمندي يا عشق است. تا وقتي که ذهن از هشياري به عنوان فعاليت خود استفاده مي کند، زمان با تمامي مصايب، تعارض ها، تبه کاري ها و فريب هاي مغرضانه، قد علم خواهد کرد، تنها در آن زمان است که ذهن با درک اين روند کلي توقف مي کند و عشق توان هستي مي يابد

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

دوست دارم قدري درباره ماهيت زمان صحبت کنم؛ زيرا به‌نظر من، غنا، زيبايي و اهميت آن‌چه را که بدون زمان است، آن‌چه را که حقيقت است، تنها هنگامي مي‌توان تجربه کرد که بتوان تمامي روند زمان را شناخت.درهرحال، همه ما، هرکس به‌روش خود در جست‌وجوي نوعي خوشبختي و بي‌نيازي است. به‌طور يقين، زندگي‌اي که داراي مفهوم است و از خوشبختي واقعي سرشار، به زمان مربوط نيست. اين‌نوع‌زندگي، مانند عشق، بدون زمان است و براي درک آن‌چه که بدون زمان است، نمي‌توان ازطريق زمان با آن برخورد کرد؛ بلکه به‌جاي اين کار بايد زمان را فهميد. ما نبايد از زمان به‌عنوان وسيله‌اي براي به‌دست‌آوردن، تحقق‌بخشيدن و فهميدن بي‌زماني استفاده کنيم و اين آن‌چيزي است که ما در بيشتر عمر خود انجام مي‌دهيم: وقت را براي حصول آن‌چه که بدون زمان است، تلف مي‌کنيم؛ بنابراين، بايد بدانيم منظور ما از زمان چيست؛ زيرا به‌نظر من، رهايي از چنگ زمان ممکن است. البته مهم آن است که ما زمان را به‌طور کامل بشناسيم؛ نه ناتمام و ناقص.

جالب است متوجه شويم که زندگي ما بيشتر در زمان تلف مي‌شود؛ منظور از زمان، ترتيب تاريخ اتفاقات براساس دقايق، ساعات، روزها و سال نيست؛ بلکه وضعيت روان‌شناختي خاطره مورد نظر است. ما براساس زمان زندگي مي‌کنيم و حاصل زمان هستيم. ذهن ما محصول بسياري از ديروزهاست و حال تنها گذر گذشته به آينده است. ذهن ما، فعاليت‌هاي ما و وجود ما، برپايه زمان استوار است؛ بدون زمان فکرکردن ممکن نيست؛ زيرا فکر حاصل زمان است؛ فکر فرآورده ديروزهاي بسيار است و هيچ‌فکري بدون خاطره وجود ندارد. خاطره زمان است؛ زيرا دو نوع زمان داريم، يکي مربوط است به توالي اتفاقات و ديگري به روان‌شناسي. يک نوع «ديروز» وجود دارد که از روي ساعت نشان داده مي‌شود و نوعي ديگر که از روي خاطره آن را مي‌شناسند. زماني که به تسلسل تاريخي وقايع ارتباط پيدا مي‌کند را نمي‌توان رد کرد؛ چنين چيزي ناپسنديده است؛ مثلاً از قطار جا مي‌مانيد؛ ولي ببينيم آيا اصلاً به‌جز تسلسل تاريخي وقايع، زمان ديگري هم وجود دارد؟ بدون شک زماني چون ديروز وجود دارد؛ ولي آيا زمان به‌صورتي که ذهن درباره آن فکر مي‌کند نيز وجود دادر؟ آيا زماني هم هست که جدا از ذهن باشد. به‌طور يقين، زمان- زمان مربوط به روان‌شناسي فرآورده ذهن است- بدون بنياد انديشه، معنا ندارد؛ منظورم زماني است که تنها خاطره ديروز درارتباط با امروز باشد و قالبي براي فردا. به‌عبارت‌ديگر، خاطره تجربه ديروز در پاسخ به حال و آينده را مي‌آفريند که بازهم روند انديشه است و شيوه ذهن. روند اديشه موجب پيشرفت روان‌شناختي در زمان مي‌شود؛ ولي آيا به اندازه توالي تاريخي واقعيت دارد؟ و آيا ما مي‌توانيم از آن زمان که به ذهن مربوط مي‌شود به‌عنوان وسيله‌اي براي درک و جاودانگي و بي‌زماني استفاده کنيم؟ همان‌طور که گفتم، خوشي مربوط به گذشته نيست؛ خوشي محصول زمان نمي‌باشد؛ خوشي هميشه در زمان حال است؛ حالتي است بي‌زمان. نمي‌دانم شما در لحظه جذبه و شور که نوعي خوشي خلاق است و مجموعه‌اي است از ابرهاي روشن در محاصره ابرهاي تيره، متوجه شده‌ايد که زمان وجود ندارد و آن‌چه که هست، تنها حال بلافصل است و نه هيچ‌چيز ديگر، يا نه؟ ذهن که پس از تجربه در زمان حال به‌خاطر مي‌آورد و خواهان استمرار است، پا به عرصه وجود مي‌گذارد؛ هرچه بيشتر از خود گرد مي‌آورد و بدان‌وسيله زمان را خلق مي‌کند. بنابراين، زمان آفريده «بيشتر» است؛ زمان درعين‌حال که به‌دست‌آوردني است، جدايي نيز هست که بازهم به‌دست‌آوردن ذهن است. ازاين‌رو، صرف تأديب ذهن در زمان و شرطي‌کردن انديشه در چارچوب زمان که نامش خاطره است، به‌يقين از آن‌چه که بي‌زمان است، نقاب برنخواهد گرفت.

آيا تحول بستگي به زمان دارد؟ بيشتر ما عادت کرده‌ايم فکر کنيم که زمان لازمه دگرگوني است: من چيزي هستم و تغييرپيداکردن از آن‌چه هستم به آن‌چه بايد باشم، نياز به زمان دارد. من آزمندم با آن‌چه که حاصل آز است؛ يعني آشفتگي، دشمني، تعارض و مصيبت و خيال مي‌کنم که براي ايجاد دگرگوني که نداشتن آز است، به زمان نياز دارم. به‌عبارت‌ديگر، خيال مي‌کنم که زمان وسيله‌اي است براي تکامل به چيزي بزرگ‌تر و براي چيزي‌شدن. مشکل اين است: شخصي داراي خشونت، آز، حسادت، غضب، شرارت و شهوت است. آيا براي دگرگون‌ساختن آن‌چه که هست، زمان لازم است؟ نخست بايد گفت چرا بايد آن‌چه هست را تغيير داد، يا در آن دگرگوني ايجاد کرد؟ راستي چرا؟ زيرا از آن‌چه که داريم، خشنود نيستيم؛ آن‌چه که داريم، موجب تعارض و آشفتگي است و ما که از آن خوش‌مان نمي‌آيد، خواهان چيزي بهتر و چيزي شريف‌تر و چيزي واقع‌گرايانه‌تريم. ازاين‌رو، به‌خاطر آن‌که درد، رنج، ناراحتي و تعارض وجود دارد، خواهان تحول‌ايم؛ولي آيا تعارض مغلوب زمان مي‌شود؟ اگر بگوييد بله، پس باز هم در تعارض به‌سر مي بريد. چه‌بسا که براي رهايي از چنگ تعارض، براي تغيير آن‌چه هست، بيست روز يا بيست سال وقت نياز باشد، ولي باز هم در خلال آن مدت دچار تعارض هستيد، بنابراين، زمان، تحول ايجاد نمي‌کند. هنگامي ما از زمان به‌عنوان وسيله‌اي براي به‌دست‌آوردن يک کيفيت، نوعي پرهيزکاري و يا يک حالت وجود استفاده مي‌کنيم، تنها آن‌چه هست را به تعويق انداخته‌ايم و يا از آن دوري کرده‌ايم که به‌نظر من فهم اين نکته داراي اهميت است. آز يا خشونت در دنياي رابطه ما با ديگران- اجتماع- ايجاد درد و آشفتگي مي‌کند و ما با آگاهي از اين حالت آشوب که نامش را اصطلاحاً آز يا خشونت مي‌گذاريم، به‌خود مي‌گوييم: «به‌موقع از چنگ آن رها مي‌شوم، به عدم خشونت روي مي‌آورم، حسادت به‌خرج نمي‌دهم، صلح . آرامش را پيشه خود خواهم ساخت» بله، قصد روي‌آوردن به عدم خشونت را داريد؛ زيرا خشونت يک حالت آشوب و تعارض است و شما خيال مي‌کنيد که به‌موقع به عدم خشونت خواهيد رسيد و بر تعارض چيره خواهيد شد. ببينيم واقعاً چه‌چيزي اتفاق مي‌افتد؟ از آن‌جا که در يک حالت تعارض به‌سر مي‌بريد مي‌خواهيد به حالتي برسيد که در آن تعارض وجود ندارد. آيا اين حالت نبود تعارض، نتيجه زمان يا نتيجه ماندگاري است؟ به‌طور آشکار خير؛ زيرا درعين‌حال که به يک حالت عدم خشونت مي‌رسيد، بازهم داراي خشونت هستيد و ازاين‌رو، بازهم در تعارض‌ايد.

مشکل ما اين است که آيا مي‌توان در طي زمان مشخصي بر يک تعارض يا يک آشوب فايق آمد، چه اين زمان چند روز باشد، چند سال و يا حتي چند عمر؟ هنگامي شما مي‌گوييد: «من مي‌خواهم تا مدت معيني عدم خشونت را پيشه خود سازم»، چه اتفاقي مي‌افتد؟ خود اين عمل نشان‌دهنده آن است که شما در تعارض دست و پا مي‌زنيد. اگر نمي‌خواستيد دربرابر تعارض بايستيد به اين کار دست نمي‌زديد، شما مي‌گوييد که براي چيره‌شدن بر تعارض لازم است دربرابر آن مقاومت کنيد و براي اين مقاومت بايد وقت داشته باشيد؛ اما خود همين مقاومت دربرابر تعارض به‌نوبه خود  نوعي تعارض است. شما انرژي خود را در مقاومت دربرابر تعارض به شکل آن‌چه که آز، حسادت يا خشونت نام مي‌گذاريد، به کار مي‌گيريد؛ ولي ذهن‌تان با هم در تعارض است؛ بنابراين مهم آن است که از دروغ‌بودن روند اتکاء به زمان به‌عنوان وسيله‌اي براي غلبه بر خشونت آگاه شد و بدان‌وسيله از چنگ اين فرآيند رها شويد. آنگاه مي‌توانيد آن‌چه که هستيد باشيد؛ يک آشوب روان‌شناختي که خود خشونت است.

براي درک هر چيز يا هر مشکل عملي يا انساني، يک چيز مهم و اساسي است و آن، داشتن يک ذهن آرام است. ذهني که نيت و قصدش فهميدن باشد. نه ذهني که انحصارگر که هم و غمش به يک هدف معطوف باشد که اين‌هم کوششي در جهت مقاومت است. اگر بخواهيم واقعاً چيزي را بفهميم، يک حالت فوري سکون ذهن به‌وجود خواهد آمد. هنگامي مي‌خواهيد به موسيقي گوش کنيد يا به تصويري که دوست داريد و نسبت به آن احساس داريد نگاه کنيد، ذهن در چه وضعيتي قرار مي‌گيرد؟ در چنين حالتي، ذهن به‌طور آني ساکت مي‌شود. هنگامي به موسيقي گوش مي‌کنيد، ذهن شما آواره اين‌سو و آن‌سوي مکاني که در آن هستيد نمي‌شود، شما واقعاً به موسيقي گوش مي‌کنيد. به‌همين‌ترتيب، هنگامي قصدتان درک تعارض است، ديگر به‌هيچ‌وجه به زمان اتکاء نمي‌کنيد؛ بلکه صاف و ساده با آن‌چه هست؛ يعني تعارض، روبه‌رو مي‌شويد. آنگاه يک سکوت فوري برقرار مي‌شود. در آن حالت آمادگي ولي در عين حال انفعالي ذهن، ادراک يافت مي‌شود تا هنگامي که ذهن در تعارض، عيب‌جويي، مقاومت و محکوم‌کردن است، چيزي به‌نام ادراک وجود نخواهد داشت. اگر من قصد فهميدن شما را دارم، بديهي است که نبايد محکوم‌تان کنم؛ آن‌چه که مي‌تواند در شما موجب دگرگوني شود، همان ذهن ساکت، همان ذهن آرام است و ديگر هيچ. هنگامي که ذهن ديگر مقاومتي به‌خرج ندهد، ديگر دوري نکند و ديگر «آن‌چه هست» را دور نيندازد و محکومش نکند؛ بلکه صاف و ساده و به‌گونه‌اي انفعالي آگاه باشد، هرگاه به‌گونه‌اي واقعي به بررسي بپردازد، در همان حالت انفعالي به چيزي برمي‌خورد که تحول نام دارد.

انقلاب تنها در حال ممکن است؛ نه در آينده؛ حيات تازه امروز است؛ نه فردا. اگر آن‌چه را که مي‌گويم آزمايش کنيد، متوجه وجود بلافصل نوعي تازگي، تجديد حيات و خلوص خواهيد شد؛ زيرا ذهن به‌هنگام علاقه‌مندي، طالب‌بودن و يا هنگامي که قصد و نيت فهميدن دارد، هميشه آرام است. مشکل بسياري از ما آن است که نيت فهميدن نداريم؛ زيرا مي‌ترسيم که فهم ما موجب عملي انقلابي در زندگي‌مان شود؛ ازاين‌رو، مقاومت مي‌کنيم. هنگامي از زمان و يا يک ايده‌آل به‌عنوان وسيله‌اي براي تحول تدريجي استفاده مي‌کنيم، به يک مکانيسم دفاعي روي آورده‌ايم.

بنابراين تجديد حيات تنها در زمان حال امکان دارد؛ نه در آينده و نه فردا. آدمي که به زمان به‌عنوان وسيله‌اي که ازطريق آن مي‌تواند به خوشي و يا درک حقيقت يا خدا نايل شود اتکا مي‌کند، تنها و تنها خود را فريب مي‌دهد؛ او در جهالت زندگي مي‌کند و ازاين‌رو، در تعارض است. آدمي که مي‌بيند زمان، راه فراري براي رهايي از مشکلات نيست و ازاين‌رو از نادرستي‌ها بري است، طبعاً قصد و نيت فهميدن را دارد؛ بنابراين، ذهنش بدون اجبار و بدون تمرين، بي‌درنگ آرام مي‌گيرد. هنگامي ذهن آرام و ساکت باشد و به جست‌وجوي پاسخ يا راه‌حلي نرود، نه مقاومت مي‌کند و نه اجتناب؛ تنها آن‌گاه است که تجديد حيات وجود خواهد داشت؛ زيرا در آن‌هنگام، ذهن قادر به تصور آن‌چه حقيقت است، خواهد شد و آن‌چه که موجب آزادي است حقيقت است، نه کوشش شما براي آزادشدن.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

مي بينم که يک تغيير ريشه اي در اجتماع و در خودمان در رابطه فردي و گروهي ما ضروري است؛ اين دگرگوني، چگونه بايد صورت گيرد؟ اگر تغيير از راه انطباق با الگويي باشد که به وسيله ذهن، ازطريق نقشه اي معقول و کاملاً مطالعه شده، طرح ريزي شده باشد، بازهم در محدوده ذهن است؛ ازاين رو، آن چه برآورد ذهن باشد به عنوان هدف تعيين مي گردد و به رؤيايي بدل مي شود که ما آماده ايم خود و ديگران را قرباني آن کنيم. اگر اين را قبول داشته باشيد، آن گاه نتيجه منطقي امر اين است که ما در مقام موجود انساني، تنها به وجودآمده دست ذهن هستيم که دلالت بر انطباق پذيري، اجبار، ددمنشي، ديکتاتوري، اردوگاه هاي اسارت و همه مسايل نظير اين ها مي کند. پرستندگي ذهن به طور ضمني تمامي اين ها را دربر مي گيرد. اگر اين را درک کنيم، اگر به بيهودگي انضباط و کنترل آگاه شويم، اگر بدانيم که اشکال مختلف سرکوب، تنها موجب تقويت «من» و «مال من» مي شود، دراين صورت چه بايد کرد؟

براي آن که اين مسأله را کاملاً بررسي کنيم، بايد به مسأله ماهيت شعور بپردازيم. نمي دانم شما خود شخصاً در اين مورد انديشيده ايد و يا به نقل قول صاحب نظران در اين زمينه بسنده کرده ايد؟ نمي دانم برداشت شما از تجربه خودتان و از مطالعه درمورد خودتان در زمينه شعور چه بوده است؟ نه‌تنها شعور فعاليتهاي روزمره و علاقه‌مندي‌ها؛ بلکه شعور نهفته، شعور عميق تر، غني تر و آن چه که دسترسي به آن مشکل تر است. اگر قرار بر اين باشد که ما درمورد اين مسأله دگرگوني بنيادي در خود و بالتبع در دنيا، گفت وگو کنيم و از اين دگرگوني براي ايجاد چشم‌اندازي مشخص و شور، شوق، اميد و اطميناني که به ما انگيزه لازم را براي عمل مي بخشد استفاده کنيم، لازم است ابتدا مسأله شعور را مورد بررسي قرار دهيم. آن چه که منظور نظر ما از شعور در سطح ظاهري ذهن است، مشکل نيست. به طور وضوح روند انديشيدن يا خود انديشه است. انديشه، نتيجه خاطره است و به لفظ درآوردن، نام گذاري، ثبت و منظم کردن تجاربي خاص، به طوري که بتوان با آن ها ارتباط برقرار کرد؛ البته در اين سطح منهيات، کنترل ها، انضباط ها و مجازات هاي خاصي نيز وجود دارند. اگر کمي دقيق تر شويم، به تمامي موارد گردآوري شده درمورد نژاد، انگيزه هاي پنهان، جاه طلبي هاي دسته جمعي و شخصي و تعصب ها برمي خوريم که نتيجه تصور، تماس و آرزو هستند. اين شعور کلي، چه پنهان و چه آشکار، در اطراف پندار «من» يا «خود»، جمع شده است.

هنگامي درمورد ايجاد تغيير گفت وگو مي کنيم، عموماً منظورمان تغيير در سطح ظاهر است. به کمک تصميم، نتيجه گيري ها، اعتقادات، کنترل ها و منهيات، کوشش ما بر اين است که به هدفي سطحي که طالب و مشتاق آن هستيم برسيم و اميدواريم که اين کار را به کمک ناخودآگاه يا لايه عميق تر ذهن، به انجام برسانيم؛ به همين سبب است که خيال مي کنيم پرده برگرفتن از اعماق وجودمان ضرورت دارد. البته نبايد فراموش کرد که ميان سطوح ظاهري و به اصطلاح عميق تر- که همه روان شناسان و تمامي آن ها که به دنبال خودشناسي رفته اند، کاملاً از آن آگاه اند- تعارض بي انتها وجود دارد.

آيا اين تعارض دروني موجب تغيير خواهد شد؟ آيا بنيادي ترين و مهم ترين سؤال در زندگي ما اين نيست که: چگونه مي توانيم در خود دگرگوني بنيادي ايجاد کنيم؟ آيا دگرگوني صرف ظاهري، آن را ايجاد خواهد کرد؟ آيا درک لايه هاي گوناگون شعور و «من»، پرده برداشتن از چهره گذشته و تجارب مختلف شخصي از کودکي تا کنون و بررسي دروني تجارب همگاني خويش که از پدر، مارد، اجداد و نژاد خود به ارث برده ام و شرطي شدن موجب تغييري خواهد شد که نامش تطابق نباشد؟

من خيال مي کنم و به طور يقين شما هم بايد چنين احساسي داشته باشيد که دگرگوني ريشه اي در زندگي شخصي ضروري است؛ دگرگوني که واکنش صرف يا نتيجه تنش و سختي خواسته هاي محيط نباشد. راستي چگونه مي توان چنين دگرگوني را به وجود آورد؟ شعور شخص، مجموعه تجارب اوست به اضافه تماس خاص با حال؛ آيا چنين چيزي موجب دگرگوني مي شود؟ آيا روند مطالعه در شعور خود شخص، در فعاليت هايش يا آگاهي از افکار و احساسات او و آرامش ذهن براي مشاهده بدون محکوم کردن، موجب دگرگوني خواهد شد؟ آيا مي توان ازطريق اعتقاد يا همانندي با يک تصوير ازپيش درنظرگرفته شده به نام ايده آل، به تغيير رسيد؟ آيا تمامي اين ها دلالت بر نوعي تعارض ميان آن چه هستم و آن چه بايد باشم، نيست؟ آيا تعارض موجب دگرگوني بنيادي خواهد شد؟ من با درون و اجتماع خود در مبارزه و ستيز بي امانم. همچنين يک مبارزه دائم ميان آن چه هستم و آن چه مي خواهم باشم، وجود دارد؛ آيا اين تعارض و کشمکش، موجب تغيير خواهد شد؟ من مي دانم که ايجاد يک تغيير از ضروريات است. آيا مي توانم آن را با بررسي تمامي روند شعور خويش، با انضباط بخشيدن و با اعمال سرکوب هاي گوناگون، ايجاد کنم؟ من احساس مي کنم که اين روند موجب دگرگوني بنيادي نخواهد شد؛ شخص بايد براي چنين کاري کاملاً مطمئن باشد و اگر اين روند نتواند دگرگوني بنيادي و انقلاب دروني عميق لازم را بيافريند، پس چه چيزي اين کار را خواهد کرد؟

راستي چگونه مي توانيد دگرگوني واقعي ايجاد کنيد؟ اين قدرت و انرژي خلاقي که موجب اين انقلاب خواهد شد، چه ماهيتي دارد و چگونه بايد به وجود آيد؟ شما مکاتبي را آزموده ايد، به دنبال ايده آل ها و تئوري هاي مبتني بر حدس و گمان رفته ايد؛ آيا به تحقق رساندن اين ايده آل ها و تئوري ها موجب تغيير بنيادي مي شود؟ ابتدا حدس مي‌زنيد که حقيقتي وجود دارد که شما جزيي از آن هستيد و در اطراف آن تئوري ها، حدس و گمان ها، اعتقادات، دکترين ها و مفروضات مختلفي را که براساس آن الگو، انتظار داريد تغييري بنيادي ايجاد کنيد.

فرض مي کنيم که شما، همانند بسياري از افراد به اصطلاح مذهبي، فرض را بر اين مي گذاريد که در وجود شما به گونه اي بنيادي و عميق جوهر حقيقتي وجود دارد؛ حال اگر ازطريق پرورش پرهيزکاري و اشکال مختلف انضباط، کنترل، سرکوب، انکار و فداکاري بتوانيد با آن حقيقت تماس برقرار کنيد؛ آن گاه تحول لازم به وجود خواهد آمد. آيا اين تصور باز هم جزيي از اتديشه نيست؟ آيا اين بازده يک ذهن شرطي شده نيست؛ ذهني که پرورش يافته است تا به طريقي خاص و براساس الگوهايي معين بينديشد؟ پس از آن که شما به خلق تصوير، پندار، تئوري، اعتقاد و اميد پرداختيد، به آفرينش خود مي نگريد تا اين تغيير ريشه اي را ايجاد کنيد.

