پرسش: منظور شما از «تحول» چيست؟
کريشنامورتي: بديهي است که يک انقلاب ريشه اي ضرورت دارد. بحران دنيا چنين چيزي را طلب مي کند. زندگي ما طالب چنين چيزي است. حوادث روزمره ما، علاقه مندي ها و اظطراب ها، خواهان چنين چيزي هستند؛ لازمه مسايل و مشکلات ما است. بله؛ بايد انقلابي ريشه اي و اساسي صورت گيرد؛ زيرا هرچه در دور و بر ما است فروپاشيده است. با اينکه در ظاهر نظم و ترتيب برقرار است؛ ولي در واقع نوعي فساد و تخريب بطئي در جريان است و موج خرابي به گونه اي مستمر بر موج زندگي پيشي مي گيرد.
بنابراين، بايد يک انقلاب صورت گيرد؛ اما نه انقلابي که بر پايه يک ايده استوار باشد. چنين انقلابي صرفاً استمرار همان ايده است نه يک تحول ريشه اي. انقلابي که بر پايه ايده باشد، خونريزي، اختلال و بحران ايجاد مي کند. از هرج و مرج نمي توانيد نظم و ترتيب ايجاد کنيد؛ نمي توانيد از روي عمد، هرج و مرج به وجود آورده و اميدوار باشيد که حاصل اين هرج و مرج، نظم آفريني باشد. شما منتخب پروردگار نيستيد که مأمور آفرينش نظم از بي نظمي ها باشيد. اين يک شيوه غلط انديشي از جانب کساني است که براي سامان بخشيدن به امور، طالب آشفتگي بيشتر و بيشتر هستند؛ زيرا در حال حاضر، صاحب قدرت اند و تصور مي کنند که تمامي شيوه هاي ايجاد نظم را مي دانند. با توجه به تمامي اين مصيبت ها- تکرار مستمر جنگ ها، تعارض بي وقفه ميان طبقات، مردم، نبود برابري وحشتناک اقتصادي و اجتماعي، نبود برابري استعدادها و شايستگي ها و شکاف عظيم موجود ميان آن ها که بسيار خوشبخت اند، آرام و راحت اند و آن ها که دچار نفرت تعارض و مصيبت مي باشند- بله؛ باتوجه به همه اين ها بايد انقلابي صورت گيرد، بايد تحولي کامل واقع شود. آيا غير از اين است؟
آيا اين تحول و انقلاب ريشه اي، يک چيز نهايي است يا لحظه به لحظه است؟ مي دانم که ما دل مان مي خواهد يک چيز نهايي باشد؛ زيرا انديشيدن براساس دورنگري ها بسيار آسان تر است. بالاخره ما متحول خواهيم شد، بالاخره به خوشبختي خواهيم رسيد و عاقبت حقيقت را خواهيم يافت؛ درعين حال، بياييد توقف نکنيم. به طور يقين، چنين ذهني که براساس آينده مي انديشد، توانايي کنش در زمان حال را ندارد؛ ازاين رو، چنين ذهني درپي تحول نيست؛ بلکه از آن احتراز مي کند. منظور ما از تحول چيست؟
تحول در آينده نيست و هرگز هم درآينده نخواهد بود. فقط در زمان حال و لحظه به لحظه است. پس منظور ما از تحول چيست؟ به طور حتم، بسيار ساده است. ديدن دروغ به عنوان دروغ و راست به عنوان راست. ديدن راست در دروغ و ديدن دروغ در آن چه به عنوان راست پذيرفته شده است. ديدن دروغ به عنوان دروغ و راست در مقام راست، تحول نام دارد؛ زيرا وقتي چيزي را با وضوح کامل به عنوان حقيقت ببينيد، آن حقيقت رهايي بخش است. وقتي ببينيد که چيزي دروغ است، آن چه دروغ است از ميان مي رود. وقتي ببينيد که مراسم، فقط تکرارهاي مبتذلي بيش نيستند، وقتي حقيقت مطلب را بدانيد و آن را موجه نکنيد، تحول صورت گرفته است؛ زيرا بدين ترتيب يک اسارت ديگر ازميان برداشته شده است. وقتي مي بينيد که اختلاف طبقاتي غلط و موجب تعارض، مصيبت و جدايي ميان مردم مي شود؛ وقتي متوجه اين حقيقت مي شويد، همين حقيقت، رهايي بخش است. ادراک صرف آن حقيقت، تحول نام دارد؛ اين طور نيست؟ حقيقت، قابل جمع آوري نيست؛ لحظه به لحظه است. آن چه را بتوان گردآورد و جمع آوري کرد، خاطره است و شما از طريق خاطره هرگز به حقيقت نمي رسيد؛ زيرا خاطره به زمان تعلق دارد؛ زمان يعني گذشته،حال و آينده بودن. زمان که استمرار است، هرگز نمي تواند آن چه را جاودانه است، پيدا کند؛ جاودانگي در لحظه و حال است. حال نه انعکاس گذشته است؛ نه استمرار گذشته از طريق حال به آينده.
