تبليغاتX
باران بهاری
هرچه هستی باش اما باش

((عاقبت خاطره ها قلب مرا دار زدند         کوچه کوچه خبرش را به همه جار زدند))

نیمه شب است بی هیچ واهمه وترسی در خیابان خیال پرسه میزنم ،امشب در خیابان خیال همه خوابند-همه ساکتند – حتی تمام لاتها تمام ولگردها-دوره گردها- آرامش عجیبی حکمفرماست صدای سکوت نیز شنیده نمیشود همه خوابند حتی قاصدکها- ساعتها –ثانیه ها همه به باد فراموشی سپرده شده اند-ساکت وساکت بی حتی زمزمه دوستت دارمی از جانب تو

ومن بی هیچ بیمی در این خیابان پرسه میزنم .

امشب با خودم عهد کردم ا انتهای مسیر تیرهای چراغ برق پیاده بروم اینبار عقل مراه خوبی است اجازه داد ، اجازه داد تا انتهای مسیر تیرهای چراغ برق   تا آنجا که تو به انتظارم نشسته ای تا ته جاده بسمت تو بیایم

غافل از اینکه جاده پایانی ندارد تیرهای پراغ برق انتها ندارند

واینها همه تقصیر توست همه بخاطر تست که از دست من میگریزی

من بسمت تو می آیم و تو درست در همان سمت به جلو میروی وبا هر قدم تو یک تیر به تیرهای چراغ برق کنار جاده افزوده میشود

هرچه من نزدیکتر می آیم  تو دور تری . نه من به تو میرسم نه تو به من دور دور دوری

صدایت میزنم بایست بی هیچ توقفی  به رفتن ادامه میدهی حتی به پشت سرت هم نگاه نمیکنی

هر چه میگویم بمان میگویی : (( ماندن در اینجا حرام است ))

میگویم : بمان خسته شدم بی حتی تبسمی به راهت ادامه میدهی – می روی به سمت آسمان –

می نشینم زیر یکی از تیر  برقهای به جا مانده از قدمهای تو مینشینم تا نفسی تازه کنم

هنوز صدایی به گوش نمیرسد رفته ای ومیدانم به گرد پایت هم نمیرسم هنوز زمان ایستاده همه در خوابند حتی ستاره ها – ماه- امشب ماه باید به بیدار بود حداقل ماه باید بیدار بود باید همراهم بود شاید اگر ماه بود به حرمت ماه می ایستادی ، بخاطر دیدن ماه میماندی

به خودم که می آیم هق هق گریه هایم سکوت را شکسته – زمان به حرکت در آمده –

باید تا سپیده سر نزده تا لاتها وولگردها بیدار نشده اند –تمام جاده را از انتها به ابتدا به سمت خانه بدوم

که مبادا کسی از اندوه اوقاتم با خبر شود

                       باران                   25/10 /79

 

+ نوشته شده در  80/10/25ساعت 11 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

Cursors

***java4ir.blogfa.com***

ALI MOHAJER

***java4ir.blogfa.com*** دنیای کدهای جاوا اسکریپت