شخص بايد ابتدا فعاليت‌هاي ماهرانه «من» ذهن را ببيند، همچنين بايد از پندارها، اعتقادات حدس و گمان ها آگاه باشد و آن ها را به کناري بيفکند؛ زيرا اين ها جز فريب چيز ديگري نيستند. بعضي‌ها ممکن است واقعيت را تجربه کرده باشند؛ اما اگر شما آن را تجربه نکرده‌ايد، حدس‌زدن درمورد آن و يا تصور اين‌که خود شما درواقع چيزي حقيقي، فناشدني و خداگونه هستيد، چه فايده‌اي دارد؟ چنين چيزي باز هم در محدوده انديشه است و هرچه که از انديشه برخيزد، شرطي‌شده است و به زمان و خاطره مربوط است؛ ازاين‌رو، واقعي نيست. اگر کسي واقعاً آن را درک کند- نه به صورت حدس و گمان و نه به‌صورت تصور و يا به‌گونه‌اي احمقانه؛ بلکه واقعاً اين حقيقت را ببيند که هر فعاليت ذهن، در جست‌وجوي همراه با حدس و گمان خويش، در راه پيداکردن فيلسوفانه‌اش و نيز هر فرضي، هر تصوري، هر چشم داشتي، جز نيرنگ و فريب چيزي نيست- پس کدام قدرت و انرژي خلاقي است که اين تحول بنيادي را ايجاد مي‌کند؟

احتمال دارد براي رسيدن به اين نکته، از ذهن آگاه استفاده کرده‌باشيم؛ همچنين با پي‌گيري اين جدل آن را پذيرفته و يا مردود دانسته‌ايم؛ شايد اسم براي‌مان واضح و معلوم و شايد هم تاريک و نامعلوم بوده است. براي جلوتررفتن و تجربه عميق‌ترکردن به ذهني نياز داريم که براي يافتن، آرام و هشيار باشد. اين‌جا ديگر پيروي پندارها مطرح نيست؛ از پي پنداررفتن يعني پي‌گيري آن‌چه به‌وسيله متفکر گفته مي‌شود و درنتيجه خلق دوگانگي است. اگر مي‌خواهيد در اين مسأله تغيير بنيادي پيش برويد، آرامش ذهن فعال کاملاً ضروري است. به‌طور يقين تنها هنگامي که ذهن آرام باشد مي‌تواند اين مشکل عظيم و اشارت پيچيده متفکر و تفکر را به‌عنوان دو روند جداگانه- تجربه‌کننده و مورد تجربه، مشاهده‌کننده و مورد مشاهده- بفهمد. انقلاب، اين انقلاب خلاق روان‌شناختي که در آن «من» وجود ندارد، هنگامي رخ مي‌دهد که متفکر و فکر يکي باشند؛ هنگامي که دوگانگي، مانند متفکر به‌عنوان کنترل‌کننده فکر وجود نداشته باشد و به‌نظر من تنها تجربه است که مي‌تواند بازتاباننده آن انرژي خلاقي باشد که به‌نوبه خود انقلابي بنيادي ايجاد خواهد کرد و «من» روان‌شناختي را درهم خواهد شکست.

رسم و راه قدرت را مي‌شناسيم؛ قدرت از راه تسلط‌طلبي، قدرت از راه انضباط، قدرت از راه اجبار. از‌طريق قدرت سياسي، اميد بر اين است که تغيير بنيادي به‌وجود آوريم؛ ولي قدرتي اين‌چنين موجب تاريکي، تلاشي، تبه‌کاري و تقويت «من» خواهد شد. ما با گونه‌هاي مختلف اکتساب- شخصي و گروهي- آشنا هستيم؛ ولي هرگز به راه عشق پا نگذاشته‌ايم و حتي معناي آن را هم نمي‌دانيم؛ تا هنگامي که متفکر و مرکزي به‌نام «من» وجود دارد، عشق امکان ندارد.

به‌طور يقين، تنها چيزي که مي‌تواند تغيير بنيادي ايجاد کند، نوعي رستگاري خلاق روان‌شناختي به‌همراه هشياري همه‌جانبه و آگاهي لحظه به لحظه از انگيزه، خودآگاه و همچنين ناخودآگاه‌مان است. هنگامي فهميديم که اين مکاتب، اعتقادات و ايده‌آل‌ها، تنها «من» را تقويت مي‌کنند و بنابراين کاملاً بي‌نتيجه‌اند؛ هنگامي ما از اين نکته به‌طور روزانه آگاه مي‌شويم و به حقيقت آن پي مي‌بريم، آيا به اين نکته اصلي نمي‌رسيم که متفکر به‌طور مستمر خود را از انديشه، مشاهدات و تجارب خويش جدا مي‌کند؟ تا هنگامي که متفکر جدا از فکر خود زندگي مي‌کند- چيزي که تلاش در تسلط بر آن دارد- دگرگوني بنيادي وجود بيروني نخواهد داشت. تا جايي که «من»، مشاهده‌کننده است، آن‌کس که به جمع‌آوري تجربه مي‌پردازد، خود را ازطريق تجربه تقويت مي‌کند؛ نه از تغيير بنيادي خبري است و نه از رستگاري خلاق. رستگاري خلاق هنگامي حاصل مي‌شود که متفکر خود فکر باشد؛ ولي اين فاصله را با هييچ کوششي نمي‌توان پل زد. هنگامي ذهن دريابد که هرنوع حدس، گمان و لفاظي و هرنوع انديشه تنها به «من» قدرت مي‌بخشد، هنگامي ببيند تاهنگامي که متفکر از فکر جداست، نواقص و تعارض و دوگانگي وجود دارد؛ هنگامي ذهن اين را بفهمد، آنگاه مراقب خواهد بود و براي هميشه مي‌داند که چگونه خود را از تجربه، اظهار اقتدار و درپي‌قدرت‌بودن دور نگه دارد. با داشتن آن آگاهي، به‌شرط آن‌که ذهن، آن را هرچه ژرف‌تر و هرچه گسترده‌تر دنبال کند، بدون آن‌که درپي هدف و يا مقصود باشد، حالتي دست خواهد داد که در آن، متفکر و فکر يکي مي‌شود. در اين حالت، نه کوششي درکار است و نه شدني و تمايلي به تغيير نيست؛ در آن حالت، «من» وجود ندارد؛ زيرا دگرگوني وجود دارد که از ذهن مايه نمي‌گيرد.

خلاقيت تنها هنگامي رخ مي‌هد که ذهن خالي باشد؛ البته منظورم اين تهي‌بودن سطحي که بيشتر ما داريم، نيست. بيشتر ما ظاهراً خالي هستيم و اين خالي‌بودن خود را در ميل به انحراف بروز مي‌دهد. ما مي‌خواهيم سرگرم باشيم؛ بنابراين به کتاب و راديو رومي‌آوريم، به مجالس سخنراني مي‌رويم و به متخصصين مراجعه مي‌کنيم؛ بدين‌ترتيب، ذهن بي‌وقفه خود را پر مي‌کند. منظور من از خالي‌بودن، بي‌فکري نيست؛ برعکس، من از تهي‌بودني حرف مي‌زنم که از متفکربودن خارق‌العاده حاصل مي‌شود؛ منظور هنگامي است که ذهن به قدرت خود در آفرينش خيالات واهي واقف است و قدمي از آن فراتر مي‌گذارد.

تا هنگامي که متفکري وجود دارد که براي جمع‌آوري تجربه و تقويت خويش منتظر و مراقب مي‌نشيند و به مشاهده مي‌پردازد، تهي‌بودن خلاق امکان ندارد. آيا ذهن مي‌تواند خود را از تمامي نمادها، واژه‌ها و تأثيرات آن‌ها خالي کند؛ به‌طوري‌که تجربه‌کننده‌اي به کار جمع‌آوري تجربه نپردازد؟ آيا براي ذهن اين امکان وجود دارد که تمامي استدلال‌ها، تجربه‌ها، تحميل‌ها و همه صاحبان اقتدار را به‌کلي کنار بزند تا در حالت تهي‌بودن قرار گيرد؟ طبعاً شما قادر به پاسخ‌دادن به اين سؤال نيستيد؛ پاسخ‌دادن به اين سؤال براي شما غيرممکن است؛ زيرا شما پاسخ آن را نمي‌دانيد و هرگز هم در اين مورد کوششي به‌خرج نداده‌ايد؛ ولي پيشنهاد من اين است که به سؤال گوش کنيد و بگذاريد اين سؤال از شما پرسيده شود، بگذاريد اين بذر کاشته شود؛ درصورتي‌که به آن واقعاً گوش کنيد و دربرابرش مقاومت نکنيد، اين بذر بارور خواهد شد.

آن‌چه مي‌تواند دگرگون شود، تازه است نه کهنه. اگر به‌دنبال الگوي کهنه برويد، هرگونه دگرگوني استمرار تعديل شده کهنه است و هيچ‌نوع تازگي‌اي در آن نيست؛ هيچ‌نوع خلاقيتي در آن پيدا نمي‌شود. خلاقيت تنها هنگامي به‌وجود مي‌آيد که خود ذهن تازه باشد و ذهن تنها هنگامي مي‌تواند تجديد حيات کند که توانايي مشاهده همه فعاليت‌هاي خود را داشته باشد؛ نه‌تنها در لايه‌هاي سطحي؛ بلکه در اعماق درون. هنگامي ذهن فعاليت‌هاي خود را ببيند، از آرزوها، خواسته‌ها، انگيزه‌ها، علاقه‌مندي‌ها، خلق صاحبان اقتدار به‌وسيله خود و از ترس‌هاي خود، آگاه خواهد شد. هنگامي با چشم‌هاي خود مقاومتي را ببيند که آفريده دست انضباط، کنترل و اميدي است که تصويرگر اعتقادات و ايده‌آل‌ها است؛ هنگامي ذهن به‌دقت تعمق کند و از تمامي اين روند آگاه باشد، آيا مي‌تواند تمامي اين‌ها را به کناري پرتاب کند و تروتازه شود و به‌گونه‌اي خلاق، خالي؟ پي‌بردن به توانايي يا ناتواني ذهن در اين مورد هنگامي ممکن است که تجربه با نظر و عقيده همراه نباشد و کسي درپي تجربه آن حالت خلاق برنيايد. اگر خواهان تجربه آن باشيد، آن را تجربه خواهيد کرد؛ ولي آن‌چه که شما تجربه مي‌کنيد، تهي‌بودن خلاق نيست؛ بلکه تنها نوعي فرافکني آرزو است. اگر شما خواهان تجربه تازه باشيد، تنها خود را در اوهام و خيالات غرق مي‌کنيد؛ اما اگر دست‌به‌کار مشاهده شويد، اگر از فعاليت‌هاي روزانه خود، لحظه به لحظه آگاه شويد و چنان‌که گويي در آينه، تمامي روند خود را تماشا کنيد؛ آنگاه با ژرف‌نگري بيشتر و بيشتر به سؤال نهايي اين خلاء، که تازه، تنها و تنها در آن پيدا مي‌شود، دست خواهيد يافت.

حقيقت، خدا يا هرچه مي‌خواهيد نامش نهيد، چيزي تجربه‌کردني نيست؛ زيرا آن‌کس که تجربه مي‌کند، محصول زمان است، نتيجه خاطره و نتيجه گذشته است و تا هنگامي که تجربه‌کننده‌اي وجود دارد، حقيقت وجود نخواهد داشت. حقيقت تنها هنگامي جلوه خواهد کرد که ذهن به‌کلي از چنگ تحليل‌گر، تجربه‌کننده و مورد تجربه آزاد باشد. آنگاه پاسخ را خواهيد يافت؛ آنگاه خواهيد ديد که تحول بي‌آن‌که شما بخواهيد از راه مي‌رسد؛ خواهيد ديد که حالت خالي‌بودن خلاق چيزي پروردني نيست؛ همان‌جا است؛ در تاريکي سلوک مي‌کند؛ بدون دعوت مي‌آيد؛ تنها در اين حالت امکان تجديد حيات، تازگي و انقلاب وجود دارد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: مي گوييد که بحران جاري بي سابقه است. از چه جهت آن را استثنايي مي دانيد؟

کريشنامورتي: بديهي است که بحران جاري در سراسر دنيا استثنايي و بي سابقه است. در تمام طول تاريخ بحران هاي گوناگون اجتماعي، ملي و سياسي در ادوار مختلف وجود داشته است. بحران ها مي آيند و مي روند؛ رکودهاي اقتصادي مي آيند، تعديل پيدا مي کنند و به شکل ديگري استمرار مي يابند. ما اين را مي دانيم و با روند آن آشنا هستيم. به طور يقين، بحران جديد متفاوت است. از اين جهت متفاوت است که اولاً سر و کار ما نه با پول است و نه چيزهاي ملموس؛ بلکه با پندارها است. بحران از اين جهت استثنايي است که در قلمرو پندارپردازي است. ما با پندارها درجنگيم؛ ما مي خواهيم قتل را موجه کنيم؛ در همه جاي دنيا ما داريم کشتار را به عنوان وسيله اي براي رسيدن به عدالت توجيه مي کنيم؛ چيزي که آن هم به نوبه خود بي سابقه است. در قديم شر را شر مي شناختند؛ ولي امروز قتل وسيله اي براي حصول نتيجه شرافتمندانه است. قتل چه مربوط  به يک نفر و چه گروهي از افراد، از اين جهت موجه مي شود که قاتل يا گروهي که قاتل نماينده آن ها است آن را به عنوان وسيله اي براي حصول نتيجه اي که براي انسان مفيد است، توجيه مي کند. به عبارت ديگر، ما حال را فداي آينده مي کنيم و فرقي ندارد که چه وسيله اي به کار بگيريم، عمده مطلب آن است که هدف اعلام شده ما که مي گوييم براي مان مفيد است، به نتيجه برسد. ازاين رو، دلالت قضيه بر اين است که يک وسيله غلط به يک هدف درست مي رسد و شما اين وسيله غلط را به کمک پندارپردازي موجه اعلام مي کنيد. در بحران هاي گوناگوني که پيشتر رخ داده، مسأله مورد بحث، استثمار اشخاص يا اشياء بوده است؛ اکنون استثمار پندارها درکار است؛ چيزي که زيان آورتر و خطرناک تر است؛ زيرا استثمار پندارها بس ويران گر و مخرب است. اکنون ما به قدرت تبليغات پي برده ايم و اين يکي از مصيبت هاي بزرگي است که مي تواند اتفاق بيفتد؛ استفاده از پندارها براي دگرگوني انسان؛ اين همان چيزي است که امروزه در دنيا درحال رخ دادن است. انسان ديگر اهميت ندارد؛ بلکه آن چه اهميت دارد، سيستم و پندارها هستند. انسان ديگر هيچ اهميتي ندارد. ما مي توانيم ميليون ها انسان را قتل عام کنيم، به شرط آن که به نتيجه اي برسيم و اين نتيجه را پندارپردازي ما موجه مي کند.

ما داراي يک ساختار باشکوه پندارها براي توجيه شرارت هستيم و شکي نيست که چنين چيزي سابقه ندارد. شر، شر است؛ از شر خير به وجود نمي آيد. جنگ وسيله اي براي رسيدن به صلح نيست. جنگ ممکن است منافع ثانويه اي دربر داشته باشد؛ مثلاً هواپيماي کارآتر، ولي چيزي به نام صلح به ارمغان نمي آورد. جنگ را به صورتي روشنفکرانه به عنوان وسيله اي صلح آور توجيه مي کنند؛ بله، هنگامي که هوشمندي در زندگي انسان دست بالا را دارد، بحران هاي بي سابقه مي آفريند.

البته دلايل ديگري هم مبني بر بي سابقه بودن بحران وجود دارد. يکي از آن ها اين است که انسان اهميتي خارق العاده به ارزش هاي نفساني ازجمله، مال و منال، نام، قبيله، کشور و به نشان مخصوصي که مي زند، داده است. شما يا مسلمان هستيد، يا هندو يا مسيحي يا کمونيست. نام و متعلقات، قبيله و کشور از هرچيز بيشتر اهميت پيدا کرده است که معنايش اين است که انسان اسير ارزش هاي نفساني شده است؛ ارزش هاي اشياء، چه ساخته دست انسان باشند و چه ساخته ذهن او.

ساخته هاي دست انسان، آن چنان اهميت پيدا کرده اند که ما به خاطر آن ها به کشتار، تخريب، قصابي و انهدام يکديگر مشغول شده ايم. ما به لبه پرتگاه نزديک مي شويم؛ هر عملي که انجام مي دهيم، ما را به آن جا مي کشاند؛ هر اقدام سياسي يا اقتصادي ناگزير ما را به جانب پرتگاه مي برد؛ ما را به هرج و مرج و به ورطه آشفتگي مي کشاند. ازاين رو، بحران بي سابقه و به اقدامي بي سابقه نيازمند است. ترک بحران يا بيرون رفتن از آن، نياز به اقدامي بدون زمان دارد؛ اقدامي که به نظري يا سيستمي متکي نباشد؛ زيرا هر عملي که به سيستم و يا نظري متکي باشد، ناگزير به ناکامي منجر مي شود. اين چنين اقدامي تنها ما را از يک طريق ديگر به آن ورطه برمي گرداند. از آن جا که بحراني بي سابقه است، اقدام لازم هم بايد بي سابقه باشد؛ معناي اين سخن آن است که تجديد حيات فرد بايد فوري صورت گيرد؛ نه در طي زمان. بايد همين حالا صورت گيرد؛ نه فردا؛ زيرا فردا، روندي قطعه قطعه کننده است. هرگاه براي دگرگوني خود به فکر فردا باشيد، به استقبال آشفتگي مي رويد و هنوز هم در محدوده ويرانگري قرار داريد. آيا امکان تغيير در همين زمان وجود دارد؟ آيا اين امکان وجود دارد که خود را به طور آني و همين حالا، دگرگون سازيم؟ من مي گويم بله، اين امکان وجود دارد.

نکته اين جا است که براي رويارويي با بحراني که ماهيتي استثنايي دارد، بايد در انديشيدن ما دگرگوني به وجود آيد و اين دگرگوني، نمي تواند به وسيله هيچ کس ديگر، هيچ کتاب يا هيچ سازماني صورت گيرد؛ بايد به وسيله خود ما و به وسيله فرد فرد ما انجام پذيرد. تنها درآن صورت مي توانيم يک اجتماع نو، يک ساختار تازه، دور از وحشت و دور از اين نيروهاي فوق العاده ويرانگر که به جمع آوري و انباشته کردن آنان مشغول اند، به وجود آوريم و دگرگوني هنگامي تحقق مي پذيرد که شما به عنوان يک فرد، خودآگاهي را در هر انديشه، اقدام و احساس شروع کنيد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: شما مي گوييد که به رهبران نيازي نيست؛ اما من چگونه مي توانم بدون کمک عاقلانه و رهنمودي که تنها از يک رهبر برمي آيد، به حقيقت دست يابم؟

کريشنامورتي: پرسش اين است که آيا به رهبر نيازي هست يا خير؟ آيا حقيقت را مي توان به وسيله ديگري يافت؟ برخي ها مي گويند بله و برخي مي گويند نه. مار درپي يافتن حقيقت اين نکته هستيم؛ نه اين که عقيده مان در مقايسه با عقيده ديگري چيست؟ من درمورد اين مسأله عقيده اي ندارم. يا اين طور هست و يا اين طور نيست. مسأله ضروري بودن يا نبودن رهبر، مسأله اي اعتقادي نيست. حقيقت اين مسأله بر اعتقاد، هرقدر هم اين اعتقاد عميق، دانشمندانه، مردم پسند و کلي باشد، بستگي ندارد؛ بلکه بايد آن را يافت.

نخست داشتن رهبر براي چيست؟ مي گوييم نياز ما به رهبر ازاين جهت است که ما آشفته ايم و رهبر در نشان دادن حقيقت به ما مفيد است؛ او به ما در درک مسايل کمک مي کند. او درمورد زندگي بيش از ما مي داند؛ او در تعليم بخشيدن ما در زندگي در مقام پدر و معلم است؛ او تجربه اي بس فراوان دارد و ما تجاربي بس اندک؛ او با تجارب بيشترش ما را ياري خواهد داد و ازاين قبيل حرف ها. به عبارت ديگر، هنگامي شخص به معلمي مراجعه مي کند که سرگشته است و اگر نکته مبهمي در وجودش نباشد، به رهبر نيازي ندارد. به طور وضوح اگر شخص به طور عميقي خوشحال مي بود، مسأله اي نمي داشت و زندگي را به طور کامل مي فهميد، به هيچ رهبري رجوع نمي کرد؛ اما به دليل سرگشتگي خود، به دنبال معلم مي رويم. تا طريق زندگي را به ما بياموزد، سرگشتگي ما را سامان بخشد و براي مان حقيقت را بيابد. به دنبال رهبري مي رويم براي آن که حيران و اميدواريم که او آن چه را خواهانيم، دراختيارمان بگذارد. به عبارت ديگر، رهبري را برمي گزينيم که خواسته هاي مان را برآورد؛ گزينش ما براساس رضايت خاطري است که او به ما مي دهد و آن چه ما برگزيده ايم، همان چيزي است که ما را خشنود مي کند. هيچ کس به دنبال رهبري که بگويد: « به خود متکي باش»، نمي رود؛ گزينش رهبر براساس تعصب ها است. بنابراين از آن جا که شما رهبر خود را براساس رضايت خاطري که به شما مي بخشد، برمي گزينيد؛ به دنبال حقيقت نيستيد؛ بلکه به دنبال سفري براي رهايي از سرگشتگي خود مي باشيد و اين راه گريز از سرگشتگي را به اشتباه، حقيقت مي دانيد.

اجازه بفرماييد نخست اين پندار را که رهبر مي تواند سرگشتگي ما را سر و سامان بخشد، مورد بررسي قرار دهيم. آيا کسي هست که بتواند سرگشتگي ما را که حاصل واکنش هاي ماست سر و سامان بخشد؟ ما خود اين سرگشتگي را آفريده ايم؟ فکر مي کنيد مسبب اين بي چارگي، اين مبارزه موجود در تمامي سطوح حيات چه در درون و چه در بيرون، شخص ديگري باشد؟ خير، اين نتيجه نبود دانش ما درمورد خود ما است. به اين دليل که ما از خود، تعارض ها، واکنش ها و بي چارگي هاي خود آگاه نيستيم؛ به رهبران روي مي آوريم؛ زيرا خيال مي کنيم که آن ها به ما براي رهايي از چنگ سرگشتگي ها ياري خواهند داد. درک ما از خود تنها از راه رابطه با حال است و خود اين ارتباط، نه يک فرد بيروني، يعني رهبر. اگر کسي اين رابطه را درک نکند، هرچه که رهبر بگويد، بي فايده است؛ زيرا هنگامي شخص ادراکي درمورد رابطه- رابطه خود با متعلقات، افراد و ايده ها- نداشته باشد، چه کسي مي تواند تعارض دروني او را حل کند؟ براي حل تعارض، خود من بايد آن را بشناسم؛ يعني خودآگاهي من ازطريق ارتباط باشد. براي آگاهي نياز به هيچ رهبري نيست. اگر من خود را نشناسم، از رهبر چه کاري بر مي آيد؟ همان گونه که رهبر سياسي را کساني برمي گزينند که در سرگشتگي به سر مي برند و بنابراين مورد گزينش آن ها نيز سرگشته است، گزينش رهبر به وسيله ما نيز همين طور است. گزينش به وسيله ما هم براساس سرگشتگي ماست؛ بنابراين، او هم چون رهبر سياسي سرگشته است.