ذهني که طالب تحول در آينده است يا به تحول به عنوان يک پايان نهايي نگاه مي کند، هرگز به حقيقت نمي رسد؛ زيرا حقيقت چيزي است که بايد لحظه به لحظه حاصل شود و از نو کشف گردد؛ ازطريق جمع آوري، کشفي صورت نمي گيرد. چطور مي شود با وجود بار سنگين قديم به کشف تازه رسيد؟ تنها در صورت توقف اين بار سنگين قديم مي توانيد به کشف تازه نايل شويد. براي کشف تازه و ابديت در حال و از لحظه به لحظه اي، انسان نياز به ذهني بي اندازه هشيار دارد؛ ذهني که به دنبال نتيجه گيري و شدن نيست. ذهني که در حال شدن است، هرگز شور و شوق کامل راضي بودن را نمي شناسد؛ منظور از اين رضايت، رضايت خاطر از مواد مخدر نيست و نيز به رضايت خاطر حاصل از رسيدن به يک نتيجه اطلاق نمي شود؛ بلکه رضايت خاطري است که ذهن از ديدن راستي در آن چه هست و دروغ در آن چه هست، به دست مي آورد. ادراک راستي يا حقيقت، لحظه به لحظه است و اين ادراک را به لفظ درآوردن لحظه به تأخير مي اندازد.
تحول، نهايت و نتيجه نيست. نتيجه بر پس مانده دلالت دارد و متضمن علت و معلول است. هرجا رابطه علت و معلولي وجود دارد، ناگزير معلولي هست. معلول صرفاً نتيجه خواست شما براي تحول است. وقتي شما آرزوي متحول شدن مي کنيد، باز هم برحسب شدن مي انديشيد؛ آن چه که در حال شدن است، هرگز آن چه را در حال بودن است، نمي شناسد. حقيقت، بودن در لحظه به لحظه است و آن خوشي که استمرار مي يابد، خوشي نام ندارد. خوشي،حالتي از وجود است که زمان مي شناسد. اين حالت بي زماني تنها وقتي به دست مي آيد که نارضايتي بسيار وجود داشته باشد؛ البته نه نارضايتي اي که راهي براي گريز پيدا کرده است؛ بلکه آن نوع نارضايتي که مفري نمي شناسد و راه فراري ندارد؛ آنچه ديگر به دنبال رضايت خاطر نيست. تنها در آن زمان، در آن حالت حد اعلاص نارضايتي است که حقيقت مي تواند عرض اندام کند. اين حقيقت نه خريدني است، نه فروختني و نه مي توان آن را از کتاب ها فهميد؛ بايد لحظه به لحظه آن را يافت؛ در لبخندها، در قطرات اشک، در زير يک برگ پژمرده، در افکار سرگردان و در کمال عشق.
عشق يا راستي فرقي ندارد. عشق حالتي است که در آن، روند انديشه به عنوان زمان، به طور کامل متوقف شده است. هر جا عشق هست، تحول هم آن جا است. بدون عشق، انقلاب بي معنا است؛ زيرا درآن صورت انقلاب يعني فقط تخريب، فساد، مصيبت فزاينده بيشتر و بيشتر. هرجا عشق باشد، انقلاب است؛ زيرا عشق يعني تحول لحظه به لحظه.

نه در آغاز چنين رسمي بود
ونه فرجام ،چنان خواهد شد
که کسي جز تو، تو را دريابد
که در اين راه رسيدن به خودت ، تنهايي
ظلمتي هست ، اگر
چشم از کوچه ياري ، بردار
و فراموش کن اين ،کهنه خيال
نور فانوس رفيقي ، که تو را در يابد!
دست ياري ، که بکوبد در را
پرده از پنجره ها برگيرد ، قفل را
بگشايد
کوله بارت بردار
دست تنهايي خود را تو بگير
و از آئينه بپرس :
منزل روشن خورشيد ، کجاست ؟
شوق دريا اگرت هست ، روان بايد بود
ورنه ، در حسرت همراهي رودي ، به زمين
خواهي شد
مقصد از شوق رسيدن ، خاليست
راه ، سرشار اميد
و بدان ، کين امروز
منتظر فردايي ست
که تو ديروز ، در اميد وصالش بودي
بهترين لحظه راهي شدنت ، اکنون است
لحظه را در يابيم
باور روز ، براي گذر از شب ، کافيست
و از آغاز چنين رسمي بود
که سرانجام ، چنين خواهد شد
کيوان شاهبداغي
نه تو مي ماني
نه اندوه
ونه هيچ يک از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم
و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چناني که فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه ، خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه
نه
آينه به تو خيره شده ست
تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض کني
آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه ؛ اي کاش اي کاش
ظرف اين لحظه و ليکن خالي ست
ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود
غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن
تا خدا يک رگ گردن باقي ست
تا خدا مانده ، به غم وعده اين خانه مده
![]()
هزار و سيصد و...