مسأله مهم اين نيست که حق با چه کسي است؛ آيا حق با من است يا آن هايي که مي گويند رهبر ضروري است. کشف اين مطلب که چرا به رهبر نياز است، اهميت دارد. وجود رهبر به منظور استفاده هاي گوناگون است؛ اما اين به مسأله ربطي ندارد. اگر کسي به شما بگويد که داريد پيشرفت مي کنيد، خشنود مي شويد؛ اما کشف اين نکته که چرا وجود رهبر ضروري است، کليد مسأله است. يک نفر ممکن است راه را نشان دهد؛ اما آن کس که همه کار را انجام مي دهد، شما هستيد، حتي اگر رهبري هم داشته باشيد. از آن جا که شما نمي خواهيد با همه اين مسايل روبه رو شويد، مسؤوليت را به گردن رهبر مي گذاريد. هنگامي خودآگاهي جزيي باشد، رهبر بي فايده مي شود. هيچ رهبري، هيچ کتابي و هيچ نوشته اي نمي تواند به شما خودآگاهي ببخشد. خودآگاهي هنگامي حاصل مي شود که شما ازطريق ارتباط از خود آگاه باشيد. بودن يعني ارتباط داشتن؛ عدم آگاهي از ارتباط يعني مصيبت، يعني ستيز. آگاهي نداشتن از ارتباط خود با متعلقات، يکي از علت هاي سرگشتگي است. اگر شخص ارتباط صحيح خود را با متعلقات اش نشناسد، بي شک تعارض به وجود خواهد آمد؛ چيزي که باعث افزايش تعارض در جامعه خواهد شد؛ اگر شما رابطه خود با خود و همسرتان و نيز با خود و فرزندتان را نشناسيد، چگونه انتظار داريد شخص ديگري تعارضي را که از اين ارتباط ناشي مي شود، حل کند؟ همين طور هم در مورد ايده ها، اعتقادات و اموري ازاين قبيل. علت آن که شما به دنبال رهبر مي رويد آن است که ارتباط شما با مردم، متعلقات مربوط به خود و ايده هاي آشفته است؛ اگر اين رهبري که شما به دنبالش هستيد، رهبري واقعي باشد؛ به شما مي گويد که خود را بفهميد. آن چه که سرچشمه اين سوءتفاهم و آشفتگي شده است، خود شما هستيد و خود شما مي توانيد اين تعارض را تنها ازطريق درک خود در ارتباط، حل کنيد.

يافتن حقيقت به کمک ديگران ممکن نيست. چطور چنين چيزي امکان دارد؟ حقيقت چيزي ايستا نيست؛ مکاني ثابت ندارد؛ هدف يا مقصد نيز به شمار نمي آيد. به عکس، چيزي است زنده، پويا، هوشيار و سرزنده. چگونه مي تواند هدف باشد؟ اگر حقيقت يک نکته ثابت باشد که ديگر حقيقت نيست.؛ درآن صورت، يک عقيده صرف است و ديگر هيچ. حقيقت چيزي است نادانسته و ذهني هرکسي که به دنبال حقيقت باشد، هرگز آن را نخواهد يافت؛ زيرا ذهن از دانسته ها تشکيل شده است؛نتيجه گذشته و بازده زمان است؛ چيزي که خود شما مي توانيد شاهد آن باشيد. ذهن آلت دست دانسته ها است. ازاين رو، رهبر به دنبال يافتن دانسته ها نيست؛ تنها مي تواند از دانسته ها به نادانسته ها حرکت کند. هنگامي ذهن به دنبال حقيقت مي رود- حقيقتي که در کتاب ها خوانده است- به دنبال انعکاس خود است؛ نه حقيقت. درهرحال، ايده آل چيزي است خودتصويرشده؛ چيزي است غيرواقعي، چيزي است خيالي. آن چه واقعيت است، همان چيزي است که هست؛ نه خلاف آن. هنگامي شما از خدا ياد مي کنيد، خداي شما تصويري است از انديشه خود شما و حاصل تأثيرات اجتماعي است. شما تنها مي توانيد به فکر دانسته ها باشيد؛ شما قادر به انديشيدن درمورد نادانسته ها نيستيد؛ شما نمي توانيد بر حقيقت تکيه کنيد. همان لحظه اي که به فکر نادانسته ها مي افتيد، منظورتان دانسته هايي است خودتصويرشده. حقيقت و يا خدا، چيزهايي نيستند که بشود فکرشان را کرد. اگر دراين مورد فکر کنيد، درمورد حقيقت فکر نکرده ايد.

حقيقت چيزي نيست که به جست وجوي آن برويم، حقيقت، چيزي است که به سوي شما مي آيد. شما تنها مي توانيد به دنبال دانسته ها برويد. تنها هنگامي ذهن اسير عذاب دانسته ها يا تأثيرات دانسته ها نباشد، مي تواند خود را آشکار کند. حقيقت در هر برگي، در هر قطره اشکي وجود دارد و چيزي است که بايد لحظه به لحظه دانسته شود. هيچ کس نمي تواند شما را به سوي حقيقت هدايت کند و هدايت از جانب هرکس که باشد، به سوي دانسته ها است و لاغير.

حقيقت تنها به ذهني که خالي از دانسته ها باشد، وارد مي شود و در حالتي وارد مي شود که دانسته ها حضور ندارند و به کنش مشغول نيستند. ذهن انبار دانسته ها است؛ پس مانده دانسته هاست و براي آن که ذهن در حالتي باشد که نادانسته ها اضهار وجود کنند، بايد از خود و تجارب گذشته خود- چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- واکنش ها، پاسخ ها و ساختار خويش آگاه باشد؛ هنگامي که خودشناسي کامل وجود داشته باشد، دانسته ها به پايان مي رسند و آنگاه ذهن از آن ها خالي مي شود؛ آن هنگام است که حقيقت ناخوانده وارد خواهد شد. حقيقت به شما يا من تعلق ندارد. شما نمي توانيد آن را ستايش کنيد. در همان لحظه اي که دانسته شود، ديگر حقيقت نيست. نه نماد حقيقت است و نه تصوير؛ بلکه هرگاه درک خويشتن ممکن شود و «خود» بازايستد، ابديت پا به عرصه وجود مي گذارد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: هنگامي ملي گرايي مي رود، چه چيزي مي آيد؟

کريشنامورتي: معلوم است، هوشمندي؛ ولي خيال مي کنم که اين معناي ضمني سؤال را نرساند. معناي ضمني پرسش اين است که چه چيزي را مي توان جانشين ملي گرايي کرد؟ هر جانشيني، اقدامي است که هوشمندي ايجاد نمي کند؛ اگر من پيرو مذهبي باشم و به مذهب ديگري روآورم يا يک حزب سياسي را ترک کنم و بعداً به يک حزب ديگر بپيوندم، اين جانشيني مستمر، نشانه حالتي است که هوشمندي در آن وجود ندارد.

ببينيم ملي گرايي چگونه مي رود؟ درک تمامي مفاهيم ضمني ملي گرايي و بررسي و آگاهي از اهميت آن در اقدام دروني و بيروني، تنها راه چاره است. ازنظر بيروني، ملي گرايي ميان مردم جدايي مي اندازد و موجب تقسيم بندي هاي طبقاتي، جنگ ها و خرابي ها مي شود که بر شاهدان امر پوشيده نيست. ازنظر دروني يا ازنظر روان شناسي، اين همانندي بزرگ تر، با يک کشور و با يک پندارد، به طور وضوح نوعي خود بزرگ کردن است. هنگامي من در يک دهکده يا يک شهر بزرگ زندگي مي کنم، کسي نيستم؛ ولي اگر خود را با چيزي بزرگ تر و يا با کشور همانند کنم، اگر خود را هندو بنامم، اين کار، به خود بيني ام دل خوشي بي اساس مي دهد؛ به من رضايت خاطر، اعتبار و نوعي احساس مرفه بودن مي بخشد و اين همانندي با بزرگ تر که براي آن هايي که خودبزرگ کردن را ضروري مي دانند، از ضروريات است؛ ضمن اين که تعارض و کشمکش ميان افراد را هم به همراه دارد. بنابراين، ملي گرايي نه تنها موجب تعارض بيروني است؛ بلکه ناکامي هاي دروني را هم دربر دارد؛ هنگامي کسي ملي گرايي را- تمامي فرآيند ملي گرايي را- بفهمد، ملي گرايي سقوط مي کند. درک ملي گرايي ازطريق هوشمندي است و به کمک مشاهده دقيق و بررسي و تعمق در روند کلي ملي گرايي و يا وطن پرستي صورت مي گيرد. هوشمندي نتيجه اين بررسي است و با داشتن هوشمندي، هيچ چيز جانشين ملي گرايي نمي شود. به محض آن که مذهب را جانشين ملي گرايي کنيد، مذهب هم وسيله ديگري براي خودبزرگ کردن، منبع ديگري براي نگراني روحي و وسيله اي براي تغذيه خود از راه اعتقاد، خواهد شد. بنابراين، هرنوع جانشيني، هرقدر هم که شريف باشد، نوعي ناداني است؛ مثل آدمي است که آدامس يا نوعي آجيل را جانشين سيگار کشيدن مي کند؛ درحالي که اگر شخص کل مسأله سيگارکشيدن، اعتياد، نفسانيات، خواسته هاي روحي و بقيه مسايل را بفهمد، آن گاه سيگارکشيدن به کنار مي رود. درک اين نکته هنگامي ممکن است که هوشمندي بهبود يابد و وظيفه خود را انجام دهد؛ اما هرگاه صحبت از جانشين به ميان آيد، هوشمندي وجود ندارد. جانشين کردن، صرفاً نوعي رشوه دادن به خود است تا شما را وسوسه کند که اين کار را نکنيد و آن کار را بکنيد. ملي گرايي- با سم کشنده اش و با مصيبت و منازعه دنيايي اش- تنها هنگامي ازميان مي رود که هوشمندي وجود داشته باشد و هوشمندي تنها با گذراندن امتحان و خواندن کتاب به دست نمي آيد. هوشمندي هنگامي اعلام وجود مي کند که ما مشکلات را به گونه اي که برمي خيزند بفهميم. هنگامي درک مسأله در سطوح مختلف وجود داشته باشد- نه تنها در قسمت خارجي؛ بلکه همچنين در قسمت داخلي و اشارات روان شناختي- آن گاه هوشمندي در اين روند، پا به عرصه حيات مي گذارد. بنابراين، هرگاه هوشمندي باشد، جانشين معنا ندارد و هرگاه هوشمندي باشد، ملي گرايي و وطن پرستي که شکلي از حماقت است، ازميان مي رود.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: از حرف هاي شما چنين استنباط مي کنم که يادگيري و دانش سد راه اند. اگر اين طور است، آن ها سد راه چه چيزهايي مي باشند.

کريشنامورتي: بدون شک، دانش و يادگيري سد راه درک تازه ها و آن چيزهايي هستند که بدون زمان و ابدي مي باشند. به وجودآوردن يک تکنيک کامل، انسان را خلاق نمي کند. شما ممکن است نحوه نقاشي کردن را به گونه اي عالي بدانيد، از تکنيک کامل برخوردار باشيد؛ ولي نقاش مبتکري به حساب نياييد. همچنين چه بسا که شما نحوه سرودن شعر را بلد باشيد و از جهت فني نقصي درکارتان نباشد؛ ولي شاعر نباشيد. شاعر بودن يعني توانايي دريافت تازه ها را داشتن، حساسيت کامل براي پاسخ گويي به چيزهاي نو و تازه نشان دادن. براي بسياري از ما دانش يا يادگيري نوعي اعتياد شده است و ما خيال مي کنيم که از طريق دانستن، خلاق خواهيم شد. ذهني که پرازدحام است، ذهني که در قفس حقايق و دانش اسير گرديده؛ آيا به راستي توانايي دريافت چيزي تازه، ناگهاني و آني را دارد؟ اگر ذهن شما در حلقه ازدحام دانسته ها قرارگرفته باشد، آيا در آن فضايي که بتواند چيزي از نادانسته ها را دريافت کند، وجود دارد؟ به طوريقين، دانش هميشه چيزي است مربوط به دانسته ها و ما تلاش مي کنيم با اين دانسته ها، نادانسته ها را که در اندازه گيري نمي گنجند، درک کنيم.

مثلاً يک چيز خيلي عادي را که براي بيشتر ما اتفاق مي افتد، درنظر بگيريد. کساني که مذهبي نيستند- حلا مذهبي بودن هر معنايي که مي خواهد داشته باشد- تلاش مي کنند از خدا براي خود تصويري ذهني داشته باشند و يا اين که تلاش دارند بدانند خدا چيست. کتاب هاي بي شمار خوانده اند؛ درمورد تجارب قديسين، مرشدين، مهاتماها و افرادي ازاين قبيل، مطالعه کرده اند و تلاش دارند از اين تجارب ديگران براي خود تصويري خيالي ترسيم کنند يا از آن احساسي داشته باشند؛ به عبارت ديگر، به کمک دانسته ها به نادانسته ها نزديک مي شويد. آيا اين به راستي ممکن است؟ آيا مي توان در انديشه چيزي بود که ناشناختني است؟ خير، قدرت ما در انديشيدن درمورد اموري است که مي شناسيم؛ اما اين انحراف خارق العاده درحال حاضر در دنيا درحال وقوع است؛ ما خيال مي کنيم که اگر معلومات بيشتر، کتاب هاي بيشتر، حقايق بيشتر و مطالب چاپ شده بيشتري داشته باشيم، قدرت ادراک خواهيم داشت.

براي آگاه بودن از چيزي که انعکاس دانسته ها نباشد، بايد به کمک ادراک، روند دانسته ها را ازميان برداشت. اصلاً چرا بايد ذهن اين قدر به دامن دانسته ها بياويزد؟ آيا بدين خاطر نيست که هميشه در جست وجوي اطمينان و امنيت است؟ طبيعت ذهن در دانسته ها و در زمان عجين شده است؛ چگونه چنين ذهني که اصل و اساسش برپايه گذشته و زمان است، بي زماني را تجربه مي کند؟ چنين ذهني ممکن است نادانسته ها را به صورتي منظم درآورد و از آن ها تصوير و تصوري داشته باشد؛ ولي تمامي اين ها کاري عبث است؛ نادانسته، هنگامي اعلام وجود خواهد کرد که دانسته ها فهميده شود، ازميان برود و به کناري گذاشته شود. چنين چيزي فوق العاده دشوار است؛ زيرا به محض اين که شخص از چيزي تجربه اي حاصل کند، ذهن آن را به الفاظ دانسته ترجمه کرده و آن را در چهار ديواري گذشته محصور مي کند. نمي دانم هيچ توجه کرده ايد که هر تجربه اي به طور آني به دانسته ها برگردان شده، نام گذاري، جدول بندي و ثبت و ضبط مي شود. بنابراين حرکت دانسته ها دانش است و بي شک چنين يادگيري و دانشي جز سد راه، چيزي نيست.

فرض کنيم که شما تا به حال هيچ کتابي، چه مذهبي و چه روان شناسي نخوانده باشيد و مجبور باشيد معنا و مفهوم زندگي را دريابيد؛ از کجا شروع مي کنيد؟ فرض کنيم هيچ مرشد، سازمان مذهبي، بودا و هيچ مسيحي وجود ندارد و شما بايد از ابتدا کار را آغاز کنيد. چگونه شروع مي کنيد؟ ابتدا بايد روند فکري خود را بفهميد، خود و انديشه هاي خود را در آينده تصوير نکنيد و پروردگاري که شما را راضي کند، به وجود نياوريد؛ چنين چيزي بس کودکانه است. بنابراين بايد ابتدا به روند فکري خود اشراف داشته باشيد. اين تنها راه کشف هرچيز تازه است. هنگامي مي گوييم يادگيري و دانش سد راه اند، ما دانش فني- مثل اتومبيل راني، نحوه به کارانداختن ماشين آلات يا کارآيي حاصل از اين نوع دانش را- ضميمه نمي کنيم. نظر ما چيزي کاملاً متفاوت است؛ منظورمان آن حالت خوش اخلاقي است که دانش و يادگيري، هرقدر هم که باشند، به وجودآورنده آن نيستند. خلاق بودن به معناي واقعي کلمه، يعني آزادبودن از تمامي لحظات گذشته؛ زيرا اين گذشته است که بر حال ما سايه مي اندازد. صرف آويختن به اطلاعات و تجارب ديگران به آن چه که ديگران گفته اند، هرقدر هم معتبر باشد و تلاش در نزديک کردن خود به آن چه که ديگران کشف کرده اند؛ يعني دانش، مگر غير از ين است؟ اما براي کشف هر چيز تازه بايد به تنهايي شروع کرد؛ بايد لخت و برهنه، به خصوص برهنه از دانش سفر آغاز کنيد؛ زيرا به کمک دانش و عقيده، تجربه اندوزي بس آسان است؛ ولي اين تجارب صرفاً حاصل خودفرافکني بوده و ازاين رو تماماً غيرواقعي و کذب محض مي باشند؛ اگر مي خواهيد به تنهايي به کشف تازه ها نايل شويد، حمل کوله بار سنگين کهنه، به ويژه کوله بار دانش ديگري- هرقدر هم معتبر باشد- بي فايده است. شما از دانش به عنوان وسيله اي براي حفظ خود و امنيت استفاده مي کنيد و مي خواهيد کاملاً مطمئن باشيد که شما هم همان تجاربي را داريد که بودا، مسيح يا فلان و بهمان داشت؛ اما آدمي که هميشه به کمک دانش از خود حمايت مي کند، به طور وضوح جوينده حقيقت نيست.

براي کشف حقيقت، راه وجود ندارد. بايد به دريايي ناشناخته وارد شد؛ درياي که موجب افسردگي نخواهد شد، دريايي که خطرجويي ندارد. هنگامي مي خواهيد چيز تازه اي پيدا کنيد، هنگامي به تجربه چيزي مشغول ايد، ذهن تان بايد کاملاً آرام باشد. حقايق و دانش که ذهن ما را دچار ازدحام مي کنند، سد راه مسايل تازه اند؛ مشکل بسياري از ما آن است که ذهن چنان بااهميت و چنان باارزش شده است که درکار آن چه که تازه است و هرآن چه هم زمان با دانسته ها ممکن است وجود داشته باشد، مداخله مي کند. بنابراين دانش و يادگيري براي جويندگان و نيز کساني که سعي در ادراک آن چه بي زمان است دارند، موانعي بيش به حساب نمي آيند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: تمامي مذاهب بر گونه اي انضباط خود براي تعديل قواي حيواني در انسان پافشاري کرده اند. قديسين و عرفا ادعا کرده اند که به کمک انضباط خود، خداگونه شده اند و طوري که از گفته هاي شما برمي آيد، اين گونه انضباط سد راه ادراک پروردگار است. من سردرگم شده ام. در اين مسأله حق با چه کسي است؟

کريشنامورتي: صحبت بر سر اين نيست که حق با چه کسي است؟ آن چه که اهميت دارد اين است که حل مسأله را خود پيدا کنيم؛ نه از راه يک قديس و يا کسي که اهل هند و يا جاي ديگر است، هرچه عجيب تر باشد، بهتر.

شما بر سر اين دوراهي گير کرده ايد؛ شخصي مي گويد انضباط و شخص ديگري مي گويد بدون انضباط. غالباً شما آن چيزي را برمي گزينيد که راحت تر و رضايت بخش تر است؛ يک آدم را به خاطر، قيافه اش، تکيه کلام هايش، طرفداري هاي شخصي اش از امور و چيزهايي ازاين قبيل، دوست داريد. اکنون بياييد همه اين ها را کنار بگذاريم و اين پرسش را مستقيماً بررسي کنيم و حقيقت قضيه را براي شخص خود بيابيم. در اين مسأله، معاني بسياري نهفته است و ما بايد با احتياط و به گونه اي آزمايشي با آن برخورد کنيم.

بسياري از ما، نياز به صاحب اختياري داريم که به ما وظيفه مان را گوش زد کند. ازآن جا که به طور طبيعي مي خواهيم در امنيت به سر بريم و رنج بيشتر را متحمل نشويم، براي رفتار و کردار خود درانتظار رهنموديم. مي گوييم که فلان کس به مفهوم خوشبختي و شادي کامل رسيده است و اميد آن را هم داريم که راه رسيدن به آن را به ما هم بگويد. درواقع آن چه که مي خواهيم، همان گونه خوشبختي، همان آرامشي دروني و همان خوشي است و در اين دنياي ديوانه آشفته، به دنبال کسي مي گرديم که به ما بگويد چه بکنيم؟ در واقع اين طبيعت اصلي بسياري از ما است و ما اعمال خود را براساس اين طبع و غريزه طرح ريزي مي کنيم. آيا رسيدن به خدا، به اين والاترين وجود، به آن چه نه در محدوده کلمات مي گنجد و نه نامي مي توان بر آن نهاد، از طريق انضباط و اطاعت از يک الگوي ويژه، امکان پذير است؟ ما م يخواهيم به يک هدف ويژه و به يک مقصد مشخص برسيم و خيال مي کنيم که ازطريق تمرين، انضباط و از راه سرکوب يا تسليم، تعالي بخشي و يا جانشين سازي به آن چه در جست وجويش هستيم، خواهيم رسيد.

راستي، معناي ضمني انضباط چيست؟ دليل آن که خود را منضبط مي کنيم، چيست؟ آيا انضباط و هوشمندي هم پاي هم هستند؟ بسياري از افراد خيال مي کنند که بايد به کمک گونه اي انضباط، قواي حيواني- اين زشتي وجود خود را- تحت انقياد و کنترل درآوريم. آيا اين قواي حيواني و اين زشتي درون را مي توان ازطريق انضباط کنترل کرد؟ منظور از انضباط چيست؟ منظور، سلسله اعمالي است که قول پاداش بدهد، عملياتي که درصورت پيگيري آن ها، آن چه را که مي خواهيم به ما ببخشند- چه مثبت و چه منفي- الگوي کرداري ويژه اي که درصورت کوشش جدي، پشتکار و جديت کامل ما را بالاخره به آن چه مي خواهيم برساند. چنين کاري ممکن است محنت بار باشد؛ ولي ما براي رسيدن به خواسته خود آماده ايم با آن دست و پنجه نرم کنيم؛ ما مي خواهيم خود- خودي که مهاجم خودپسند، دورو، نگران و ترسناک است و بقيه آن چه که مي دانيد- بله، مي خواهيم همين خودي را که باعث قواي حيواني دروني ماست، دگرگون کنيم و به انقياد بکشانيم و نابودش کنيم. اين کار چگونه بايد صورت گيرد؟ آيا بايد اين کار ازطريق انضباط، درک هوشمندانه از گذشته «خود» و درک ماهيت «خود»، از چگونگي به وجود آمدنش و اموري از اين قبيل، انجام داد؟ آيا بايد انهدام قواي حيواني درون انسان را از طريق زور انجام داد، يا از طريق هوشمندي؟ آيا هوشمندي به انضباط مربوط است؟ بياييد فعلاً آن چه را که قديسين و بقيه افراد گفته اند فراموش کنيم؛ بياييد خودمان در مسأله غور و بررسي کنيم؛ به گونه اي که گويي براي نخستين بار است به اين مسأله مي نگريم؛ آن هنگام چه بسا که بالاخره به چيزي خلاق برسيم؛ نه تنها به مشتي نقل قول که همگي بيهوده و بي فايده اند.

نخست مي گوييم که در درون ما تعرض وجود دارد- سياه در برابر سفيد، آزمندي در برابر عدم آزمندي و چيزهايي از اين قبيل- من آزمندام و اين درد آخرين است؛ براي رهايي از چنگ اين آزمندي بايد خود را منضبط کنم. به بيان ديگر، من بايد دربرابر هرگونه تعارض که به من درد و رنج مي دهد- در اين مورد به آن آز مي گويم- بايستم. آن هنگام از غيراجتماعي بودن، غيراخلاقي بودن و الي آخر صحبت مي کنم- يعني همان دلايل مذهبي- اجتماعي که براي ايستادن دربرابر آز به کار مي بريم؛ آيا با دورکردن آز به وسيله زور، آز ازبين مي رود؟

نخست بياييد روند معمول در سرکوب، زور، مردودساختن و مقاومت کردن را مورد بررسي قرار دهيم. هنگامي اين کار را مي کنيد؛ هنگامي دربرابر آز مقاومت مي کنيد؛ چه رخ مي دهد؟ آن چه که در برابر آزمندي مي ايستد، چيست؟ اين اولين مسأله است؛ اين طور نيست؟ چرا شما در برابر آز مقاومت به خرج مي دهيد و اين وجودي که مي گويد: «من بايد از چنگ آز رها شوم»، کيست؟ يا اين وجودي که مي گويد: «من بايد آزاد باشم»، همان آز است يا خير؟ تاکنون آزمندي پاداش او را داده است و اکنون مصيبت بار شده؛ ازاين رو، مي گويد: «بايد از دست آن رها شوم». انگيزه رهايي از چنگ آن نيز خود، فرآيند آزمندي نام دارد؛ زيرا او مي خواهد چيزي باشد که نيست. عدم آزمندي اکنون بي فايده است، بنابراين به جست وجوي آن مي روم؛ اما خود انگيزه اين کار و قصد آن، باز هم مي خواهد چيزي باشد، مي خواهد عدم آزمندي باشد که بازهم به طور يقين، آزمندي نام دارد و باز هم شکل منفي تأکيد بر روي «من» است.

استنباط ما اين است که آزمندبودن، به دلايل بديهي گوناگون، محنت بار است. تا هنگامي که به ما پاداش مي دهد و تا هنگامي که از آن لذت مي بريم، مسأله اي وجود ندارد. اجتماع به راه هاي مختلف ما را به آزمندبودن تشويق مي کند. تا هنگامي که فايده بخش است و محنتي به همراه ندارد، به دنبالش مي رويم؛ ولي به محض آن که محنت بار شود، دل مان مي خواهد دربرابرش مقاومت کنيم. اين مقاومت چيزي است که نامش را انضباط درمقابل آز مي گذاريم؛ ولي آيا با مقاومت، تعالي بخشي و سرکوب، از قيد حريص بودن رها مي شويم؟ هر عملي از جانب «من» که قصد آزادشدن از حرص و آز را داشته باشد، باز هم آزمندي نام دارد. بنابراين هر عمل و پاسخي از جانب من درمورد آز، به طور يقين راه حل مسأله به شمار نمي آيد.

پيش از هر چيز بايد ذهن آرام و نامشوش وجود داشته باشد تا همه چيز را بفهمد، به ويژه چيزي را که شخص نمي داند و ذهن اش نمي تواند در آن تعمق کند- چيزي را که پرسشگر ما نامش را خدا مي گذارد. براي درک هرچيز و هر شکل پيچيده اي- درمورد زندگي يا رابطه و خلاصه درک هرمسأله اي- بايد ژرف نگري معين و آرامي براي ذهن باشد. آيا اين ژرف نگري را از راه زور و اجبار مي توان به دست آورد؟ ذهن سطحي نگر ممکن است از روي ناچاري خود را آرام کند؛ اما به طور حتم چنين آرامشي، آرامش زوال و مرگ است. چنين آرامشي، توانايي انطباق پذيري، انعطاف پذيري و حساسيت را ندارد. بنابراين مقاومت چاره کار نيست.

اکنون فهم اين موضوع نياز به هوشمندي دارد؛ فهم اين موضوع که زور و اجبار ذهن را خرف مي کند، خود شروع هوشمندي است؛ دانستن اين مطلب است که انضباط صرفاً نوعي سازش دربرابر يک الگو ازطريق ترس است و ديگر هيچ و اين همان چيزي است که در منضبط کردن خود نهفته است؛ يعني ترس از به دست نياوردن آن چه که خواهان آن هستيم. هنگامي شما ذهن يا وجود خود را تأديب مي کنيد، چه رخ مي دهد؟ به چيزي سخت، غيرقابل انعطاف، کند و تطبيق ناپذير بدل مي شود. آيا با چنين افرادي که خود را منضبط کرده اند، برخورد نکرده ايد؛ البته اگر چنين افرادي باشند؟ نتيجه به طور يقين يک روند انهدام است. يک تعارض دروني به وجود مي آيد که مطرود و پنهان نگاه داشته مي شود؛ ولي وجود دارد و فروزان و مشتعل است.

بنابراين، مي بينيم که اين گونه انضباط که نامش مقاومت است، تنها و تنها عادت به وجود مي آورد و شکي نيست که عادت، آفريننده هوشمندي نيست؛ نه عادت چنين است و نه تمرين. چه بسا که شما در به کاربردن انگشتان خويش با تمرين مرتب روزانه پيانو يا با ساختن چيزي دستي، مهارت و توانايي پيدا کنيد؛ ولي براي هدايت دست ها، نياز به هوش و ذکاوت است و اکنون ما دراين باره کندوکاو مي کنيم.

هنگامي کسي را مي بينيد که به نظرتان خوشبخت است و يا به چيزي رسيده و کارهايي انجام مي دهد، شما هم خواهان همان چيزها مي شويد و در اين مورد از او تقليد مي کنيد. به اين تقليد، انضباط مي گوييم. براي اين تقليد مي کنيم که آن چه را ديگري دارد، به دست آوريم؛ اداي او را درمي آوريم براي آن که خوشبخت باشيم؛ زيرا خيال مي کنيم که او هست؛ ولي آيا مي توان ازطريق انضباط، خوشبخت شد؟ آيا مي شود با به کارگيري يک قانون ويژه، انضباطي ويژه و يک شيوه عملي واقعاً آزاد شد؟ به طور حتم براي کشف، بايد آزادي وجود داشته باشد. اگر مي خواهيد چيزي را کشف کنيد، بايد به طور وضوح، از درون آزاد باشيد؛ ولي آيا با شکل دادن ذهن خود به گونه اي ويژه که بر آن نام انضباط مي گذاريد، به اين آزادي مي رسيد؟ شکي نيست که پاسخ منفي است. شما يک ماشين تکرار مي شويد و براساس نتيجه گيري ويژه و شيوه کرداري ويژه به مقاومت مي پردازيد؛ درحالي که آزادي ازطريق تأديب حاصل نمي شود. آزادي تنها از راه هوشمندي به دست مي آيد و در همان لحظه اي که شما شاهد طرد آزادي به وسيله زور و اجبار- چه دروني و چه بيروني- باشيد، اين هوشمندي در شما بيدار شده و شما صاحب آن مي شويد. به طوريقين نخستين شرط لازم، آزادي است؛ آزادي نه به شکل انضباط و چيزي که اعطاءکننده اين آزادي است، پرهيزکاري نام دارد. حرص، آشفتگي است، غضب، آشفتگي است؛ بي رحمي، آشفتگي است. هنگامي شخص متوجه آن ها بشود، به طوريقين خود را از چنگ آن ها رها مي کند و دربرابر آن ها مقاومت نمي کند؛ بلکه متوجه مي شود که مکاشفه تنها در آزادي است و هيچ گونه اجبار و زوري، آزادي به حساب نمي آيد و ازاين رو، مکاشفه اي صورت نمي گيرد. کار پرهيزکاري آن است که به شما آزادي مي دهد؛ شخص ناپرهيزکار، شخصي آشفته است؛ چگونه مي توان در عين آشفتگي به کشفي نايل شد؟ راستي چطور؟ بنابراين، پرهيزکاري حاصل نهايي انضباط نيست؛ اما پرهيزکاري آزادي است و آزادي نمي تواند ازطريق عملي که پرهيزکارانه نبوده و به خودي خود حقيقت ندارد، حاصل شود. مشکل ما اين است که بسياري از ما زياد مطالعه کرده ايم و به صورت سطحي به دنبال انضباط هاي بي شمار- هر صبح در ساعت ويژه اي از خواب برخاستن، به وضع معين نشستن، کوشش به کنترل ذهن خود به طريق ويژه کردن- رفته ايم و به تمرين و تأديب مدام خويش پرداخته ايم؛ زيرا به ما گفته اند که اگر چنين چيزهايي را سال هايي چند ادامه دهيم، بالاخره به ذات باري تعالي راه خواهيم يافت. اي بسا که من اين مسأله را به گونه اي خام مطرح مي کنم؛ ولي پايه انديشيدن ما همين است. شکي نيست که رسيدن به ذات پروردگار اين قدر هم ساده نيست. خداوند چيزي قابل عرضه در بازار نيست و نمي توان گفت من اين کار را مي کنم و شما آن را به من بدهيد.

تأثيرات بيروني، دکترين هاي مذهبي، اعتقادات و خواسته هاي دروني ما براي رسيدن و تحصيل چيزي، بسياري از ما را چنان شرطي کرده اند که براي ما از نو انديشيدن درمورد اين مسأله، بدون آن که براساس انضباط بينديشيم، ممکن نيست. نخست بايد اشارات انضباط و اين که چگونه ذهن ازطريق آرزوهاي مان، تأثيرات و اموري ازاين قبيل را به تنگنا کشانده و ذهن را به عملي ويژه واداشته است به وضوح ببينيم؛ ذهن شرطي شده، هرقدر هم اين شرطي شدن «پرهيزکارانه» باشد، نمي تواند آزاد باشد و بالتبع نمي تواند حقيقت را درک کند. خداوند، حقيقت يا هرچه که نامش نهيد- نام تفاوتي ندارد- تنها هنگامي که آزادي وجود داشته باشد، مي تواند اعلام وجود کند و هرجاکه راه ترس، زور و اجبار حاکم باشد، چه مثبت و چه منفي، آزادي وجود ندراد. همچنين هرگاه به دنبال مقصد و هدفي باشيم، از آزادي خبري نخواهد بود؛ زيرا خود را در محدوده آن هدف اسير مي کنيم. بعيد نيست که از چنگ گذشته رها شويم؛ ولي آينده ما را در محاصره خود دارد و چنين چيزي را آزادي نمي گوييم. کشف هر چيز- ايده، احساس و يا ادراک تازه- تنها در سايه آزادي ممکن است. هرگونه انضباطي که برپايه زور و اجبار باشد، اين گونه آزادي را- چه سياسي و چه مذهبي- انکار مي کند و از آن جا که انضباط يعني سازش با عملي که مقصدي را موردنظر دارد، ما را درتنگنا قرار مي دهد؛ بنابراين امکان آزادي ذهن وجود نخواهد داشت. کنش چنين ذهني، مانند صفحه گرامافون، تنها در درون شيارها است.

ازاين رو، ذهن ازطريق عادات و پروراندن يک الگو تنها مي تواند آن چه را که در نظر دارد به دست آورد. به همين دليل، آزاد نيست؛ به همين دليل به آن چه که محدوديت و محصوريتي ندارد،نايل نخواهد شد. آگاه بودن از  تمامي فرآيند- اين که چرا انسان دائم خود را دربرابر عقيده عمومي و قرديسين معين، منضبط مي کند و کل مسأله انطباق پذيري با عقيده، چه عقيده يک قديس باشد و چه همسايه، با هم تفاوتي ندارند- آگاهي از تمامي قضيه سازش، ازطريق تمرين و راه هاي عجيب و غريب- تسليم خويش، انکار، اظهار وجود، سرکوب، تعالي بخشي و آن چه که بر سازش با يک الگو دلالت دارد- تازه شروع آزادي است که حاصل آن، پرهيزکاري نام دارد. شکي نيست که پرهيزکاري، پرورش يک پندار ويژه نيست. مثلاً اگر کسي عدم آزمندي را به عنوان مقصد و هدف دنبال کند، ديگر نامش پرهيزکاري نخواهد بود. به عبارت ديگر، اگر کسي از عدم آزمندي خود آگاه باشد، پرهيزکاري به شمار نمي رود؛ زيرا چنين چيزي ازطريق انضباط حاصل مي شود.

انضباط، انطباق و تمرين، تنها بر خودآگاه به عنوان چيزي بودن تأکيد مي کند. ذهن، عدم آزمندي را تمرين مي کند؛ بنابراين، از چنگ خودآگاهي خويش به عنوان آزمندنبودن، آزاد نيست؛ ازاين رو، درواقع بدون آز نيست. تنها بر آن، جامه ديگري پوشانده و نامش را نبود آزمندي گذاشته است. تمامي اين فرآيند، در انگيزش، خواهان مقصودبودن، انطباق با الگو و آرزوي امنيت داشتن درنتيجه پيروي از الگو، خلاصه مي شود. تمامي اين ها تنها حرکتي است از دانسته ها به دانسته ها و هميشه در همان محدوده روند خود، محدود کننده خود ذهن است. توجه به همه اين ها و آگاهي داشتن از آن، شروع هوشمندي است و هوشمندي نه داراي پرهيزکاري است و نه غيرپرهيزکاري؛ هوشمندي در الگوهايي اين چنين نمي گنجد. هوشمندي، ايجاد آزادي مي کند که نه هوسبازي است و نه بي نظمي.

بدون اين آزادي، پرهيزکاري ممکن نيست؛ پرهيزکاري، آزادي مي بخشد و در آزادي، حقيقت اعلام وجود مي کند. اگر شما تمامي روند را به صورتي يک پارچه ببينيد، متوجه خواهيد شد که تعارض وجود ندارد. علت روي آوردن ما به انضباط، انکار و انطباق پذيري ها آن است که در تعارض به سر مي بريم و ميل داريم از آن بگريزيم. هنگامي ماهيت روند تعارض را استنباط مي کنيم، ديگر جايي براي انضباط باقي نمي ماند؛ زيرا به راه هاي تعارض، لحظه به لحظه اشراف داريم. اين کار نياز به هوشياري بسيار و توجه دائم به خويشتن دارد و جزء شگفت انگيز، اين است که اگرچه ممکن است شما در تمام مدت توجه نداشته باشيد؛ ولي همين قدر که هدفي باشد، روندي ثبت کننده در وجود شما در تمام مدت  به کار ثبت و ضبط مي پردازد. حساسيت، حساسيت دروني در تمامي مدت تصويربرداري مي کند؛ طوري که به محض ساکت شدن شما، وجود دروني تصويرها را در معرض تماشا خواهد گذاشت.

بنابراين، بحث بر سر انضباط نيست؛ حساسيت هرگز ازطريق زور و اجبار به وجود نمي آيد. شما ممکن است که کودکي را وادار به انجام کاري کنيد؛ او را در گوشه اي زنداني کنيد و او احتمالاً ساکت بماند؛ ولي چه بسا که از درون بجوشد؛ از پنجره به بيرون بنگرد و در فکر رهايي باشد. اين همان چيزي است که ما هنوز به انجام اش مشغول ايم. بنابراين، مسأله انضباط و اين که چه کسي راه درست مي رود و چه کسي راه نادرست، تنها با خود ما حل خواهد شد.

اين را هم مي دانيد که ما از رفتن به راه اشتباه مي ترسيم؛ زيرا دلمان مي خواهد موفق باشيم. ميل به تأديب بر پايه ترس است؛ ولي نادانسته ها نمي توانند در دام انضباط اسير باشند. به عکس، نادانسته ها بايد آزادي داشته باشند؛ نه الگوهاي ذهني شخص را. به همين علت، آرامش ذهن ضروري است. هنگامي ذهن از آرامش خود آگاه باشد، ديگر آرامش ندارد؛ هنگامي ذهن از آزمندنبودن خويش، از آزادي، از حرص و آز آگاه باشد، خود را در لباس آزمندنبودن بارخواهد شناخت؛ ولي اين، آرامش نام ندارد. به همين دليل است که شخص بايد به قضيه از اين بعد مسأله نيز که کنترل کننده کيست و چه چيزي مورد کنترل است، اشراف داشته باشد. اين دو، پديده هاي جداگانه نيستند؛ بلکه يک پديده مرکب اند؛ کنترل کننده و مورد کنترل يکي هستند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: مفهوم محنت خوردن و رنج کشيدن چيست؟

کريشنامورتي: رنج کشيدن و محنت بردن چه معنايي دارد؟ درد جسماني يک مفهوم بيش ندارد؛ ولي احتمالاً مقصود ما درد و رنج روحي است که در سطوح مختلف داراي مفاهيم مختلف است. منظور از رنج کشيدن چيست؟ چرا ما ميل داريم مفهوم رنج بردن را بدانيم؟ هنگامي اين سؤال را از خود مي پرسيد و به دنبال علت رنج کشيدن هستيم، آيا از آن دوري نمي کنيم؟ آيا آن را از سر باز نمي کنيم و خلاصه از آن نمي گريزيم؟ واقعيت اين است که ما رنج مي بريم؛ اما به محض آن که ذهن را متوجه کارکردن روي آن مي کنيم و مي گوييم: «آخر چرا؟» با همين کار از شدت رنج مي کاهيم. به عبارت ديگر، ما طالب آن هستيم که رنج کاهش يابد، کم شود، مطرود گردد و با شرح و توصيف کنار گذاشته شود. يقيناً اين باعث ادراک درد و رنج نمي شود. درحالي که اگر از ميل به گريختن از چنگ درد آزاد باشيم، آن گاه کم کم مي فهميم که محتواي درد و رنج چيست.

به چه چيزي رنج مي گوييم؟ رنج نوعي آشفتگي در سطوح مختلف است؛ سطوح فيزيکي و يا سطوح مختلف ناخودآگاه. نوعي آشفتگي شديد است که مورد علاقه ما نيست. مثلاً هنگامي پسرم مي ميرد که همه اميدهاي من به او معطوف بوده است- يا دختر و يا همسرم و يا افرادي ازاين قببيل- من همه آن چيزهايي را که مي خواستم آن شخص باشد در او جمع مي ديدم، او مصاحب من بود و از اين جور حرف ها؛ اما ناگهان نيست مي شود؛ بنابراين آشفتگي به وجود مي آيد. اين آشفتگي را رنج مي گوييم.

اگر من به اين حالت رنج نگويم، آن وقت مي گويم: «چرا رنج مي برم؟»، «چقدر دوستش داشتم»، «او اين طور بود»، «من آن را داشتم». سعي مي کنم در واژه ها، در برچسب ها، در اعتقادات، فرار کنم، همان طور که بسياري از ما مي کنيم. اين چيزها همچون مواد مخدر عمل مي کنند. اگر اين کار را نکنم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ درآن صورت، صاف و ساده از رنج بردن خود آگاه خواهم بود. نه آن را محکوم مي کنم و نه موجهش مي نمايم؛ تنها رنج مي برم. آنگاه مي توانم به دنبال حرکتش بروم. آنگاه مي توانم تمامي محتواي معنايي اش را دنبال کنم؛ منظورم از «دنبال کردن» اين است که به درک چيزي نايل شوم.

معناي رنج کشيدن چيست؟ به چه چيزي رنج کشيدن مي گوييم؟ نمي گويم چرا رنج وجود دارد يا علت و سبب رنج کشيدن چيست؟ بلکه درواقع چه چيزي دارد اتفاق مي افتد؟ آن هنگام است که صاف و ساده از رنج کشيدن آگاه مي شويم؛ نه به صورت جزيي از من، نه به عنوان شاهدي که به مشاهده رنج کشيدن مي نشيند؛ بلکه به صورتي که رنج، جزيي از من مي شود؛ آن که رنج مي برد، کل وجود من است. ازاين رو، مي توانم حرکتش را تعقيب کنم و ببينم به کجا منتهي مي شود. به طور حتم هنگامي من به اين کار دست مي زنم، مسأله باز مي شود. آنگاه مي بينم که بر «خود» تأکيد کرده ام؛ نه شخصي که دوستش دارم و آن شخص، تنها نقش پرده پوش را براي مصيبت و تنهايي من بازي کرده است. از آن جاکه خود من چيزي نيستم، اميد داشتم که او باشد. حال که او رفته است، مستأصل و تنها مانده ام. بدون او، من هيچ ام؛ بنابراين، مي گويم(!). صحبت بر سر اين نيست که او رفته است؛ بلکه به خاطر اين است که من مانده ام. من تنها هستم. رسيدن به اين نکته دشوار است. واقعاً دشوار است که انسان مسأله را بفهمد براي آن که تنها بگويد: «من تنها هستم، چطور مي توانم از چنگ اين تنهايي رها شوم؟» که خود اين هم شکل ديگري از گريز است؛ بلکه براي آگاه بودن از آن، با آن ماندن و حرکت آن را مشاهده کردن. من تنها اين را به عنوان مثال مي گويم. هنگامي به تدريج به آن اجازه بروز و ظهور مي دهم، مي بينم که رنج مي برم؛ زيرا بيچاره شده ام؛ به من مي گويند که توجه ام را به چيز ديگري معطوف کنم، چيزي که مايل به مشاهده اش نيستم، چيزي که بر من تحميل مي شود و من نه مايل به ديدار و نه درک آن هستم. افراد بي شماري در گريز من مرا ياري مي دهند- هزارها شخص به اصطلاح مذهبي، با اعتقادات و دگم ها و اميدها و اوهام شان- بله، همه با گفتن «اين خواست خدا است، خواست کارما است»، براي من گريزگاهي مي يابند. ولي اگر من با آن بمانم، از آن جدا نشوم و تلاش نکنم دور آن خطي بکشم و يا انکارش نکنم؛ آنگاه چه اتفاقي خواهد افتاد؟ هنگامي من حرکت رنج را دنبال کنم، ذهن من چه حالي پيدا خواهد کرد؟

آيا رنج کشيدن تنها يک واژه است، يا يک واقعيت؟ اگر واقعيت است و نه واژه، پس فعلاً واژه آن بي معني است و آن چه که مي ماند، احساس درد شديد است؛ ولي درچه رابطه اي؟ در ارتباط با يک تصوير، يک تجربه و يا در ارتباط با چيزي که داريد يا نداريد. اگر آن را داريد، به آن لذت مي گوييد؛ اگر نداريد به آن درد لقب مي دهيد؛ بنابراين غم و درد دررابطه با چيزي است. آيا اين چيز لفاظي است و يا يک واقعيت است؟ به عبارت ديگر، هنگامي اندوه وجود دارد، وجود آن دررابطه با چيزي است. به تنهايي نمي تواند وجود داشته باشد- حتي به شکل ترس هم نمي تواند تنها باشد؛ بلکه هميشه درارتباط با چيزي است: مثل يک فرد، يک حادثه و يا يک احساس. دراين صورت، از وجود رنج کاملاً آگاه مي شويد. آيا اين رنج از شما جدا است و بنابراين شما شاهدي هستيد که اندوه را تصور مي کند يا اين رنج بردن خود شما هستيد؟

هنگامي مشاهده کننده اي وجود نداشته باشد، چه کسي رنج مي برد؟ آيا رنج بردن چيزي است که با شما تفاوت دارد؟ نه، شما و رنج بردن يکي هستيد. شما از درد جدا نيستيد؛ شما خود درد هستيد. در اينجا برچسب زدن مفهوم ندارد، نام گذاري و پس زدن بي معنا است؛ شما خود آن درد و خود آن احساس، يعني احساس تألم هستيد. حال که چنين مي شود، چه اتفاقي رخ مي دهد؟ هنگامي بر آن نامي نمي گذاريد، هنگامي درارتباط با آن ترسي وجود ندارد، با مرکز هم ارتباط ندارد. اگر مرکز به  آن مربوط باشد، پس از آن مي ترسد. پس بايد به عمل بپردازد و درآن مورد کاري انجام دهد؛ اما اگر مرکز خود تألم باشد، چه کار مي کنيد؟ هيچ کار؛ مگر غير ازاين است؟ اگر شما خود رنج کشيدن باشيد و بر آن برچسبي نزنيد، طردش نکنيد و خود آن باشيد، چه اتفاقي مي افتد؟ آيا آن هنگام هم مي گوييد من رنج مي برم؟ خير؛ زيرا درآن صورت دگرگوني اساسي رخ داده است. درچنين وضعي، چيزي به نام «من رنج مي برم»، وجود ندارد؛ زيرا مرکزي براي رنج بردن وجود ندارد و مرکز از اين رنج مي برد که ما هرگز به بررسي چگونگي آن نپرداخته ايم. ما تنها از يک واژه به واژه ديگر و از يک واکنش به واکنشي ديگر زندگي مي کنيم. هرگز نمي گوييم: «بگذار ببينم آن چه رنج مي برد، چيست؟» ما از راه اعمال زور و انظباط نمي بينيم. بايد با علاقه مندي و ادراک آني نگاه کنيم؛ آن هنگام خواهيم ديد که چيزي را که رنج بردن مي ناميم، چيزي را که از آن دوري مي کنيم و تأديب و همه و همه چيز به کنار مي روند. تا هنگامي که من با امور، به عنوان چيزهايي بيرون از خود، رابطه اي نداشته باشم، مشکلي هم ندارم؛ به محض آن که با اشياء دور و بر خود رابطه برقرار کنم، مشکلي هم سر راست مي کند. تا هنگامي که با رنج بردن به عنوان چيزي برون از خود روبرو شوم؛ هنگامي براي برادر ازدست رفته، براي نداشتن پول، براي اين يا آن رنج مي برم، با آن رابطه برقرار مي کنم و اين رابطه، رابطه اي ساختگي است؛ ولي اگر من خود آن باشم، اگر واقعيت را ببينم، آنگاه کل قضيه دگرگون مي شود، کلاً معناي ديگري پيدا مي کند، آنگاه توجه کامل ايجاد مي شود، توجه يک پارچه به وجود مي آيد و آن چه که مورد توجه کامل قرار مي گيرد، حل مي شود و ازميان مي رود و آن هنگام ديگر ترسي وجود نخواهد داشت و بالتبع واژه «غم» از صفحه روزگار محو خواهد شد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: شما غالباً درمورد رابطه صحبت کرده ايد. به نظر شما، معني آن چيست؟

کريشنامورتي: اولاً چيزي به نام منزوي بودن وجود ندارد. بودن؛ يعني مرتبط بودن؛ نداشتن رابطه؛ يعني وجود نداشتن. اما منظور ما از رابطه چيست؟ چالشي است به هم پيوسته و پاسخي است ميان دونفر- ميان شما و من- چالشي است که از طرف شما ابراز مي شود و من يا مي پذيرم و يا به آن پاسخ مي دهم؛ چالشي که از سوي من ابراز مي شود. رابطه افراد ايجاد اجتماع مي کند؛ اجتماع مستقل از شما و من نيست؛ توده مردم يک موجوديت جداگانه نمي باشند؛ بلکه شما و من درارتباط مان با يکديگر به وجودآورنده توده، گروه و اجتماع هستيم. رابطه آگاهي از پيوستگي ميان دو نفر است؛ اما اين رابطه غالباً بر چه اساسي استوار است؟ آيا براساس چيزي است که به اصطلاح وابستگي به هم و کمک متقابل مي گوييم؟ بله، حداقل اين است که مي گوييم کمک و ياري متقابل است و سخناني از اين قبيل؛ اما ببينيم جدا از اين لفاظي ها و ايجاد موانع عاطفي دربرابر يکديگر، رابطه براساس چه چيزي است؟ آيا براساس رضايت خاطر طرفين نيست؟ چرا؛ اگر من شما را راضي نکنم، شما از شر من خود را خلاص مي کنيد؛ اگر شما را راضي کنم، شما مرا به عنوان همسر، همسايه و دوست خود نمي پذيريد. اين حقيقتي است.