خداوندا!در اين سالي که در پيش است
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي .ليکن
در آغاز طلوع روشن سالي که مي آيد
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا!تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيکي پيشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپيمايم
و هر گز من نباشم از زيانکاران
رفيقا مهربانا عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده
تو پاکم کن قرارم ده
کريما دست هاي گرم ولبخندي عطايم کن
تو اي نزديک تر از من به من
اينک مر درياب پناهم ده
عزيزا پاسدار حرم هر لحظه ام فرما
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت دلم آرامشي يابد
حبيبا قدر دان خوبي ام فرما
تو اي گرداننده دل ها و چشمانم
تو اي تدبير بر هر روز وهر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان حال من را سوي آن حالي که مي داني
تو آرامش عطايم کن
خداوندانمي دانم چه تقديري مرا فر موده اي اما
براي مردمان خوب اين وادي
عطا فرما
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را
شب آرامي بود
مي روم در ايوان، تابپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من
خواهرم تکه ناني آورد ، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تکه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين
با خودم مي گفتم :
زندگي، راز بزرگي است که در ما جارست
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي ، آبتني کردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني که به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟
هيچ!!!
زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را ، خواهد کشت
زندگي درک همين اکنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است ، که نخواهد آمد
تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شايد اين خنده که امروز ، دريغش کردي
آخرين فرصت همراهي با ، اميد است
زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک ،
به جا مي ماند
زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ
زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود
زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر
زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ
زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق
زندگي ، فهم نفهميدن هاست
زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود
تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم
در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم
زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست
زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند
چاي مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهي ها داد
زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم
زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم.
کيوان شاهبداغي k1_shahbodagh@yahoo.com
منبع : مجله موفقيت ، شماره 80 –صفحه 62. ارديبهشت ۸۴
و من ميبينمش
استاده ان سو تر
بغل بگشوده من را سوي خود ميخواند اما
واي از اين بغضي که در سينه است
نگاهم ميکند
ميخواندم
من در سکوتي سرد ميمانم
برايش پاسخي؟؟ هرگز
غروري کور فرمان ميدهد خاموش
و اينک يک سلام و دست مهري تا که بفشارد دو دست خالي
من را
و دستانم که انگشتان تنهاي مرا در خويش ميکاود
نگاهش ميدود تا پشت چشمانم
دو پلک بستهام راه نگاهش را چه بيرحمانه ميبندد
نگاه مهربانش پشت پلک بستهام در ميزند اما
نبايد چشم بگشايم
که ميترسم بلرزد قلب من
فرمان دهد آغوش بگشايم
دوباره باز ميخواند مرا
و ميخواهد که پيوندي زنم من اين طناب الفت ديرينه
را اکنون
درون سينهام غوغاست
دلم ميخواهد آغوش محبت را به رويش باز بگشايم
ببخشم تا رها گردم من از دردي که هر لحظه مرا رنجور
ميسازد
دلم پر ميکشد تا او
دوباره حس تاريکي مرا فرياد ميآرد
ولي نه
او دلت را سخت آزرده است
چه بايد کرد؟
خدا ميبخشد اما من نميبخشم ؟!
با که اين را ميتوانم گفت؟
دلم ميخواست من را او بخواند
تا بگويم
دوستش دارم
بگويم من دعا کردم بياد بار ديگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع ديگري باشد
ولي اکنون که او برگشته ميخواند مرا
اينک؛ کلام مهرباني بر زبان من نميآيد
دلم ميخواهد او باور کند ديگر برايم نيست
اما هست!
و ميترسم که از چشمانم اين را او بفهمد
چشم ميبندم
نگاهش باز ميکوبد به پشت پلک هاي بستهام
اما نبايد چشم بگشايم
دلم ميخواهد او باور کند بغض مرا ديگر
و او بايد بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشني در من به نجوا باز ميگويد
ولي آخر تو هم اي خوب بد کردي
و او را هم تو آزردي
نميدانم
ولي حالا که او بخشيده بايد او بفهمد
من نميبخشم
که من اين هديه را آسان نخواهم داد
جدالي در درونم ميکند غوغا
ميان اين دو من
آيا کدامين من در اين پيکار خواهد برد؟!
چه ميشد من رها ميگشتم از اين کينهي جان سوز؟
و ميبخشيدم او را
نه
خودم را
که بيش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخي نبخشيدن به کام لحظههايم زهر ميريزد
و ميميراند اين اوقات زيبا را...
واي...صد افسوس
گذشت يک فرصت ديگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته ميخشکد
ز پشت پردهي اشکم کنون من رفتنش را باز ميبينم
خدايا
کاش يک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رويم باز بگشايد
سلام و دست و لبخندي
تا که شايد من...
آه از اين بازي نازيباي بيفرجام
ميان بودن و نابودن يک فرصت ديگر
ببخشم يا نبخشم...
مساله اين است!
نامت چه بود؟
ـآدم
ـمن را نه مادري نه پدر بنويس اول يتيم عالم
خلقت
محل تولد؟
ـبهشت پاک
اينک محل سکونت؟
ـزمين خاک
آن چيست برگرده نهادي؟
ـامانت است
قدت؟
ـروزي چنان بلند که همسايه خدا اينک به قدر
سايه بختم به روي خاک
اعضاي خانواده؟
ـحواي خوب وباک قابيل خشمناک هابيل زير خاک
روز تولدت؟
در روز جمعه اي به گمانم که روز عشق
رنگت؟
ـاينک فقط سياه ز شرم چنان گناه
چشمت؟
ـرنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
وزنت؟
ـنه آنچنان سبک که پرم در هواي دوست نه آنچنان
وزين که نشينم بر اين زمين
جنست؟
ـنيمي مرا ز خاک نيم دگر خدا
شغلت؟
ـدر کار کشت اميدم به روي خاک
شاکي تو؟
ـخدا
نام وکيل؟
ـآن هم فقط خدا
جرمت؟
ـيک سيب از درخت وسوسه
تنها همين؟
ـ همين!!
حکمت؟
ـتبعيد در زمين
همدست در گناه؟
ـ حواي آشنا
ترسيده اي؟
ـکمي
ز چه؟
ـکه شوم من اسير خاک
آيا کسي به ملاقاتت آمدهست؟
ـبلي
که؟
ـگلاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ـديگر گلايه نه ولي ...
ولي که چه؟
ـحکمي چنين آن هم به يک گناه!!؟
دلتنگ گشته اي؟
ـزياد
براي که؟
ـتنها فقط خدا
آورده اي سند؟
ـبلي
چه؟
ـدو قطره اشک
داري تو ضامني؟
ـبلي
چه کس؟
ـتنها کسم خدا
در آخرين دفاع؟
ـميخوانمش چنان که اجابت کند دعا
با سلامي ديگر به تمام آن هاي که تو را مي خوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته ست رفيق
که دگر فرصت ديدار شما نيست مرا
نوبت من چو رسيد، رخصت يک دم ديگر چو نبود
مهرباني آمد ،دفتر بودن در بين شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که بايد بروم
من به او مي گفتم،کارهايي دارم،ناتمامند هنوز
او به آرامي گفت: فرصتي نيست دگر
و به لبخندي گفت: وقت تمام است ،ورق ها بالا
هر چه در کاغذ اين عمر نوشتي تو بس است
وقت تمام است عزيز،برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود ، نمره ات را تو بگير
من به او مي گفتم: مادرم را تو ببين، نگرانست هنوز
تاب دوري مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام تورا مي گويد، پدرم اشک به چشمش دارد
نيمي از شربت ديروز درون شيشه ست
شايد آن شربت فردا و يا قرص جديد
معجزاتي بکنند، حال من خوب شود
بگذريم از اين ها ، راستي يادم رفت
کارهايي دارم،ناتمامند هنوز
من گمان مي کردم،
نوبت من به چنين سرعت و زودي نرسد
من حلاليت بسيار ، که بايد طلبم
من گمان مي کردم، مثل هر دفعه ي قبل
باز بر مي خيزم،من از اين بستر بيماري و تب
راستي يادم رفت، من حسابي دارم که نپرداخته ام
قهر هايي بودست که مرا فرصت آشتي نشده ست
مي تواني بروي؟ چند صباحي ديگر، فرصتي را بدهي؟
او به آرامي گفت: اين دگر ممکن نيست
و اگر هم بشود ، وعده بعدي ديدار تو باز
بار تو سنگين تر وحسابي بسيار،که نپرداخته اي
دم در منتظرم، زودتر راه بيفت
روح مهربان تنم ،چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسيد
پيکر سردم، بر جاي گذاشت
رفت تا روز حساب ،نمره اش را بدهند
چشم من خيره به ديوار بماند
دست من از لبه تخت به پايين افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسي رفت و دگر باز نيامد هرگز
دکتري هم آمد، با چراغي که به چشمم انداخت
گوشي سرد که بر سينه فشرد و سکوتي که شنيد
خبر رفتن من را به عزيزانم داد
وه چه غوغايي شد، يک نفر جيغ کشيد
خواهرم پنجره را بست که سردم نشود
يک نفر گفت: خبر بايد داد که فلاني هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هايم را بست، گفت اي طفلک مادر اکنون، ميتواني
که بخوابي آرام
ياد آن بچه گي ام افتادم، که مرا مي خواباند
باز خواباند مرا ، گر چه بي لالايي
پدرم دست مرا سخت فشرد، و خداحافظي تلخي کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را مي بست
راديويي کوچک، ولباسي که خودش هديه نمود
شيشه قرص و دوا، و به ترديدي انگشتري ام رانستاند
جانمازم بوسيد، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش يک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر چشمها يا را بست