به چه چيزي خانواده مي گوييد؟ بدون شک به نوعي رابطه صميمانه و تبادل احساسات و افکار. در خانواده خود، در رابطه خود با همسرتان آيا ارتباط فکري و احساسي داريد؟ به طور حتم منظور ما از رابطه؛ يعني همين. رابطه يعني تبادل افکار و احساسات بدون ترس و همراه با آزادي در درک يکديگر و برقراري ارتباط مستقيم. بله، بدون شک منظور از رابطه همين است؛ با ديگري رابطه فکري و احساسي داشتن. آيا شما هم با همسرتان همينطور هستيد؟ شايد از جهت فيزيکي بله؛ ولي به اين، رابطه نمي گويند. اگر اين طور باشد، شما و همسرتان در دو سوي ديوار انزوا به سر مي بريد. شما داراي علاقه مندي ها و جاه طلبي هاي خود هستيد و او داراي علاقه مندي ها و جاه طلبي هاي خود. شما در پشت ديوار زندگي مي کنيد و هراز گاهي از روي ديوار به هم سرک مي کشيد و به اين مي گوييد رابطه. اين واقعيتي است، اين طور نيست؟ ممکن است آن را گسترش دهيد؛ اما واقعيت اين است که شما و ديگري در انزوا به سر مي بريد و اين زندگي در انزوا را ارتباط مي ناميد.

اگر بين دو نفر رابطه واقعي وجود داشته باشد؛ يعني ميان آن ها رابطه فکري و احساسي باشد، چنين ارتباطي چقدر پرمعنا خواهد بود. درآن صورت، انزوا رخت برمي بندد و عشق جاي مسؤوليت و وظيفه را مي گيرد. آن ها که درمورد مسؤوليت و وظيفه حرف مي زنند، کساني هستند که خود را در پشت ديوارهاي انزوا پنهان مي کنند. آن کس که دوست دارد، سخن از وظيفه به ميان نمي آورد؛ او عاشق است. ازاين رو، خوشي، اندوه و پولش را با ديگران درميان مي گذارد. آيا شما چنين خانواده هايي هستيد؟ آيا بين شما و همسرتان يا بين شما و فرزندانتان اين رابطه فکري و عاطفي وجود دارد؟ به طور وضوح، خير. به همين علت است که خانواده بهانه اي است براي استمرار نام يا سنت شما، چيزي است که آن چه را مي خواهيد- جنسي يا روحي- دراختيارتان بگذارد؛ ازاين رو، خانواده وسيله اي است براي تداوم «خود»، براي ادامه دادن نام شما. اين خود نوعي فناناپذيري و نوعي ابديت است. وجود خانواده براي ارضاء خاطر نيز هست. در دنياي کسب و کار، در دنياي سياسي يا اجتماعي خارج از خانه، ديگران را به گونه اي بي رحمانه استثمار مي کنيم و درخانه تلاش داريم بخشنده و مهربان باشيم؛ چه مضحک! يا اين که دنيا براي ما غيرقابل تحمل مي شود، ما طالب آرامش ايم؛ پس براي رسيدن به آرامش، به خانه پناه مي بريم؛ بنابراين، از ارتباط براي رضايت خاطر استفاده مي کنيم؛ به عبارت ديگر، نمي خواهيم روابط ما آرامش را برهم بزند.

بدين ترتيب، جايي به دنبال رابطه مي رويم که رضايت خاطر و خشنودي متقابل داشته باشيم، هرگاه به اين هدف نرسيم، رابطه خود را تغيير مي دهيم، يا متارکه مي کنيم و يا کنار هم مي مانيم؛ اما براي ارضاء خود به جاي ديگري متوسل مي شويم تا بالاخره آن چه را در جست وجويش هستيم، بيابيم؛ يعني رضايت خاطر؛ يعني خشنودي و نوعي احساس حمايت و راحتي. درهرحال، اين همان چيزي است که در دنيا به آن رابطه مي گوييم و ازاين رو، ريشه در حقيقت دارد. جايي به دنبال رابطه مي رويم که داراي امنيت باشد و شخص به عنوان يک فرد بتواند در حالتي امن، در حالتي راضي، در حالتي همراه با ناداني- تمامي حالاتي که موجب تعارض مي شوند- زندگي کند. اگر شما مرا راضي نکنيد و من به دنبال رضايت خاطر باشم، طبعاً تعارض به وجود مي آيد؛ زيرا ما هردو به جست وجوي امنيتي در يکديگريم و هنگامي که از اين امنيت خاطر جمع نباشيم، حسادت و خشونت به خرج مي دهيم، طرفدار مالکيت مي شويم و چيزهايي از اين قبيل. بنابراين، رابطه هميشه به مالکيت، محکوم سازي، خواسته هاي خودخواهانه براي امنيت، رفاه و رضايت خاطر منجر مي شود و طبعاً در آن، اثري از عشق ديده نمي شود.

ما درمورد عشق، مسؤوليت و وظيفه صحبت مي کنيم؛ اما درواقع عشقي به آن ها نداريم؛ روابط ما بر پايه رضايت خاطر است و تأثير آن را در تمدن نوين شاهد هستيم. شيوه رفتاري که با همسر، فرزندان، همسايگان و دوستان داريم، نشانه آن است که در روابط ما عشق ابداً راه ندارد؛ بلکه جست وجوي متقابل است براي رضايت خاطر. حال که چنين است، هدف رابطه و مفهوم نهايي آن چيست؟ اگر شما خود را درارتباط با ديگري مورد مشاهده قرار هيد، متوجه خواهيد شد که رابطه يک روند کشف خود است. اگر من بيدار باشم، اگر من به اندازه کافي هشياري داشته باشم که از واکنش خود در رابطه آگاه شوم، ارتباط من با شما، حالت وجود مرا نشان خواهد داد. رابطه واقعاً يک روند کشف خود است، چيزي که روند خودشناسي نام دارد؛ در اين روند، مسايل نامطلوب و عوامل و افکار ناراحت کننده و مشوش فراوان است. ازآن جا که به آن چه کشف مي کنيم، علاقه اي نداريم از روابط نامطلوب مي گريزيم و به روابط مطلوب روي مي آوريم. ازاين رو، هنگامي که ما صرفاً به دنبال رضايت متقابل هستيم، رابطه مفهوم چنداني ندارد؛ اما هنگامي که وسيله اي براي کشف خود و خودشناسي باشد، مفهومي خارق العاده پيدا مي کند.

اما بااين وجود، در عشق رابطه معني ندارد؛ تنها هنگامي که چيزي را دوست داريد و درانتظار پاداش هستيد، رابطه به وجود مي آيد؛ ولي هنگامي عاشق باشيد؛ يعني خود را به طور کامل تسليم چيزي کنيد، درآن صورت رابطه بي معنا است.

اگر واقعاً عاشق باشيد و اگر چنين عشقي وجود داشته باشد، درآن صورت، چيز خارق العاده اي است. درچنين عشقي، اصطکاک وجود ندارد، چيزي به نام اين و آن وجود ندارد، اتحاد کامل و يک پارچگي و هستي کامل به حقيقت مي پيوندد. البته، لحظات نادر همراه با سرور و لذت را هم که در آن لحظات عشق کامل است و ارتباط فکري و احساسي بي عيب و نقص است، نبايد ناديده گرفت. آن چه معمولاً اتفاق مي افتد آن است که خود عشق چيزي نيست که اهميت داشته باشد؛ بلکه موضوع عشق اهميت پيدا مي کند؛ يعني چيزي که عشق به آن نثار مي شود. آنگاه موضوع عشق، به علت هاي گوناگون بيولوژيکي، کلامي يا به علت ميل به ايجاد رضايت، به خاطر آسايش و چيزهايي از اين قبيل اهميت پيدا مي کند و عشق به کناري مي رود. مالکيت، حسادت و خواسته ها، ايجاد تعارض مي کنند و عشق باز هم بيشتر کنار مي رود و هرقدرکه عشق بيشتر کنار برود، مسأله رابطه بيشتر مفهوم، معنا و ارزش خود را از دست مي دهد. بنابراين، درک عشق يکي از مشکل ترين امور است. چيزي نيست که به وسيله ضرورت انديشمندي حاصل شود و با شيوه ها وابزار و قواعد گوناگون توليد گردد؛ بلکه حالتي است از حالات وجود که در آن، فعاليت هاي خود متوقف مي شوند؛ درحالي که اگر آن ها را سرکوب کنيم، از آن ها بپرهيزيم و آن ها را تحت انضباط درآوريم، متوقف نخواهند شد. ما بايد فعاليت هاي ذهن را در تمامي لايه هاي مختلف شعور آگاه، ادراک کنيم. ما هم به لحظاتي برمي خوريم که واقعاً عشق مي ورزيم، لحظاتي که در آن ها انگيزه و انديشه وجود ندارد؛ اما چنين لحظاتي بس نادراند و چون اين لحظات کمياب اند، در خاطره به آن ها مي آويزيم و بدين ترتيب ميان واقعيت زنده و فعاليت حيات روزانه خويش مانع ايجاد مي کنيم.

براي درک رابطه بايد در درجه اول به «آن چه هست»، به آن چه واقعاً در زندگي ما اتفاق م؛ با تمام اشکال عجيب و غريب و گوناگون اش اشراف داشته باشيم و نيز بدانيم که معناي واقعي رابطه چيست. رابطه، کشف خود است؛ از آن جا که نمي خواهيم خود را براي خود آشکار کنيم، در آسايش پناه مي گيريم و بدين ترتيب ارتباط، عمق، مفهوم و زيبايي خارق العاده خود را از دست مي دهد.

رابطه واقعي تنها هنگامي ممکن است که عشق وجود داشته باشد؛ اما عشق جست وجو براي ارضاي خاطر نيست. عشق تنها در خود فراموشي حضور پيدا مي کند، در جايي که ارتباط کامل فکري و عاطفي باشد؛ نه بين يک يا دو؛ بلکه برقراري ارتباط فکري و عاطفي با آن چه که برترين است و رسيدن به اين مرتبه، فقط هنگامي تحقق مي يابد که خود فراموش شده باشد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

   

پرسش: چطور مي توان هرج و مرج سياسي کنوني و بحران جهاني را حل کرد؟ آيا چيزي وجود دارد که با انجام آن، فرد بتواند تهديد جنگي بسيار نزديک را متوقف کند؟

کريشنامورتي: جنگ، تصويري خونين و تماشايي از زندگي روزمره ماست. جنگ، شکل بيروني حالت دروني ما و شکل بزرگ شده فعاليت روزانه ماست، جنگ تماشايي تر، خونين تر، ويرانگرتر از اعمال فرد فرد ماست؛ ولي نتيجه جمعي همان کارها است. بنابراين، شما و من مسؤول جنگ هستيم. حال ببينيم براي توقف آن، چه کاري از دست مان برمي آيد. بديهي است که شما و من توانا به متوقف کردن جنگي که احتمال وقوع دارد، نيستيم؛ زيرا چنين جنگي هم اکنون شروع شده است؛ بله؛ هم اکنون. اگرچه در سطح رواني درحال وقوع است و حال که شروع شده است، نمي توان آن را متوقف کرد؛ مسايل مورد بحث بسيار زياد و بسيار عظيم اند و هم اکنون تحت بررسي مي باشند؛ ولي شما و من که مي بينيم، خانه آتش گرفته است، علل آتش را مي دانيم، مي توانيم از آن دور شويم و در مکاني ديگر، با مصالح ديگري که توانايي احتراق نداشته باشد و جنگ هاي ديگري ايجاد نکند، خانه اي نو برپا کنيم. اين تنها کاري است که مي توانيم انجام دهيم. شما و من مي دانيم که چه چيزهايي جنگ آفرين اند و اگر مشتاق متوقف کردن جنگ باشيم، درآن صورت مي توانيم دست به کار دگرگوني خويش که علت هاي جنگ هستيم، بشويم.

در خلال جنگ، يعني يکي دوسال پيش، يک خانم آمريکايي به ديدن من آمد. او گفت که پسرش را در ايتاليا ازدست داده، پسر شانزده ساله ديگري دارد که مي خواهد جانش را نجات دهد. بنابراين، مسأله را مورد حل و فصل و گفت و گو قرار داديم. من به او گفتم که براي نجات جان پسرش بايد از امريکايي بودنش دست بردارد؛ به دنبال حرص و آز نرود، درپي اندوختن ثروت و قدرت و تسلط نبوده و ازنظر اخلاقي ساده باشد؛ نه تنها در لباس و امور بيروني؛ بلکه در انديشه و احساس و در روابط اش هم سادگي را ازنظرر دور ندارد. او گفت: «اين تکليف سنگيني است. شما توقع بيش از حد داريد. من توانا به انجام اين ها نيستم؛ زيرا شرايط آن قدر سنگين است که من نمي توانم دگرگون شوم.» بنابراين او مسؤول ازدست رفتن پسرش بود.

شرايط را ما مي توانيم کنترل کنيم؛ زيرا ما خود آن ها را به وجود آورده ايم. اجتماع فرآورده روابط شما و من با هم است. اگر ما روابط مان را دگرگون کنيم، اجتماع دگرگون مي شود. اتکاء صرف به قانون گذاري و به زور و جبر، به منظور دگرگوني اجتماع بيروني، درحالي که از درون فاسد هستيم، درحالي که از دورن خواستار قدرت، مقام و تسلط هستيم، خودبه خود محيط بيرون را- هرقدر هم با دقت و از روي اصول علمي ساخته شده باشد- به ويراني خواهد کشاند.

اما چه چيزي باعث جنگ مي شود؟ آيا جنگ علت مذهبي دارد، يا سياسي، يا اقتصادي؟ بي شک اعتقاد موجب جنگ است، چه اين اعتقاد به ملي گرايي باشد، چه به يک ايدئولوژي و يا به يک دگم ويژه. اگر اعتقادي وجود نمي داشت و به جاي آن نيت خير، عشق و توجه بين مردم حاکم مي بود، درآن صورت جنگي به وقوع نمي پيوست؛ اما اعتقادات، نظريات و دگم ها چيزهايي هستند که به خورد ما مي دهند و بنابراين ثمره آن ها نارضايتي است. بحران کنوني، ماهيتي استثنايي دارد و ما به عنوان موجودات انساني يا بايد در کوره راه تعارض مستمر و جنگ هاي پياپي قدم گذاريم که نتيجه اعمال روزانه ماست، يا درغيراين صورت بايد علت هاي جنگ را ببينيم و بر آن ها پشت کنيم.

بي شک آن چه که باعث جنگ مي شود، ميل به قدرت، مقام، اعتبار و پول است و نيز آن چه که بيماري ملي گرايي و پرستش پرچم نام دارد؛ همچنين پرستش دگم ها. همه اين ها علت هاي جنگ اند؛ اگر شما به عنوان يک فرد به کشوري تعلق داريد، اگر تشنه قدرت ايد، اگر به حسادت مبتلا هستيد، بي هيچ شک و شبهه اجتماعي به وجود مي آوريد که محکوم به ويران شدن است. بنابراين، بازهم به شما مربوط است؛ نه به رهبران؛ نه به کساني که به اصطلاح سياست مداران نام دراند. به شما و من مربوط است؛ ولي انگار ما متوجه قضيه نيستيم. اگر روزي روزگاري ما متوجه مسؤوليت اعمال خود بشويم، با چه سرعتي تمامي اين جنگ ها و اين مصيبت دهشتناک، به پايان خواهد رسيد! اما مي بينيد که ما بي تفاوت ايم. سه وعده غذاي مان را داريم، شغل مان برجاست، حساب بانکي مان را کم يا زياد، داريم و مي گوييم: «تو را به خدا وضع ما را به هم نزن، کاري به کار ما نداشته باش.» هرچه مقام مان بالاتر باشد، خواهان امنيت، جاودانگي و آرامش بيشتريم و اشتياق بيشتر به تنهايي داريم تا کارها را آن طور که دل مان مي خواهد سروسامان بخشيد؛ ولي نمي توان آن ها را سروسامان بخشيد؛ زيرا چيزي براي سروسامان دادن وجود ندارد. همه چيز درحال تلاشي است. دل مان نمي خواهد با اين امور و يا اين حقيقت که شما و من مسؤول جنگ ها هستيم، روبه رو شويم. شايد شما و من درمورد صلح صحبت کنيم، کنفرانس تشکيل دهيم، دور ميز بنشينيم و به بحث بپردازيم؛ ولي از درون و ازنظر روحي، خواهان قدرت و مقام هستيم و آن چه ما را برمي انگيزد، حرص و آز است. دسيسه مي کنيم، دم از ملي گرايي مي زنيم، در قيد و بند اعتقادات و دگم هاايم، براي آن ها حاضريم جان دهيم و يکديگر را نابود کنيم. آيا به نظر شما چنين افرادي مثل شما و من مي توانيم در اين دنيا به صلح و آرامش برسيم؟ براي داشتن صلح و آرامش بايد آرام بود، در صلح زندگي کردن؛ يعني دشمني ايجاد نکردن. صلح چيز ايده آلي نيست. به نظر من، ايده آل نوعي گريز است، نوعي دوري از «آن چه هست» و متناقض آن است. ايده آل ما را از تأثيرگذاشتن بر «آن چه هست»، بازمي دارد. براي داشتن صلح بايد عشق ورزيد، بايد کم کم دست از زندگي همراه با ايده آل شست و امور را آن طور که هستند ديد، بر آن ها تأثير گذاشت و آن ها را دگرگون کرد. تا هنگامي که تک تک ما به دنبال امنيت فيزيکي مورد نياز- غذا، پوشاک و سرپناه- هستيم، امنيت رواني ما بر باد فنا است. ما به دنبال نوعي امنيت هستيم که وجود بيروني ندارد و اگر بتوانيم از راه قدرت مقام و نام و عنوان؛ يعني همان چيزهايي که امنيت فيزيکي را نابود مي کند، به جست وجوي آن مي پردازيم. اگر به آن نگاه کنيد، خواهيد ديد که اين يک حقيقت است.

براي ايجاد صلح در دنيا و براي متوقف کردن همه جنگ ها، بايد انقلابي در همه افراد- در شما و من- ايجاد شود. دگرگوني اقتصادي بدون وجود اين دگرگوني دروني شما و من بي معني است؛ زيرا گرسنگي نتيجه تطبيق غلط شرايط اقتصادي حاصله از حالات رواني ماست؛ يعني حرص، حسادت، بدخواهي و طرفداري از توانايي. براي پايان دادن به اندوه، گرسنگي و جنگ بايد يک دگرگوني روحي ايجاد شود و کم اند افرادي که براي اين کار آماده باشند. ما درمورد صلح به بحث مي نشينيم، به طرح و وضع قوانين مي پردازيم، مجامع تازه اي مانند سازمان ملل و غيره و غيره تشکيل مي دهيم؛ ولي از صلح خبري نيست؛ زيرا حاضر نيستيم مقام، اقتدار، پول، تملک و زندگي احمقانه خود را ازدست بدهيم. متکي به ديگران بودن کاملاً بيهوده است؛ ديگران نمي توانند ما را به صلح برسانند. هيچ دوست، رهبر، ارتش و کشوري درپي ايجاد شرايط صلح نيست. آن چه صلح آفرين است، دگرگوني دروني است که به عمل بيروني منجر مي شود. دگرگوني دروني، انزوا نيست؛ دگرگوني دروني عقب نشيني از عمل بيروني است. برعکس، تنها زماني عمل صحيح وجود دارد که فکر صحيح وجود داشته باشد و تا هنگامي که خودشناسي وجود نداشته باشد، فکر صحيح وجود نخواهد داشت. بدون شناخت خود، صلح معنا ندارد.

براي پايان بخشيدن به جنگ بيروني بايد کار پايان بخشيدن به جنگ در درون خود را خاتمه دهيد. برخي از شما سرتان را به علامت تصديق تکان مي دهيد و مي گوييد: «موافقم» و ازاين جا خارج مي شويد و دقيقاً همان کاري را مي کنيد که در ده بيست سال اخير مي کرديد. توافق شما صرفاً لفظي است و مفهومي ندارد؛ زيرا موافقت سرسري شما مصايب و جنگ هاي دنيا را متوقف نمي کند. توقف آن ها هنگامي صورت مي گيرد که شما متوجه خطر بشويد، مسؤوليت خود را درک کنيد و هنگامي است که آن را به ديگري واگذار نماييد(ننماييد). اگر شما متوجه اين مصيبت بشويد، آنگاه خود را دگرگون خواهيد ساخت. صلح تنها هنگامي بدست مي آيد که خود شما صلح طلب باشيد؛ هنگامي که خود شما و همسايگان تان در صلح و آرامش به سر بريد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: چگونه مي توانم از چنگ ترسي که بر تمامي فعاليت هايم تاثير مي گذارد، رها شوم؟

کريشنامورتي: منظور ما از ترس چيست؟ از چه چيزي؟ ترس هاي گوناگون وجود دارد و لازم نيست که ما همه گونه هاي آن را مورد تحليل قرار دهيم؛ ولي مي توانيم ببينيم که ترس زماني ابراز وجود مي کند که درک ما از ارتباط کامل نباشد. ارتباط، تنها ميان افراد نيست؛ بلکه ميان ما و طبيعت، ميان ما و متعلقات مان، ميان ما و ايده ها هم رابطه وجود دارد و تا زماني که اين روابط به صورت کامل ادراک نشوند، ترس وجود خواهد داشت. ترس انتزاعي نيست؛ بلکه درارتباط با چيزي به وجود مي آيد.