او صدايم مي کرد که چرا خوا بيدم،اندکي برخيزم
تا که جبران کند او
اشک بر روي پتو مي باريد
گل مهري ديگر، به چنين بارش ابر
فرصت رويش بر سينه ندارد، افسوس
يک نفر آمد او را بر داشت و به او گفت تحمل بايد
راستي هم که برادر خوب است
من که مدت ها بود گرمي دست برادر را
احساس نمي کردم هيچ
باورم شد که مرا مي خواند و دلش سخت مرا مي خواهد
يک نفر تسليتي داد و مرا برد که برد
صبح فردا همگي جمع شدند، با لباسان سياه و نگاهاني
سرخ
پيکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک اين موهبت خالق پاک
چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم افزودند
اشک در چشم کبابي خوردند
قبل نوشيدن چاي ، همه از خوبي من مي گفتند
ذکر اوصاف مرا که خودم هيچ نمي دانستم
نگران بودم من که برادر به غذا ميل نداشت
دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد
راستي هم که برادر خوب است
گر چه دير است ولي فهميدم
که عزيزاست برادر اگر از دست برود
و سفر بايد کرد تا بداني که تو را مي خواهند
دستتان درد نکند، ختم خوبي که به جا آورديد
اجرتان پيش خدا
عکس اعلاميه هم عالي بود، کجي روبان هم ايده نابي
بود
متن خوبي که حکايت مي کرد
که من خوب عزيز
ناگهاني رفتم و چه ناکام و عجيب
دعوت از اهل دلان که بيايند به آن مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلي دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه ما چه فاميل عظيمي داريم
رخصتي داد حبيب که بيايم آن جا
آمدم مجلس ترحيم خودم ، همه را مي ديدم
همه آنهايي که نمي دانستم
عشق من در دلشان ناپيداست
واعظ از من مي گفت ، حس کميابي بود
از نجابت هايم ، از همه خوبي هام
و به خانم ها گفت : اندکي آهسته
تا که مجلس بشود سنگين تر
سينه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم"
راستي اين همه اقوام و رفيق
من خجل از همه شان
من که يک عمر گمان مي کردم تنهايم و نمي دانستم
من به اندازه يک مجلس ختم دوستاني دارم
همه شان آمده اند چه عذادار و غمين
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالي بودم، همه از خوبي من مي گفتند
حسرت رفتن ناهنگاممف خاطراتي از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هايمف از صميميت دوران حيات
روح من غلغلکش مي آمد
گر چه اين مرگ مرا برد ولي،گوييا مرگ مرا
ياد اين جمله رفيقان آورد
يک نفر گفت چه انسان شريفي بودم
ديگري گفت فلک گلچين است، خواست شعري خواند
که نيامد يادش
حسرت و چاي به يک لحظه فرو برد رفيق
دو نفر هم گفتند: اين اواخر ديدند
که هواي دل من جور دگر بوده است
اندکي عرفاني و کمي روحاني
و بشارت دادم که سفر نزديک است
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
روح را خاصيت خنده نبود
يک نفر هم مي گفت ، من و او، وه چه صميمي بوديم
هفته قبل به او راز دلم را گفتم
و عجيب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
يک نفر ظرف گلابي آوررد و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
گر چه برداشت رفيق ،لاي آن باز نکرد
و ثوابي که نيامد بر ما
يک نفر فاتحه اي خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکي سردم شد
آن که صد بار به پشت سر من غيبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمين
خوبي ام را مي گفت
چه غريب است مرا،آنکه هر روز پيامش دادم
تا بيايد که طلب بستانم
و جوابي نفرستاد و نيامد هرگز
آمد آن جا دم در،بالباسي مشکي ،خيره بر قالي ماند
گر چه خرما برداشت،هيچ ذکري نفرستاد ولي
و گمان کردم من،من از او خرده ثوابي نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز، آن عزيزي که به او گفتم من
فرصتي مي خواهم
خبرآورد مرا،مي شود برگردي
مدتي باشي در جمع عزيزان خودت
نوبت بعد تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر، و به آرامي به واعظ فهماند
اگر اين جمع مرا مي خواهند
فرصتي هست مرا، مي شود برگردم
من نمي دانستم، اين همه قلب مرا مي خواهند
باعث اين همه غم خواهم شد
روح من طاقت اين گريه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،معذرت مي خواهم
خبري تازه رسيده است مرا
گوييا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
خواهرم جيغ کشيد و غش کرد
و برادر به شتاب، مضطرب رفت که رفت
يک نفر گفت که تکليف مرا روشن کن
اگر او زنده هنوز است که بايد برويم
اگر او مرد، خبر فرماييد تاکه خدمت برسيم
مجلس ختم عزيزي ديگر منعقد گرديده
رسم ديرين اين است،ما بدانجا برويم، سوگواري بکنيم
عهد ما نيست،به ديدار کسي کو زنده است،دل او شاد
کنيم
کار ما شادي مرحومان است
نام تکليف الهي به لبم بود، چه بود
آه يادم امد
صله مرحومان!!!