مسأله اين است که چگونه از چنگ ترس خلاص شويم؟ اولاً بر آن چه بر ما مستولي شده بايد بارها و بارها غلبه کرد. بر هيچ مشکلي نمي توان به طور کامل غلبه و استيلا يافت؛ مي توان بر آن اشراف پيدا کرد؛ اما نمي توان بر آن پيروز گشت. اين دو، دو روند کاملاً متفاوت اند و روند غلبه کردن، به آشفتگي و ترس بيشتر منجر مي شود. مقاومت کردن، استيلا يافتن، با مشکل جنگيدن و يا درمقابل آن سد دفاعي ايجاد کردن تنها ايجاد تعارض بيشتر مي کند؛ درحالي که اگر قدرت ادراک ترس را داشته باشيم و قدم به قدم به کندوکاو و تحقيق تمامي محتواي آن بپردازيم، درآن صورت، ترس به هيچ شکلي بازنخواهد گشت.

همانطور که گفتم، ترس انتزاعي نيست؛ بلکه تنها در رابطه ايجاد مي شود. راستي منظور ما از ترس چيست؟ درهرحال ما از نبودن و از نشدن مي ترسيم؛ مگر غير ازاين است؟ حال که از نبودن، از پيشرفت نکردن و يا از ناشناخته ها و از مرگ مي ترسيم، آيا مي توان با کمک تصميم گيري، استنتاج و با نوعي گزينش، بر ترس چيره گشت؟ بديهي است که خير، سرکوب، تعالي طلبي و يا جانشين کردن صرف، ايجاد مقاومت بيشتر مي کند. بنابراين، به کمک هيچ انضباطي و به کمک هيچ نوع مقاومتي، نمي توان بر ترس پيروز شد. اين حقيقت را که: هيچ نوع مقاومت و يا دفاعي به کار غلبه بر ترس نمي آيد و رهايي از ترس از راه تحقيق و يا يافتن پاسخ براي آن و يا از راه توجيه کلامي و يا انديشمندانه صرف ممکن نيست، بايد به وضوح ديد و آن را احساس و تجربه کرد.

حال ببينيم از چه مي ترسيم؟ آيا از حقيقتي درمورد ترس و يا پنداري درباره آن مي ترسيم؟ آيا ما از آن چه هست، مي ترسيم و يا آن چه فکر مي کنيم هست؟ مرگ را مثال بگيريم. آيا ما از حقيقت مرگ مي ترسيم و يا پندار مرگ؟ حقيقت يک چيز است و پندار درباره حقيقت، چيز ديگري. آيا من از واژه «مرگ» مي ترسم يا از خود واقعيت؟ چون من از واژه و پندار مرگ مي ترسم، هرگز حقيقت را نمي فهمم. هرگز به حقيقت نمي نگرم و با حقيقت در تماس مستقيم نيستم. ترس زماني ازبين مي رود که من با حقيقت در ارتباط فکري و احساسي کامل باشم. اگر چنين نباشد، ترس وجود دارد و تا زماني که من داراي پندار، اعتقاد و نظريه اي درباره حقيقت باشم، ارتباط فکري و احساسي وجود ندارد؛ بنابراين، بايد من مسأله را به طور کامل روشن کنم که آيا من از واژه يا پندار مي ترسم يا از حقيقت؟ اگر من رودرروي حقيقت قرار گيرم، براي فهميدن آن چيزي باقي نمي ماند، حقيقت حي و حاضر است و من مي توانم در روبرويش قرار گيرم. اگر ترس من از واژه باشد، آن وقت بايد واژه را بفهمم و به بررسي روند کامل معناي ضمني کلمه و اصطلاح ترس بپردازم.

مثلاً شخصي از تنهايي، درد و رنج تنهايي مي ترسد. به طور حتم، وجود ترس به خاطر آن است که اين شخص هرگز به صورت واقعي به تنهايي نگاه نکرده است؛ او هرگز درارتباط کامل فکري و احساسي؛ تنها نبوده است. در همان لحظه اي که شخص رودرروي حقيقت تنهايي آغوش بگشايد، ماهيت آن را درک خواهد کرد؛ ولي چنين نيست. انسان درمورد تنهايي داراي نظريه و اعتقاد است، نظريه و اعتقادي که برپايه دانش گذشته اوست؛ همين ايده و اعتقاد، همين دانش گذشته درباره حقيقت است که ايجاد ترس مي کند. ترس به طور وضوح، نتيجه نام گذاري، تعيين اصطلاح و تصوير يک نماد براي نشان دادن يک حقيقت است؛ به عبارت ديگر، ترس جدا و مستقل از واژه و يا اصطلاح آن نيست.

من، مثلاً درمورد تنهايي واکنشي دارم؛ به عبارت ديگر، مي گويم من از اين که چيزي نباشم، مي ترسم. آيا من از خود حقيقت مي ترسم يا اين که اين ترس است که بيدار شده و علت آن هم اين است که من درمورد حقيقت داراي دانشي از گذشته هستم، دانشي که واژه است، دانشي که نماد است و تصوير؟ چطور مي شود از حقيقت ترسيد؟ هنگامي من با حقيقت رودررو مي شوم، هنگامي با آن در ارتباط مستقيم فکري و احساسي قرار مي گيرم، مي توانم به آن نظر کنم و آن را مورد مشاهده قرار دهم؛ پس چيزي به نام ترس از حقيقت وجود ندارد. آن چه باعث ترس مي شود، تصور من درباره حقيقت است و اين که حقيقت ممکن است چه چيزي باشد، يا چه کاري انجام دهد؟

آن چه ترس آفرين است، عقيده، پندار، تجربه و دانش من درمورد حقيقت است. تا هنگامي که درمورد حقيقت به لفاظي مي پردازيم، برايش نامي مي گذاريم و بدين ترتيب، هويت اش را شناسايي کرده و محکوم اش مي کنيم، تا هنگامي که انديشه عبارت است از قضاوت درباره حقيقت، به عنوان يک مشاهده کننده، بايد ترس وجود داشته باشد. انديشه، فرآورده گذشته است؛ وجود آن تنها با لفاضي، نمادها و صور ذهني ممکن است؛ تا هنگامي که انديشه عبارت است از موردتوجه قراردادن و برگردان کردن حقيقت، بايد ترس وجود داشته باشد. ازاين رو، اين ذهن است که موجب ترس مي شود؛ ذهني که فرآيند انديشيدن است.

انديشيدن يعني بيان کلامي. هيچ کس بدون کلمات، بدون نمادها و بدون صور ذهني نمي تواند بينديشد. اين صور ذهني که عبارت اند از مشتي تعصب، دانش گذشته و ادراک ذهن، برروي حقيقت منعکس مي شوند و حاصل آن ترس است. رهايي از ترس تنها هنگامي ممکن است که ذهن بتواند به حقيقت بدون برگردان کردن، بدون برچسب زدن و بدون نام گذاري نظر کند. اين کاري است دشوار؛ زيرا احساسات، واکنش ها و نگراني هايي که داريم خيلي آني به وسيله ذهن تعيين هويت شده و واژه گذاري مي شوند. احساس حسادت به وسيله همين کلمه تعيين هويت مي شود؛ ولي آيا مي توان بدون تشخيص هويت يک احساس و بدون نام گذاري آن بر آن نظر کرد؟ آن چه که به احساس استمرار و قدرت مي بخشد، نام گذاري آن است. به محض آن که به احساسي که نامش را ترس مي گذاريد، نامي بگذاريد، آن را تقويت مي کنيد؛ ولي اگر بتوانيد بدون نام گذاري اين احساس به آن نظر کنيد، خواهيد ديد که پژمرده شده و ازميان مي رود. بنابراين، براي رهايي کامل از چنگ ترس، درک روند کلي اين واژه گذاري و اين فرافکني نمادها، صور ذهني و نام گذاري حقيقت ضرورت دارد. رهايي از چنگ ترس تنها ازطريق خودشناسي ممکن است. خودشناسي شروع حکمت است و پايان ترس.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: من به چيزي علاقه مند نيستم؛ ولي خيلي از مردم با علاقه مندي هاي خود دلخوش اند. من مجبور نيستم کار کنم؛ بنابراين، نمي کنم. آيا مسوؤليت يک کار مفيد را برعهده بگيرم؟

کريشنامورتي: منظورتان اين است که خدمت کار اجتماعي يا سياسي يا مذهبي بشويد؟ چون شما هيچ کاري نداريد و دل زده هستيد، چرا که نباشيد؟ بايد باشيد! اگر غم و غصه داريد، بايد غمگين باشيد؛ چرا به دنبال راه گريز مي گرديد؟ دل زده بودن شما مفهومي بزرگ دارد؛ اگر توانا به درک آن هستيد، با آن زندگي کنيد. اگر بگوييد: «من دل زده ام پس کار ديگري مي کنم»، صرفاً منظورتان اين است که از دل زدگي بگريزيد و از آن جاکه بيشتر فعاليت هاي ما گريز است، شما ازنظر اجتماعي و از جهات ديگر بسيار زيان بارتر هستيد. هنگامي مي گريزيد، از هنگامي که آن چه هستيد، هستيد و با دل زدگي سر مي کنيد تبه کارتريد. دشواري کار آن است که چگونه با دل زدگي سر کيند و از آن نگريزيد؛ از آن جاکه بيشتر فعاليت هاي ما گونه اي روند گريز است؛ براي انسان از گريز بازايستادن و رودروي آن قرارگرفتن دشوار است. بنابراين، من از اينکه شما واقعاً دل زده باشيد، خوشحالم و مي گويم: «ايست! بيا اين جا بمانيم، بيا به مشاهده دل زدگي بنشينيم، چرا ما بايد کاري انجام بدهيم؟»

اگر دل زده هستيد، چرا؟ چيزي که به آن دل زدگي مي گوييد چيست؟ چرا به هيچ کاري علاقه نداريد؟ مطمئناً دلايل و علت هايي وجود دارد که شما را ملول کرده است: رنج ها، گريزها، اعتقادات و فعاليت هاي بي وقفه؛ ذهن را ملول و دل را غيرقابل انعطاف کرده است. اگر بتوانيد علت بي علاقگي و ملالت را پيدا کنيد، آنگاه بدون شک مشکل را حل خواهيد کرد؛ آنگاه اين علاقه بيدارشده دست به کنش خواهد زد. اگر به علت دل زدگي خويش علاقه مند نباشيد، نمي توانيد خود را به زور به فعاليتي علاقه مند سازيد و به انجام کاري مشغول شويد؛ همانگونه که سنجاب در قفس دور مي زند. مي دانم که بسياري از ما همين عمل سنجاب را انجام مي دهيم؛ ولي هم به صورت ذاتي و هم به صورت رواني مي توانيم علت اين دل زدگي را کامل دريابيم؛ مي توانيم بفهميم که چرا بسياري از ما در اين حال و وضع هستيم؛ ما خود را ازنظر عاطفي و فکري خسته و کوفته کرده ايم؛ دست به خيلي کارها زده ايم؛ آنقدر به دنبال امتحان سرگرمي ها، آزمايش ها و نفسانيات بي شمار رفته ايم که ملالت و خستگي بر ما غلبه کرده است. به يک گروه مي پيونديم؛ هرچه از ما مي خواهند، انجام مي دهيم، بعد آن را رها مي کنيم. سپس به چيز ديگر رو مي کنيم و به آزمايش آن مي پردازيم. اگر کارمان با يک روان شناس موفقيت آميز نباشد، به ديگري رومي آوريم يا نزد کشيشي مي رويم؛ اگر از آن جا هم توفيقي به دست نيايد، به آموزگار ديگري مراجعه مي کنيم و الي آخر؛ همين طور بي وقفه مي رويم. اين روند کشيدن و رها کردن طاقت فرساست؛ اين طور نيست؟ مانند تمامي نفسانيات، ذهن را به ملالت مي کشاند.

ما اين کار را کرده ايم، از يک مقوله نفساني به مقوله ديگر و از يک حالت هيجاني به يک حال هيجاني ديگر رفته ايم تا به نقطه اي برسيم که واقعاً از پا بيافتيم؛ حالا که اين را درک مي کنيد جلوتر نرويد، قدري استراحت نماييد؛ آرام باشيد؛ بگذاريد ذهن خودش قدرت بگيرد؛ بر آن فشار نياوريد؛ همان طور که خاک در زمستان خود را احياء مي کند؛ ولي چنين اجازه اي را به ذهن دادن و بعد از همه اين حرف ها او را به حال خود واگذاشتن، کاري بس دشوار است؛ زيرا ذهن هميشه مي خواهد کاري انجام دهد. هنگامي کار به اين جا برسد که به خود اجازه بدهيد همان چيزي باشيد که هستيد: دل زده، زشت، ترسناک يا هرچيز ديگر، آنگاه امکان رويارويي با دل زدگي وجود دارد.

هنگامي چيزي را مي پذيريد، هنگامي آن چه را هستيد قبول مي کنيد، چه روي مي دهد؟ هنگامي مي پذيريد که همان هستيد که هستيد، چه مشکلي باقي مي ماند؟ مشکل زماني وجود دارد که چيزي را آن طور که هست، نپذيريم و خواهان تغييردادنش باشيم؛ البته معناي اين حرف اين نيست که من قناعت را توصيه مي کنم؛ برعکس. اگر آن چه را هستيم بپذيريم، آنگاه خواهيد ديد که چيزهايي را که از آن ها وحشت داريم، چيزهايي را که به آن ها دل زدگي مي گوييم، آن چه را که نااميدي نام مي گذاريم و آن چه را که ترس مي گوييم، همه و همه دچار تغيير کامل شده است. چيزهايي را که موجب ترس ما مي شدند، تحول کامل يافته اند.

بنابراين، همانطور که گفته ام، ادراک اين روند، ادراک شيوه هاي انديشيدن خود ما داراي اهميت بسيار است. خودشناسي را نه مي توان از ديگران گرفت، نه از کتاب ها، نه از راه اقرارها، نه از راه روان شناسي و نه از تحليل گران رواني. چيزي است که خود بايد بيابيد؛ زيرا اين زندگي شما است؛ بي آنکه به دانش مربوط به «خود» وسعت و عمق ببخشيد، هرچه را مي خواهيد انجام دهيد، همه شرايط و تاثيرات دروني و بيروني را دگرگون کنيد؛ اين زمين هرگز ميوه نااميدي و رنج و اندوه بار نمي آورد. براي آن که از فعاليت هاي خودمحصورکننده ذهن پا فراتر گذاريد، بايد آن ها را در ک کرده و راه درک و فهم آن ها آگاهي از عمل در ارتباط، ارتباط با اشياء، مردم و پديده ها است. دراين ارتباط که به مانند آينه است، ما کم کم خود را بدون هيچ توجيه و بدون هيچ محکوم سازي، خواهيم ديد و از آن دانش وسيع تر و عميق تر راه هاي ذهن خود، امکان پيش روي بيشتر به وجود مي  آيد و براي ذهن امکان آرام شدن و دريافت آن چه حقيقت است، فراهم مي شود.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: با کمال صداقت بايد بگويم که من از مردم منزجرم و برخي اوقات از آنان نفرت دارم. اين زندگي ام را مصيبت بار و دردناک کرده است. هوشمندي من به من مي گويد که تمامي وجودم را انزجار و نفرت گرفته است؛ ولي قادر به سازش با آن نيستم. ممکن است مرا راهنمايي کنيد؟

کريشنامورتي:  منظور ما از هوشمندي چيست؟ هنگامي مي گوييم چيزي را به کمک هوش خود درک مي کنم، منظورمان چيست؟ آيا چيزي به نام ادراک هوشمندانه وجود دارد؟ يا اين که ذهن تنها کلمات را مي فهمد؛ زيرا اين تنها راه برقرارکردن ارتباط با افراد ديگر است. آيا ما درهرحال مي توانيم چيزي را به صورت کلامي و ذهني ادراک کنيم؟ اين اولين چيزي است که بايد درموردش روشن باشيم؛ منظورم اين است که بدانيم آيا ادراک به اصطلاح هوشمندانه سد راه فهميدن نيست. شکي نيست که فهميدن چيزي يک پارچه، تقسيم نشده و به طور کامل است. يا من چيزي را مي فهمم يا خير. اين که به خود بگوييم: «من چيزي را به گونه اي هوشمندانه مي فهمم، به طور يقين سد راه فهميدن است. روند جزيي و بنابراين به هيچ وجه فهميدن به حساب نمي آيد.

اکنون مسأله اين است: «چطور من- مني که منزجر و متنفرم- مي توانم از چنگ اين مشکل خلاص شوم و يا با آن از در سازش درآيم؟» چطور مي شود با يک مشکل سازش کرد؟ مشکل يعني چه؟ به طور حتم، مشکل چيزي است که انسان را آشفته مي کند. تنفر و انزجار از مردم باعث رنج مي شود و من از اين آگاه ام، تکليفم چيست؟ اين يک عامل بسيار آشفته کننده در زندگي من است. چه بايد کرد؟ چطور مي توانم به واقع از شر آن خلاص شوم؟ البته، نه فقط به صورت موقت آن را کنار بزنم؛ بلکه به گونه اي اساسي از چنگ آن رها شوم؟ چطور بايد اين کار را انجام دهم؟

از آن جاکه چنين وضعي مرا آزار مي دهد، برايم آشفته کننده است. اگر آشفته کننده نبود، برايم مسأله اي نبود؛ ولي از آن جاکه باعث رنج، پريشاني و نگراني مي شود، از آن جاکه من خيال مي کنم زشت است، مي خواهم از چنگش رها شوم. بنابراين، آن چه که من به آن اعتراض دارم، پريشاني است. منتهي در زمان هاي مختلف، به آن نام هاي گوناگون مي دهم؛ يک روز نامش را يک چيز مي گذارم و روز ديگر چيزي ديگر؛ ولي خواست دروني آن است که پريشاني اي وجود نداشته باشد. همين طور نيست؟ هنگامي مي بينم لذت ايجاد پريشاني نمي کند، آن را مي پذيرم. هيچ گاه نمي خواهم از دست لذت رها شوم؛ زيرا در آن پريشاني؛ دست کم فعلاً وجود ندارد؛ اما نفرت و انزجار عواملي بسيار پريشان گر در زندگي من هستند و من مي خواهم از چنگ آن ها رهايي يابم.

من علاقه اي به پريشان شدن ندارم و تلاش مي کنم راهي پيدا کنم که هرگز پريشان نشوم؛ ولي چرا نبايد پريشان شوم؟ درحقيقت، براي آن که بفهمم بايد پريشان شوم، اين طور نيست؟ براي فهميدن بايد از تحولات، شورش ها و نگراني هاي بزرگي گذر کرد. اگر پريشان نشويم، احتملاً خواب مي مانيم و احتمالاً اين آن چيزي است که بسياري از ما خواهان آن هستيم؛ آرام شدن، به خواب رفتن، گريختن از چنگ هرگونه پريشاني براي يافتن انزوا، گوشه نشيني و امنيت. درحالي که اگر به پريشان شدن به خاطر آن که خواستار دانستن هستم اهميتي ندهم، آنگاه رفتار من نسبت به نفرت و انزجار دچار دگرگوني خواهد شد؛ غير از اين است؟ اگر به پريشان شدن اهميت ندهم، آنگاه نام برايم اهميت نخواهد داشت و واژه «تنفر» از اعتبار خواهد افتاد و انزجار از مردم بي معني خواهد شد؛ زيرا درآن صورت من به طور مستقيم همان حالتي را که انزجار نام دارد، بدون آن که تجربه را به قالب کلمات درآورم، تجربه مي کنم.

خشم، همانند انزجار و نفرت کيفيتي است بسيار پريشان گر و چه بسيار کم اند کساني که بتوانند خشم را به طور مستقيم، بدون آن که آن را به قالب کلمات درآورند،  تجربه کنند. درصورتي که آن را به قالب کلمات درنياوريم، اگر به آن خشم نگوييم، آنگاه به طور حتم تجربه اي متفاوت خواهيم داشت؛ ولي چون براي آن واژه تعيين مي کنيم، از تجربه نو مي کاهيم و يا در تجربه گذشته آن را مي گنجانيم؛ درحالي که اگر نام گذاري درکار نباشد، آنگاه تجربه اي خواهد بود که مستقيماً ادراک شود و همين ادراک موجب دگرگوني در آن تجربه خواهد شد.

لئامت را مثال بگيريم. خيلي از ما لئيم هستيم و از آن خبر نداريم، لئيم درباره پول، درمورد بخشيدن مردم؛ منظورم را مي فهميد؛ همه ما با اين کيفيت آشنا هستيم. دراين صورت، چطور از چنگش به درآييم؟ البته منظور اين نيست که چگونه بخشنده شويم، نه؛ منظور اين نيست. درست است که رهايي از لئامت، يعني بخشندگي؛ ولي لازم نيست که شخص بخشنده شود. بي شک، هرکس بايد از آن آگاه باشد. چه بسا که شما در اعطاي کمک هاي مالي فراوان به اجتماع و دوستان خود دست و دل باز باشيد؛ ولي درمورد بخشش هايي بيش از آن ناخن خشکي به خرج بدهيد؛ همين را هم هستي به حساب مي آورند و انسان از آن آگاهي ندارد. حال اگر کسي آگاه شد، چه اتفاقي مي افتد؟ اراده خود را به کار مي اندازد تا بخشنده باشد؛ تلاش مي کند بر لئامت خود چيره شود و خود را تأديب کند و خيلي کارهاي ديگر؛ اما به هر حال، به کارگرفتن اجباري اراده براي چيزي بودن بازهم جزيي از يک دايره بزرگ لئامت است. بنابراين، اگر هيچ يک از اين کارها را نکنيم؛ ولي تنها از اشارات ضمني لئامت آگاه باشيم بدون آن که برايش اصطلاحي تعيين کنيم، آنگاه خواهيم ديد که دگرگوني ريشه اي ايجاد خواهد شد.

لطفاً اين را بيازماييد. شخص نخست بايد پريشان گردد و بديهي است که هيچ يک از ما پريشاني را دوست ندارد. خيال مي کنيم که الگويي- مرشدي، اعتقادي يا هرچه که نام دارد- براي زندگي خود داريم و در آن الگو جا خوش مي کنيم- اين کار مانند داشتن يک شغل اداري خوب است- و بقيه عمر را در آن به کنش مي پردازيم. با همان طرز فکر، به دام کيفيت هاي ديگري مي افتيم که مي خواهيم از چنگ شان رها شويم. ما از اهميت پريشاني، نداشتن امنيت دروني و وابسته نبودن بي خبريم. به طوريقين، مکاشفه، مشاهده و ادراک درنبود امنيت حاصل مي شود. ما مي خواهيم مانند آدمي باشيم که پول فراوان دارد و در رفاه و راحتي است. چنين آدمي پريشاني را دوست ندارد، هرگز هم ميل به پريشاني نمي کند.

پريشاني براي ادراک، ضروري است و هر کوششي براي يافتن امنيت، سد راه ادراک است. هنگامي مي خواهيم از چنگ چيزي پريشان کننده رها شويم، به طور يقين سد راه ما است. اگر بتوانيم احساسي را به طور مستقيم تجربه کنيم، بدون آن که نامي بر آن بگذاريم، خيال مي کنم خيلي چيزها عايدمان خواهد شد؛ آنگاه ديگر در مبارزه با آن نخواهيم بود؛ زيرا تجربه کننده و مورد تجربه يکي است و اين پايه و اساس کار است. تا هنگاني که تجربه کننده، احساس؛ يعني تجربه را به قالب کلمات درآورد، خود را از تجربه منفک کرده است و بر آن تأثير مي گذارد؛ اين گونه عمل، عملي ساختگي و وهم آلود است؛ ولي هنگامي لفاظي در کار نباشد، آنگاه تجربه کننده و مورد تجربه يکي مي شوند. اين يک پارچگي ضرورت دارد و بايد به گونه اي ريشه اي با آن برخورد کرد.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: بدگويي داراي ارزش اکتشاف خود است، به خصوص درمورد شناساندن ديگران به ما. راستي، چرا از بدگويي به عنوان وسيله اي براي کشف آن چه هست استفاده نکنيم؟ از آن جاکه بدگويي سال هاي سال است محکوم مي شود، من از شنيدن کلمه «بدگويي» واهمه اي ندارم.