واعظ آمد پايين،مجلس از دوست تهي گشت،عجيب
صحبت زنده شدن چون گرديد
ذر خوبي هايم همه بر لب خشکيد
ملک از من پرسيد،پاسخت چيست بگو؟
تو کنون مي آيي؟ يا بدين جمع رفيقان خودت مي ماني؟
چه سوال سختي، بودن و رفتن من در گرو پاسخ ان
زنده باشم بي دوست، مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها،مرده در جمع رفيقان عزيز
ناله اي زد روحم
و از آن خيل عزادار و سيه پوش و عزيزم پرسيد:
چرا رنگ لباس ذکر خوبي ها سيه بايد؟
چرا ما در عزاي يکدگر از عشق مي گوييم؟
به جاي آن که در سوگم، مرا دريابي از گريه
کنون هستم مرا درياب با يک قطره لبخند
چه رسم ناخوشايندي است، در سوگ عزيزان يادشان کردن
و بعد از مرگ يکديگر به نيکي ذکر هم گفتن
اگر جمع ميان زندگي با دوست ممکن نيست
تو را مي خواهمت اي دوست
جوابم بشنو اي دنيا
نمي خواهم تو را بي دوست
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست
شوق ديدار
كاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا. به ملاقات خودت
من چه حا لي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلک دل باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ درآ
و به چشمم گفتم:
باورت مي شود اي چشم به راه مانده خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت، برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه،
با توام کاري نيست
و به دستان رهايم گفتم:
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت، ديگر انديشه لرزش
به خودت راه مده
وقت آنست که آن دست محبت،
ز تو يادي بکند
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد بلد راه تويي
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و
تو تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته، دگر کاري نيست
جاي ماندن چو دگر نيست،
از اينجا بروم
پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم
و به لبها گفتم: خنده ات را بردار،
دست در دست تبسم بگذار
و نبينم ديگر، که تو ورچيده و خاموش
به کنجي باشي!!!
سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام و هواي
خوش يادش را، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و مبارک باشد، وصلت پاک تو با
برق نگاه محبوب
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندکي آهسته، آبرويم نبري
پايکوبي، ز چه بر پا کردي؟
پاي بر سينه چنان طبل، نکوب
نفسم را گفتم:
جان کيوان تو دگر بند نيا
اشک شوق آمد
تاري جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه
پاي در راه شدم
دل به مغزم مي گفت: من نگفتم به تو
آخر، که سحر خواهد شد
هي تو انديشيدي، که چه بايد بکني
من به تو مي گفتم: او مرا خواهد خواند،
و مرا خواهد ديد
سر به آرامي گفت:
خوب چه مي دانستم
من گمان مي کردم، ديدنش ممکن
نيست و نمي دانستم
بين تو با دل او، حرف صد پيوند است
من گمان مي کردم........
سينه فرياد کشيد،
خوب فراموش کنيد
هر چه بوده است، گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه،
بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پاي عزيز، قدمت را قربان
تند تر راه برو، طاقتم طاق شده است
چشم برقي مي زد
اشک بر گونه نوازش مي کرد
لب به لبخند، تبسم مي کرد
مرغ قلبم با شوق،
سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس، هيچ نداشت
دست بر هم مي خورد
نفس از شوق، دم سينه، تعارف مي کرد
سينه بر طبل خودش مي کوبيد
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نکنيم!!
خاطرم، خنده به لب گفت، نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
شر به پا گفت:
کمي آهسته،
بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت شتاب،
تو هنوزم عقبي؟
فکر فرياد کشيد: دست خالي که بد است
کاشکي......
سينه خنديد و بگفت:
دست خالي ز چه روي اين همه هديه،
کجا چيزي نيست!!!
چشم را، گريه شوق
قلب را، عشق بزرگ
سينه، يک سينه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبيب
خاطر، آکنده ياد
کاشکي خاطر محبوب، قبولش افتد
شوق ديدار نباتي آورد،
کام جانم شيرين
پاي تا سر همه انديشه وصل
.....
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاک
خواب را ديابم
که در آن، مي توان با تو نشست
مي توان، با تو سخن گفت و شنيد
خواب، دنياي تواناييهاست
خواب، سهم من ازتو و ديدار شماست
خواب، دنياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
که تو در خواب، مرا خواهي خواست
که تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدار من آ
آه
کاش مي دانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به مهماني ديدار تو، مي انديشم.
سلام بهار
خوب شد باز تو را مي بينم
راستي از ننه سرما چه خبر؟
شب چهار شنبه پيش، آتش آ هسته به من کرد سلام
چه سلام گرمي!!!
شب که از نيمه گذشت
باغ، چادر به سرش کرده نشست
شبنم از دور تماشا مي کرد
چمدان باز کن اي تازه سفر برگشته
جامه سبز براي چه کسي آوردي؟
چقدر عطر درون چمدانت داري!!!
ابر زيباي سپيد، بغض کرده ست تو را مي نگرد
دل او را نشکن
شب يلدا که گذشت
گر چه شب، شيک ترين جامه خود را پوشيد
من به او مي گفتم، که تو خواهي آمد
راستي مي داني
باغ در خواب زمستاني خود
شوق ديدار تو را در سر داشت
تا که با زنگ تو در باز کند!!!
گل يخ ماند که تا مژده دهد
تا سلامي ديگر، تو در انديشه گل، خواهي ماند
سرو در زير هجوم آن برف، شاخه بشکست ولي
حسرت خم شدن سر، به دل برف گذاشت
تو سلامت عيد است
وه چه آغاز قشنگي داري
از سلام تو، دل باغ شکفت
ياس خود را گم کرد، شبنم از شوق گريست
مادرم، هفتمين سين اش را، با صميميت همسايه
چه قسمت مي کرد
زن همسايه سلامي مي داد
با تبسم سمنو را مي برد
سکه نو که پدر مي آورد
دل ما را مي برد
عيد در خانه ما، عشق منزل مي کرد
خواهرم مي خنديد، مادرم مي خنديد
همه مي خنديدند
آه اي تازه بهار
روح اين باغچه از بودن توست
تو، به لبخند، دل سردِ زمين آب کني
تو، دل شب پره را گرم کني
چشم در چشم شقايق دوزي، گونه اش سرخ کني
بلبل از شوق تو سر مست شده ست
پنجره، رو به اين وسعت جادويي تو باز شده ست
باغ، افسرده، ز سرماي زمستان در خويش
شمد سبز تو، آرامش باغ...
تو به آرامي يک رويش سبز
تو به آرامش رويايي خواب
به دل باغچه مان راه کني
و تکاني آرام و نوايي دلچسب
سر به گوش گل آلاله به نجوا گويي:
باغ، برخيز که من آمده ام
من بهارم
آن که همواره تو يادش بودي
آن که در خواب زمستاني سرد
چشم در راه سلامش بودي
عشق فرمان داده است
بعد از آن خواب زمستاني و برف
روح در کالبد سرد شما من بدمم...
فصل سرما که گذشت
ياد آريد از آن شاخه بشکسته بيد
يادي از غنچه آن گل، که هرگز نشکفت
و همه گلهايي، که نديدند بهار
و بدانيد، زمستاني هست
و بدانيد اگر
سر آن فصل يخ آلوده، به بازوي بهار
دامن سبز بهار
بعد از آن قرمز و زردي، بشود تور سپيد
در گشاييد به بيداري اين فصل بهار
شايد اين فصل بهار
فصل دلدادگي و رويش خاک
شايد اين فصل بهار
فصل بيداري دلهاي شماست
**غــــــــروب جمعـــــــــه پاييــــــز**
غروب جمعه پاييز مي آيد
هزارن برگ پاييزي
لباس زرد خود بر تن
به زير گام هاي عابري خسته
خزان و خشکي خود را ، به نجوا باز مي گويند
غروب جمعه پاييز و چشماني که تا باريدنش
تنها به قدر يک بهانه ، فاصله باقيست
يکي آمد ، کليد قفل لب هاي مرا ، آهسته بردارد
ولي من اين سکوتم
آخرين سرمايه ام را
با ، کسي قسمت نخواهم کرد
به تنهايي قسم
دلتنگ دلتنگم
ميان آسمان دلگرفته با دل تنگم
فقط ، يک پنجره ، راه است
غروب و جمعه پاييز!!!