کريشنامورتي: من نمي دانم چرا ما بدگويي مي کنيم؟ بدگويي به خاطر شناساندن ديگران به ما نيست. اصلاً چرا ما بايد افراد ديگر را بشناسيم؟ چرا ما اين همه در قيد و بند وضع ديگران هستيم؟ اولاً چرا بدگويي مي کنيم؟ آيا اين نوعي بي قراري نيست؟ چرا؟ بدگويي هم مثل نگراني نمايان گر يک ذهن بي قرار است. چرا ما دوست داريم در کار ديگران دخالت کنيم و ببينيم که ديگران چه مي کنند و چه مي گويند؟ به نظر من آن کس که بدگويي مي کند، ذهني سطحي دارد؛ ذهني کنجکاو که به بي راهه افتاده است. پرسشگر عزيز ما خيال مي کند که شناساندن افراد به او بدين خاطر است که او براي آن افراد- براي اعمال و انديشه ها و عقايدشان- ارزش قائل است؛ ولي آيا تا هنگامي که ما خود را نشناسيم، مي توانيم ديگران را بشناسيم. اگر ما شيوه انديشيدن، عمل و رفتار خود را ندانيم، آيا مي توانيم درباره ديگران داوري کنيم؟ آيا دانستن درباره شيوه انديشيدن، احساس کردن و بدگويي از ديگران واقعاً هوسي براي فرار نيست؟ آيا اين کار، مفري براي گريز از خويشتن نيست؟ آيا اين کار با هوس دخالت در امور ديگران همراه نيست؟ آيا فرصت آن وجود دارد که درمورد ديگران به اين صورت بدگويانه، ظالمانه و زشت بينديشيم؛ چرا اين کار را مي کنيم؟ مي دانيد، همه اين کار را مي کنند. در عمل، هرکس درباره شخص ديگري بدگويي مي کند؛ چرا؟

اولاً، خيال مي کنم که علت بدگويي ما از ديگران اين باشد که ما علاقه چنداني به روند انديشيدن و عمل خود نداريم. مي خواهيم بدانيم ديگران چه کار مي کنند تا شايد به بيان مشفقانه، اداي آن ها را درآوريم. معمولاً هنگامي بدگويي مي کنيم، براي محکوم کردن ديگران است؛ اما اگر بررسي مطلق با خيرخواهي همراه باشد، شايد بتوان گفت که اين کار به خاطر تقليد از ديگران صورت مي گيرد؛ اما علت تمايل به تقليد از ديگران چيست؟ آيا اين نشانه سطحي بودن فوق العاده خود ما نيست؟ ذهني که به دنبال هيجان است، ذهني است که دچار ملالت شديد است و براي رسيدن به اين هيجان از خود بيرون مي رود. به عبارت ديگر، بدگويي نوعي واکنش عاطفي است که ما خود را تسليم آن مي کنيم. ممکن است نوع آن متفاوت باشد؛ ولي درهرحال ميل به يافتن هيجان و انصراف خاطر، از اجزاء ثابت تشکيل دهنده آن هستند. اگر کسي در اين مسأله واقعاً دقيق شود، به خود خواهد آمد و نشان مي دهد که واقعاً شخصي است بسيار سطحي و با حرف زدن درباره ديگران درپي يافتن هيجان از بيرون است. اين بار که درمورد کسي بدگويي مي کنيد، مراقب خود باشيد؛ اگر از آن آگاه ايد، خيلي چيزها را درمورد خودتان براي تان آشکار مي کند. باگفتن اين که درمورد ديگران فقط کنجکاو هستيد، قضيه را ماست مالي نکنيد. اين کار نشانه بي قراري، نوعي احساس هيجان، ظاهري بودن و کمبود علاقه مندي حقيقي و عميق نسبت به مردمي است که اين بدگويي درموردشان مصداق ندارد.

مشکل بعدي آن است که چگونه از بدگويي جلوگيري کنيم؟ اين مسأله بعدي است. هنگامي خود مي دانيد که مشغول بدگويي هستيد، چطور آن را متوقف مي کنيد. اگر عادت شده باشد، کار زشتي که هرروز و هرساعت تکرار مي شود، چطور مي توان آن را متوقف کرد؟ آيا اصلاً چنين سؤالي به ذهن تان مي رسد؟ آيا هنگامي مي دانيد که داريد بدگويي مي کنيد، هنگامي از بدگويي خود آگاه ايد و از تمامي معاني ضمني آن اطلاع داريد، آيا به خود مي گوييد: «چطور من بايد آن را متوقف کنم. آيا درهمان لحظه اي که از اين عمل اطلاع پيدا مي کنيد، به ميل خود متوقف مي شود؟ البته چگونگي توقف آن اصلاً مطرح نمي شود. چگونگي توقف آن فقط زماني مطرح مي شود که از آن بي خبر باشيد و بدگويي نشانه عدم آگاهي باشد. بله، اين را دفعه آينده بيازماييد و ببينيد که هنگامي از ماهيت گفتار خود آگاه مي شويد، چطور سريع و فوري بدگويي را متوقف مي کنيد. چنين کاري نياز به اراده ندارد. تنها چيزي که لازم دارد، آگاه بودن است؛ آگاه بودن از آن چه که مي گوييد و نيز متوجه اشارات ضمني آن بودن. لازم نيست شما بدگويي را محکوم کنيد و يا آن را موجه نماييد. از آن آگاه باشيد و ببينيد با چه سرعتي به آن پايان خواهيد داد؛ زيرا شيوه هاي عمل، رفتار و الگوي فکري خود را براي تان آشکار مي کند؛ در اين فاش سازي، انسان به کشف خود که چيزي بس مهمتر از بدگويي درمورد ديگران، درباره آن چه انجام مي دهند و مي انديشند و چگونگي رفتار آن ها است، نايل مي شويد.

بيشتر ما که روزنامه هاي روزانه را مي خوانيم، از بدگويي ها- بدگويي هاي جهاني- انباشته ايم؛ تمامي اين ها راه فراري است از خود ما؛ از حقارت و زشتي خود ما؛ ما خيال مي کنيم که ازطريق يک علاقه مندي سطحي به حوادث دنيا، عاقل تر و عاقل تر مي شويم و در رويارويي با زندگي خويش، توانايي بيشتري بدست مي آوريم. به طور حتم تمامي اين ها راه هاي فرار از خويشتن است. وجود ما خالي و سطحي است؛ ما از خود هراسناک ايم. وجود ما آن چنان فقير است که بدگويي کار يک سرگرمي غني و يک مفر از خويشتن را بازي مي کند. تلاش ما اين است که اين پوچي وجود را با شعائر، بدگويي در جلسات گروهي و شيوه هاي بي شمار فرار پرکنيم؛ طوري که درک آن چه هست، اهميتش را ازدست مي دهد و گريز مهمترين چيز مي شود. درک آن چه هست نياز به توجه دارد؛ آگاهي از تهي بودن انسان، آگاهي از اين که او در عذاب است، به توجه نياز دارد؛ نه به انواع فرارها؛ ولي بسياري از ما اين فرارها را دوست دارند؛ زيرا آن ها لذت بخش تر و مطبوع تراند. همچنين هنگامي ما خود را به صورتي که هستيم مي شناسيم، رويارويي با خود مشکل مي شود؛ اين يکي از مشکلاتي است که ما با آن روبه رو هستيم و نمي دانيم چه بايد کرد؟ وقتي من از تهي بودن، رنج کشيدن خود و از عذابي که در آن دست و پا مي زنم آگاه ام، نمي دانم چه بايد کرد و چگونه به مقابله برخيزم؟ بنابراين، به انواع و اقسام گريزها روي مي آورم.

مسأله اين است که چه بايد کرد؟ بديهي است که شخص مي تواند بگريزد؛ زيرا اين کار بيهوده ترين و کودکانه ترين کارها است؛ ولي هنگامي آن طور که هستيد با خود روبه رو مي شويد، تکليف تان چيست؟ اولاً، آيا اين امکان وجود دارد که آن را توجيه و يا انکار نکنيد، بله همان طور که هستيد در کنارش بايستيد؟ کاري که بسيار شاق و دشوار است؛ زيرا ذهن درپي توجيه، محکوم سازي و تعيين هويت مي باشد. اگر هيچ يک از اين کارها را نکند و تنها در کنار آن بماند، دراين صورت مثل اين است که همه چيز را پذيرفته است. اگر من بپذيرم که پوستم قهوه اي است، قضيه تمام است؛ ولي اگر من مايل باشم به رنگي روشن تر تغيير کنم، آن وقت مشکل آغاز مي شود. پذيرش «آن چه هست» مشکل ترين کارها است؛ هنگامي شخص مي تواند اين کار را بکند که هيچ نوع گريز، محکوم سازي و يا توجيه که شکل هايي از گريزاند، وجود نداشته باشد. ازاين رو، هنگامي شخص روند کلي علت بدگويي را مي فهمد و بيهوده بودن آن و شقاوت و تمام مشتقات آن را درک مي کند، آن هنگام با آن چه هست تنها مي ماند و درآن صورت برخورد با بدگويي يا براي ازبين بردن آن صورت مي گيرد و يا براي تغيير آن به چيزي ديگر. اگر هيچ يک از اين کارها را انجام ندهيد و با آن طوري برخورد کنيم که قصدمان ادراک آن باشد و تمام و کمال در کنار آن باشيم، آن هنگام مي بينيم که چيزي نيست که از آن وحشت داشته باشيم، آنگاه اين امکان که آن چه هست را دگرگون کنيم، وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: انتقاد در ارتباط، چه مقامي دارد؟ تفاوت ميان انتقاد مخرب و سازنده چيست؟

کريشنامورتي: اولاً چرا انتخاب مي کنبم؟ آيا اين کار براي فهميدن است يا اين که صرفاً يک روند غرولند بيش نيست؟ وقتي من از شما انتقاد مي کنم، آيا شما را درک مي کنم؟ آيا درک کردن ازطريق داوري حاصل مي شود؟ اگر من مايل به درک کردن باشم- البته نه درک کردن سطحي؛ بلکه درک عميق مفهوم کلي ارتباط با شما- آيا شروع به انتقاد از شما مي کنم؟ يا از اين ارتباط ميان شما و خود آگاه ام و به آرامي به مشاهده آن مي پردازم؛ بدون آن که عقايد، انتقادات، قضاوت ها، تعيين هويت ها و محکوم سازي هاي خود را متجلي کنم و درصورتي که انتقاد نکنم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ هرکس ميل به خوابيدن دارد؛ اين طور نيست؟ معناي اين حرف آن نيست که آدم نق نقو به خواب نمي رود. شايد اين عادت شود و ما به کمک عادت، خود را خواب کنيم. آيا به نظر شما ازطريق انتقاد، ادراکي عميق تر و وسيع تر خواهيم داشت؟ فرق نمي کند که آيا انتقاد سازنده است يا مخرب؛ به طور حتم چنين چيزي نامربوط است. بنابراين، سؤال اين است: حالت لازم ذهني و قلبي که رابطه را درک خواهد کرد، چيست؟ روند ادراک چيست؟ چطور چيزي را درک مي کنم؟ اگر به فرزندتان علاقه مند هستيد، چطور او را درک مي کنيد؟ مگر نه اينکه به مشاهده مي پردازيد؟ به هنگام بازي مراقب او مي شويد و در حالات مختلف او به مطالعه اش مي پردازيد؛ شما عقيده خود را بر او تحميل نمي کنيد. نمي گوييد او بايد اين کار يا آن کار را انجام دهد. شما به گونه اي هوشيارانه مراقب اعمال او مي شويد. سپس احتمالاً شما به تدريج فرزندتان را درک مي کنيد.اگر مرتب انتقاد کنيد، مرتب شخصيت ويژه خود را به او القاء نماييد يا حالات مخصوص خود را و تصميم گيري براي نحوه اي که بايد باشد يا نباشد و مسايلي از اين قبيل را به او تزريق کنيد، شکي نيست که مانعي بر سر راه اين ارتباط ايجاد کرده ايد. متأسفانه بسياري از ما، براي اين انتقاد مي کنيم که به ديگران فرم دهيم و درکارشان مداخله کنيم. شکل دادن به چيزي، ما را تاحدودي راضي مي کند و به ما لذت مي بخشد؛ چه به صورت رابطه با فرزند يا همسر باشد و چه هر شخص ديگري. در اين کار احساس قدرت مي کنيم، کارفرما به حساب مي آييم و واقعاً راضي مي شويم. بديهي است که در تمامي اين اعمال و کردارد، از درک ارتباط خبري نيست. آن چه هست، تحميل صرف و آرزوي قالبي بارآوردن افراد به شکل هاي مختلف حالات و ميل و آرزوي خود شما است. تمامي اين ها شما را از درک ارتباط محروم مي کنند.

آن وقت مي رسيم به انتقاد از خود. آيا انتقاد، محکوم سازي و يا توجيه خود ما را نسبت به خود مدرک مي کند؟ وقتي من به انتقاد از خود مي پردازم، آيا اين انتقاد روند انتقاد و مکاشفه را در من محدود نمي کند؟ آيا درون نگري که نوعي انتقاد از خود است، خود را براي ما آشکار مي کند؟ چه چيزي آشکارسازي خود را ممکن مي سازد؟ تحليل گرابودن، ترسناک بودن و منتقدبودن مستمر، هيچ گاه کمکي به شناسايي نمي کنند. آن چه که باعث شناسايي خود مي شود و بدين ترتيب انسان به تدريج، بدون هيچ محکوم سازي و تعيين هويتي، بله؛ بله به تدريج به درک آن نايل مي شود، آگاهي مستمر است. در اين کار بايد نوعي صرافت طبع وجود داشته باشد؛ شخص نمي تواند به طور مداوم به تحليل، تأديب و شکل دهي به آن مشغول باشد. اين صرافت طبع براي ادراک ضرورت دارد. اگر من صرفاً محدود کنم، کنترل نمايم و به محکوم کردن بپردازم، آن وقت حرکت انديشه و احساس را متوقف کرده ام؛ اين طور نيست؟ مکاشفه در جريان حرکت فکر و انديشه صورت مي گيرد؛ نه در کنترل صرف. وقتي شخصي به کشف چيزي نايل مي آيد، آن وقت مسأله اين است که با آن چطور عمل کند؟ اگر من طبق يک نظر، معيار و ايده آل رفتار کنم، درآن صورت به زور «خود» را شکل مي دهم. در اين کار نه ادراک وجود دارد و نه تعالي. اگر من بدون محکوم سازي و بدون تعيين هويت به مشاهده خود بپردازم، درآن صورت حرکت به ماوراي آن نيز ممکن مي شود. به همين خاطر است که تمامي اين روند نزديکي به يک ايده آل چيزي کاملاً نادرست است. ايده آل ها خداياني هستند که به دست خود مي سازيم و بدون شک، انطباق پذيري با يک تصوير ذهني خودتصويرکرده رهايي نخواهد بود.

ازاين رو، ادراک تنها زماني صورت مي گيرد که ذهن به گونه اي صادقانه آگاه باشد و به مشاهده بپردازد؛ چيزي که بسيار دشوار است؛ زيرا از فعال بودن، بي قراري، منتقد بودن، محکوم سازي و توجيه، لذت مي بريم. اين ساختار کلي وجود ما است و ما سعي مي کنيم از درون پرده اي از پندارها، تعصبات، نظريات، تجارب و خاطرات به ادراک نايل شويم. آيا مي توان پرده ها را به کنار زد و به درک مستقيم رسيد؟ به طور يقين موقعي به اين کار دست مي زنيم که مشکل شديد باشد؛ آن وقت به هيچ يک از اين روش ها دست نمي زنيم و مقابله ما با آن، به طور مستقيم صورت مي گيرد. درک ارتباط زماني حاصل مي شود که اين روند انتقاد فهميده شده و ذهن آرام گرفته باشد. اگر شما به من گوش ميرکنيد و سعي داريد، بدون آن که کوشش زيادي به خرج دهيد، حرف هاي مرا دنبال کنيد؛ دراين صورت، امکان آن وجود دارد که يکديگر را درک کنيم؛ ولي اگر در تمام مدت به انتقاد کردن، عقايد خود، آن چه ديگران به شما گفته اند و اين قبيل مطالب بپردازيد، درآن صورت من و شما با هم ارتباطي نداريم؛ زيرا ميان شما و من حايل وجود دارد. اگر ما هردو سعي به يافتن مسايل مورد بحث مشکل که در خود مشکل نهفته شده است داشته باشيم؛ اگر ما هردو به بررسي عميق آن اشتياق نشان دهيم، حقيقت مسأله را دريابيم و به کشف آن چه هست نايل شويم، آن وقت با هم مرتبط مي شويم؛ آن وقت ذهن شما، هم هشيار است و هم انفعالي و مراقب آن است که بداند حقيقت اين قضيه در کجاست؟ بنابراين، ذهن شما بايد به گونه اي خارق العاده سريع باشد و به هيچ وجه ايده و يا ايده آل و قضاوت يا اعتقادي که شخص در اثر تجارب خاص خود منسجم نموده است، متوسل نشود. به طور يقين، ادراک زماني حاصل مي شود که انعطاف پذيري سريع ذهن که داراي آگاهي انفعالي است، وجود داشته باشد. درآن صورت، قادر به پذيرش بوده و داراي حساسيت خواهد بود. ذهني که در محاصره ازدحام پندارها، تعصبات و عقايد- چه له و چه علييه- قرار دارد، داراي حسايت نيست.

براي درک ارتباط بايد نوعي آگاهي انفعالي- که موجب ازميان رفتن ارتباط نشود- وجود داشته باشد. اين نوع آگاهي، ارتباط را زنده تر کرده، به آن مفهوم بيشتر مي بخشد. درآن صورت، در آن ارتباط امکان وجود عاطفه واقعي، گرمي و احساس نزديکي که هيجان صرف و احساس محض نخواهد بود، وجود خواهد داشت. اگر بتوانيم با همه چيز نحوه برخوردي اين چنين و يا ارتباطي اين گونه داشته باشيم، درآن صورت مشکلات مان- مشکلات دارايي و متعلقات مان- حل خواهد شد؛ زيرا ما همان چيزي هستيم که داريم. آدمي که پول دارد، پول است؛ آدمي که خود را با دارايي همانند مي کند، دارايي است؛ يا خانه و يا اثاثيه. همين طور همانندي با ايده ها و يا مردم. هروقت حس قابليت وجود داشته باشد، ارتباط بي معني است. بسياري از ما بدين خاطر داراي چيزي هستيم که اگر نداشته باشيم، هيچ چيز ديگري نداريم. اگر نداشته باشيم، اگر زندگي خود را از مبلمان، موسيقي، دانش و يا اين و آن پرنکنيم، طبل هايي توخالي بيش نيستيم و اين طبل توخالي پر سروصدا است و اين سروصدا را زندگي مي ناميم و با آن راضي هستيم؛ وقتي اختلالي پيش آيد و انفعالي در آن ايجاد شود، آن وقت دچار اندوه مي شويم؛ زيرا آن وقت است که يک مرتبه مي بينيم هماني هستيم که هستيم؛ طبلي توخالي، بدون آن که معنايي چندان داشته باشيم. براي آگاه شدن از محتواي کلي ارتباط، به عمل نياز است و از اين عمل چه بسا که ارتباط واقعي به وجود آيد و ژرفاي عظيم ارتباط، مفهوم وسيع آن و دانش لازم براي آگاهي از ماهيت عشق، کشف شود.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: اعتقاد به پروردگار انگيزه اي قوي براي بهتر زيستن است. چرا شما خدا را انکار مي کنيد؟ چرا شما دراحياء ايمان انسان و در ايده او نسبت به پروردگار کوشش به خرج نمي دهيد؟

کريشنامورتي: بياييد به گونه اي گسترده و روشنفکرانه به مسأله نگاه کنيم. من خدار را انکار نمي کنم؛ چنين کاري احمقانه است. تنها انساني که حقيقت را نمي شناسد، خود را تسليم واژه هاي بي معني مي کند. آدمي که مي گويد مي دانم، نمي داند. انساني که واقعيت را لحظه به لحظه درک مي کند، وسيله اي براي القاء آن واقعيت ندارد.

اعتقاد، انکار حقيقت است؛ اعتقاد به خداداشتن، خداجويي نيست. نه معتقدين و نه غيرمعتقدين خدا را نخواهند يافت؛ زيرا واقعيت ناشناخته است و اعتقاد انسان يا عدم اعتقاد او چيزي است شناخته شده و فرافکني صرف است؛ بنابراين، حقيقت به شمار نمي آيد. مي دانم که شما معتقديد و اين را هم مي دانم که اين اعتقاد در زندگي شما معنايي بسيار ناچيز دارد. افراد معتقد فراوان اند؛ ميليون ها نفر به پروردگار اعتقاد دارند و از او تسلي مي طلبند. اولاً چرا بايد اعتقاد داشت؟ شما معتقديد زيرا اين کار به شما رضايت خاطر، تسلي و اميد مي بخشد و مي گوييد که به زندگي شما مفهوم مي دهد. درواقع زندگي شما مفهوم چنداني ندارد؛ زيرا شما در عين اعتقاد استثمار مي کنيد؛ در عين اعتقاد، مرتکب قتل مي شويد؛ به يک خداي واحد عالميان اعتقاد داريد و يکديگر را قتل عام مي کنيد. اغنيا نيز به خداوند معتقدند؛ آن ها هم بي رحمانه چپاول مي کنند، پول روي پول مي اندوزند و بعد، معبدي برپا مي کنند و افرادي بشردوست مي شوند!

آدم هايي که بمب هاي اتمي را در هيروشيما انداختند، مي گفتند که خدا با آن ها است؛ آن ها که از انگلستان به پرواز درآمدند تا آلمان ها را ازميان ببرند و مي گفتند که خدا کمک خلبان آن ها است. ديکتاتورها، نخست وزيران، ژنرال ها، رؤساي جمهور، همه و همه، از خدا حرف مي زنند؛ آن ها ايمان شديدي به خداوند دارند؛ ولي آيا خدمتي انجام مي دهند؟ آيا زندگي بهتري براي انسان ها فراهم مي آورند؟ آن هايي که مي گويند به خدا ايمان دارند، نيمي از دنيا را خراب کرده اند و دنيا در مصيبت کامل به سر مي  برد. به کمک نداشتن تسامح مذهبي در مردم، اشتقاق معتقدين و غيرمعتقدين به وجود آمده است و نتيجه آن جنگ هاي مذهبي بوده است و اين نشانه آن است که ذهن ما واقعاً سياست گرا شده است.

آيا اعتقاد به خدا، «انگيزه اي قوي براي بهتر زيستن» است؟ شما چرا درپي انگيزه براي زندگي بهتر هستيد؟ شکي نيست که انگيزه شما بايد ميل خود شما به زيستن پاک و پاکيزه و بي آلايش باشد؛ غير از اين است؟ اگر به دنبال انگيزه باشيد، علاقه اي به اين نداريد که زندگي را براي همه افراد ممکن سازيد؛ شما تنها به انگيزه خود علاقه مندايد- چيزي که با انگيزه من متفاوت است- و آن وقت ما بر سر انگيزه ها با هم به ستيزه برمي خيزيم. اگر ما با يکديگر با خوشي زندگي کنيم، نه به خاطر گرايش به آرماني؛ بلکه به خاطر آن که انسان ايم، آن وقت تمامي وسايل توليد را- براي توليد براي همه- با هم تقسيم مي کنيم. به دليل نداشتن خرد و عقل، ايده عقل برتر را که نام ديگري بر آن مي گذاريم، مي پذيريم؛ ولي اين نام، اين عقل برتر زندگي ما را بهتر نمي کند. آن چه به زندگي بهتر مي انجامد، خرد است و درصورت وجود اعتقاد، تقسيمات طبقاتي موجودبودن وسايل توليد در دست عده اي قليل و مليت هاي منزوي و حکومت هاي مقتدر، خرد وجود نخواهد داشت. به طور وضوح تمامي اين ها نشانه نبودن خرد است و نبودن خرد، مانع زندگي بهتر است؛ نه عدم اعتقاد به خدا.

همهم شما به روش هاي مختلف داراي اعتقادايد؛ ولي اعتقاد شما به هيچ وجه داراي حقيقتي نيست. حقيقت آن است که هستيد، آن است که انجام مي دهيد، آن است که مي انديشيد و اعتقاد شما به چيزي، صرفاً يک گريز است؛ گريز از زندگي يک نواخت، احمقانه و ظالمانه. علاوه براين، اعتقاد هميشه موجب اشتقاق ميان مردم است؛ ازاين رو، هندو، لودايي، مسيحي، کمونيست، سوسياليست، سرمايه دار و غيره و غيره داريم. ايده و اعتقاد، موجب انفصال اند و وصلي صورت نمي دهند. ممکن است عده اي را به صورت يک گروه گردهم آوريد؛ ولي اين گروه با گروه ديگر مخالف است. ايده ها و اعتقادات هرگز اتحاد ايجاد نيم کنند؛ و عکس آن ها جدا کننده، تفکيک کننده و مخرب اند. بنابراين، ]چه بسا[ که اعتقاد شما به خدا موجب اشاعه مصيبت در دنيا شود؛ اگر چه ممکن است براي خود شما تسلاي خاطر آني به وجود آورده باشد؛ ولي درحقيقت براي خود شما نيز باعث مصيبت  و تخريب بيشتر به شکل جنگ ها، قحطي ها، تقسيمات طبقاتي و اعمال بي رحمانه افراد مي شود. بنابراين، اعتقاد شما اصلاً اعتباري ندارد. اگر شما واقعاً معتقد به خدا باشيد و اگر چنين چيزي تجربه واقعي براي شما باشد، آن وقت رنگ لبخند بر چهره تان مي نشيند و از انهدام موجودات انساني دست برمي داريد.

حالا بگوييد حقيقت چيست؟ خداوند چيست؟خداوند کلمه نيست؛ کلمه، خود چيز نيست. براي شناختن آن چه قابل اندازه گيري نيست و آن چه به زمان مربوط نمي شود، ذهن بايد از زمان آزاد باشد؛ معني اين حرف آن است که ذهن بايد از همه انديشه ها و همه پندارها درمورد خداوند آزاد باشد. راستي درباره خدا يا حقيقت چه مي دانيد؟ شما درواقع هيچ چيز درباره حقيقت نمي دانيد. آن چه مي دانيد، کلمه است، تجارب ديگران است يا لحظاتي از تجارب نامفهوم خودتان؛ شکي نيست که اين خدا نيست؛ اين حقيقت نيست؛ اين چيزي نيست که فراسوي زمان باشد. براي شناختن آن چه فراسوي زمان است، فرآيند زمان بايد درک شود؛ زماني که انديشه نام دارد؛ زماني که روند شدن و گردآوري دانش است. اين زمينه کلي ذهن است؛ ذهن خود زمينه است؛ زمينه خودآگاه و ناخودآگاه، زمينه فردي و گروهي؛ بنابراين، ذهن بايد از شناخته ها رها باشد، معنايش آن است که بايد کاملاً آرام باشد، نه آرام شود. ذهني که به عنوان نتيجه، بازده عمل تعيين شده و تمرين و انضباط، به سکوت مي رسد، ذهني آرام نيست. ذهني که مجبور مي شود، کنترل مي شود، شکل داده مي شود، به قالبي درمي آيد و ساکت نگه داشته مي شود؛ ذهني آرام به حساب نمي آيد. چه بسا که شما بتوانيد براي مدتي ذهن را به گونه اي سطحي آرام کنيد؛ ولي چنين ذهني، ذهن آرام نيست. آرامش زماني حاصل مي شود که شما تمامي روند انديشه را بفهميد؛ زيرا براي درک اين روند، بايد آن را پايان داد و پايان روند انديشه، آغاز سکوت و آرامش است.

تنها هنگامي که ذهن کاملاً ساکت شود، نه تنها در سطوح بالا؛ بلکه به صورت اساسي و تمام و کمال- هم در سطوح ظاهري و هم سطوح عميق تر ناخوداگاه- تنها درآن صورت، ناشناخته ها اعلام وجود مي کنند. نانشاخته ها چيزهايي نيستند که بتوان به وسيله ذهن آن ها را تجربه کرد؛تنها چيزي را که مي توان تجربه کرد، سکوت است؛ سکوت و ديگر هيچ. اگر ذهن به جز سکوت به تجربه چيز ديگري بپردازد، صرفاً اميال خود را منعکس کرده است و هيچ ذهني اين گونه ساکت نيست؛ تا وقتي که انديشه- به هر شکلي، خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه- در حرکت است، سکوتي وجود نخواهد داشت. سکوت يعني رهايي از گذشته، دانش، خاطره خودآگاهانه و ناخودآگاهانه. وقتي ذهن در سکوت کامل است؛ نه مورد استفاده، وقتي سکوتي وجود دارد که حاصل هيچ کوششي نيست، تنها درآن صورت، بي زماني، جاودانگي پا به عرصه حيات مي گذارد. اين حالت حالت به يادآوردن نيست و وجودي نيست که به ياد بياورد يا تجربه کند.

بنابراين، خداوند يا حقيقت يا هرچه که شما نامش را بگذاريد، چيزي است که لحظه به لحظه اتفاق مي افتد؛ نه وقتي که ذهن براساس الگويي خاص منضبط مي شود. خدا به ذهن ارتباطي ندارد؛ رسيدن به او ازطريق فرافکني ممکن نيست. تنها راه رسيدن به او، پرهيزکاري است؛ همان چيزي که آزادي نام دارد. پرهيزکاري يعني رويارويي با حقيقت «آن چه هست» و روبه روشدن با حقيقت، يک حالت شور و خلسه است. تنها هنگامي که ذهن در حالت شور و خلسه و درحالت سکوت است و از خود حرکتي ندارد، بدون فرافکني انديشه- چه خودآگاه و چه ناخودآگاه- تنها درآن صورت، جاودانگي حضور خود را اعلام مي کند.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: شما مي گوييد خاطره، تجربه کامل است. من از صحبت هاي گذشته شما خاطره و برداشتي واضح دارم. از چه نظر چنين چيزي تجربه ناقص است؟ لطفاً دراين مورد توضيح کامل دهيد.

کريشنامورتي: منظور ما از خاطره چيست؟ شما به مدرسه مي رويد و از حقايق دانش فني، پر مي شويد. اگر مهندس شويد از اين خاطره دانش فني براي ساختن يک پل استفاده مي کنيد. اين يک خاطره حقيقي است. خاطره روان شناختي نيز وجود دارد. شما چيزي- مطبوع يا نامطبوع- به من مي گوييد و من آن را نگه مي دارم؛ وقتي دوباره شما را مي بينم، ديدن شما يا آن خاطره همراه است، خاطره حرفي که به من زده ايد. درخاطره دوجنبه وجود دارد، جنبه واقعي و جنبه روان شناختي. اين هردو به هم پيوسته اند؛ بنابراين، خط مشخصي ميان آن ها نيست. مي دانيم که خاطره حقيقي به عنوان وسيله اي براي زندگي ضروري است؛ ولي آيا خاطره روان شناختي نيز همين طور است؟ عاملي که باعث نگهداري خاطره روان شناختي مي شود چيست؟ چه چيزي سبب مي شود که شخص توهين يا ترغيبي را ازنظر روحي به خاطر بسپارد؟ چرا انسان بعضي از خاطرات را نگه مي دارد و برخي ديگر را رد مي کند. بديهي است که شخص خاطره اي را نگه مي دارد که مطبوع است و از خاطراتي مي پرهيزد که نامطبوع اند. اگر دقت کنيد مي بينيد که خاطرات دردناک زودتر از خاطرات لذت بار کنار گذاشته مي شوند. ذهن يعني خاطره، خاطره در هر سطحي و با هر نامي؛ ذهن فرآورده گذشته است؛ برپايه گذشته بنا شده؛ گذشته اي که مشتي خاطرات است و حالتي است شرطي شده، حال با چنين خاطره اي ما در برابر زندگي قرار مي گيريم و با چالش نو روبه رو مي شويم. اين چالش هميشه تازه است و پاسخ ما هميشه کهنه؛ زيرا بازده گذشته است. بنابراين، تجربه بدون خاطره، يک حالت است و تجربه باخاطره حالت ديگر، به عبارت ديگر، چالشي وجود دارد که هميشه تازه است. من با پاسخ آماده و با شرطي شدن کهنه دربرابر آن قرار مي گيرم. دراين صورت، چه اتفاقي مي افتد؟ من تازه را تحليل مي برم، آن را نمي فهمم و تجربه تازه به وسيله گذشته شرطي شده است. ازاين رو، از آن چه تازه است، جزيي ادراکي دارم، اين ادراک هرگز کامل نيست؛ زماني داغ خاطره برجاي نمي ماند که ادراک کامل صورت پذيرد.

وقتي چالش وجود دارد- چالشي که هميشه تازه است- شما با پاسخي قديمي دربرابر آن قرار مي گيريد. اين پاسخ کهنه، تازه را شرطي مي کند؛ و بدين ترتيب آن را پيچ و تاب مي دهد و آن را به طرفي متمايل مي کند؛ بنابراين، ادراک کامل از تازه وجود ندارد و تازه درکهنه تحليل مي رود و بدين ترتيب، باعث تقويت آن مي شود. بعيد نيست اين بحث، انتزاعي جلوه کند؛ ولي اگر قدري دقيق تر و محتاطا نه تر به آن توجه کنيد، مي بينيد که دشوار نيست. وضعيت دنيا درحال حاضر برخوردي تازه و شيوه اي نوين براي رويارويي با مشکل دنيا را که هميشه تازه است، مي خواهد. از آن جا که برخورد ما با آن و با اذهان ازطريق تعصبات محلي، خانوادگي و مذهبي شرطي شده، ازاين رو، نمي توانيم با اين مسأله برخوردي تازه داشته باشيم.تجارب پيشين ما مانع فهم چالش تازه مي شوند؛ ازاين رو، به پرورش و تقويت خاطره رو مي آوريم و بدين ترتيب، هيچ گاه به درک تازه ها نايل نمي شويم و با چالش مورد نظر هرگز به گونه اي تام و تمام مصاف نمي دهيم. تنها هنگامي که انسان بتواند با اين چالش به گونه اي تازه و نو، بدون همراهي گذشته روبرو شود، غنا و ثمره لازم به بار خواهد آمد.

پرسش گر مي گويد: «من از صحبت هاي گذشته شما خاطره و برداشتي واضح دارم. از چه نظر چنين چيزي تجربه اي ناقص است؟» اگر چنين چيزي تنها يک برداشت و يک خاطره باشد، تجربه اي ناقص است. اگر آن چه را گفته شده است بفهميد و حقيقت آن را متوجه شويد، اين حقيقت، خاطره نيست. حقيقت خاطره نيست؛ زيرا هميشه تازه است و هميشه خود را متحول مي کند. آن چه شما داريد، خاطره صحبت هاي گذشته است. چرا؟ زيرا شما صحبت هاي گذشته را به عنوان راهنما به کار مي بريد و آن را به گونه اي کامل نفهميده ايد؛ شما مي خواهيد در آن مرور کنيد و خودآگاهانه يا ناخودآگاهانه آن را حفظ نماييد؛ ولي اگر چيزي را تمام و کمال درک کنيد؛ يعني حقيقت آن را به طور کامل بفهميد، خواهيد ديد که چيزي به نام خاطره اصلاً وجود ندارد. تعليم و تربيت ما، پرورش خاطره و تقويت آن است. اعمال و شعائر ديني و مطالعات و دانش شما، همه تقويت کننده خاطره شما هستند. منظور ما از اين حرف چيست؟ چرا ما به خاطره مي چسبيم؟ نمي دانم متوجه شده ايد يا نه؛ وقتي انسان پير مي شود، به گذشته نگاه مي کند؛ به خوشي ها، دردها و لذت هاي گذشته و وقتي که جوان است، نظر به آينده دارد. چرا اين کار را مي کنيم؟ چرا خاطره اين قدر مهم شده است؟

به اين دليل ساده و روشن که ما نمي توانيم به صورت يک پارچه و کامل درحال زندگي کنيم. ما از حال به عنوان وسيله اي براي آينده استفاده مي کنيم؛ ازاين رو، حال براي مان مفهومي ندارد. نمي توانيم درحال زندگي کنيم؛ زيرا از حال به عنوان گذرگاهي براي آينده استفاده مي کنيم. از آن جا که مي خواهم چيزي بشوم، هيچ گاه فهم کاملي از خود ندارم و براي درک خود و آن چه هستم، نيازي به پرورش خاطره نيست. برعکس، خاطره مانعي است براي درک «آن چه هست»؛ نمي دانم متوجه شده ايد يا نه که فکر و احساس تازه زماني حاصل مي شود که ذهن در دام خاطره نيافتاده باشد. وقتي ميان دو انديشه و دو خاطره فترتي وجود داشته باشد و هنگامي که اين فترت را بتوان نگاه داشت، در آن صورت از آن فترت يک حالت وجودي تازه به وجود مي آيد که ديگر خاطره نام ندارد. ما داراي خاطراتي هستيم و خاطره را به عنوان وسيله استمرار، پرورش مي دهيم. تا وقتي که پرورش خاطره وجود دارد، «من» و «مال من» بسيار اهميت دارد و چون بيشتر ما از «من» و «مال من» ساخته شده ايم، خاطره نقشي بسيار بزرگ در زندگي ما بازي مي کند. اگر انسان خاطره اي نداشت، دارايي او، خانواده او و ايده هايش چندان اهميتي پيدا نمي کردند؛ بنابراين شما با پرورش خاطره، «من» و «مال من» را تقويت مي کيند. اگر دقت کنيد مي بينيد که ميان دو انديشه و دو احساس، يک فترت وجود دارد. در اين فترت که فرآورده خاطره نيست، نوعي آزادي خارق العاده از «من» و «مال من» وجود دارد و چيزي است که پاي زمان به آن نرسيده است.

اکنون به مسأله با ديدي ديگر نگاه مي کنيم. بي شک خاطره، زمان است؛ خاطره خالق ديروز، امروز و فردا است. خاطره ديروز، شرطي کننده امروز است و بدين ترتيب شکل دهنده فردا. به عبارت ديگر؛ گذشته ازطريق حال، آينده را مي آفريند. يک روند مربوط به زمان در جريان است که اراده شدن نام دارد. خاطره، زمان است و ما اميد داريم که ازطريق زمان به نتيجه برسيم. امروز من يک کارمند ساده ام و اگر فرصت و وقت پيدا کنم، مدير يا مالک خواهم شد. بنابراين، بايد وقت داشته باشم و با همين طرز تفکر مي گويم: «بايد به حقيقت دست يابم، بايد به پروردگار راه پيدا کنم». بنابراين براي واقعيت دادن به اين خواسته، نياز به زمان دارم که معنايش اين است که نياز به خاطره و تقويت خاطره از راه تمرين و تاديب دارم تا چيزي شوم، توفيقي پيدا کنم و به چيزي برسم که معنايش استمرار در زمان است. به کمک زمان اميد داريم به بي زماني برسيم، به کمک زمان اميدواريم به جاودانگي دست يابيم. آيا مي توان اين کار را کرد؟ آيا مي توان جاودانگي را در تله زمان و ازطريق خاطره که به زمان مربوط است، به دام اندخت؟ بي زماني تنها زماني واقع مي شود که خاطره که «من» و «مال من» است، از حرکت بازايستد. اگر حقيقت اين مطلب را دريافتيد- که بي زماني را نمي توان ازطريق زمان درک کرد يا پذيرفت- آن وقت مي توانيم به بررسي شکل خاطره بپردازيم؛ خاطره امور فني ضروري است؛ ولي خاطره رواني که حافظ «خود»؛ يعني «من» و «مال من» است، يعني چيزي که تعيين هويت مي کند و استمرار خود است،مضر به حال، حقيقت و زندگي است. وقتي انسان حقيقت اين قضيه را بداند، آن چه نادرست است به کنار مي رود؛ بنابراين، يادآوري روان شناختي تجربه ديروز وجود نخواهد داشت.

غروب زيباي آفتاب و منظره يک درخت قشنگ را در يک مزرعه مي بينيد و وقتي که اول به آن نگاه مي کنيد از آن حظ کامل مي بريد، بعد دوباره به کنار آن مي رويد که دوباره از آن لذت ببريد. وقتي دوباره به هوس لذت بردن مجدد پيش آن مي رويد، چه اتفاقي مي افتد؟ ديگر لذتي وجود ندارد؛ زيرا اين همان خاطره غروب آفتاب ديروز است که شما را وادار به بازگشت مي کند و با زور و فشار به شما مي گويد که لذت ببريد. ديروز خاطره اي وجود نداشت، تنها چيزي که به چشم مي خورد، تحسين آني و واکنش بي واسطه بود؛ اما امروز شما مشتاق به دام انداختن تجربه ديروز هستيد. به عبارت ديگر، خاطره ميان شما و غروب آفتاب مداخله مي کند؛ ازاين رو، در اين زيبايي نه لذتي وجود دارد و نه غنا و کمالي. مثال ديگر: دوستي داريد که ديروز چيزي به شما گفته است؛ با اين خاطره آن دوست را امروز ملاقات مي کنيد؛ خاطره شما از آن دوست يک توهين و يا يک تمجيد است که در خاطره نگه مي داريد. اکنون اين کسي که مي بينيد، همان دوست نيست؛ شما خاطره ديروز را با خود همراه داريد که مداخله مي کند. بنابراين، کار ما همين است، خود را در محاصره اعمال و خاطره ها قرار داده ايم و ازاين رو از تازگي و نوبودن خبري نيست. به همين دليل است که خاطره، زندگي را کسالت بار، ملالت آور و تهي مي کند. ما از آن جهت با هم خصومت مي ورزيم که «من» و «مال من» به کمک خاطره تقويت مي شود. خاطره به کمک عمل در حال، زنده مي شود؛ ما ازطريق حال، به خاطره جان مي بخشيم؛ اما وقتي خاطره را زنده نکنيم، بي رنگ مي شود و ازميان مي رود. خاطره حقايق و امور فني، يک ضرورت بديهي است؛ اما خاطره به عنوان ضبط روان شناختي براي فهم زندگي و برقراي ارتباط فکري و احساسي، زيان آور است.

+ نوشته شده در  81/11/15ساعت 5 قبل از ظهر  توسط باران  | 

پرسش: چه تفاوتي است ميان تسليم در مقابل اراده خداوند و آن چه که شما درباره پذيرش آن چه هست مي گوييد.

کريشنامورتي: شکي نيست که بين اين دو، تفاوت بزرگي وجود دارد. تسليم به اراده خداوندي دلالت بر اين دارد که شما از قبل از اراده خداوند آگاه ايد. شما تسليم چيزي نادانسته نمي شويد. اگر حقيقت را بشناسيد، نمي توانيد تسليم آن شويد؛ از زيستن باز مي مانيد؛ چيزي به نام تسليم دربرابر يک اراده والاتر وجود ندارد. آن چه شما اراده والاتر مي ناميد و تسليم آن مي شويد، انعکاسي است از خود شما؛ زيرا حقيقت را نمي توان از راه دانسته ها شناخت. حقيقت فقط زماني موجوديت پيدا مي کند که آن چه دانسته شده است، وجود نداشته باشد. دانسته ها را ذهن ما مي آفريند؛ زيرا انديشه، نتيجه دانسته هاي گذشته است و انديشه مي تواند آن چه را که مي شناسد خلق کند؛ بنابراين آن چه را که مي شناسد، جاودانه نيست. علت اين است که به اراده خداوند که در واقع تسليم به فرافکني هاي خويش است، ممکن است راضي کننده و آرامش بخش باشد؛ ولي حقيقت ندارد.

درک آن چه هست، روند ديگري را طلب مي کند؛ شايد واژه «روند»، واژه اي درست نباشد؛ ولي منظور من از آن اين است که درک «آن چه هست»، از پذيرش صرف و يا تسليم شدن دربرابر يک ايده، هم دشوارتر است و هم به هوشمندي و آگاهي بيشتر نياز دارد. درک «آن چه هست»، نيازي به کوشش ندارد؛ کوشش نوعي انصراف خاطر است. براي درک چيزي و براي درک «آن چه هست»، شما نمي توانيد انصراف خاطر داشته باشيد. اگر قرار باشد که آن چه را شما بگوييد من بفهمم، ديگر نمي توانم به موسيقي، به سروصداي مردم بيرون گوش دهم؛ بايد تمامي هوش و حواسم را متوجه سخنان شما کنم. ازاين رو، آگاهي از «آن چه هست»، فوق العاده دشوار و مشکل است؛ زيرا همين انديشيدن ما هم خود انصراف خاطري است. ما نمي خواهيم آن چه هست را بفهميم. ما به آن چه هست از پشت عينک تعصب، محکوم سازي و يا تعيين هويت نگاه مي کنيم و برداشتن اين عينک و نگاه کردن مستقيم بر «آن چه هست»، کاري است بس شاق. به طور يقين آن چه هست، حقيقت و واقعيتي است و بقيه هرچه هست، گريز است و غير حقيقت. براي درک آن چه هست، تعارض دوگانگي بايد متوقف شود؛ زيرا پاسخ منفي چيزي به جز «آن چه هست»، شدن و نوعي انکار درک «آن چه هست»، است. اگر قرار باشد من کبر را بشناسم نبايد به بررسي متضاد آن بپردازم؛ کوشش شدن و يا حتي تلاش سعي در ادراک آن چه هست داشتن نبايد براي من انصراف خاطر ايجاد کند. اگر من متکبر باشم، چه اتفاق خواهد افتاد؟ اگر من کبر را نام گذاري نکنم، متوقف مي شود که معنايش اين است که پاسخ در خود مسأله است و نه دور از آن.

مسأله بر سر پذيرش «آن چه هست» نيست؛ کسي «آن چه هست» را نمي پذيرد؛ شما قهوه اي بودن و يا سفيد بودن پوست خود را نمي پذيرد؛ براي اين که اين حقيقتي است؛ فقط زماني چنين چيزي را مي پذيريد که سعي در چيزي شدن نداشته باشيد. به محض آن که حقيقتي را تشخيص دهيد، ديگر مفهومي نخواهد داشت؛ اما ذهن که آموخته است تا درباره گذشته و يا آينده بينديشد، ذهني که آموخته است تا به جهات مختلف بگريزد، چنين ذهني توانايي درک «آن چه هست» را ندارد. بدون درک «آن چه هست»، نمي توانيد آن چه را حقيقت است بيابيد و بدون درکي اين چنين، زندگي مفهومي ندارد؛ زندگي مبارزه اي است پيوسته که در آن محنت و رنج استمرار دارد. حقيقت را فقط از راه درک «آن چه هست» مي توان فهميد. در صورتي که هرنوع محکوم سازي و يا تعيين هويت مي نمايد نمي تواند درک کند؛ چنين ذهني فقط