عجب ترکيب دلتنگي
ولي من خسته ام از حس تنهايي
مرا با غم حسابي نيست
مرا با غصه کاري نيست
دلم مي خواهد از فردا
رها سازم خودم را از غم و دلتنگي و تشويش
من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت
و با اين جسم و روحم ، مهرباني ها که خواهم کرد
واز يکشنبه با مردم ، قراري تازه خواهم داشت
تبسم هديه خواهم داد
و دستاني که مي بخشند
دوشنبه با خدا ، من عهد مي بندم
برايش بنده اي باشم ، همان جوري که مي خواهد
سه شنبه مهرباني هديه خواهم کرد
و مي بخشم تمام آن کساني را که من را ، سخت آزردند
و در چهارشنبه اين هفته زيبا ، که مي آيد
خدا را بر تمام داده هايش شکر خواهم گفت
و در پنجشنبه از دنيا و هر چيزي که دارم شاد خواهم
شد
با رضايت ، زنده خواهم بود
با سخاوت ، مهر خواهم داد
با سعادت ، بهره خواهم برد
ولي اين لحظه را ، امروز را ، آخر چه بايد کرد؟
کاش مي شد از همين امروز
من دنياي خود را تازه مي کردم
که مي دانم رداي حزن را من بر غروب جمعه پاييز ،
پوشاندم
و چيزي جز همين احساس ، در انديشه هامان جا نمي ماند
که بايد من رها سازم زخود ، اين باور تاريک خود را
کنون بايد همين امروز
اين لحظه
در غروب جمعه پاييز، برخيزم
و دنياي خودم ، آن گونه اي سازم ، که مي خواهم
که در دنياي من ، جز من ، کسي را قدرت تغيير کاري ،
نيست
توانستن ، چه حس ناب و زيباييست
سلام اي باور روحي زجنس روح يکتا خالق پاک خداوندي
سلام اي خالق دنياي من ، اي من
تبسم قفل لب هاي مرا بگشود
و اينک آن بهانه ، تا ببارد چشم نمناکم و مي بارد
به روي اين دل روشن
کنون يک پنجره تا آسمان باز است
تن عريان کوچه ، همچنان خشک است
هزاران برگ پاييزي ، به خشکي گوشه ديوار مي لغزند
هزاران شکر ، انسانم
نه برگي خشک ، در دستان باد سرد پاييزي
غروب جمعه پاييز و اميدم به فردايي که مي آيد
کاري از: کيوان شاهبداغي
بخوان ما را...
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را , علم را من هديه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديک تر از تو به تو
اينک صدايم کن
رها کن غير ما را,سوي ما بازآ
منم پروردگار پاک بي همتا
منم زيبا, که زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيکران دنياي تنهايان,
رهايت من نخواهم کرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها کن غصه يک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي کن
عزيزا, من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکي,با خدايي,ميهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست مي دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهي يافت
که عاشق مي شوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم, خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاک با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکيه کن بر من
قسم بر روز,هنگامي که عالم را برگيرد نور
قسم بر اختران روشن ,اما دور
رهايت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که مي گويد که تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غير از ما,خداي ديگري داري؟
رها کن غير ما را
آشتي کن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر کس به جز با ما,چه مي گويي؟
تو بي من چه داري؟هيچ!
هزاران کهکشان و کوه و دريا را
وخورشيد و گياه و نور و هستي را
براي جلوه خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
تويي زيباتر از خورشيد ززيبايم
تويي والاترين مهمان دنيايم
نمي خواهي چرا ما را؟؟
مگر آيا کسي هم با خدايش قهر مي گردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستي
ببينم ,من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت,يک لحظه هم يادم نمي کردي
به رويت بنده من,هيچ آوردم؟؟
که مي ترساندت از من؟
رها کن آن خداي دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پروردگار مهربانت,خالقت
اينک صدايم کن مرا, با قطره اشکي
به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات کاري ندارم
ليک غوغاي دل بشکسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاکيم
آيا عزيزم حاجتي داري؟
تو اي از ما
کنون برگشته اي , اما
کلام آشتي را تو نمي داني؟
ببينم چشم هاي خيست آيا , گفته اي دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوي ما
اينک وضويي کن
خجالت ميکشي از من
بگو, جز من, کس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم کن
بدان آغوش من باز است
براي درک آغوشم
شروع کن, يک قدم با تو
تمام گام هاي مانده اش , با من
کيوان شاهبداغي/مجله ي موفقيت شماره ي 101


